ترجمه: محمد زمانی | نقشه نئومحافظهکاران درباره «اثر دمینو» بعد از سرنگونی طالبان در افغانستان و صدام حسین در عراق را به یاد میآورید؟ قرار بود اثر این سرنگونی با براندازی سایر دولتهای غیردوست امریکا که دولت بوش آنها را دولتهای سرسخت مینامید پیگیری شود؛ کشورهایی چون ایران و سوریه که منافع امریکا- اسرائیل در خاورمیانه را تأمین نمیکنند محل اثر این دمینوی سرنگونی تصور میشد. این نقشه رژیمهای «دوستی» همچون حکومت مصر، تونس، اردن عربستان سعودی، یمن، بحرین و حامیان آنها را که به شدت با امریکا متحد بودهاند، دربرنمیگرفت. در واقع قرار بود نمونههای جدید «دولتهای متمایل به غرب» که با طرحهای ژئوپلیتیک امریکا- اسرائیل در منطقه همراهی کنند، جایگزین نمونههای سابق رژیمهای سرکش شوند. با این وجود تنها یک دهه بعد، جریانات سیاسی در خاورمیانه در مسیر متفاوتی از آنچه که نئومحافظهکاران امریکایی میخواهند، شکل میگیرند: اینبار این «دولتهای سرسخت» نیستند که بر اساس طرح امریکا فرو میپاشند، بلکه «دوستان میانهرو امریکا» در حال فروپاشی هستند. این بختبرگشتگی واقعاً تاریخی برای امریکا را چگونه میتوان توضیح داد؟تعدادی از عوامل مهم که به روشنی به تغییرات اجتماعی مؤثر در دنیای عربی ـ اسلامی منجر میشود شامل معضلات اقتصادی، حکومت دیکتاتوری و فساد شایع هستند. در حالی که به این عوامل روشن مرتباً به عنوان نیروهای هدایتگر پشت تغییرات اجتماعی اشاره شده است، تعدادی از عوامل به همان اندازه مهم اما کمتر قابلمشاهده معمولاً از فهرست عوامل مؤثر و دخیل در این جریانات کنار گذاشته شدهاند. این عوامل به ندرت موارد زیر را شامل میشوند: آرزوی داشتن یک حکومت ملی مستقل، دلچرکینی حاصل از مشاهده رفتار وحشیانه با فلسطینیان و خشم ناشی از مشاهده مبارزه کثیف و بیمارگونه غرب علیه ارزشهای دینی و فرهنگی جهان عربی-اسلامی. به زبان دیگر، مردم مسلمان عرب تنها از سرکوب، فساد و معضلات اقتصادی عصبانی نیستند. آنها همچنین از سرسپردگی حاکمان خود از امپریالیسم و همراهی آنها با اسرائیل و نیز از توهینهای غیرمستقیم آنها به مواریث و ارزشهای فرهنگی و دینی خود خشمگین هستند. اکثریت قاطع مردم عرب مسلمان علیه وضعیت موجود قیام کردهاند، از این موضوع که رهبرانی بر آنها حکمرانی میکنند که مقتضیات اقتصادی و ژئوپلیتیک قدرتهای خارجی را به منافع مردمشان ترجیح میدهند، شدیداً احساس حقارت میکنند. همچنین رفتار وحشیانه با مردم فلسطین از نظر مردم جهان عرب تحقیرآمیز است. ایجاد شهرکهای صهیونیستنشین که از طریق ارعاب صورت میگیرد، پاکسازی قومی، اخراج دستکم 750 هزار فلسطینی از خانههایشان، خشونت مداومی که هر روزه علیه مردم فلسطین اعمال میشود، همگی از سوی مردم مسلمان جهان عرب به عنوان خشونت تحقیرکننده علیه آنها تلقی میشود. رسانههای جریان اصلی امریکایی و مفسران سیاسی این کشور نقش مؤثری را که گرایشهای ضدامپریالیستی-ضدصهیونیستی در این قیامها بازی میکنند نفی کرده یا کماهمیت جلوه میدهند. به عنوان مثال، توماس فریدمن ستوننویس مشهور نیویورک تایمز در مقالهای راجع به انقلاب مصر در 16 فوریه 2011 نوشت: «مصر با جوانانش در مسیری قدم گذاشته است که در تنازع یا مخالفت با اسرائیل یا امریکا قرار ندارد بلکه به دنبال آزادی، هویت و تقویت جایگاه فرد در جامعه میگردد.» واضح است که آقای فریدمن تعریفی بسیار محدود و غیرمعمول از هویت و آزادی دارد؛ گویی که این ارزشهای جهانشمول به سلطه خارجی بر کشور یا حکومت افراد ارتباطی ندارد. با این وجود در اینکه آرزوی داشتن حکومت ملی و احساسات ضدامپریالیستی نقش مهمی در قیامهای مردمی دارند، شکی نیست. این آرزو و آن احساسات توضیح میدهد که چرا ناآرامیهای کشورهای عربی اقشار گسترده جامعه را دربرمیگیرد. بر این اساس نه تنها طبقه کارگر و مردم فقیری که به لحاظ اقتصادی تحت فشار هستند، بلکه طبقه نسبتاً مرفه متوسط نیز به جوانان انقلابی پیوستهاند. در این مسیر نخبگان و روشنفکران جامعه چون وکلا، پزشکان، معلمان و همچنین هنرمندان به انقلابیون پیوستهاند. دقیقاً همانطور که هدف اصلی انتفاضه(قیام) فلسطینیان پایان بخشیدن به اشغال سرزمینشان توسط صهیونیستهاست، همین طور ناآرامیهای گسترده در جهان عرب انتفاضهای گسترده را به نمایش گذاشته است که به منظور پایان بخشیدن به سلطه امپریالیستی بر حکومتهای خود طراحی شده است. نشانههایی که از چنین احساساتی حکایت میکنند، در شعارها و دیدگاههایی که از سوی مردم مصر در میدان التحریر بیان میشد انعکاس یافتهاند. این شعارها و دیدگاهها تنها رژیم مبارک را هدف نگرفته بودند، بلکه ایالات متحده و اسرائیل نیز هدف آنها بودند. سخنان یکی از معترضین مصری در میدان التحریر که یک روز از پس کنارهگیری مبارک از قدرت با خبرنگار پرستیوی مصاحبه کرده، گویای این حقیقت است:«ما با امریکا و نه هیچ دولت دیگری نیستیم. ما قادریم به خود کمک کنیم. ما مخالف دخالت امریکا در روند تأسیس دولتی دموکراتیک هستیم. ما مخالف هر گونه دخالت خارجی هستیم. ما مصری هستیم و خود درباره سرنوشتمان تصمیم میگیریم. من فکر نمیکنم که اسرائیل یک دولت است. من به این اعتقادی ندارم. اسرائیل تنها حاصل اشغال است. من شخصاً به عنوان یک مصری وجود اسرائیل را به رسمیت نمیشناسم. هر حکومت عربی هم که با اسرائیل تعامل کند یا تحت لوای آن باشد را به رسمیت نمیشناسم.» این آرزوهای استقلالطلبانه انقلابیون عربی باعث شد که گرائم بانرمن، تحلیلگر سابق امور خاورمیانه در ستاد برنامهریزی وزارت خارجه امریکا، در مصاحبه رادیویی در ژانویه 2011 اعتراف کند که «نظر مردم خاورمیانه چنان مخالف جریان سیاستهای امریکاست که هر گونه تغییر مطلوب مردم در دولت، گرایشی ضدامریکایی و بهطور قطع کمتر دوستانه نسبت به امریکا خواهد داشت؛ چیزی که مشکل سیاسی جدی برای ما خواهد بود.» یک نشانه از اینکه اعرابی که به خیابانها ریختهاند چقدر از رهبران خود به عنوان تأمینکنندگان منافع امریکایی و اسرائیل متنفر هستند، یا چقدر از رفتار وحشیانه با فلسطینیان احساس انزجار میکنند، در این واقعیت نهفته است که براساس تعدادی از نظرسنجیها تودههای عرب احترام بیشتری برای رهبران ایران (که نه سنی و نه عرب هستند) قائل میشوند تا رهبران عرب. دلیل چنین احترامی این است که بر خلاف اکثر رهبران عرب، رهبران ایران از انقلاب 1979 تاکنون قاطعانه بر سر مواضع خود مبنی بر رویارویی با امپریالیسم خودمحور در منطقه ایستادهاند. حسنی مبارک و انور سادات به عنوان رهبران رژیم مصر به طور خاص به سبب اطاعت محض از امریکا و اسرائیل منفور بودند. اگرچه تحت نفوذ امریکا و اسرائیل انور سادات به همراه نخستوزیر وقت اسرائیل به سبب معاهده صلح کمپ دیوید جایزه صلح نوبل را دریافت کردند، اما خشمی که کمپ دیوید در مصر و سایر ممالک عربی اسلامی برانگیخت، نهایتاً خود را در ترور انور سادات نمایان ساخت. در حالی که رونالد ریگان رئیس جمهور وقت امریکا برای مرگ سادات مرثیه خواند و گفت: «امریکا یک دوست بزرگ را از دست داد، جهان یک دولتمرد بزرگ را از دست داد، بشریت یک قهرمان صلح را از دست داد»، نبیل رملاوی یکی از مقامات فلسطینی در آن موقع گفت: «ما انتظار چنین پایانی برای رئیس جمهور سادات داشتیم چراکه مطئمن بودیم که او مخالف منافع ملتش، ملتهای عربی و مردم فلسطین بود.» یکی از اهداف عمده قیامهای فعلی در خاورمیانه و شمال آفریقا پایان بخشیدن به رنج مردم فلسطین از طریق بازیابی حقوق ژئوپلتیک آنها در محدوده مرزهای شناخته شده بینالمللی است. با توجه به اینکه به نظر میرسد بیعدالتی صورت گرفته علیه فلسطینیان مادر نارضایتیهای اسلامی عربی باشد، قیامهای جهان عرب یک انتفاضه گسترشیافته از فلسطین است. از این نظر بدون یک راهحل منصفانه و عادلانه برای معضل مردم فلسطین، تشنجات سیاسی در منطقه با تبعاتی غیرقابلپیشبینی تداوم خواهد داشت. گله و شکایت طولانی مدت جهانعرب اسلامی که فروخورده شده است، نه تنها در حال انفجار در چهره دیکتاتورهایی چون مبارک و بنعلی است بلکه شاید به شکلی مهمتر این انفجار علیه اربابان خارجی استعمارگر امپریالیست آنها صورت گرفته باشد. همانطور که اخیراً تحلیلگر تیزبین سیاسی جیسون دیتز اشاره کرده است، «تنفر از مبارک و دارودستهاش فراتر از آنها رفته و به سوی امریکا و اسرائیل گسترش یافته است.» معنای چنین سخنانی این است که قیامهای مردم عرب چیزی بیشتر از شعارهای انتزاعی همچون آزادیهای صرفاً شخصی (مستقل از احتیاجات اقتصادی) یا انتخابات دروغینِ پولمحورانه موسوم به دموکراسی است. این قیامها فرهنگی بالنده از مقاومت دربرابر استعمار نوین را به نمایش گذاشتهاند؛ فرهنگی که در واقع از بطن انقلاب کبیر ایران در سال 1979 سر برآورد.