محمدرضا سوری | با حمله ارتش بعثی به مرزهای کشورمان تعدادی از نیروهایی که به اتفاق حاج احمد متوسلیان در منطقه کردستان حضور داشتند تا ضد انقلاب و عوامل گروهکها را که به خیال خام خود قصد براندازی نظام نوپای جمهوری اسلامی را داشتند از پای درآورند بنابر شرایط آن دوران از انقلاب و دفاع مقدس به دستور حضرت امام (ره) به منطقه جنوب اعزام شدند و پس از پیروزیهایی که سه گردان «حبیب» و «حمزه» و «سلمان» که متشکل از افرادی چون شهید محمدرضا دستواره و شهید رضا چراغی و… در جریان عملیات فتحالمبین رقم زدند این موضوع باعث شد تا تیپ حضرت محمد رسول (ص) و در ادامه لشکر محمد رسول الله شکل بگیرد. همزمان با 27 فروردین ماه 29 سالگرد شهادت سردار شهیداسلام شهید رضا چراغی یکی از فرماندهان لشکر 27 محمد رسول الله گفتوگویی با سردار نصرت الله قریب یکی از همرزمان این شهید بزرگوار و برادر ایشان حاج محمد چراغی انجام دادهایم.با شهید چراغی چگونه آشنا شدید؟یک سال قبل از آغاز جنگ به اتفاق تعدادی از دوستان وارد سپاه شدم و بعد هم افتخار این را داشتم که به عنوان یک نیرو در ناآرامیهای غرب کشور در خدمت ایشان باشم و از وجود این شهید بزرگوار بهرهمند شوم. شهید چراغی در سال 59 وارد سپاه شد. پس از رفتن حاج احمد متوسلیان به کردستان ایشان به همراه شهید دستواره و شهید زمانی با حاج احمد متوسلیان به آن منطقه رفتند و همرزم ایشان شدند. مدتی در این منطقه بودند تا اینکه بعد از انجام عملیات محمد رسول الله(ص) که تیپ حضرت رسول تشکیل شد، به منطقه عملیاتی جنوب بازگشتند و به عنوان فرمانده گردان حضرت رسول حمزه سیدالشهدا در تیپ حضرت رسول شروع به انجام وظیفه کردند. در این مدت ایشان به عنوان فرمانده گردان فعالیت داشتند و بعدها به عنوان فرمانده تیپ 27 محمد رسول الله(ص) منصوب شدند. تا سرانجام در عملیات والفجر یک و در منطقه عمومی فکه به شهادت رسیدند.با توجه به اینکه شهید همت فرمانده لشکر 27 بودند شهید چراغی در کنار حاج همت چه فعالیتهای داشتند؟درآن زمان ایشان مسئول گردان حمزه بودند بعد به عنوان جانشین انتخاب شدند بعد که شهید همت مسئولیت فرمانده سپاه 11 قدر را پذیرفتند. ایشان به عنوان فرمانده لشکر معرفی شدند. باید بگویم در کادر آن موقع لشکر 27 محمد رسول الله کسانی مثل شهید حاج همت و حاج احمد متوسلیان یا شهید چراغی و شهید حسین قجهای و… را داشتیم که از فرماندهان و افراد توانمند بودند و هر کدام از اینها حرفهایی برای گفتن داشتند که میتوانستند فرماندهی یک لشکر را به عهده بگیرند منتهی چون این افراد از منطقه کردستان با یکدیگر بودند وقتی حاج احمد متوسلیان میخواست کردستان را ترک کند تا تیپ محمد رسول الله (ص) را در جنوب تشکیل دهد شرط کرد که این افراد را با خود بیاورد . متأسفانه با وجود اینکه شهید چراغی یکی از فرماندهان دلاور هشت سال دفاع مقدس هستند اما عموم مردم شناختی چندانی از ایشان ندارند.بله، متأسفانه همینطور است و خانواده ایشان نیز از این مسئله رنجور و دلخور هستند البته یادم میآید همان زمان هم که مسئولیت داشتند فرد محجوب و سر به زیری بودند و کار خود را با قوت و شدت انجام میدادند. اما اهل حرف و مصاحبه نبود. شاید هم یکی از دلایلش این باشد که دوران مسئولیت ایشان کوتاه بود و زود به شهادت رسیدند اما واقعاً دلیل آن را نمیدانیم و خیلی هم تلاش کردیم برای این شهید بزرگوار یک یادواره در سطح شهر تهران بگیریم اما متأسفانه این اتفاق تاکنون نیفتاده است.