
دستهايش روي فرمان ميلرزيد. با اينكه روي صندلي نشسته بود اما از خميدگي پشتش ميشد فهميد كه قدش بلند است و جوانيهايش رعنا بوده. پرسيدم: «ببخشيد آقا! از اول شغلتون تاكسيداري بوده؟»
نگاهي به آينه روبهرويش انداخت: «نه آقا! بازنشستهام. اين هم از شانس منه كه سرپيري توي اين دود و دم و ترافيك، مسافركشي كنم».
گزارشگر راديو در حال گفتن خبر بود: «رئيسجمهور، طي نامهاي به رئيس قوه قضائيه خواستار معرفي عوامل اختلاس ۳ هزار ميلياردي به مردم شد».
صداي راديو را بلندتر كرد و گفت: «فكر كنم بيسابقهترين اختلاس در تاريخ بوده. هر كي شنيده بدجور شوكه شده».
مرد جواني كه از حرفهاي چنددقيقه پيش او با گوشي همراهش ميشد حدس زد كه مغازه فروش لوازم يدكي خودرو دارد، بيدرنگ پس از اظهارنظر راننده گفت: «۳ هزار ميليارد وحشتناكه. فكرشو بكنين! چقدر ميشه با اين مبلغ، لواشك خريد!» از حرفش مسافران خنديدند اما راننده هيچ واكنشي نشان نداد. بعد هم، اين مسافر «لواشك دوست!» كرايهاش را داد و كمي جلوتر پياده شد.
راننده در حالي كه پولهاي روي داشبورد را جمع و جور و درشتها را از خردها جدا ميكرد، گفت: «همچين اختلاسي بدون حمايت چندتا آدم بانفوذ محاله».
پرسيدم: «مثلاً حمايت كي؟» اسكناسهاي ۲ هزار توماني را در جيبش جا داد و گفت: «هنوز كشفش نكردم! شايد سرويس بعدي از جمهوري به بهارستان، موفق به كشفش بشم»
چهارراه استانبول پياده شدم. تاكسي بعدي را به مقصد خيابان مطهري سوار شدم.
راننده مردي ۴۵ ساله به نظر ميرسيد. يك سنگ خوشرنگ كه رويش «آيه الكرسي» حك شده بود، كنار آينه با دست اندازها بالا و پايين و چپ و راست ميشد.
زيرلب داشت غر ميزد. ناگهان يك موتورسوار نزديك بود آينه سمت راننده را از جا بكند! صدايش را بلند كرد:«كوري مگه؟!» رو به مسافري كه صندلي جلو نشسته بود كرد: «باور كن از دست اين موتورسوارها آدم ديونه ميشه!»
بحث راننده و مسافر از موتورسوارها شروع شد، به جريمه ۱۳ هزار توماني براي حركت نكردن بين خطوط رسيد و سر از موضوع اختلاس درآورد.
راننده گفت: «من اگه جاي قاضي بودم، اينهايي رو كه اختلاس كردن رو توي قير داغ ميانداختم! حق امثال من و شما رو كه صبح تا شب براي يه لقمه نون سگ دو ميزنيم اينقدر راحت هاپولي ميكنن اين آدماي خدانشناس».
حرفش را ادامه داد: «الان دو ساله هر بانكي كه شما بگيد رفتيم و التماس كرديم يه وام ۵ ميليون تومني به ما بدن ولي اصلاً آدم حساب نميكنن! براي ماها ناز و كرشمه ميان. پسرم دوساله از سربازي اومده، بيكاره. گفتم با وام و قرض و قوله يه مغازه كوچيك رايت سيدي و فيلم براش راه بندازم. افسرده شده طفلكي.»
مسافر كه ريش طلايي كوتاهي داشت در همدردي با راننده گفت: «باور كنيد آقا خيليها مشكل دارن. توي فاميل ما جوانهايي هستن چهار، پنج ساله، عقد كردن ولي پول ندارن برن سر خونه زندگيشون. مرد همسايه ما به خاطر اينكه نميتونه پول شهريه دانشگاه آزاد بچه هاش رو بده، الان چهارماهه رفته و ازش خبري نيست. چندماه هر روز كارش شده بود رفتن به بانك و التماس براي وام گرفتن. ولي به در بسته خورد. از روزي كه خبر اختلاس رو شنيدم، ذهنم هنگ كرده، خبرش فكر آدم رو ويروسي ميكنه!».
تاكسي ترمز كرد. زن جواني سوار شد كه يك كيف چرم قهوهاي دستش بود. بحث از سر گرفته شد. زن با كنجكاوي گوش ميداد. طاقتش طاق شد و توي بحث پريد: «اينكه چهارسال اختلاس شده و تازه متوجه شدن واقعا گريه داره! اين يعني اينكه سيستم نظارتي ما بدجور حالش بده».
شب قبل، سوپرماركتي
مغازهدار، سفارش مشتريها را ميداد. تلويزيون روشن بود و گزارشگر، خبر ميخواند.
رو به يكي از مشتريها كه مردي جوان بود كرد: «آقا اين جريان انحراف كيه كه ميگن پشت پرده اختلاسه؟»
مشتري خندهاش را خورد و گفت: «جريان انحراف نه! جريان انحرافي. شخص خاصي نيست، يه گروهه».
مغازهدار تخممرغها را توي نايلون گذاشت و پرسيد: «خب! چرا نميگيرنشون؟»
مرد جوان يك اسكناس ۵ هزار توماني دست مغازهدار داد و گفت: «بيخيال عزيز! ۳ هزار ميليارد رو بچسب! جمعه بازي استقلال - پرسپوليسه، نگاه كن، تخمه بشكن، از زندگي لذت ببر!»