کد خبر: 445676
تاریخ انتشار: ۲۲ فروردين ۱۳۹۰ - ۱۹:۲۰
گزارش «جوان» از کوچه اي با 13 شهيد
عليرضا محمدي | قرار بود عصر يکي از روزهاي سرد زمستاني، درهاي سه تا از اين خانه‌ها به روي ما گشوده شود و سرفصل خاطرات چهار شهيد روي صفحه گزارش‌مان نقش ببندد. چهار نفر از ميان 13 شهيدي که اهالي اين کوچه در طول هشت سال جنگ تحميلي تقديم آرمان‌هايشان کرده‌اند.
با يک حساب سرانگشتي، خوب مي‌تواني تصور کني همين چند سال پيش، در بحبوحه‌ جنگ و دفاع مقدس، 13 بار اهالي اين کوچه تابوت شهيدي را روي دوش گرفتند و هنوز خاطرات اين يکي را مرور نکرده، سنگيني فقدان آن يکي روي دوش بچه‌ محل‌ها احساس مي‌شد تا براي کاستن از اين بار ره توشه سفر ببندند و از زير قرآن مادر عبور کنند. سر و ته داستان کوچه بهشت يا به قول تابلوي شهرداري، کوچه برادران شهيد «پاکند»، همين است به علاوه کمي غيرت و همت و شرف، يعني هر آنچه جوان‌هاي اين سرزمين کم ندارند و بچه‌هاي بامعرفت کوچه بهشت بهترين دليل بر اين مدعا هستند. ما که به آنجا رسيديم هوا سرد بود و گرمي رزق حلالي که از نان سنگک استاد عبدالله نقاش (پدر شهيد علي اصغرزارعي) استشمام مي‌شد. سراسر کوچه را فرا گرفته بود. هياهوي شهر پشت دروازه‌هاي بهشت جا ماند و کمي بعد در اولين خانه به رويمان گشوده شد.
هفت سال چشم انتظاري«غلامرضا محمدي‌اقدم» کارگر چاپخانه روزنامه کيهان بود. هر روز مقابل چشمانش حروف سربي اخبار جنگ را روي صفحه روزنامه نقش مي‌زدند و صداي تق‌وتق‌شان حس غريبي را توي دلش زنده مي‌کردند. اما سال 59 که جنگ آغاز مي‌شود او به تازگي ازدواج کرده بود و شوق رفتنش به جبهه، «حول و ولا به جان نوعروسش» مي‌انداخت. اين حرف را خود راضيه گنجي گفت. کنار قاب عکس همسر شهيدش نشسته بود و سؤالات ما را با کوتاه‌ترين جملات پاسخ مي‌داد. مثلاً اين را گفت که شش، هفت سال زندگي مشترک با يک شهيد را تجربه کرده و دو يادگار 27 و 28 ساله از او دارد. بعد سکوت کرد تا خودمان از رد پاي ايام برچهره‌اش حدس بزنيم بيش از 20 سال به تنهايي مسئوليت خانه را به دوش کشيدن، چيزي نيست که بشود در عرض چند دقيقه گفت و شايد سکوت بهترين پاسخ باشد.حسين و فاطمه دو يادگار غلامرضا هستند که اکنون هر دو ازدواج کرده‌اند و تشکيل خانواده داده‌اند. زماني که پدرشان شهيد شد هر دو شش و هفت ساله بودند و از پدر همان قدر مي‌دانند که مادرشان کمي از آن را برايمان تعريف کرد: «خيلي دوست داشت به جبهه برود، اما من مخالفت مي‌کردم. با اين وجود هميشه به پايگاه بسيج مسجد ابوالفضل مي‌رفت تا به نوعي دينش را ادا کند. هميشه اين سخن ورد کلامش بود که اگر بچه‌هاي محله به جبهه مي‌روند چرا من نروم. به نظرم از روي شهدا و بچه‌هاي رزمنده خجالت مي‌کشيد. از سر کار که مي‌آمد بيشتر مواقع به پايگاه مي‌رفت و مشغول رتق و فتق کارهاي بسيج مي‌شد. آنقدر به کار بسيج اهميت مي‌داد که نمي‌توانستي او را در خانه پيدا کني.»