از روابط شهید چراغی با شهید همت و شهید متوسلیان چگونه بود؟رابطه بسیار خوب و صمیمی و نزدیکی داشتند و در واقع مرید شهید همت و حاج احمد متوسلیان بودند. هم ایشان و هم شهید همت شیفته حاج احمد متوسلیان بودند و هر چه را که حاج احمد از ایشان میخواست بدون چون و چرا و کوچکترین درنگی انجام میداد. علتش هم این بود که حاج احمد کار خود را خوب بلد بود و به نحو احسن انجام میداد و از طرفی چون شهید چراغی فرد ولایتمداری بود، دوست نداشت که حاج احمد به عنوان یک فرمانده از دستش دلخور شود.از خصوصیات اخلاقی شهید برایمان بگویید.ایشان فردی محجوب، ولایتمدار، سختکوش، مؤمن و متعهد و با اخلاق بودند. زمان جنگ کسانی که به عنوان فرمانده گردان انتخاب میشدند افرادی خاص بودند خصوصاً افرادی که حاج احمد متوسلیان به عنوان فرمانده گردان انتخاب میکرد باید دارای شاخصههای متفاوتی نسبت به دیگران بودند تا انتخاب میشدند که قطعاً شهید رضا چراغی دارای چنین خصوصیاتی بود، از طرفی از زمانی که وارد سپاه شده بود در منطقه کردستان حضور داشت و در کنار سایر فرماندهان تجربیات خوبی را به دست آورده و با ضد انقلاب نیز جنگیده بود.چرا به شهید چراغی لقب «شمشیر لشکر» داده بودند؟عملیات فتحالمبین که اولین عملایت لشکر 27 محمد رسول الله به شمار میرفت که آن موقع هنوز تیپ بود. طی این عملیات به سه گردان حبیب، حمزه و سلمان که فرماندهان آن به ترتیب شهیدمحسن وزوایی، شهید رضا چراغی و شهید حسین قجهای بودند مأموریت داده شد در ارتفاعات علی گره زد توپخانه دشمن را به تصرف درآورند. آن هم در اولین عملیات لشکر این کار کم و کوچکی نبود که این بزرگوار به صورت مشترک انجام دادند. شهید چراغی در آن عملیات خوب درخشید و بعد از آن نیز در نبرد بسیار سنگین در دشت عباس و امامزاده عباس بیباکی و نترسی زیادی از خود نشان داد که باعث شد این لقب از سوی رزمندگان به ایشان داده شود.چه خصوصیاتی باعث شد تا ایشان خیلی زود از سمت فرماندهی گردان به فرماندهی لشکر ارتقا پیدا کند؟ایشان در شناسایی عملیاتها فرد دقیقی بودند یادم میآید در عملیات فتحالمبین شهید چراغی تنها فرمانده گردانی بود که در بحث شناسایی دشمن تاکتیک و عملکرد گردان بسیار دقیق بود و سعی میکرد عملیات را به گونهای پیریزی کند که با کوچکترین آسیب هدایت شود.در جلسات فرماندهی هم که حضور داشت نظراتی در خصوص طرحهای عملیاتی با حضور شهید همت ارائه میداد که بیتأثیر نبود و باعث شد زمانی که شهید همت از لشکر برود و در جای دیگر مسئولیت بگیرد ایشان را جایگزین خود کند، چرا که بهترین فرد برای جایگزینی ایشان بود. لطفاً یک مورد از ابتکارات خاص شهید در دوران فرماندهیشان را بگویید.«انتقال یک مرحلهای نیروها در مرز ایران و عراق» در توضیح باید بگویم منطقهای که ما واردش شده بودیم بسیار خطرناک بود و بین دو دژ مرزی قرار داشت. آن زمان رسم نبود نیروها را با وسیلهای انتقال بدهند. شهید چراغی اجازه نداد نیروها پای پیاده انتقال پیدا کنند و تلاش کرد نیروها را با نفر بر پی ان پی از میدان مین عبور دهد تا کمترین آسیبی به نیروها وارد نشود.