
خاورمیانه که همواره به دلیل موقعیت جغرافیایی و برخورداری از منابع انرژی کانون توجهات جهانی بوده در هفتههای اخیر بار دیگر در راس محافل سیاسی و رسانهای جهان قرار گرفته است. البته نه تحولات اقتصادی و جنگهای خاورمیانهای بلکه قیامهای مردمی برای دگرگونی در ساختار سیاسی کشورهای عربی محور این اهمیت را تشکیل میدهد.
ملتهای کشورهای مصر، اردن، یمن و بحرین در قیامی سراسری خواستار ایجاد ساختار سیاسی مردمی و مستقل از غرب شدهاند که نتیجه آن را در سرنگونی دولت مبارک در مصر میتوان مشاهده کرد. در کنار تحولات جاری منطقه نکته قابل توجه تحرکات گسترده کشورهای غربی میباشد که سفرهای متعددی را به منطقه داشتهاند. دیدار فیون نخست وزیر فرانسه، هیگ وزیر خارجه انگلیس، اشتون مسئول سیاست خارجی اتحادیه اروپا، مقامات ارشد امریکایی از جمله مولن رئیس ستاد ارتش، راسموسن دبیر کل ناتو و... به منطقه نشانگر حساسیتهای ایجاد شده برای آنها در قبال تحولات خاورمیانه است.
در باب دلایل و اهداف این دیدارها نکاتی چند قابل توجه است. اولاً کشورهای غربی که همواره با بهرهگیری از دولتهای عربی به تأمین منافع خویش در حوزه اقتصادی و انرژی میپرداختند اکنون بسیاری از متحدان خویش را از دست دادهاند. قیامهای مردمی چارچوب کاری آنها را با چالش مواجه کرده است. آنها با سفر به منطقه برآنند تا با بررسی تحولات منطقه به نحوی حمایت خود را از متحدان عرب خود اعلام و با ارائه راهکارهایی به دنبال حل مسائل پیش آمده باشند. آنها برآنند تا وضع مربوط را در جهت تأمین منافع خویش تغییر دهند.
ثانیا، تحولات خاورمیانه و شمال آفریقا معادلات منطقهای و جهان غرب را دگرگون کرده است. هر چند که آنها در سالهای گذشته فعالیتهای سیاسی برای تغییر ساختار فکری ملتهای منطقه و به اصطلاح شکلدهی خاورمیانه جدید صورت دادهاند، اما تحولات کنونی خاورمیانه مغایر با خواستههای آنها پیش میرود. با توجه به پیامدهای سنگین جهانی این تحولات و هراس غرب برای الگو شدن این روند برای سایر کشورهای جهان، فعالیت غرب برای سوق دادن قیام مردمی در جهت منافع خویش تشدید شده است. غربیها با ارائه راهکارهای به اصطلاح دموکراتیک و دخالتهای آشکار و پنهان در کشورهای هدف برآنند تا تحولات منطقه را به اصطلاح الگویی از دموکراسی غربی معرفی کنند و خواستار حرکت ملتها در جهت مورد نظر خود شوند. در این سیاست از یک سو تلاش میشود تا ملتهای عربی در مسیر خواستههای اسلامی و ملی قرار نگیرند و از سوی دیگر نیز روند ایجاد شده در کشورهای عربی به نحوی هدایت شده به سمت کشورهای هدف غرب که همانا دگرگونسازی در کشورهای حاضر در جبهه مقاومت میباشد، سوق داده شود. غرب در نهایت به دنبال بحران سازی در میان کشورهای حاضر در جبهه مقاومت مانند ایران، ترکیه، سوریه، لبنان و فلسطین برای دور شدن افکار عمومی از تحولات کشورهای عربی متحد غرب میباشد.
ثالثاً، آنچه نمیتوان انکار کرد تأثیر تحولات منطقه بر رژیم صهیونیستی و تلاش غرب برای کمک به این رژیم میباشد. قیام در کشورهای شمال آفریقا و خاورمیانه بهویژه مصر تأثیرات بسیاری برای صهیونیستها داشته که نمود آن را در مواضع سران این رژیم میتوان مشاهده کرد.
آنها چنان از قیام مردم مصر در هراس هستند که تمام امکانات نظامی و اطلاعاتی خویش را برای انحراف قیامهای مردمی از مسیر اصلی به امور حاشیهای و حفظ منافع خویش به کار گرفتهاند. صهیونیستها در کنار تحرکات یک جانبه از ظرفیتهای کشورهای غربی و امریکا نیز برای رسیدن به مقصود خود بهرهبرداری میکنند. بر این اساس بخشی از اهداف دیپلماتیک کشورهای غربی در منطقه را میتوان تحرکات آنها برای تأمین منافع صهیونیستها دانست که بخش اصلی آن را در سفر مقامات نظامی غرب به منطقه میتوان مشاهده کرد.
در جمعبندی که از لشکرکشی دیپلماتیک غرب به خاورمیانه و شمال آفریقا میتوان گفت که تحولات این مناطق غرب را با نوعی سردرگمی مواجه است.
در حالی که آنها با تحرکات دیپلماتیک و آشکار و پنهان به دنبال هدایت این امور در مسیر خواستههای خود هستند. البته بیداری ملتهای منطقه و تأکید آنها بر لزوم استمرار مقاومت تا تحقق تمام اهدافشان، غرب را با چالشهایی مواجه کرده که نتیجه آن را در مواضع چندگانه و سراسیمه سران غرب میتوان مشاهده کرد. هر چند که در نهایت به سیاستهای مداخله جویانه خود برای دگرگونی در ساختار منطقه و رسیدن به منافع خویش به هر ابزاری متوسل میشوند.