غلامرضا به غير از حسين و فاطمه، کلي خاطره از پست‌هاي وقت و بي‌وقتش در پايگاه بسيج براي راضيه به يادگار گذاشته و البته قاب عکسي که از پس آن، دو چشم گيرا، معني انتظار را به بيننده القا مي‌کنند. شهيد محمدي اقدم، منتظر بود: «سال 66 ديگر طاقتش طاق شده بود. اين کوچه تا آن موقع چندين شهيد داده بود و هر بار که تابوتي را تشييع مي‌کردند اشتياق غلامرضا هم براي رفتن بيشتر مي‌شد. ديگر نمي‌شد جلوي او را گرفت. با اصرار گفت اين بار ديگر بايد بروم. سه ماه مرخصي بدون حقوق گرفت و ديگر حرفي براي گفتن نداشتم. توجيهش اين بود که مي‌روم و برمي‌گردم، اما وقتي رفت و براي چند روز مرخصي برگشت، نظرش عوض شده بود. گفت: «اين بار که بروم ديگر بازگشتي نيست!»صبح زود بود که غلامرضا براي آخرين بار رفت. از زير قرآن که رد مي‌شد، گفت ديگر برنمي گردد و قدم در کوچه‌اي گذاشت که پيش از او چند شهيد ديگر رفته و بازنگشته بودند. هر قدم که برمي داشت از مقابل خانه يکي از بچه محل‌هاي شهيد عبور مي‌کرد. از خم کوچه که رد شد او هم در نگاه همسرش يکي از بهشتيان کوچه بهشت شده بود، رفت تا وقتي زمان مأموريتش تمام مي‌شود، به همرزمان بگويد خواب شهادتش را ديده و تنها چند روز بعد هنگام گرفتن وضو بر اثر اصابت ترکش‌هاي خمپاره به شهادت برسد. انتظار غلامرضا به پايان رسيده بود.تابوت‌هاي خوشرنگاز خانه محمدي‌اقدم تا خانه شهيدان پاکند خيلي راه نبود. بايد از کنار خانه شهيدان حسين صحبتي، مالک شعباني، رسول علي تقي، علي‌اصغر زارعي و اسماعيل عموزاده عبور مي‌کرديم تا نرسيده به خانه برادران شهيد علي‌اکبر و علي‌اصغر و محمدرضا اصغري و شهيدان داود و عباس خليلي، برسيم به خانه شهيدان پاکند.اين مسير را به همراه خانم پرمژه و هادي جمالي از روابط عمومي بسيج ناحيه مسلم بن عقيل(ع) طي مي‌كرديم كه هماهنگي اين مصاحبه‌ها با آنها بود. بحثي بينمان رخ داد كه چه عاملي باعث شده بچه‌هاي اين محله چنان حضوري در جبهه‌هاي جنگ بيابند كه از اين ميان 13 نفرشان به شهادت برسند. جمالي جو مذهبي منطقه 18 را به عنوان يكي از محلات جنوب شهر از عوامل اصلي مي‌دانست و به وجود پايگاه‌هاي بسيج حضرت ابوالفضل و سيدالشهدا(ع) اشاره مي‌كرد و... صداي صلوات و بوي اسفند و جواناني كه با پيشاني‌بندهاي سرخ و سبز يا حسين يا فاطمه،‌ به رديف ايستاده‌اند براي اعزام که اينجا پاي شرف در ميان است و شعور. كسي نيست دم از خط رهبري بزند و بر خلاف آن عمل كند. جنگ و دشمن و تير و تركش‌هاي آن سوي خاكريز، مرد مي‌طلبد و جنوب شهر و محله‌هايي از اين دست آنقدر داشتند كه تنها 13 نفرشان از يك كوچه شهيد شوند. يك به يك بروند و توي تابوت‌هاي سبز و سفيد و سرخ بازگردند و آن يكي جايش را بگيرد، نه زمان زيادي كه او هم مسافر است و... بحث تمام نشده، در خانه شهيدان پاكند به روي‌مان گشوده شد.هادي دوباره متولد شدجلال و هادي دو برادر از خانواده «پاكند» بودند كه به ترتيب سال‌هاي 63 و 65 به شهادت رسيدند. هرچند که هادي چند سال بعد با تولد آخرين پسر خانواده، دوباره متولد شد و طنين نامش از زبان پدر و مادر در فضاي خانه پيچيد! نام هادي پاکند، روي شناسنامه فرزند آخر اين خانواده نشست و هادي دوباره متولد شود.«آخرين پسرمان كه به دنيا آمد، ‌حاج آقا رفته بود برايش شناسنامه بگيرد. حاجي، هادي را خيلي دوست داشت و همان جا به فكرش افتاده بود نامش را روي اين بچه بگذارد. وقتي شنيدم اين كار را كرده كمي ناراحت شدم. فكر مي‌كردم چطور بايد او را صدا بزنم تا هر بار به ياد هادي و خاطره‌هايش نيفتم، اما حاجي كار خودش را كرد و نام هادي دوباره توي زبان‌ ما افتاد.»اين جملات را از زبان مادر شهيدان مي‌شنيديم كه تمامي خصائل يك مادر را در نگاه محزونش فراهم آورده بود. وقتي كه به نام مادر شهيد هادي «پاكند» با او همصحبت شديم و در همان حال ديگر فرزندش را با نام هادي صدا كرد، اولين سؤال را براي شروع گفت‌وگو‌مان با خانواده پاكند رقم زد. قرار بود دراين خانه مسافر تنهايي‌هاي جلال شويم و همراه او براي كار و روزي حلال، زمستان‌هاي سرد به چهار‌راه يخچال برويم و شب خسته و سرما زده به خانه برگرديم. كرم‌پاكند، پدر شهيدان نيز خاطراتي جسته گريخته از فرزندش جلال داشت كه اول و آخرشان به كار منتهي مي‌شد و كار... «بچه زحمتكشي بود. از بچگي كار مي‌كرد و با اينكه موقع شهادت 17 ساله بود، چندين سال سابقه بيمه داشت. دفعه آخري كه مي‌خواست برود جبهه هوا سرد بود، خوب به ياد دارم كه كنار بخاري خوابيده بود و صبح بدون كمترين سر و صدا رفت. چشمم كه به جاي خالي‌اش افتاد...» چشمان كرم پاكند جاي خالي فرزندش را طوري توي قاب خود محفوظ كرده‌‌اند كه وقتي همان نقطه را نشان مي‌داد احساس مي‌كردي هنوز هم او را مي‌بيند كه خسته از يك روز كار سخت توي چهار راه يخچال به خانه برگشته و چهره‌اش از فرط سرما سرخ شده است.31/2/63 که جلال به شهادت ‌رسيد، دو سال و هشت ماه به شهادت هادي باقي مانده بود، اما اين سرآغاز ماجراي خانواده پاکند نيست. پدر پينه‌هايي روي دست‌هايش دارد که هر کدام‌شان يادآور رزق حلالند و حاصل زحماتي که براي تربيت صحيح فرزندانش کشيده، مادر هم که مادر بود؛ به تمام معنا، حسي داشت که شايد رگه‌هايي از آن را راضيه گنجي توي نگاهش به ما القا مي‌کرد و البته ماجراي خمسي که شهيد محمدي اقدم حتي قاشق چنگال‌هاي خانه شان را از آن بي‌نصيب نگذاشته بود مرور پينه‌هاي دست کرم بود و همان «رزق حلال». اينجا هم ماجرا از سال‌ها پيش رقم مي‌خورد و حتي زماني که دو برادر شهيد به دنيا نيامده بودند يا آمده بودند و چشم در چشم مادري شير مي‌خوردند که در پس شهادت دو فرزندش هيچ خواسته‌اي از مسئولان نداشت جز تشکر از ما که يادي از آنها کرده بوديم و همين...ادامه خاطرات دو برادر از کارهاي ناتمام جلال تا درس طلبگي هادي و رفتنش به پليس قضائي و شهادت و سپس گذاشتن نامش روي برادر کوچکشان، هر چند شنيدني و تازه بودند، اما باز پاي حرف را به پايگاه بسيج حضرت ابوالفضل کشيدند و مساجدي که روزگاري نچندان دور محل اعزام امثال جلال و هادي بودند. همانطور که اکنون هادي پاکند، همان که همنام برادر شهيدش است و به اين موضوع نيز افتخار مي‌کند، در يکي از همين پايگاه‌هاي عضو است و در جريان فتنه و جنگ نرم نيز به نوعي ديگر دخيل.از هادي در مورد نامش پرسيديم که نام يک شهيد است و حسي که در پي آن دارد، پاسخ داد: «برايم کمي جالب و عجيب است. نام يک شهيد يادآور روزهايي است که با توجه به سنم هرگز نديده‌ام. چيزهايي از دو برادرم شنيده‌ام و نحوه شهادت‌شان، اما براي نسل من تصور آن روزها کمي سخت است. وقتي که والدينم مرا به نام هادي صدا مي‌زنند، بعضي مواقع از شنيدش به فکر فرو مي‌روم و اينکه آنها را با اين نام به ياد چه خاطراتي مي‌اندازم.»هادي در جريان فتنه 88 حضوري فعال داشته و کنار ساير بسيجيان محله در نظم بخشيدن به اوضاع مشارکت داشته است. کمي از جنگ نرم برايمان گفت و انقلاب‌هاي رنگارنگي که اگر حضور و او و امثالش نبود دشمنان خيال داشتند کشور ما را نيز دچار آن بکنند.از والدينش در مورد حضور او در التهابات سال گذشته پرسيدم و اينکه نگران نبودند سومين فرزندشان به شهادت برسد، مادر گفت: «بچه هايم را طوري بار آورده ام که مستقل فکر کنند، همانطور که برادران هادي با فکر خود به جبهه رفتند، او هم خود براي زندگي‌اش تصميم مي‌گيرد و من از اين بابت مشکلي ندارم» کرم هم حرف‌هايي داشت از نوع تربيت مستقل فکري فرزندانش و اينکه اگر باز هم جنگ شود، ابايي ندارد از حضور خود و فرزندانش در ميادين خطر، در آخر هم گلايه‌ها و شکاياتي از وضع منطقه محل زندگي‌شان داشت که از ما مي‌خواست اين مشکلات را به مسئولان مربوطه انتقال دهيم.وقت خداحافظي فرارسيده بود و من منتظر سوغاتي بودم که تمامي مهمانان خانه‌هاي شهدا به نوعي از آن بهره مند مي‌شوند. نصيب ما نيز از خانه شهيدان پاکند، جز عطر ياد دو شهيد وصيتنامه هادي بود روي يک تکه کاغذ که آن را هم از دست برادر همنامش گرفتيم و...باز اين خود هادي بود که جايي دور و بر سال‌هاي 64 ، 65 گفت: «خداوندا! ‌اي هادي گمراهان و ‌اي آمرزنده گناهان. همگي ما را از ناسپاسي‌ها و کجروي‌ها و سستي‌هايي که در دين داشتيم به روح بزرگوار و شريف خاتم الانبيا(ص) و علي(ع) مورد بخشش قرار بده...»رزق حلالاستاد عبدالله نقاش که با نان سنگک زير بغلش وارد خانه شد، چند دقيقه‌اي مي‌شد گفت‌وگو از شهيد علي‌اصغر زارعي را با همسرش خديجه صفري آغاز کرده بوديم. علي‌اصغر فرزند اول اين دو بود و صاحب کلي خاطرات غريب. مادر حکايت را از جايي آغاز کرد که پيشتر بارها از زبان مادران شهيد شنيده بوديم؛ فرزندم يک فرشته بود...«فرشته (علي‌اصغر) سال 48 به دنيا آمد. توي خانه استاد عبدالله نقاش، بچه اول‌مان بود. آن وقت‌ها هنوز مستأجر بوديم و يادم مي‌آيد توي يکي از همين روزها، به نظرم تابستاني بود گرم و سوزان که عبدالله يک روز تمام آب نخورد و منتظر صاحبخانه ماند تا به اذن او آب بخورد که اگر راضي نباشد، يک روز تحمل تشنگي مي‌ارزد به بار آوردن بچه‌اي مثل علي‌اصغر که چند سال بعد کنار سفره‌‌اي پر از نان حلال بنشينيم به تماشايش و شب گذشته را يادمان بيايد که تا صبح صداي نماز شبش را شنيديم و خدا را شکر کرديم از عطاي فرشته‌اي مثل او...»حکايت مادر به اينجا رسيده بود که بوي رزق حلال حاج عبدالله قاطي ماجرا شد و همگي به احترام قدومش از جا برخاستيم. پيرمرد را بارها ديده بوديم. توي صف نان، اتوبوس يا که نه، شايد روزي در و ديوار خانه‌مان را رنگ زده بود و بدون اينکه از حال و احوالش جويا شويم، رفته بود لابه‌لاي مردمي که هر روز مي‌بينيم و بي‌خيال از کنارشان عبور مي‌کنيم. بي‌آنکه فکر کنيم شايد يکي از اين مردم، روزگاري نچندان دور، يک فرشته را توي خانه داشته و روزي از زير قرآن ردش کرده به امان خدا که هديه خودش بوده، پيشکش خودش...«خوب بود، کم خرج و مهربان، طوري به من و مادرش احترام مي‌گذاشت که نظيرش را نديدم. هرگونه سخني که بوي غيبت از آن مي‌آمد را در خانه قدغن کرده بود. هميشه مي‌گفت بايد براي آينده بچه‌ها برنامه‌ريزي کرد و به همين خاطر بچه مدرسه اي‌هاي محله را توي زيرزمين خانه جمع مي‌کرد و براي‌شان کلاس تقويتي مي‌گذاشت.»استاد عبدالله طوري از علي‌اصغر سخن مي‌گفت که انگار از يک مرد جاافتاده سخن مي‌گويد. حين سخنانش چشمم به قاب عکس علي‌اصغر روي طاقچه افتاد که چهره فردي را با تمامي خصوصيات نوجوانان18-17 ساله مقابل چشمان‌مان نمايش مي‌داد، البته اين عکس مربوط به زماني مي‌شد که علي‌اصغر به سنين جواني نزديک مي‌شد، وگرنه وقتي که او به جبهه مي‌رفت...«وقتي که براي بار اول به جبهه رفت فقط 13 سال داشت. وقتي هم که شهيد شد 19 سالش کامل نشده بود. تا آن زمان چندين بار زخمي شده و حتي يکي از چشمانش را از دست داده بود. وقتي گفت مي‌خواهم به جبهه بروم مخالفتي نکردم. نه بار اول و نه آخرين بار که بعد از پذيرش قطعنامه بود. به نظرم علي‌اصغر من آنقدر بلوغ فکري داشت که بهترين تصميم را بگيرد.»جنگ تمام شده بود که علي‌اصغر زارعي به شهادت مي‌رسد. امام(ره) فرمان داده بود جبهه‌ها را خالي نگذاريد و علي‌اصغر فرمان پير و مرادش را لبيک مي‌گويد. او مي‌خواهد براي بار آخر به جبهه برود. «تا آن زمان کلي خط روي ديوار کشيده و بالايش نوشته بود خوب و زيرش بد! از برادرهايش مي‌خواست کارهاي خوب خود را روي اين خط بنويسند و بدها را زيرش، هر روزهم حساب خود را نگه دارند تا ببينند کي بالاي خطي‌ها به زير خطي‌ها غلبه مي‌کنند.» وقتي هم که مي‌خواهد براي بار آخر برود. يکبار ديگر دست به قلم مي‌شود و چيزهايي مي‌نويسد. علي‌اصغر مي‌خواست خاطره‌اي از يک شهيد را براي برادر و خواهرهايش يا شايد خواهر زاده و برادرزاده‌هايي که هرگز او را نديده‌اند، زنده کند. قلم را صبح توي دست گرفت و برگه را در گرگ و ميش هواي جنوب شهر تهران مقابلش قرار داد. اکبر، برادر کوچک‌ترش خوب آن روز را به ياد مي‌آورد: «خودم را به خواب زده بودم. صبح زود بود. علي‌اصغر چند وقت مي‌شد که به منطقه رفته و براي سه روز مرخصي برگشته بود. در آن سه روز با همه فاميل و دوستان و آشنايان خداحافظي کرد و حلاليت طلبيد. روز آخر، گرگ و ميش صبح، از زير پتو مي‌شنيدم که با مادرم سخن مي‌گفت. مادر مي‌خواست بماند و مراقب ما باشد و او هم گفت که به اندازه کافي بزرگ شده‌ايم که بد و خوب‌مان را تشخيص دهيم. بعد آمد و متکاي مرا بلند کرد و زيرش چيزي گذاشت. صبح که بيدار شدم، علي‌اصغر براي هميشه رفته بود، دست بردم زير متکا و وصيتش را که براي تک تک ما نوشته بود خواندم.»آن روز صبح علي‌اصغر براي تمامي برادر و خواهرهايش وصيت مي‌کند و تک‌تک برگه‌ها را زير متکايشان قرار مي‌دهد. براي خواهرها همان حفظ حجابي را مي‌خواهد که تمامي شهدا از تمامي زنان و دختران اين کشور خواستند و براي برادرها، همان ولايتمداري و ايستادگي در برابر دشمن را. علي‌اصغر يکي از جوان‌ترين شهداي کوچه بهشت بود که به عنوان آخرين نفر از اين 13 شهيد براي بار آخر خم اين کوچه را رد کرد و قلب تاريخ شد.25/3/67 قاب تصوير علي اصغر، در ليست افتخارات کوچه بهشت نقش بست و اين کوي را در زمره يکي از پرشهيد‌ترين کوچه‌هاي کشورمان جاي داد. کشوري که وجب به وجبش پر از اين کوچه‌هاست و هر کوچه‌اش پر از علي‌اصغر‌ها و خاطرات علي‌اصغرها پر از زيبايي و ارزش‌ها...
نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار