کد خبر: 442746
تاریخ انتشار: ۲۱ اسفند ۱۳۸۹ - ۱۷:۴۹
مذهبی‌ها و نهضت ملی، ناگفته ها وجستارها درگفت وگوی«جوان» باسید محسن امیر حسینی
محمدرضا كائینی | پیر88ساله‌ای كه فرصت گفت و شنود با او را مغتنم شمرده‌ایم‌، ازفعالان دیرین و مذهبی نهضت ملی است. سیدمحسن امیرحسینی از عنفوان جوانی و همزمان با حركت اصلاحی آیت الله حاج آقاحسین قمی به عرصه سیاست گام نهاد و تا هم اینك به نقش‌آفرینی سیاسی مباهی است. او با پشت سرگذاردن نزدیك به 9دهه زندگی پرفراز و نشیب و تجربه زندان‌های فراوان، روحی پرنشاط دارد، چیزی كه در دیدار نخست توجه هر بیننده‌ای رابه خودجلب می‌كند. باسپاس ازایشان كه فروتنانه پذیرای ما شدند. با تشكر از شما به لحاظ شركت در این گفت‌و‌گو، فعالیت‌های سیاسی خود را از چه مقطعی آغاز كردید؟ بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم. در سال 1321 رضاشاه رفت و محمدرضا جای او را گرفت. در آن دوره مرحوم آیت‌الله حاج‌آقا حسین قمی، آن مرجع تقلید بزرگ و مجاهد كه مدتی با روس‌ها جنگیده بود، البته همراه با آیت‌الله خوانساری بزرگ، آیت‌الله كاشانی از عراق به‌عنوان زیارت حضرت رضا(ع) به طرف ایران حركت می‌كنند. اوایل حكومت محمدرضا بود و دربار متوجه این قضیه می‌شود و دستور می‌دهد باغ طوطی حضرت عبدالعظیم را فرش و از ایشان پذیرایی كنند. آیت‌الله به باغ طوطی تشریف می‌برند و مردم هم كه شنیده بودند ایشان آمده‌اند، از اطراف و اكناف ایران به آنجا می‌‌روند. از تهران جمعیت مثل سیل برای دیدن ایشان به طرف باغ طوطی راه افتاد. ما هم جزو این افراد بودیم. حضرت آیت‌الله قمی در روز دوم ورودشان اعلامیه‌ای می‌‌دهند و خواسته‌هایی را از شاه مطرح می‌كنند. یكی اینكه پاسبان‌ها مزاحم زنان محجّبه نشوند و هر كس كه می‌خواهد حجاب داشته باشد، آزاد باشد. دوم اینكه مدارس مختلط پسر و دختر جدا شود و موارد دیگر. بعد از 24 ساعت وزیر وقت دربار اعلام كرد كه اعلیحضرت همایونی، همه خواسته‌های حضرت آیت‌الله را قبول كرده. مردم جشن گرفتند و چراغانی كردند. مخصوصاً برای قضیه حجاب خیلی شادمانی كردند. حضور در آن رویداد‌ فرجام خوشی ‌ داشت.‌ابتدا با مرحوم نواب صفوی آشنا شدید یا با آیت‌الله كاشانی؟اول با مرحوم نواب آشنا شدم. یك روز از چهارسوق بازار بزرگ تهران رد می‌شدم، دیدم یك جوان معمّم، خیلی با صلابت روی یك چهارپایه ایستاده ‌ و دارد صحبت می‌كند و به مردم می‌گوید: «شما نشسته‌اید و به امام جعفر صادق(ع) شما توهین می‌كنند، دین شما را مسخره كرده‌اند، قرآن شما را آتش می‌زنند، كتاب دعای شما را آتش می‌زنند. شخصی به اسم سید احمد كسروی دارد این كارها را می‌كند. » خیلی تند صحبت كرد و بعد هم مردم را دعوت كرد كه شب به منزل مرحوم آقای سید عباس آیت‌الله‌زاده كه پسرش سید ابوالحسن آیت‌الله‌زاده است بروند. بالطبع عده‌ای آمدند. بنده هم كه عشق این كارها را داشتم، همان شب اول به منزل ایشان رفتم و با مرحوم نواب آشنا شدم. مرحوم نواب ابتدا می‌رفت و با كسروی بحث می‌كرد. شما هم با او می‌رفتید؟در آن جلسات نبودم، ولی مقر كسروی را دیده بودم. در نوبت اول رویارویی عملی، مرحوم نواب زد و خوردی در خیابان حشمت‌الدوله با كسروی پیدا كرد كه در آنجا نواب مجبور شد اسلحه بكشد. البته كسروی هم شلیك كرد. به هر حال آن برخورد كارگر نبود و كسروی و همراهش زخمی شدند و بعد از چند روز بیرون آمدند. این نكته را بگویم كه وقتی از مرحوم نواب پرسیدند: «چرا كفش می‌پوشی؟» جواب داد: «روزی كه با كسروی زد و خورد كردم و نعلینم به یك طرف افتاد، فهمیدم كه نعلین كفش جنگ نیست.»فدائیان اسلام بعد از زدن كسروی به وجود آمد یا قبل از آن؟قبلش بود. اولین كسانی كه دور مرحوم نواب را گرفتند چه كسانی بودند؟ فدائیان چگونه تشكیل شد؟ فضای جلساتشان چگونه بود؟جلسات یكی از شب‌های هفته تشكیل می‌شد، یادم نیست كه چهارشنبه بود یا پنج‌شنبه، ولی مرتباً تشكیل می‌شد و كم‌كم عده‌ای آمدند تا 50، 60 نفر شدند. اولین كسانی كه دور مرحوم نواب را گرفتند سیدحسین و سیدعلی امامی بودند، جواد مظفری بود كه ساعت‌ساز بود، علی فدائی بود، امیر عبدالله كرباسچیان بود كه البته بعداً آمد. . . خیلی‌ها بودند. شما با مرحوم سید حسین امامی سابقه دوستی طولانی داشتید. او را از چه زمانی شناختید؟ چه ویژگی‌های شخصیتی داشت؟