چه خاطرهای از شهید دارید؟یادم میآید یکبار به خاطر کمی سن بر سر یک موضوع با ایشان اختلاف پیدا کردم و جلسه را ترک کردم. بعد از جلسه، ایشان با آن بزرگواری خاصی که در وجودشان موج میزد، بیرون آمد و با شوخی و خنده دلم را به دست آورد. ایشان بسیار مأخوذ به حیا بودند و این ویژگی باعث میشد افراد جذب این شهید بزرگوار شوند.ظاهراً شهید چراغی در لبنان هم حضور داشتند.سال 61 زمانی که تیپ 27 حضرت رسول (ص) به لبنان و سوریه رفتند و در آنجا حضور داشتند. رابطه شهید چراغی با نیروهایش به چه صورت بود؟رابطه ایشان با نیروهایش رابطه فرماندهی نبود یادم است آن موقع در منطقه انرژی اتمی بودیم. ایشان آمد و برای نیروهای بسیجی صحبت کرد بعد از اتمام سخنرانی به زور توانستیم او را از حلقه نیروها جدا کنیم چرا که عاشق ایشان بودند و مرتب شهید چراغی را در آغوش گرفته و دیده بوسی میکردند.شهید چراغی در کلام برادر شهیدحاج محمد چراغی برادر کوچکتر شهید چراغی که خود از جانبازان هشت سال دفاع مقدس است، خاطرات جالبی از برادر بزرگوارشان دارد که مطالب زیر حاصل گفتوگویما با اوست.از برادر شهیدتان بگویید.ما پنج برادر بودیم که رضا چهارمین برادر ما بودند. ایشان در سال 1336 در روستای «ستق» ساوه به دنیا آمدند. پدرمان به خاطر شغلش تا پاییز در روستا میماند و بعد به شهر میرفت تا اینکه در سال 1332 به تهران آمدیم اما تا سال 1350 مرتب از تهران به ساوه در رفت و آمد بودند و این سال برای همیشه به تهران آمدیم. قبل از آن من و برادرانمان در مکتب درس میخواندیم و زمانی که به تهران آمدیم و از آنجایی که پدرم فردی متدین و مذهبی بود نام من و برادرم را در مدرسه شیخ العراقین بیات در محله خانی آباد(تختی فعلی) نوشت. سپس در دروازه غار و بعد هم در محلههایی چون باغ آذری و نازیآباد ساکن شدیم که شهید چراغی دوران دبستان را در آنجا گذراند و بعد از آن برای کمک خرجی خانواده روزها کار میکرد و شبها به صورت شبانه به دبیرستان مروی« بوذر جمهری» آن زمان میرفت تا ادامه تحصیل دهد.قبل از انقلاب ایشان چه فعالیتهایی داشتند؟پدر ما ارادت خاصی به مرحوم آیتالله بروجردی و آیتالله حائری داشت و اولین شخصی که در خانه و فامیل ما در سال 42 مطرح شد حضرت امام خمینی(ره) بود که پدرم ایشان را به عنوان مرجع تقلید خود قبول داشت. از همین رو سال 54 بود که مأموران ساواک برای به دست آوردن رساله امام جلوی برادر بزرگم و یکی از برادرانم را به نام «حمیدرضا» در خیابان تختی گرفته و آنها را تفتیش بدنی کرده بودند. اما چون پدرم از قبل اطلاع پیدا کرده بود که آنها قصد چنین کاری را دارند، رساله را در داخل باغچه خانهمان پنهان کرده و مأموران را ناکام گذاشت.اما درباره فعالیتهای رضا باید بگویم که ایشان سال 55 موفق به گرفتن دیپلم شد سپس به سربازی رفت و به عنوان آجودان شهید اقارب پرست در لشکر 92 زرهی اهواز مشغول به خدمت شد. جالب است بدانید که اکنون هر دو شهید شدهاند و در کنار هم در بهشت زهرا آرمیدهاند. خلاصه زمانی که امام دستور ترک پادگانها را داده بودند به اتفاق شهید حسن اقارب پرست از محل خدمتشان متواری شدند. همچنین رضا در به تصرف در آوردن ساختمان رادیو در میدان ارک نقش مهمی را ایفا کرد و بعد که انقلاب به پیروزی رسید و امام از سربازان خواستند که به پادگانها بازگردند، برادرم دوباره به پادگان محل خدمتش بازگشت. پس از اتمام خدمت سربازی نیز در سال 58 وارد سپاه پاسداران انقلاب اسلامی شد.ورود برادرتان به جبهه چگونه بود؟رضا و 53 نفر از هم محلیها که در گروهان 4 پادگان ولیعصر بودند همچون چهرههایی چون شهید دستواره و سردار نصرت الله قریب در میانشان حضور داشتند به رواندوز کردستان اعزام شدند.بعد از آن به جوانرود و از آنجا به «دزلی» میروند که در آنجا با شهید محسن وزوایی آشنا میشوند. سپس به مریوان میروند و در آنجا با حاج احمد متوسلیان و حاج همت آشنا میشوند و در کنار هم قرار میگیرند. قرار میشود سپاه با جمع کردن نیروها تشکیل یک تیپ بدهد. در ابتدا با دو گردان این حرکت آغاز میشود؛ یکی گردان «حمزه سید الشهدا» که فرماندهی آن را حاج احمد متوسلیان به برادرم رضا میسپرد و فرماندهی گردان دوم یعنی «سلمان» نیز به شهید حسن قجهای محول میشود. بعد مراحل تحول را طی میکنند تا اینکه به 18 گردان افزایش پیدا میکنند.شهید چراغی قبل از شهادت سابقه مجروحیت نیز داشتند؟برادرم 13 بار در نبردهای مختلف در مناطق عملیاتی زخمی شدند و در چهاردهمین مرحله به شهادت رسیدند. البته بیشترین صدمات مجروح شدن را در منطقه عملیاتی سومار در سال 61 متحمل شدند و بعد که حاج احمد به لبنان رفتند حاج همت به سراغ برادرم که در آن موقع پایش بر اثر مجروحیت شکسته بود، آمد و او را با خود برد که بعد هم برادرم معاون تیپ و شهیدهمت نیز فرمانده تیپ محمد رسول الله شدند. به مرور زمان این تیپ به لشکر ارتقا پیدا کرد که قبل از شهادت رضا سپاه 11 قدر تشکیل شد و حاج همت فرمانده این سپاه شد و رضا فرماندهی لشکر حضرت رسول (ص) را بر عهده گرفت بعد هم معاون حاج همت در سپاه 11 قدر شد. پس از شهادت برادرم سپاه 11 قدر منحل شد . شهادت برادرتان چگونه اتفاق افتاد؟رضا در عملیات والفجر یک روز پنجشنبه 27 اردیبهشت 62 در منطقه عمومی فکه به شهادت رسید. در آن زمان تنها 42 روز از عقدشان میگذشت که شهید شد آن موقع مادرم هنوز در قید حیات بود. مرتب از رضا که یک سال از من بزرگتر بود میخواستند که ازدواج کنند اما او در جواب مادرم میگفت که همه دوست دارند ازدواج کند و بچهدار شوند و من هم دوست دارم ازدواج کنم اما فردای روز قیامت اسماعیل (یکی از هم محلیهایمان که نیروی برادرم بود و شهیدشد) جلوی مرا خواهد گرفت و میگوید به عنوان فرمانده مرا جلو فرستادی من شهید شدم و خودت رفتی ازدواج کردی و صاحب خانه و زندگی شدی در حالی که هنوز جنگ ادامه داشت، آن وقت من جواب او را چه خواهم داد؟و سخن پایانی؟چه خوب است که برای پایان از وصیتنامه شهید بگویم. مادرم آن موقع میگفت باید ازدواج کنی تا به تکامل برسی اما رضا میگفت هر وقت که شهید شوم به تکامل خواهم رسید. برادرم در قسمتی از وصیتنامهاش مینویسد: «برای حفظ انقلاب باید یک خدمتگزار بود و در صورت نیاز باید از همه چیز خود گذشت و همین نهایت آرزوی من است».