سیدحسین امامی در بازار شاگرد بزاز بود و ما از بازار با ایشان آشنا شدیم. رفاقتمان هم خیلی صمیمی بود. بعد ایشان و سیدعلی برادرشان را خدمت آقای نواب آوردیم و آنها هم وارد فدائیان اسلام شدند. سیدحسین خیلی خوش‌فكر و همچنین شیك‌پوش بود. یك بار به او گفتم: «همیشه لباس نو می‌پوشی؟» گفت: «همیشه لباس نو بپوش، خدا هم به تو لباس نو می‌دهد. كهنه بپوشی، همیشه لباس كهنه به تو می‌دهد!» این عقیده‌اش بود. جوان بسیار فداكاری بود و هر حرفی می‌زد، روی آن می‌ایستاد. مقداری هم درس عربی خوانده بود. روزها می‌رفت بازار و شب‌ها هم اكثراً منزل آسیدعباس آیت‌الله‌زاده می‌آمد كه نواب در آنجا صحبت می‌كرد. از ماجرای زدن كسروی و كارهای بعدی سیدحسین امامی چه خاطراتی دارید؟آقای نواب مخصوصاً سیدحسین و سیدعلی را فرستاد كه به جلسات كسروی بروند. كسروی هفته‌ای یك شب جلسه داشت و اغلب دانشجوها و جوانان می‌رفتند. سیدحسین هم به‌عنوان دانشجو و یكی از طرفداران كسروی با كراوات و پُز خوبی می‌رفت و در آن جلسات شركت می‌كرد. گویا خیلی‌ها تصور می‌كردند با كسروی رفیق است!بله. خیلی به او نزدیك شده بود، چون می‌خواست چیزهایی را بفهمد و سر در بیاورد. می‌رفت و در جلسات شركت می‌كرد و اخبار را می‌آورد و به‌ آقای نواب می‌داد كه مثلاً امروز این حرف‌ها را زد و می‌خواهد این كارها را بكند. تا آخر هم در آن جلسات شركت می‌كرد. در بدو ورود به جلسه هم به‌جای سلام كلمه خاصی را به كار می‌بردند كه یادم نیست یك‌جور حالت رمز داشت. حتی روزی هم كه سیدحسین به دادگستری رفت كه كسروی را بزند، از همان كلمه استفاده كرد! برای تعطیل كردن كارهای كسروی، علمای قم، نجف و مشهد اقدامات زیادی كردند. حتی خود مردم نامه‌هایی به شاه نوشتند. شاه هم دستور داد محاكمه‌اش كنند. دفعه اول تبرئه شد. دفعه دوم یا سوم بود كه او را به دادگستری احضار كردند، سیدحسین و سیدعلی امامی به دادگاه رفتند و در حضور رئیس دادگاه و بازپرس و دادستان، او و حدّاد را كه جوان و معاون كسروی بود، كشتند. بعد هم تكبیرگویان از دادگاه آمدند بیرون كه دستگیرشان كردند. اینها هفت نفر بودند كه البته آنها محافظ بودند، از جمله جواد ساعت‌ساز و امین نایب و دیگران. اینها را به زندان می‌برند و چند ماهی حبس بودند. در طول این مدت از نجف و جاهای دیگر فشار آوردند كه اینها باید آزاد شوند، چون كارشان مورد قبول خداوند متعال و پیشوایان دینی بوده است. بعد از ترور كسروی، مرحوم نواب به نجف رفت و تلاش كرد دوستانش را كه به زندان افتاده بودند، آزاد كند. این را درست خاطرم نیست، اما می‌دانم كه به نجف رفت. به هر حال بعد از چند ماه كه در زندان بودند و علما و مردم به دربار فشار آوردند كه اینها را آزاد كنند، دربار به دادستان دستور می‌دهد كه آنها را آزاد كند، دادستان هم 70 هزار تومان برایشان قرار صادر می‌كند. هفت نفر بودند و برای هر كدام 10 هزار تومان قرار صادر می‌شود و می‌گوید 70 هزار تومان در صندوق دادگستری بگذارند و آزاد شوند تا موقع محاكمه. طرفداران كسروی و عوامل سفارت انگلیس فشار می‌آورند كه اینها باید در زندان بمانند تا محاكمه بشوند. 70 هزار تومان در آن زمان مبلغ خیلی زیادی بود. ما قبض چاپ كردیم و در فاصله ده پانزده روز این پول را جمع كردیم. بیشتر چه كسانی پول می‌دادند؟بازاری‌ها. پول را بردیم و به صندوق دادگستری دادیم كه آزادشان كنند، گفتند: «نمی‌شود و باید در زندان بمانند.» یكی دو ماهی در زندان دادگستری ماندند تا اینكه آنها را به ارگ آوردند و دادگاه نظامی تشكیل دادند. دادستان سروان جوانی بود و در جلسه آخر دادگاه گفت: «انجام قتل دو نفر به دست سیدحسین و سیدعلی امامی و پنج نفر دیگر مسجّل است، ولی چون این پرونده، یك پرونده ملّی است، من از رأی خودم كه اعدام آنهاست، صرفنظر می‌كنم». بعد هم دو سه ساعت شور كردند و آمدند و گفتند كه همه اینها آزادند. با سلام و صلوات و گل و شیرینی آنها را آوردند و هر شب یكی از بازاری‌ها آنها را برای سور و مهمانی به منزلش دعوت می‌كرد. كیفیت آشنایی شما با آیت‌الله كاشانی چگونه بود؟موقعی كه عضو فدائیان بودم، كم‌كم به منزل آیت‌الله كاشانی هم می‌رفتم. البته بعدها روابط فدائیان با آیت‌الله كاشانی دستخوش فراز و نشیب‌هایی شد و آن گرمی سابق را نداشت. در روزنامه «نبرد ملت» كه در آن دوره، ارگان فدائیان اسلام بود، توهین بدی به آیت‌الله كاشانی درج شد كه نمی‌خواهم آن جمله را عرض كنم. آقا نواب را خواستند و پرسیدند: «من چه كرده‌ام كه مرا با . . . مقایسه كردی؟» مرحوم نواب فقط گفت: «چرا وقتی رئیس مجلس بودید مشروب‌فروشی‌ها و مراكز فسق و فجور را نبستید؟» بماند كه آقا ریاست مجلس را به اجبار قبول كرد كه بین گروه‌های مختلف اختلاف نیفتد. هیچ‌وقت هم مجلس نرفت. به هر حال مرحوم نواب گفت: «باید زن‌ها را از ادارات جمع می‌كردید، مراكز فساد و مشروب‌فروشی‌ها را می‌بستید. . . » و از این مسائل. آقا فرمود: «الان مسئله ما جنگ با انگلستان است. موضوع اصلی به دست آوردن این منبع مهم ملی و به سرانجام رساندن موضوع نفت است. اجازه بدهید نهضت پیروز بشود، بعد این اقدامات را انجام بدهیم. الان اگر حرف بزنیم، تفرقه می‌افتد و یك عده موافق و مخالف پیدا می‌شود و وحدت را از دست می‌دهیم. اگر به نتیجه برسیم، حتماً این كار را انجام خواهم داد. » نواب با عده‌ای آمده بودند و بلند می‌شوند و بیرون می‌روند. توافق نكرده بودند؟نه، نواب زیر بار نرفت و بینشان شكرآب شد. از جریان تیراندازی به طرف شاه و دستگیری آیت‌الله كاشانی و تبعید ایشان به لبنان چه خاطراتی دارید؟شخصی به نام میرفخرایی به شاه تیراندازی می‌كند و نمی‌دانم از آن فاصله نزدیك چطور تیر به شاه اصابت نمی‌كند و این چه ‌جور تیری بوده كه فقط لب شاه خراش برداشت! نمی‌دانم، ولی میرفخرایی را همانجا زدند و كشتند و آیت‌الله كاشانی را نصف شب دستگیر و به لبنان تبعید كردند. چند ماهی در آنجا بودند. موقعی كه برگشتند طاق نصرت‌های متعددی را در پامنار، میدان توپخانه و جاهای دیگر زدیم و مردم هم برای استقبال هجوم آوردند. دكتر بقایی هم آن شب در منزل آیت‌الله كاشانی سخنرانی جالبی كرد. بعد هم كه مردم همیشه به منزل آیت‌الله كاشانی می‌آمدند و اجتماعات ادامه داشت تا نهضت نفت. جنابعالی زیاد به منزل آیت‌الله كاشانی می‌رفتید. ایشان از لحاظ شخصیتی چه ویژگی‌هایی داشت و خاطرات شخصی شما از منش رفتاری ایشان چیست؟ایشان مجتهد بزرگ و نامداری بود و حتی من با اینكه كسی نبودم، اجازات اجتهاد ایشان را دیده بودم. حتی مرحوم میرزا محمدتقی شیرازی هم نه تنها اجتهاد ایشان را تأیید كرده بود، بلكه در احتیاطات خود مقلدان را به ایشان ارجاع داده بود. خیلی رحیم و مهربان بود و اگر كسی درخواستی داشت، نه نمی‌گفت. برای همه گرفتاران توصیه می‌‌نوشت و مصدق همین را به كنایه می‌گفت: «آقا! شما سه كیلو توصیه‌نامه فرستاده‌اید!» آقای كاشانی می‌گفت: «من می‌نویسم احقاق حق كنید. چیز زیادی نمی‌نویسم. » حتی دو نفر كه با هم دعوا داشتند، پیش آقا آمدند و ایشان زیر نامه‌شان نوشت احقاق حق كنید. قاضی آمد كه كدام را نوشته‌اید؟ آقا گفتند: «من نوشته‌ام احقاق حق كنید، ننوشته‌ام حق را به كدام‌یك بدهید. به هر كسی كه حق با اوست، حقش را احقاق كنید. » ایشان خیلی دلرحم بود. با وجود آن جایگاه اجتماعی از نظر مادی هم چیزی نداشت. یك خانه خرابه داشت كه آن هم ارثی بود. از اواخر عمر ایشان دو تا خاطره دارم. یكی مربوط به روزی بود كه یك روز حضرت امام آمدند دیدن ایشان. شما امام را دیدید؟بله. حتی در نماز معروف عید قربان هم، امام صف سوم یا چهارم پشت سر آیت‌الله كاشانی ایستاده بودند. آیت‌الله كاشانی در باره بعضی از روحانیون اعلامیه‌ای داده بود. امام(ره) در دیداری به ایشان فرمودند: «آقا! بهتر بود كه این را نمی‌نوشتید. » آیت‌الله كاشانی گفتند: «حاج‌آقا روح‌الله! شما بعد از آیت‌الله بروجردی مرجع می‌شوید و می‌فهمید خون دل من از كجاست.»بعدها امام‌(ره) هم همان گلایه‌ها را مطرح كردند. بله، یك خاطره من هم مربوط به موقعی است كه شاه به دیدن آیت‌الله كاشانی آمد. من نبودم، ولی شب كه رفتم گفتند، شاه همراه با قائم‌مقام رفیع كه گمانم وكیل مجلس بود، به دیدن آیت‌الله كاشانی آمده بود. شاه بالای پله‌ها كه رسیده بود، پرسیده بود:‌ «منزل آیت‌الله كاشانی همین است؟» چون منزل ایشان خیلی ساده و قدیمی بود. شاه بدون اطلاع قبلی هم آمده بود. به هر حال به طبقه دوم به ملاقات آیت‌الله كاشانی می‌رود. آقا شاه را نصیحت می‌كنند و می‌گویند: «پشتگرمی تو مردم باشند، نه شمشیر و سرنیزه. كاری كن كه ملت طرفدارت بشوند. سرنیزه دوام ندارد.» شاه موقعی كه می‌خواهد برود، چكی را زیر تشك آقا می‌گذارد. آقا می‌گویند: «چك را بردار و برو. اسم من توی دفتر پدرت هم كه خیلی ادعا داشت، نبود. می‌خواهم توی دفتر تو هم نباشد!»موقعی كه ایشان فوت كردند، شما منزلشان بودید؟نه، در بازار بودم كه خبر دادند و رفتیم منزل ایشان كه خیلی شلوغ بود. در ده سال آخر عمر آقا خیلی به ایشان جسارت كردند. كریم‌پور شیرازی در روزنامه‌اش جسارت و اهانت را از حد گذراند، طوری‌كه آقا او را نفرین كردند. خودتان شنیدید؟بله، آقا وقتی دید كه در طرحی پرچم انگلیسی را روی عمامه ایشان گذاشته و چاپ كرده، خیلی ناراحت شد و نفرینش كرد و خداوند هم خیلی زود جزای كریم‌پور را داد و به دستور اشرف آتشش زدند. آیت‌الله كاشانی خیلی حلیم و صبور بود و به‌ این سادگی‌ها از كوره در‌نمی‌رفت. یك شب دیدم كنار خیابان پامنار نشسته. این در حالی بود كه چند سال قبل از آن، وقتی آیت‌الله كاشانی اعلامیه می‌داد، نه فقط بازار تهران كه همه بازارهای ایران می‌بستند، دیدم كنار خیابان نشسته. پرسیدم: «آقا! چرا اینجا نشسته‌اید؟» گفت: «تاكسی‌ها سوار نمی‌كنند!» تا این حد جسارت كردند. در شبی هم به منزلش ریختند، من آنجا بودم. . . این موضوع بسیار مهمی است. باید در ادامه گفت‌وگو به تفصیل از شما بپرسم. در دورانی كه عزم و بسیج عمومی برای ملی‌شدن نفت به وجود آمد، شما با كدام‌یك از ملّیون آشنا شدید؟ دكتر مصدق را كجا دیدید؟ آیا با سایر اعضای جبهه ملی از جمله حسین مكّی، مظفر بقایی و دیگران آشنا بودید؟اكثر اینها، از جمله حائری‌زاده، آزاد و مخصوصاً مكّی و دكتر بقایی خیلی زیاد به منزل آیت‌الله كاشانی می‌آمدند. من در آنجا با اینها آشنا شدم، مخصوصاً با سیدابوالحسن حائری‌زاده كه رهبر اقلیت و خیلی با شخصیت بود و نقش زیادی هم در نهضت داشت. یك روز در مجلس با عصبانیت در مورد مصدق گفت: «این مردك دیوانه است. ما پول نداریم. ژاپنی‌ها آمده‌اند از ما نفت بخرند، تا با آقا صحبت می‌كنی، غش می‌كند و می‌رود زیر پتو!»دكتر بقایی از نظر شخصیتی چه‌جور آدمی بود؟در اینكه ایشان فردی ملی بود، حرفی نیست، چون من خیلی به ایشان نزدیك بودم و حتی مدتی هم در زندان با ایشان بودم. بعد از ترور هژیر همه را گرفتند. همه را دو سه شب بعد آزاد كردند، اما دكتر بقایی را یك هفته‌ای نگه داشتند. دكتر بقایی مرد سیاستمداری بود و در مجلس سخنرانی‌های اساسی مال او بود و در نهضت ملی هم نقش اساسی داشت. چند تا روزنامه هم داشت، از جمله شاهد و سفیر كه وقتی شاهد را توقیف می‌كردند، در روزنامه سفیر تیتر می‌زد كه: «روزنامه شاهد توقیف شد!» علی زهری هم كه خوش‌فكر و كاردان بود، با دكتر بقایی بود. دكتر بقایی خیلی احساساتی بود و تمایل زیادی به مردم داشت. بعضی‌ها می‌گویند كه حضور دكتر بقایی در كنار آیت‌الله كاشانی موجب انحراف فعالیت‌های ایشان شد، چون دكتر بقایی آدم فاسدی بود و. . . بی‌ربط می‌گویند. خیلی‌ها می‌آمدند و غیبت دكتر بقایی را نزد آیت‌الله كاشانی می‌كردند كه مثلاً او نماز نمی‌خواند و. . . آیت‌الله كاشانی می‌گفت: «ما تقوای سیاسی می‌خواهیم. خیلی‌ها هستند كه نماز می‌خوانند، اما با دشمن سازش می‌كنند. » منظور این نیست كه آقا نماز نخواندن را قبول داشت، ولی می‌گفت در شرایطی كه هستیم، تقوای سیاسی برایمان مهم‌تر از تقوای فردی است. خیلی‌ها بودند كه نماز می‌خواندند، روزه هم می‌گرفتند و متدین هم بودند، ولی می‌رفتند و با انگلیس سازش می‌كردند!از انتخابات مجلس شانزدهم بگویید كه در آن تقلب شد. بعد از تقلب در انتخابات مجلس شانزدهم گفتند مصدق می‌خواهد مقابل كاخ برود. منزل مصدق با منزل شاه فاصله زیادی نداشت. به دیدن مصدق رفتیم و حدود 150، 200 جوان كه اكثراً دانشجو بودند، پشت سر مصدق بودند و ‌ شعار نمی‌دادند. مصدق تا كاخ مرمر آمد و رفت داخل یكی از اتاق‌های كاخ كه به خیابان مشرف بود. ما هم 50، 60 نفر بودیم كه در خیابان، علیه انتخابات تحصن كردیم. حائری‌زاده، بقایی، مكی، آزاد و. . . خلاصه اقلیت در خانه شاه بودند. پاییز بود و شب‌ها هوا سرد بود و ما چادری زدیم و چند روزی ماندیم. غذای ما را هم حسن شمشیری می‌آورد. بعضی وقت‌ها هم خانه مصدق غذا می‌پختند و از پنجره به ما می‌دادند. این قضیه چند روزی طول كشید. روز چهارم پنجم بود كه شاه با اسكورتش آمد. ما تقریباً 50 متر با او فاصله داشتیم كه آمد و با ماشین رفت داخل محوطه كاخ. یكنفر خبرنگار به اسم خورشیدی بود كه تا شاه آمد برود، فریاد زد: «زنده باد شاه! مرگ بر انتخابات!» شاه رفته بود داخل و پرسیده بود اینها كه هستند؟ به او گفته بودند كه مصدق و دیگران در كاخ هستند و به انتخابات اعتراض دارند. 24 ساعت بعد، شاه انتخابات را باطل اعلام كرد. قضیه تقلب هم از این قرار بود كه اول كاندیداهای جبهه ملی بالا آمدند، چون من خودم از جمعیت نگهبانان آزادی بودم. دكتر بقایی گفته بود چشم از صندوق برنمی‌دارید. شب‌ها صندوق‌ها را به مسجد سپهسالار می‌آوردند و پلمب می‌كردند. ما هفت هشت نفر بودیم كه دو ساعت به دو ساعت پاس می‌دادیم. یك روز موقع ناهار مكی آمد. یكی از طلبه‌ها خبر داد كه یك نفر آمده و دارد صندوق‌ها را عوض می‌كند. مكی آمد پشت در بزرگ مجلس فریاد زد: «مردم! صندوق‌های رأی شما را عوض كردند. » شخصی به اسم سلطانی، معلوم نیست از كجا به شبستان مسجد سپهسالار می‌رود و رأی‌های داخل صندوق‌ها را عوض می‌كند و آرای خودش را می‌اندازد كه این باعث تحصن شد. در ابطال انتخابات دو عامل نقش داشت. یكی تحصن اعضای جبهه ملی و یكی هم كار سیدحسین امامی در زدن هژیر. خاطره‌تان از زدن هژیر و اعدام امامی چیست؟بعد از كشته شدن سیداحمد كسروی، مرحوم نواب ایشان را مأمور می‌كند كه هژیر را بزند. شهید نواب صفوی به سیدحسین مأموریت داد كه برود هژیر را بزند. دربار هر سال در روزهای دهم، یازدهم و دوازدهم محرم در ارگ، مجلس روضه‌خوانی می‌گرفت. بعد نمی‌دانم به چه مناسبت، مراسم را به مسجد سپهسالار منتقل كردند. هژیر كارگردان این برنامه بود. نمی‌دانم سال دوم بود یا سوم كه سید حسین امامی مأمور شد هژیر را بزند. هژیر ایستاده بود و هیئت‌های عزاداری كه می‌آمدند و برمی‌گشتند، هژیر به سردسته‌هایشان یك تاق شال می‌داد. سیدحسین رفت مقابل هژیر قرار گرفت و سر او را هدف قرار داد. بعد هم فكر كرد كه ممكن است نمرده باشد، با دسته اسلحه چندتایی به سر او زد. شما هم بودید؟بله، در مسجد سپهسالار بودم. سیدحسین امامی و چند نفر از ماها را گرفتند و به زندان بردند. در همان سه روز اول، سید حسین را اعدام كردند. از اعدام او چگونه خبردار شدید؟توی زندان بودیم كه روزنامه آوردند و مطلع شدیم. برادرش سیدعلی هم در زندان با ما بود. برای سیدحسین در زندان ختم گرفتیم. دكتر بقایی هم با ما بود و همانطور كه اشاره كردم دیرتر از همه ما از زندان بیرون رفت. یك كیسه هم داشت كه شب‌ها می‌رفت و داخل آن می‌خوابید! سید مصطفی كاشانی هم با ما در زندان بود كه بعداً مسمومش كردند. خیلی‌ها بودند و زندان ما چند ماه طول كشید. سیدحسین قبلاً سابقه كشتن كسروی را هم داشت و به همین دلیل او را سریع در میدان توپخانه اعدام كردند. ایشان خیلی خوش‌صدا بود و قرآن را بسیار قشنگ می‌خواند. بعدها گفتند وقتی در راه كه او را برای اعدام می‌بردند، قرآن را با صدای بلند می‌خواند، پاسبان‌ها تحت تأثیر قرار می‌گرفتند. موقعی كه شما از زندان بیرون آمدید، وكلای جبهه ملی به مجلس رفته بودند و ماجرای زدن رزم‌آرا پیش آمد. از اعتراضاتی كه از منزل آیت‌الله كاشانی شروع می‌شد و به جلوی مجلس می‌كشید و نیز از ترور رزم‌آرا چه خاطراتی دارید؟ملی‌شدن نفت مصادف بود با نخست‌وزیری رزم‌آرا كه با این كار مخالف بود. باعث كشته شدنش هم جمله‌ای بود كه در مجلس گفت كه‌ «ایرانی‌ها بلد نیستند لولهنگ درست كنند، چه برسد به اداره كردن صنعت نفت. » البته این یك وجه قضیه ترور رزم‌آرا بود. وجه دیگری هم داشت و آن هم این بود كه كم‌كم در محافل خیلی خصوصی شایع شده بود كه او می‌خواهد علیه شاه كودتا كند. آیت‌الله فیض فوت كرده بودند و دربار برای ایشان در مسجد شاه مجلس ختم گرفت. دربار برای علمایی كه از دنیا می‌رفتند، ختم می‌گرفت. به رزم‌آرا پیغام می‌دهند كه شما بروید و ختم را جمع كنید. گفته بود: «به شاه بگویید من كارم زیاد است و نمی‌توانم بروم. كس دیگری را بفرستید. » آمدند و گفتند: «اعلیحضرت گفته حتماً خود شما باید بروید!»برنامه‌ریزی فدائیان اسلام برای این ترور چگونه بود؟خلیل طهماسبی كنار حوض ایستاد و دو نفر هم مقابل او ایستادند. آنها جوان و ساواكی بودند. بارانی هم تنشان بود. نه خلیل آنها را می‌شناخت و نه آنها خلیل را می‌شناختند. ساواك برنامه‌ای ترتیب داده بود كه رزم‌آرا كشته شود. آنها چرا آمده بودند؟ برای اینكه اگر دست خلیل لرزید و نتوانست رزم‌آرا را بزند، اینها او را بزنند. شما آن دو نفر را دیدید؟بله، جوان بودند و 25، 26 سال داشتند. خلیل رزم‌آرا را زد و تكبیر گفت. آن دو نفر هم رزم‌آرا را زدند. به نظر شما تیر خلیل طهماسبی رزم‌آرا را كشت یا تیر آن دو نفر؟تیر خلیل، چون به سر رزم‌آرا زد. از آن دو نفر اسمی برده نشد. بعد از مضروب شدن رزم‌آرا، خلیل و آن دو نفر را گرفتند و بردند. فردای آن روز آن دو نفر را از ایران فرستادند بیرون! توی مجلس از دولت سؤال كردند:‌ «سه تا تیر به سر رزم‌آرا خورده، یكی را خلیل طهماسبی زده، دو تای دیگر كار كیست؟» دولت نتوانست جواب بدهد. به هر حال خلیل را به زندان بردند و چند ماهی در زندان بود. چند ماه بعد مجلس اعلام كرد كه اگر خلیل طهماسبی رزم‌آرا را ترور كرده باشد، چون این یك مسئله ملی و مذهبی است، مجلس ایشان را تبرئه می‌كند. یعنی مجلس هم با قید «اگر» این مسئله را تصویب كرد. باید هم می‌گفت اگر، چون اگر را نمی‌گفت كه رسماً كشتن رزم‌آرا به گردن خلیل می‌افتاد. این ایهام به خاطر این بود كه او را بی‌گناه نشان دهند. بعد هم خلیل را با سلام و صلوات از زندان بیرون آوردند. خود شما چگونه با خلیل طهماسبی آشنا شدید و چه شخصیتی داشت؟من قبلاً با او آشنا نبودم. نجّار بود و در حزب زحمتكشان هم عضو بود و یكبار كه ریخته بودند چاپخانه‌ای را كه روزنامه شاهد را چاپ می‌كرد، ببندند، تیری چوبی به پشت در چاپخانه كوبیده بود. بعد از شهادتش دكتر بقایی گفت: «آن تیر را بگذارید به یادگار بماند، چون كار خلیل است.» خلیل بسیار غیرتی و متدین بود. برادر شهدای واحدی یك‌بار به من گفت: «اگر ضربان قلب نواب موقع اعدام مثلاً 100 بود، ضربان قلب خلیل 50 بود!» اینقدر قوی و آرام بود. آن شبی كه نواب، واحدی و ذوالقدر را دستگیر كردند، خلیل را نگرفتند. بعداً كه او را گرفتند توی بشكه پر از خرده شیشه انداختند و قل دادند و همه بدنش خونین و مالین شده بود و بعد هم اعدامش كردند. بعد از اولتیماتوم مرحوم نواب به آیت‌الله كاشانی، آیا رابطه‌تان را با فدائیان اسلام ادامه دادید؟‌ دورادور احوال آنها را بررسی می‌كردم و هویت بهرام شاهرخ را هم به آنها اطلاع دادم و گفتم كه جاسوس است. مسئله ارتباط فدائیان اسلام با بهرام شاهرخ بسیار مهم است. اگر در اینباره هم خاطراتی را بیان كنید، مفید خواهد بود. من كه اطلاعی از این جریان نداشتم، فقط بچه‌ها به من گفتند كه بهرام شاهرخ آمده و به دست نواب مسلمان شده! مقداری هم پول و اسلحه آورده بود. مرحوم نواب خیلی به اسلحه نیاز داشت. نمی‌دانم چه كسی به من گفت یا چطور این فكر به ذهنم خطور كرد كه این جاسوس است، ولی برای مرحوم نواب پیغام دادم كه، «آقا! ایشان جاسوس است. نیامده مسلمان بشود، دروغ می‌گوید. نیامده مسلمان بشود، آمده بساط شما را به هم بزند. » كه ایشان پیغام داد: «نه پسرم! هر كس كه شهادتین گفت مسلمان و جانش در پناه اسلام است. » من اصرار كردم كه «آقا! اینطور نیست. به او اطمینان نكنید»، اما او نپذیرفت و بعد هم بین اینها اختلاف افتاد و عده‌ای از جمله سید هاشم حسینی كه نفر دوم یا سوم فدائیان بود و همه دستورات ایشان را اطاعت می‌كردند، از جمعیت جدا شدند. البته افرادی مثل شیخ مهدی حق‌پناه البته تا آخر با نواب بودند. دولت بعد از جریان ملی شدن نفت، به بهانه‌ای واهی، مرحوم نواب را 20 ماه زندان انداخت. از بازتاب‌های این رویداد چه خاطراتی دارید؟آیت‌الله كاشانی با همه مسائل و مصائبی كه برایشان درست كرده بودند، چون خیلی دل‌رحم بود، باز از فدائیان اسلام و نواب طرفداری می‌كرد. برخورد ایشان با فدائیان اسلام با برخورد آیت‌الله بروجردی با آنان بسیار متفاوت بود. حتی وقتی نواب را اعدام كردند، عده‌‌ای از طلاب علیه آیت‌الله بروجردی حرف زدند كه «آقا! با بودن شما چرا باید نواب صفوی اعدام شود؟» موقعی كه اینها را اعدام كردند، آیت‌الله كاشانی در زندان بود. صبح روز اعدام آنها، آیت‌الله كاشانی را گرفتند. از زندان 20 ماهه نواب چه خاطره‌ای دارید؟برای آزادی مرحوم نواب، 30، 40 نفر از جمله كرباسچیان، علی احرار، شهاب، اسدالله صفا و. . . در زندان قصر متحصن شدند و اعتصاب غذا كردند. من هم یك روز رفتم و آنجا را دیدم. وضعشان بد نبود. در انتقاد از آیت‌الله كاشانی مطالبی می‌گفتند. من به نواب گفتم: «نه آقاجان! این‌طور نیست» و توضیح دادم. كرباسچیان آنجا ایستاده بود و گفت: «نه آقا! اینها آمده‌اند اوضاع را به هم بریزند. » من دیدم فایده ندارد و آمدم بیرون. از روز 30 تیر و مقدمات آن چه خاطره‌ای دارید؟وقتی دكتر مصدق استعفا داد، من منزل آیت‌الله كاشانی بودم. می‌خواست وزیر جنگ شود و وقتی شاه قبول نكرد، استعفا داد. فكر نمی‌كرد این‌طور می‌شود. به آیت‌الله كاشانی خبر دادند و ایشان اعلامیه داد كه اگر مصدق سر كارش برنگردد، من اعتراضات مردم را به دربار متوجه می‌كنم. شاه هم سابقه آیت‌الله كاشانی را می‌دانست كه وقتی اعلامیه می‌داد، همه بازار می‌بستند و از ایشان حرف شنوی داشتند، ترسید و بعد از سه چهار روز كه از نخست‌وزیری قوام‌السلطنه گذشت، او را معزول كرد.موقعی كه مصدق سر كار برمی‌گردد، وزیر جنگ را به خود شاه بر‌گرداند. شاه پرسید: «این چه كاری بود؟ عده زیادی كشته و زخمی شدند و تعداد بیشتری صدمه دیدند. اول نپذیرفتی، حالا هم این سمت به شما داده شد، دو‌باره برگرداندی!»در روز 30 تیر چه جاهایی رفتید؟آیت‌الله كاشانی كه اعلامیه داد، رفتیم جلوی مجلس كه با اسب آمدند و به مردم تاختند و تیراندازی كردند و عده‌ای شهید شدند. 17 نفر از اینها را خود ما به ابن‌بابویه بردیم. ابوالفتح صرافان اینها را توی غسالخانه ابن‌بابویه شست و همان‌جا دفن كردند. همین حضور مردم در صحنه و فداكاری آنها با اكراه باعث شد كه شاه مصدق را برگرداند. از رئیس مجلس شدن آیت‌الله كاشانی چه خاطراتی دارید؟ ایشان به مجلس نمی‌رفت و به زور هم ریاست را پذیرفت. اشاره كردم كه بین جبهه ملی‌ها و نیز نمایندگان مرتبط با توده‌ای‌ها بر سر ریاست مجلس اختلاف افتاد. آیت‌الله كاشانی دید كه اگر این وضعیت ادامه پیدا كند، وضع مجلس به هم می‌خورد. ایشان هم در تمام طول ریاست مجلس فقط یك روز عصر به آنجا رفت، هیچ وقت دیگر نرفت و مجلس را نواب رئیس اداره می‌كردند. مصدق در نوبت اول كه اختیارات شش ماهه خواست، آیت‌الله كاشانی با توجه به شرایط مخالفتی نكرد، اما بعد كه این دوره تمام شد و اختیارات یكساله خواست، آیت‌الله كاشانی مخالفت كرد كه به ترور شدید شخصیت ایشان و در نهایت به جریان حمله منزلشان منتهی شد. از آن مقطع چه خاطراتی دارید؟مصدق آدم خودخواهی بود. در وطن‌پرستی او تردید ندارم. به هیچ‌وجه طرفدار خارجی‌ها نبود. فقط لجباز و یكدنده بود و می‌گفت: «حرف، حرف من است!» آیت‌الله كاشانی می‌گفت:‌ «مجلس هست، وزرا هستند، ‌باید امور با همراهی و همكاری آنها اداره شود»، ولی او لجبازی می‌كرد و یك ذره هم كه در مقابل خودش مقاومت می‌دید، غش می‌كرد. به او می‌گفتند: «نخست‌وزیر زیر پتو!» خیلی سماجت داشت كه حرف خودش را به كرسی بنشاند. در مورد همان اختیارات شش ماهه اول هم اقلیت مجلس با او مخالفت كرد. دكتر بقایی از همان اول مخالفت كرد و گفت: «وقتی مجلس هست، اختیارات شش ماهه یعنی چه؟» به هر حال مصدق در دوره اختیارات شش ماهه نتوانست كار درخوری كند و وقتی اختیارات یكساله خواست، صدای همه در آمد و آیت‌الله كاشانی هم محكم ایستاد و مجلسی‌ها و اقلیت هم خیلی سر و صدا كردند. حق این است كه در آن شرایط عده كمی طرفدار مصدق بودند، بقیه بریده بودند و حرف مصدق را نمی‌خواندند. اختیارات یكساله را به او ندادند و او هم مجلس را منحل كرد، آن هم به وضعیت بسیار مبتذلی. به هرحال نهضت ملی فرصت خوبی بود كه ازكف رفت. در آستانه انحلال مجلس، آیت‌الله كاشانی جلساتی سیاسی را در منزلش برگزار می‌كرد ‌ تا در مورد عواقب این اقدام مصدق به عامه مردم اطلاع‌رسانی كند. در دو شب اول درگیری‌های كوچكی بود تا شب سوم كه عده‌ای به سركردگی داریوش فروهر حمله شدیدی به منزل آیت‌‌الله كاشانی كردند. شما آنجا بودید؟بله، آقای فروهر رئیس حزب پان‌ایرانیست بود و در میان جوان‌ها عده‌ای طرفدار داشت. آن شب هم آنها به منزل آیت‌الله كاشانی حمله كردند. البته قبل از آن برق خیابان پامنار را قطع و بعد با چوب و سنگ حمله كردند. آن شب چند نفر از نمایندگان مجلس هم آنجا بودند. بنده خدا حدّاد آدم میانسالی بود كه او را زدند و كشتند. شما خودتان داریوش فروهر را دیدید؟نه ندیدم، ولی شنیدم كه او دستور می‌داد. دیگران او را دیده بودند. واكنش آیت‌الله كاشانی چه بود؟موقعی كه خانه را سنگباران كردند، همه فرار كردند، ولی آقا همان جا توی حیاط نشسته بود و از جایش تكان نخورد! بسیار آدم قوی و محكمی بود. افراد حاضر خیلی نگران ایشان بودند. خیلی‌ها در سال‌های پس از 28 مرداد تا هم اینك، نیروهای مذهبی مخصوصاً آیت‌الله كاشانی را به دست داشتن در این رویداد و ساقط كردن مصدق متهم كرده‌اند. حرفشان هم این بود كه شعبان جعفری و طیب كه جزو ابواب جمعی 28 مرداد بودند، از آیت‌الله كاشانی دستور گرفته‌اند! ابداً اینطور نبود. باعث 28 مرداد، خود مصدق شد، یعنی او 28 مرداد را به وجود آورد. خائن نبود، ولی قُدّ بود. آقای كاشانی به او نامه نوشت كه، «این سرلشكر زاهدی را كه در مجلس متحصن شده، آزاد نكن. اگر آزادش كنی، كودتا می‌كند و خود تو را از بین می‌برد. » مصدق جواب داد: «من مستحضر به پشتیبانی ملت هستم!» همین‌طور هم شد. وقتی سرلشكر زاهدی را آزاد كرد، خیلی طول نكشید تا 28 مرداد به وجود آمد و به شاه خبر دادند كه بیا، مصدق را برداشتند. چیزی كه مذهبی‌ها را ترساند، قدرت گرفتن توده‌ای‌ها بود. راهپیمایی كه می‌كردند، سراسر خیابان‌ها پر می‌شد. از آن بدتر و خطرناك‌تر اینكه عده زیادی را در رده‌های بالای افسران ارتش داشتند. چند تا از آنها با من زندانی بودند. توده‌ای‌ها در روزهای آخر هر توهینی كه توانستند به مظاهر مذاهب در جامعه، نیروها و پیشوایان مذهبی مردم از آیت‌الله كاشانی كردند. مصدق چرا اینها را آزاد گذاشته بود؟نمی‌دانم والله. انگلیسی‌ها دست بردار نبودند و در تمام امور دخالت می‌كردند. اینكه چرا مصدق اینها را آزاد می‌گذاشت؟ نمی‌دانم. به هر حال بعد از 28 مرداد عده‌ای از افسران توده‌ای را گرفتند، گروه اول را اعدام كردند و گروه دومشان زنده ماندند، از جمله شلتوكچی با ما در زندان بود.زن و بچه‌های اینها می‌روند قم و به همه مراجع مراجعه می‌كنند كه به شاه بگویید اینها را نكشد و تخفیف بدهد. نتیجه نمی‌گیرند و می‌آیند پامنار منزل آیت‌الله كاشانی. من آن روز در آنجا بودم. 50، 60 نفر زن و بچه و پیرمرد جمع شدند آنجا و گریه و زاری كه شوهران ما را می‌كشند، آقا! به دادمان برسید. یك عده را كشته‌اند، یك عده دیگر هنوز زنده‌اند. آیت‌الله كاشانی فرمود: «من با دربار مخالفم و دربار با من مخالف است. كسی به حرف من گوش نمی‌دهد. كاری نمی‌توانم انجام بدهم. » آنها التماس كردند و آقای كاشانی كه خیلی دل‌رحم بود، استخاره كرد كه آیا با دربار تماس بگیرد یا نه؟ و خوب آمد. ابوالقاسم گازری آنجا بود. آقای كاشانی گفت: «ابوالقاسم! دربار را بگیر. » گازری تلفن را گرفت و گفت: «آیت‌الله كاشانی می‌خواهند با اعلیحضرت صحبت كنند. » جواب می‌شنود كه اعلیحضرت دارند در باغ قدم می‌زنند. به آقا گفتند، آقا فرمود: «بگو به ایشان اطلاع بدهید. » به شاه اطلاع دادند و دو دقیقه طول نكشید كه شاه آمد پای تلفن. آیت‌الله كاشانی گفتند: «عده‌ای از اینها اعدام شده و عده‌ای زنده‌اند. زن و بچه‌هایشان اینجا ریخته‌اند و دارند گریه و زاری می‌كنند. به اینها رحم كنید و به شوهران و پدران اینها یك درجه تخفیف بدهید. » شاه یك كلمه می‌گوید: «آقا! اگر اینها می‌ماندند، نه شما بودید، نه من. » آقا بلافاصله می‌گویند: «حالا كه هم شما هستی هم من!» به هر حال شاه حرف آقای كاشانی را پذیرفت و به آنها یك درجه تخفیف داد و شدند حبس ابد. چند تا از اینها مثل شلتوكچی و عمویی با من در زندان بودند. شما در 28 مرداد شاهد بودید كه چه كسانی صحنه‌گردان بودند؟از میدان حركت كردند و «زنده‌باد شاه» گفتند. رفتارهای مصدق راه را برای آنها هموار كرده بود. واقعاً توده‌ای‌ها داشتند مملكت را می‌بردند و مصدق هم قدرت ایستادگی در برابر آنها را نداشت و در عین حال یكدنده هم بود. باید به حرف آیت‌الله كاشانی گوش می‌داد. آیت‌الله كاشانی می‌گفت: «خدایا! هر كسی هر جوری از من غیبت و به من توهین كرده، او را می‌بخشم، ولی از كسانی كه به من تهمت زده‌اند كه با انگلیسی‌ها رابطه دارم، نمی‌گذرم». خیلی برایش سنگین بود. نقش مرحوم طیب در 28 مرداد چه بود؟طیب و حسین رمضان یخی و بعضی از لات‌های تهران رگه‌های مذهبی داشتند و دسته راه می‌انداختند و جلوی دسته حركت می‌كردند و با توده‌ای‌ها مخالف بودند. یكی از دلایل حركتشان در 28 مرداد هم همین بود. خیلی‌ها در حق مرحوم طیب اجحاف می‌كنند و او و شعبان جعفری را در كنار هم قرار می‌دهند. ابداً اینطور نیست. شعبان جعفری لات و بی‌سواد و رسماً طرفدار دربار بود و هر كسی را كه مخالف دربار بود، می‌زد، ولی امثال طیب برای خودشان یلی بودند و رسماً از دربار طرفداری نمی‌كردند. شعبان در خیابان خیام زورخانه‌ای داشت. شعبان حتی به پامنار هم آمد و با طرفداران آیت‌الله كاشانی زد و خورد هم كرد. اگر طیب در جریان 28 مرداد شركتی هم داشت در واكنش به توده‌ای‌ها و از روی علایق مذهبی‌اش بود. اگر مطلقاً طرفدار شاه بود، در 15 خرداد در برابر او قرار نمی‌گرفت. خدا رحمتش كند.
نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار