کد خبر: 437726
تاریخ انتشار: ۲۵ بهمن ۱۳۸۹ - ۰۷:۳۳
از محفل فدائیان اسلام تا جلسه دادگاه انقلاب در گفت‌وگوی «جوان» با اسدالله صفا
شاهد توحیدی | پیر جوان دلی که ما را به بوستان خاطرات خویش میهمان ساخته است، از یاران صمیمی و قدیمی شهید نواب صفوی است. او مبارزه را از عنفوان جوانی آغاز کرد و بارها تا مرز شهادت پیش رفت. «حاج صفا» این نگین حلقه یاران و دوستان، از مبارزات نهضت ملی تا به پیروزی رسیدن انقلاب و سپس برگزاری دادگاه‌های انقلاب، گفتنی‌هایی ناشنیده دارد که بخشی از آن را با ما در میان نهاده است. با سپاس از او که ما را به رسم عیاری و جوانمردی پذیرا گشت.

آغاز آشنایی شما با مرحوم آیت‌الله شیخ صادق خلخالی از کجا بود؟
اولین برخوردی که من با آقای خلخالی داشتم به این صورت بود که مرحوم نواب 20 ماه در زندان بود و ما هم در خدمتش بودیم ـ‌البته ما 20 ماه نبودیم‌ـ همین طور آقای خلیل خدا رحمتش کند، حدود 20 ماه زندان بود و آزاد شد. کسانی را در قم داشتیم مثل آمیرزا علی‌اصغر مروارید و شیخ جعفر شجونی که در فیضیه درس می‌خواندند و جزو فدائیان اسلام بودند و وقتی درس‌ها تعطیل می‌شد به تهران می‌آمدند و در جلسات شرکت می‌کردند. طلبه‌های فیضیه از نواب دعوت کردند که به مسجد امام حسن عسگری(ع) برود. ما هم با رفقا در خدمت نواب بودیم. آقا مهدی عراقی و آمیرزا ابوالقاسم رفیعی هم بودند. از آقا خیلی پذیرایی کردند. یک سخنرانی هم گذاشتند و آقا به سیدعبدالحسین واحدی گفت شما برو سخنرانی کن. البته عده‌ای از طلبه‌ها هم با آقا مخالف بودند. همیشه همین‌طوری بود. من آنجا بودم که با آقای خلخالی آشنا شدم. آن زمان آقای خلخالی طلبه بود. آنجا مرا صدا کرد و گفت دلم می‌خواهد با آقا تماس داشته باشم. کجا باید شما را ببینم. از آنجا من با جناب شیخ سلام و علیکی برقرار کردم. آقای خلخالی دورادور هوادار فدائیان بود، اما نمی‌آمد در جلسات شرکت کند. از شاگردان بسیار خوب امام خمینی بود. البته امام خمینی درباره مرحوم نواب و شیوه‌اش همیشه سکوت می‌کرد.
فکر می‌کنید، چرا؟
فکر امام (ره) این بود که قیام باید مردمی باشد، نه مسلحانه و درست هم می‌گفت. با تک تک زدن افراد به نتیجه‌ای نمی‌رسیم. فکر امام این بود که با زدن رزم‌آرا تغییر و تحولاتی ایجاد می‌شود، اما دولت‌هایی که پشتیبان اینها هستند، دست برنمی‌دارند و یک نفر دیگر را می‌آورند. قیام باید مردمی باشد تا دست آنها قطع شود. آیه قرآن هم داریم که تا مردمی خودشان برنگردند، خدا کمکشان نمی‌کند.
آن زمان هم خداییش خیلی تغییر و تحول ایجاد شد. در همان زمان در روزنامه «نبرد ملت» عکس هست که رزم‌آرا دارد به پرچم شوروی و انگلیس وامریکا‌‌ ‌بوسه می‌زند و عکس یک ملائکه را هم انداخته است که با دست آقا خلیل، توی مغز او گلوله خالی می‌کند. آنطوری که می‌خواستیم داشت می‌شد، اما اختلافی که بین دکتر مصدق و آیت‌الله کاشانی و به‌خصوص آقای نواب افتاد،کار را به اینجا کشاند. اگر آنها اختلاف پیدا نمی‌کردند و همان کاری را می‌کردند که امام کرد، کار پیش می‌رفت. شکست آن روز برای مردم تجربه‌ای شد که آمدند و پای قضیه ایستادند.
رابطه شهید نواب با مراجع چگونه بود؟
مرحوم نواب با مرحوم آیت‌الله صدر رابطه‌ای گرم و صمیمانه‌ داشت. با مرحوم خوانساری بزرگ که نماز خواندند و باران آمد، رابطه داشت. مرحوم آقای صدر و مرحوم آقای خوانساری هر دو بیمار و در بیمارستان هزار تختخوابی بستری بودند. ما رفتیم زندان ملاقات آقا نواب. به ما دستور داد که دسته‌جمعی اتوبوس بگیرید و به بیمارستان و عیادت آنها بروید و از قول من به آقایان سلام برسانید. موقعی که به دیدن آقای خوانساری رفتیم و پیام آقای نواب را رساندیم، ایشان فرمودند:«رفقا! به همه‌شما می‌گویم که سلام مرا به پسرعمویم آقای نواب برسانید. » معلوم است که مورد تأیید مراجع بود.
آیت‌الله کاشانی را هم که گرفتند و به لبنان تبعید کردند، آقای نواب گفت تکلیف شرعی ما این است که به قم برویم. آن موقع هم اعلم آقای بروجردی بود. امام زمان(عج) این‌جور عنایت کرده بودند که ایشان اعلم باشند وگرنه در زمان آقای بروجردی تقریباً 20 مرجع استخواندار و بزرگ مثل آقای خویی، آقای حکیم، آقای نجفی مرعشی، آقای صدر و آقای خوانساری داشتیم، ولی اعلم آقای بروجردی شد و پرچم اسلام را به دست ایشان دادند. بنده با حدود 30 نفر از رفقا رفتیم قم و هرطور بود خودمان را جا کردیم توی خانه ایشان. رفتیم و به عنوان اینکه آقا را ببینیم تحصن کردیم. یک شیخ احمدی آنجا بود که لُر و همه‌کاره آنجا بود. پرسید: «آمدید اینجا چه کنید؟» گفتیم: «آمدیم که آقای بروجردی تکلیف آقای کاشانی را معلوم کند. اگر آقا ایشان را عالم و مجتهد می‌داند که برای آزادیش کاری بکند، اگر هم نمی‌داند که ما تکلیفمان را با آقای کاشانی بدانیم و دست از او برداریم.» طلبه‌ها ریختند سر ما و ما را یک کتک درست و حسابی زدند و سروکله‌مان را شکستند و از خانه بیرون کردند. ما دو روز در خانه آقای بروجردی بودیم و آب و غذا به ما ندادند! دو ردیف مأمور هم توی کوچه بودند که به‌محض اینکه ما رفتیم بیرون، ما را بگیرند.
بعد آیت‌الله بروجردی گفتند: «دو نفر از بزرگ‌ترهایتان را بگویید بیایند ببینم چه می‌گویید.» حاج سیدهاشم حسینی و آقای رفیعی و یک نفر دیگر رفتند خدمت ایشان. آقا گفته بود: «فرزندانم چه می‌گویید؟» گفته بودند: «آمده‌ایم بخواهیم اقدامی کنید که آقای کاشانی از تبعید برگردد. ما که چیز زیادی از شما نمی‌خواهیم. اگر عالم، مجتهد و روحانی است و شما تأییدش می‌کنید، همین ‌الان اقدام کنید، اگر نیست، ما همین الان از او دست می‌کشیم.» آقای بروجردی تنها حرفی که زده بود، گفته بود: «فرزندانم! مرا بگذارید برای روز آخر. » ما آن روز نمی‌فهمیدیم که ایشان دارد چه می‌گوید. آمدیم بیرون و چند تا از بچه‌ها را گرفتند و بعد از هفت، هشت، ده روز ول کردند. آمدیم تهران و مدتی گذشت و آن تظاهرات جلوی مجلس اتفاق افتاد که با سرنیزه به ران مرحوم خاقانی زدند که همان باعث کشته شدنش شد. وقتی آقای کاشانی برگشت و رفقا به پیشوازش رفتند، آن استقبال عجیب و غریب پیش آمد. این گذشت تا زمان حسین علاء که ذوالقدر رفت توی مسجد شاه که او را بزند و گلوله توی اسلحه گیر کرد و او هم با اسلحه توی سر علاء زد فدائیان اسلام و آقای کاشانی را گرفتند و در دادگاه نظامی محاکمه کردند. یک نفر به اسم حسین آزموده بود که به آیت‌الله کاشانی توهین کرد و گفت: «می‌دهم خشک خشک ریش‌هایت را بتراشند و لباس‌هایت را از تنت در بیاورند تا دست از این کارها برداری.» آقای کاشانی به او گفته بود: «تو ارتشی هستی. خیال می‌کنی من یک سربازم که این‌طور حرف می‌زنی؟ تو خیلی کوچک‌تر از این حرف‌ها هستی.»
وقتی شب اطلاعات و کیهان این مطلب را چاپ کردند، بلافاصله آیت‌الله بروجردی مخبر اطلاعات و کیهان را خواست و گفت آیت‌الله کاشانی مجتهدند و هر تصمیمی که بگیرند تشخیص خودشان است و امضا کرد حسین طباطبایی بروجردی. تازه آن روز فهمیدیم که وقتی فرمود مرا بگذارید برای روز آخر، منظورش چه بود!‌ روحانی آگاه به این می‌گویند.
چگونه با مرحوم خلخالی شروع به همکاری کردید؟
من نظرم این بود ـ‌شاید هم اشتباه می‌کردم، ما که معصوم نیستیم‌ـ در اطرافیان امام هیچ‌کدام شجاعت آقای خلخالی را نداشت. من دستخط امام را دارم که به آقای خلخالی نوشتند من از این زمان شما را حاکم شرع می‌دانم. در این محاکمات نظر بدهید. امام تا کسی را مجتهد نداند که او را حاکم شرع نمی‌کند تا جان یک مشت انسان را به دست او بدهد. آقای خلخالی قسم می‌خورد که وقتی امام (ره) این حکم را نوشت و داد به من، گفتم: «آقا از این حکم بوی خون می‌آید.» امام گفت: «من وظیفه خودم را خوب می‌دانم، شما هم وظیفه خودتان را انجام بدهید.» آن روز نظرم این بود که آن شجاعت را کسان دیگری که در اطراف امام (ره) بودند، نداشتند.
32 سال پیش در همین خانه‌ای که هستیم، رفقا را دعوت کردیم آمدند. اولین سخنران آقای آسید مهدی طباطبایی بود. بعد از ایشان آقای خلخالی سخنرانی داغی کرد و گفت: «من احتیاجی ندارم که فدائیان اسلام بخواهند مرا رهبر خودشان بدانند یا ندانند. آقای صفا به من پیشنهادی کرد که بیایم. من هم اولش خدا شاهد است که نمی‌پذیرفتم. نمی‌خواهم، چون الان وظیفه‌‌مان چیز دیگری است. یک روزی در این مملکت یک نواب صفوی بود و پنج شش نفر فدائیان اسلام، الان میلیون‌ها فدایی اسلام داریم.» بعد از فرمایشات ایشان من سخنرانی کردم و گفتم: « امروز من با چند تا از رفقا مشورت کردم، دیدیم اگر قرار است نامی از فدائیان اسلام باشد و جلساتی داشته باشیم، آقای خلخالی را به رهبری خودمان معرفی کنیم. هر کس دلش می‌خواهد صلوات بفرستد.» جمعیت صلوات فرستادند. یکی دو نفر هم مخالفت کردند که باید شورایی‌ کنیم و این حرف‌ها. گفتیم مگر آقای نواب شورایی‌اش کرد؟ تک آمد و رهبری کرد. امام تک بلند شد و رهبری کرد. چه شد مرحوم خلخالی از شما دعوت كرد كه بروید كمكش كنید؟آقای خلخالی به منزل ما كه می‌آمد، چه بودیم چه نبودیم می‌نشست تا بیاییم. یعنی تا این‌قدر با اهل بیت ما محرم بود. یك روز منزل بودم و ایشان در زد و آمد داخل و گفت: «آقا صفا! این اعلامیه را بگیر ببر.» آقای خلخالی اعلامیه‌ای را نوشته بود كه چاپ و توی بازار پخش كردیم. از مردم دعوت كرده بود كه بروند شاه عبدالعظیم تا او سخنرانی كند. صحن حضرت عبدالعظیم مملو از جمعیت بود. بلندگوها را گذاشتیم و آقای خلخالی سخنرانی كرد و گفت: «پیرمردهایی كه توی این مجلس هستند خوب یادشان است كه این قبری كه می‌بینید اینجاست، قبر كسی است كه دستور داد چادر را با مو از سر زن‌‌ها بكنند. حالا كه حكومت اسلامی شده، ما حاضر نیستیم حتی قبر او را هم ببینیم. من به نمایندگی از امام می‌گویم كه این قبر را از اینجا بردارید.»...این قضیه به بعد از پیروزی انقلاب برمی‌گردد. وقتی كه ایشان حاكم شرع شد، چگونه همكاری را شروع كردید. بله داشتم عرض می‌كردم.وقتی كه امام (ره) حكم حاكم شرعی را به آقای خلخالی دادند، در مدرسه رفاه بودند. بنده بودم، آقای مهدی عراقی، دكتر بهشتی، دكتر یزدی و صباغیان هم بودند. آقای خلخالی مرا صدا زد و گفت: «دنبال چند نفر می‌گردم كه از آنها خاطرجمع باشم و توی انقلاب مسلمان نشده باشند، بلكه قبل از انقلاب زجر كشیده و دلسوخته اسلام باشند. تكلیف شرعی خودتوست كه چند نفر را به من معرفی كنی كه بیایند با همدیگر كار كنیم.‌» من هم چند نفر از رفقا را كه از زمان آقای نواب زندانی و تبعید بودند را دعوت كردم و از مدرسه رفاه شروع به همكاری كردیم. آنجا بود كه برای اولین بار آقای خلخالی حكم اعدام 30 نفر را داد. قرار بود اینها را ببریم روی پشت بام مدرسه رفاه و هر 30 تا را با هم اعدام كنیم. جوانی به نام واحدی بود كه از فرانسه با امام(ره) آمده بود. قد بلند و موهای بلندی داشت و در آنجا دست‌اندركار بود. وقتی فهمید آقای خلخالی 30 نفر را محكوم به اعدام كرده و می‌خواهد همه آنها را ببرد روی پشت بام، اعدام كند، آن‌قدر این در و آن در زد تا خودش را پیش امام رساند و گفت: «آقا!‌ خبر دارید كه آقای خلخالی می‌خواهد امشب 30 نفر را اعدام كند؟ ایشان را بخواهید و ببینید آیا هر 30 نفر واقعاً مستحق اعدام هستند؟» امام، آقا مهدی عراقی را خواست. با آقا مهدی آمدیم پیش جناب شیخ و گفتیم، امام گفته‌اند یك دقیقه بیایید پیش من. آقای خلخالی داشت وضو می‌گرفت. عینكش را زد و رفت. وقتی برگشت پرسیدیم: «آقا! برنامه چه بود؟» گفت: «آقای واحدی كه از فرانسه با امام آمده، رفته به آقا گفته كه من حكم اعدام 30 نفر را داده‌ام. امام مرا خواستند و پرسیدند، این حكمی را كه برای 30 نفر داده‌ای، واقعاً همگی اعدامی هستند، نیاز به تجدیدنظر ندارد؟» گفتم: «آقا! اگر هزار بار اینها را اعدام كنم و خدا زنده‌شان كند، برای هزارویكمین بار باز اعدامشان می‌كنم. » امام (ره) فرمودند: «بلند شو برو، ولی یك دفعه این كار را نكن. كم‌كم این كار را بكن. » همان شب چهار نفر را بردیم روی پشت بام مدرسه رفاه و اعدام كردیم. فردا شبش هم چهار نفر دیگر را، شدند 8 تا. همه كاره مدرسه رفاه آقای رجایی بود. آمد و گفت قرار است مدرسه‌ها باز شود. شما برنامه‌ای بریزید كه زندانی‌ها را به هرجا كه نظرتان هست، منتقل شوند. خدا شاهد است كه این انقلاب با معجزات الهی زنده ماند. یك خاطره جالب الآن یادم آمد. اسلحه‌ها و مهماتی را كه مردم گرفته بودند، در گوشه مدرسه رفاه ریخته بودند. وسط اینها یك بمب ساعت شمار هم بود كه اگر منفجر می‌شد، كل مدرسه می‌رفت روی هوا. یك كارشناس هواپیمایی آوردند. حدود یك ساعت و نیم وقت به زمان انفجار بمب مانده بود. بمب را توی ماشین انداختند و بردند توی دره‌های آبعلی رها كردند تا منفجر شد. من چیزهایی دیده‌ام كه معجزه است كه یكی‌شان همین بود. از دستگیری سران رژیم گذشته و چهره‌های شاخصی كه آوردند و به مدرسه رفاه تحویل دادند چه خاطراتی دارید؟ تا آن جایی كه من دیدم، یكی نصیری بود، یكی هویدا. خاطره‌ای كه از هویدا دارم در زندان قصر است. در آنجا دو تا بند 1 و 2 بود كه قبلاً مال زندانی‌های سیاسی بود. بنده و آقای نواب و رفقا در بند یك بودیم، بغل آن بند 2 بود كه توده‌ای‌ها در آنجا بودند. وقتی انقلاب شد همه زندانیان را به مدرسه رفاه آوردند. آقایی بود به اسم آقای موحدی كه كامیوندار بود. موقعی كه می‌خواستند زندانی‌ها را از مدرسه رفاه به زندان قصر ببرند، تعدادی كانتینر تهیه كرد و آورد و زندانی‌ها را با آنها بردیم. مردم زده بودند در و پیكر زندان قصر را شكسته و آنجا را آتش زده بودند و همه در و دیوارها سیاه بود كه حاج‌حسین آقا صالحی هم كه توی انقلاب خیلی زحمت كشیده بود و در خیابان لرزاده، خیابان خراسانی لبنیاتی داشت و از قبل از انقلاب از رفقای شهید اندرزگو بود كه تماس تلفنی آخر او با همین مغازه باعث شد كه لو برود و به شهادت برسد، با آقای موحدی آمدند و زندان قصر را تحویل گرفتند و در و دیوارها را رنگ زدند و در و پنجره‌ها را تعمیر كردند و زندانی‌ها را 100 تا 100 تا از مدرسه رفاه به آنجا بردیم. خاطره‌ای كه خودم از هویدا دارم این است؛ در زندان قصر آقا مهدی عراقی، علی كریمی، اصغر رخ‌صفت و بنده بودیم و زندان قصر را گرفتیم و زندانی‌ها را آوردیم و مشغول شدیم. یك روز رفتم از بند 2 بازدید كنم، رفقا گفتند هویدا اینجاست. در اتاق را باز كردم و دیدم هویدا یك وری افتاده و پیپش هم در دهانش هست و دارد كتابی را به زبان خارجی می‌خواند. تا مرا دید، بلند شد نشست. از او پرسیدم: «كاری، چیزی ندارد؟» جواب داد: «فقط یك خواهش دارم. اگر می‌شود به این بچه‌ها بگویید روزی یك ساعت مرا در حیاط بگردانند. اینجا جای من خیلی ناجور است.» خندیدم و گفتم: «عیبی ندارد. ما این كار را می‌كنیم، ولی همین اتاقی كه شما هستید، ما و آقای نواب صفوی 20 ماه در آن زندانی بودیم. » یك‌دفعه سكوت كرد و بعد گفت: «خدا عذاب این نصیری را زیاد كند كه این كارها را می‌كرد و من و اعلیحضرت همایونی هیچ خبر نداشتیم.»! گفتم: «شما خبر نداشتید كه نصیری دارد چه می‌كند؟» بعد گفتم: «یك سؤال از شما دارم. 13 سال نخست‌وزیر بودی، برای مردم چه كردی؟» گفت: «من هم یك سؤال از شما دارم، وجداناً جواب بده. 13 سال پیش وضع تهران همین‌طوری بود؟ این آسفالت‌ها و برق و بقیه چیزها همین‌طور بود؟» گفتم: «كشیش‌های مسیحی كه برای تبلیغ به افریقا می‌رفتند، مردم آنجا اینها را می‌گرفتند و توی دیگ می‌انداختند و می‌پختند و مثل باقلوا می‌خوردند! حالا در آنجا فانتوم می‌نشیند و بلند می‌شود. مرور زمان در این حد پیشرفت را می‌آورد. به تو چه ربطی دارد؟» هیچی نگفت. من به بچه‌ها گفتم اینها در حق ما خوبی نكردند، اما شما او را ببرید توی حیاط. یك روز دیدیم وسط حیاط یك تیر خالی شد. یكی از بچه‌هایی كه او را می‌برد و می‌آورد، دستش می‌رود روی ماشه ژـ3 و تیر در می‌رود و هویدا كه خیال كرده بود می‌خواهند او را بكشند، غش كرده بود!شما به خاطر علاقه‌ای كه به مرحوم نواب دارید، بعد از انقلاب خیلی دنبال آزموده بودید كه او را پیدا نكردید، در ثانی دنبال سپهبد مجیدی، رئیس دادگاه مرحوم نواب بودید كه او را پیدا كردید. خاطره‌ این قضیه را بیان كنید. خاطره‌ای كه از سپهبد محمدتقی مجیدی دارم این است كه یك روز توی اتاق بزرگی كه دم در زندان قصر بود، همراه با رفقا نشسته بودم كه دیدم آقایی آمده و می‌گوید من با آقای حاج صفا، پنج دقیقه كار دارم. بچه‌ها آمدند و گفتند این آقا دو ساعت است پشت در منتظر است كه با شما حرف بزند. من از بغل در را باز كردم و پرسیدم: «كدام است؟» گفتند: «آن جوانی كه كت و شلوار سرمه‌ای پوشیده. » گفتم: «بگویید بیاید.» آمد و نشست و گفت: «آقا! من تازگی‌ها دختری را عقد كرده‌ام. انقلاب كه شد، پدر خانم مرا دستگیر كرده‌اند. هر زندانی كه بگویید رفته‌ام، اما اثری از آثار محمدتقی مجیدی پیدا نكرده‌ام. ایشان پدر خانم من است. خواهش من این است كه ببینید اگر اینجاست كه هیچ، اگر نیست برویم جاهای دیگر را بگردیم.» گفتم: «من الان نمی‌دانم. زندانیان را تازه از مدرسه رفاه زندانی‌ها را آورده‌ایم و هنوز لیستی از زندانی‌‌ها تهیه نكرده‌ایم كه بتوانم جواب شما را بدهم. یكی دو روزی به من مهلت بدهید كه بررسی دقیقی بكنم و خبرش را به شما بدهم. » شب آمدم خانه و شوهر خواهرم، آقای ناصر زرباف كه یك بار حكم اعدامش را داده و بدنش را هم سوزانده بود، زنگ زد و گفت: «تو كه زندان قصر هستی، رفقا به من اطلاع داده‌اند سپهبد مجیدی كه حكم اعدام نواب و رفقایش را داد، آنجاست. مراقب باش از دستتان در نرود.» پرسیدم: «از كجا می‌دانی؟» جواب داد: «یكی از رفقا پیش شماست گفت كه توی بند 2 است. » فردای آن روز رفتم به بند 2 زندان قصر و یكی‌یكی اتاق‌های زندان را سركشی و در اتاقی را باز كردم و دیدم آقای قد بلندی آنجا نشسته و دارد قرآن می‌خواند. بچه‌ها گفتند سپهبد محمدتقی مجیدی این است. سلام و علیكی كردیم و پرسیدم: «آقا! كاری ندارید؟» با تكبر و قدرت جواب داد: «نه!». آقای علی نقیبی و آقای آذری قمی اینها را محاكمه می‌كردند. رفتم توی اتاقی و دیدم آقای خلخالی دارد وضو می‌گیرد. سلام و علیك كردیم و گفت: «خسته نباشی آقای صفا. چه خبر؟» گفتم: «شما خسته نباشی.» گفت: «حالا كه آمدی، می‌خواستی یك كمی خیاری، سیبی، چیزی بیاوری كه بخوریم، گلویمان خشك شده. » گفتم: «چشم می‌گویم بیاورند. این آقای سپهبد محمد تقی مجیدی كه نواب و بقیه را محاكمه كرد. . . » حرفم را قطع كرد و پرسید: «خب؟ كجاست؟» گفتم: «توی بند 2 هست. » با خوشحالی گفت: «برو بردار بیاورش.» گفتم: «خیر، همین‌طوری نمی‌آورم. شما یك چیزی بنویس، طبق آن می‌روم می‌آورمش. » گفت: «باریكلا! حواست جمع است.» كاغذی نوشت و داد دست من. من و مهدی عراقی خیلی مقید بودیم كه مقررات اجرا شود و دیمی كار نكنیم، به‌خصوص آقا مهدی حتی یكی از كسانی كه در زندان قصر بود، یكی از دوستانش در روز غیر ملاقات به دیدنش آمده بود اما به او اجازه ملاقات نداد. او آمد پیش من و من كه خبر نداشتم پیش آقا مهدی رفته و او اجازه نداده، به او اجازه دادم. آقا مهدی خیلی دلخور شده بود كه چرا این كار را كردی و مقررات را زیر پا گذاشتی؟ خودش 10، 12 سال زندان كشیده بود. پرسید: «چرا این كار را كردی؟» گفتم: «نمی‌دانستم پیش شما آمده و اجازه نداده‌اید.» گفت: «حالا نمی‌دانستی، مقررات زندان را چرا به هم زدی؟» خلاصه آقای خلخالی نوشت و رفتم او را آوردم. شبی كه قرار بود او را محاكمه كنند، من به فداییان اسلام اعلام كردم كسی كه حكم اعدام آقای نواب را داده، قرار است محاكمه شود، بیایید. بچه‌ها آمدند و كیپ تا كیپ نشستند. تو روزنامه اطلاعات و كیهان هم عكس محاكمه را انداختند. آقای خلخالی از او پرسید: «آقای سپهبد محمدتقی مجیدی شما هستی؟» جواب داد: «بله». گفت: «شما از قضاوت چه اطلاعاتی داشتی كه اعدام آقای نواب صفوی، خلیل طهماسبی، محمد واحدی و ذوالقدر را دادی؟» جواب داد: «من از قضاوت هیچ اطلاعی نداشتم. ارتشی بودم و به من دستور داده بودند كه رئیس آن دادگاه باشم. از این گذشته آنهایی كه اعدام شدند، مسلمان نبودند، كافر بودند! » آقای خلخالی با خونسردی پرسید: «دلیل كافر بودن آنها برای شما چیست؟» مجیدی با قدرت تمام گفت: «اعلیحضرت همایونی شاهنشاه با آقای بروجردی رابطه داشتند. آقای بروجردی اینها را تأیید نكرد، وگرنه یك كلام می‌گفت اعلیحضرت از ایشان حرف‌شنوی داشتند. موقعی كه برادر شاهنشاه با هواپیما تصادف كرد و كشته شد، آقای آیت‌الله‌العظمی بروجردی در كیهان و اطلاعات با خط درشت به اعلیحضرت تسلیت گفتند.» آقای خلخالی گفت: «دلیل اینكه مرحوم نواب و دوستانش كافر بودند این است كه آقای بروجردی به برادر شاه تسلیت گفته بود؟» آن شب همه فداییان اسلام گریه كردند. از حق نگذریم همگی تا آن شب از آقای بروجردی ناراحت بودند. در آن جلسه آقای آذری قمی فرمود: آقای بروجردی مرا خواستند و گفتند این نامه را به شما می‌دهم، می‌برید تهران با آقای سیدالعراقین می‌روید و این را به دست اعلیحضرت می‌دهید. آذری قمی همان شب در دادگاه اشك توی چشمش جمع شد و گفت خدایا! تو شاهدی؟ نامه را آوردم و با آقای سیدالعراقین، قائم مقام رفیعی رفتیم دربار. وقتی داخل شدیم، آمدند و گفتند كه اعلیحضرت با زن و بچه‌هایش به پیست آبعلی رفته. تماس گرفتند كه حضرت آیت‌الله‌العظمی بروجردی نامه‌ داده‌اند كه بیاوریم خدمت شما. او هم گفته بود نامه را باز كنید و برایم بخوانید. نامه را باز كردند و خواندند آقای بروجردی نوشته بود از شما می‌خواهم كه دستتان را به خون این بچه سیدها آلوده نكنی. ماها همگی گریه كردیم و گفتیم خدایا! از سر تقصیرات ما بگذر. آقای آذری قمی گفت: «آقای بروجردی دخالت نكرد؟ صلاحش نبود كه این نامه را به روزنامه‌ها بدهد.»چه كسانی دادگاه را اداره كردند؟آقای خلخالی كه رئیس دادگاه بود. آقای آذری قمی مشاور آقای خلخالی و آقای نقیبی هم بازپرس درجه یك بود. به هرحال آقای آذری قمی گفت: «من خودم نامه آقای بروجردی را بردم، بعد شما می‌گویید اینها كافر بودند؟!» بعد دادگاه وارد شور شد. آقای آذری به من گفت: «آقای صفا! چه می‌خواهی؟» گفتم: «می‌خواستم در حضور شما و رفقا كه اینجا جمع هستند، از این آقا بپرسید مرحوم نواب و خلیل طهماسبی و ذوالقدر هر كدام در جریانی شركت داشتند و رهبر گروهی بودند. روی چه حسابی برای سید محمد واحدی 17 ساله كه حتی یك سیلی هم به گوش كسی نزده بود، حكم اعدام صادر كردید؟» مجیدی بلند شد و گفت: «آن روز اوضاع آن‌طور بود. به من هم دستور داده بودند، من هم دستور را اجرا كردم.» گفتم: «امشب هم تو را می‌كشند می‌روی به جهنم خیالت راحت می‌شود.» آن شب قرار بود، 20 نفر را بكشند كه یكی هم منوچهر آزمون، رئیس اوقاف بود. یكی از بچه‌های فداییان اسلام به آقای خلخالی گفت: «بگذارید یكی از ما مجیدی را اعدام كند. » یكی از بچه‌ها آمد و او را كشید كنار و با اسلحه دستی او را اعدام كرد. احمد تهرانی، برادر خانم سیدعبدالحسین واحدی دولا شده بود و از روی خاك‌ها پوكه‌ها را جمع می‌كرد. پرسیدم: «پوكه‌ها را می‌خواهی چه كار كنی؟» گفت: «می‌خواهم ببرم برای بی‌بی‌جان.» ما به مادر واحدی‌ها می‌گفتیم بی‌بی‌جان. بعد از اعدام سید محمد، بی‌بی‌جان لباس مشكی پوشید و هیچ وقت از مشكی در نیامد. امام (ره) در قم منزل كوچكی برای او گرفتند و خرجش را هم می‌دادند. احمد آقا گفت: «بی‌بی‌جان قسم خورده تا خبر اعدام قاتلان پسرهایش را نشنود از سیاه در نیاید. دارم اینها را برای او می‌برم. » احمد تهرانی می‌گفت پوكه‌ها را بردم قم و دیدم بی‌بی‌جان دارد نماز می‌خواند. پوكه‌ها را توی دستش ریختم و گفتم قاتل پسرت اعدام شد. بی‌بی‌جان سجده كرد و گفت خدایا، دیگر هیچ چیز نمی‌خواهم. فردای آن روز از سیاه درآمد و یك هفته بعد هم از دنیا رفت. از دادگاه هویدا چه خاطراتی دارید؟دادگاه عجیب و غریبی بود. بار اول در مدرسه رفاه بود كه سؤالاتی از او كردند و پرونده جدا تشكیل دادند، اما دادگاه دوم در زندان قصر بود كه مردم هم می‌آمدند و در آنجا بود كه آقای خلخالی حكم اعدامش را داد. هویدا گفت: «من 13 سال به این مردم خدمت كردم، اما از همكاران خود ما به ما خیانت كردند.» البته اولش كه بلند شد، گفت بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم، بعد شهادتین را گفت. هویدا خیلی حرّاف بود. آقای خلخالی گفت: «اینجا دادگاه تفتیش عقاید نیست.» هویدا گفت: «آخر به من می‌گویند تو بهایی هستی. » آقای خلخالی گفت: «من به این كارها كار ندارم. بهایی هستی، شیعه هستی، سنی هستی، من به اینها كاری ندارم. من با هویدایی كار دارم كه 13 سال نخست‌وزیر بوده. » آن شب با مرحوم احمد شهاب در دادگاه بودم. وقتی آقای خلخالی حكم اعدام هویدا را داد، خیلی‌ها مخالف بودند. دو شب مانده بود به اعدام هویدا، پسر آقای بازرگان نصف شب آمد به زندان قصر كه راهش ندادند. گفته بود حالا كه به آقای خلخالی دسترسی ندارم، بگذارید با آقای صفا یا آقای رخ‌صفت صحبت كنم. به آقای رخ‌صفت گفته بود به آقای خلخالی بگو در كشتن هویدا عجله نكند. بهتر است او را نگهداریم. شب عده‌ای آمدند و دور زندان قصر تیراندازی كردند. بچه‌ها مسلسل‌های خودكار را بردند روی پشت‌بام زندان كه اگر یك وقت حمله كردند، همه را به رگبار ببندند. اعدام هویدا خیلی مخفیانه بود. هادی غفاری آمد و به دست و پای آقای خلخالی افتاد كه در زمان هویدا سر پدر مرا با مته سوراخ كردند، اجازه بده این را من بزنم. آقای خلخالی گفت برو. هویدا را هادی غفاری در حیاط كوچك زندان قصر زد. دكتر یزدی و مرحوم آقای بازرگان خیلی از اعدام هویدا خوششان نیامد. از اختلافات آقای خلخالی و مهندس بازرگان چه‌خاطراتی به یاد دارید؟ریشه دعواهای آقای خلخالی با بازرگان، آقا مهدی عراقی بود. وقتی ما به زندان قصر آمدیم و در آنجا مستقر شدیم، آقا مهدی آنجا را ول كرد و رفت پیش آقا. شب و روز در كنار امام (ره) بود. آقای بازرگان می‌رفت پیش امام و آقا مهدی هم آن طرف می‌نشست. بازرگان می‌گفت: «ما حرف‌هایی داریم. » آقا می‌گفت: «ما حرف خصوصی نداریم. اینكه بغل دست من نشسته، 10 سال توی زندان بوده تا ما را بیاورد بیرون. غریبه‌ای اینجا نیست.» حتی یك شب آقای بازرگان آمد توی تلویزیون و گفت: «ما هر مطلبی را به امام می‌گوییم و آقا سكوت می‌كنند كه بعد جواب ما را بدهند، بعضی از رفقا با آقا صحبت می‌كنند و همه حرف‌های ما را به باد می‌دهند.» آقا مهدی عراقی به امام می‌گفت كه ما از ریشه و بنیان كار اینها با اطلاع هستیم و اینها این‌جور هستند و خلاصه همه را برای امام تعریف می‌كرد. آقای خلخالی و آقا مهدی هم خیلی با هم رفیق بودند. آقا مهدی خیلی به‌ آقای خلخالی ارادت داشت و آقای خلخالی هم از حق نگذریم روی حساب سابقه‌ای كه من و آقا مهدی با نواب داشتیم، خیلی به ما اعتماد داشت. من بعد از مرحوم نواب، روحانی‌ای شجاع‌تر و سرباخته‌تر از آقای خلخالی ندیدم، جز سیدحسن نصرالله! هر وقت او را توی تلویزیون می‌بینم، به سلام و علیك قسم، حس می‌كنم نواب صفوی دارد سخنرانی می‌كند، نه سیدحسن نصرالله. هر وقت این سید را می‌بینم اشك توی چشم‌هایم جمع می‌شود. خانمم می‌گوید مگر دارند روضه می‌خوانند، می‌گویم نواب را می‌بینم كه دارد سخنرانی می‌كند. شما از دوستان صمیمی شهید مهدی عراقی بودید. شمه‌ای از خاطرات مشتركتان را بازگو كنید.خاطره كه زیاد دارم. ما هم دیگر آخر عمرمان است و 82 سال داریم. چند وقت پیش فكر می‌كردم، دیدم خوشا به سعادت آن یارانی كه زود رفتند. ما هر چه ماندیم، بارمان سنگین‌تر شد. دلم از این می‌سوزد حق هیچ‌كس به اندازه حق آقای عراقی پایمال نشد. شهید عراقی دست راست مرحوم نواب بود. وقتی هم كه انقلاب شد و از زندان آمد بیرون، موقعی كه آقای خمینی در عراق تحت نظر ساواك و رژیم عراق بود، بنده خدمت آقا می‌رسیدم و با آقا مهدی در تماس بودیم و نوارهای آقای خمینی را تكثیر می‌كردیم. می‌رفتم خدمت آقا و می‌گفتم كه وضعیت این است و این كارها را می‌كنیم. موقعی كه آقا مهدی در زندان بود، واسطه بین او و امام و به قول آن روزها «حاج آقا روح‌الله» بودم.یك بار با پدر آقا مهدی رفتیم زندان قصر. آقا مهدی رئیس آشپزخانه زندان شده بود. آنجا یك محوطه بزرگ چمن كاری بود كه روی آن با چمن نوشته بودند شاه، خدا، میهن و خدا را زیر اسم شاه درست كرده بودند. پدر آقا مهدی برگشت و به من گفت: «الحمدلله، نشانه‌های سقوط این حكومت هویدا شده.» پرسیدم: «چطور مگر؟» گفت: «مردك كارش به جایی رسیده كه می‌دهد اسم خودش را قبل از اسم خدا بنویسند كه این نشان می‌دهد دارد سقوط می‌كند». 50 سال پیش كه اینها توی زندان‌ها مو سفید كردند، زندان قصر وسط بیابان بود. خانواده‌ها از سر صبح می‌آمدند و توی اتاقكی می‌نشستند كه حالا نوبت ملاقاتشان آیا بشود، آیا نشود و غروب با چشم‌های گریان برمی‌گشتند. آدمی مثل آقا مهدی كه یك آدم عادی نبود، آدم عجیب و غریبی بود برای همین امام (ره) فرمایش كردند كه آقا مهدی یك نفر نبود، 20 نفر بود. امام كه اهل تعارف نبودند كه این را فرمودند. از لحاظ برنامه‌ریزی، دل و جرأت، مدیریت و اینكه بداند چه كسی چه كاری را در چه موقعی و به چه شكلی انجام بدهد، ‌همه آنهایی كه در جاهای مختلف مدیریت و فرماندهی می‌كردند، انصافاً ناخن كوچیكه آقا مهدی نمی‌شدند. آن همه سابقه مبارزاتی، آن همه هوشیاری و مدیریت حتی در داخل خود زندان، بعد هم كه اداره كارهای نوفل لوشاتو و بعد هم قم و تمام مدت كنار امام بودن. جگرم می‌سوزد وقتی می‌بینم با زندگی و شهادت این بزرگوار این جوری برخورد می‌كنند. این تازه یك گوشه قضیه است. ما یك حسن سعیدالسلطنه داشتیم كه در مبارزه از همه ماها پیشكسوت‌تر بود. جز ما چند نفر چه كسی اصلاً اسم این بنده خدا را می‌داند؟ او كسی بود كه با مرحوم نواب به یك مدرسه می‌رفت و از همان موقع‌ها با او رفیق صمیمی بود و بعدها هم همه زندگی‌اش را سر مبارزه گذاشت. اواخر كه دیدمش، حتی حاضر نبود آدرس و نشانی بدهد كه احوالش را بپرسیم، چه برسد به اینكه بخواهد اسم و رسمی از او باشد. آقا مهدی كه جایگاه و شأن و مقامش را پیش خدا دارد و آنچه را كه خدا وعده داده، به او می‌رسد، ولی ما هم وظیفه‌ای داشتیم و داریم. باید از آقا مهدی خیلی قدردانی بشود. آقا مهدی هم در زمان مرحوم نواب و آقای كاشانی خیلی انگشت‌نما و كاری بود و هم بعدها.پیش‌تر در مصاحبه‌ای به اختلافات شهید نواب در جریان ملی شدن صنعت نفت و حوادث آن سال‌ها با برخی افراد اشاره کرده‌بودید. شما با توجه به نزدیک بودن به شهید عراقی، آیا در نهضت امام هم متوجه اختلاف نگاه او با جریان‌هایی شدید؟انقلاب كه شد، آقای عراقی همیشه بغل دست امام و در قم دائماً در خدمت امام (ره) بود. من در زندان قصر كار می‌كردم. یك بار آمد پیش ما و گفتم: «آقا مهدی! این زندان قصر را ول نكن.» گفت:‌ «آقا اسدالله! اصل كار قم است. من باید آنجا باشم كه بازرگان و دكتر یزدی و بقیه كه می‌آیند و مطالبی را دائماً به آقا می‌گویند، وقتی می‌روند به آقا می‌گویم كه اصل ماجرا چیست و كجا راست گفته‌اند و كجا نگفته‌اند. باید به آقا بگویم كه من در میان مردم هستم و نظر واقعی مردم چیست.»اینكه همه شهدا در جوار رحمت حق هستند كه حرفی نیست، ولی آقا مهدی در زمان مرحوم نواب هم شاخص بود، در زمان انقلاب هم كه خدمت امام بود و كارهایی می‌كرد كه از دست بقیه بر نمی‌آمد. امام روی سابقه‌ای كه از زمان مرحوم نواب و یاران نزدیك او و زندان‌هایی كه كشیدند، داشتند، به آقای مهدی عراقی خیلی احترام می‌گذاشت و به گزارشات او با دقت گوش می‌داد. منابع خبری شهید عراقی چه بود؟از سال‌های خیلی دور، من یك رادیوی شاوب لورنس لامپی بزرگ داشتم و اخبار همه دنیا را با كمك كس دیگری ضبط می‌كردیم و آقا مهدی به همه اینها گوش می‌داد و در جریان اخبار همه جا بود. شما الان ببینید یك وقت می‌روند در دورترین روستاها و شهرستان‌ها از شهیدی فیلم تهیه می‌كنند و ده‌ها بار پخش می‌كنند كه خدا خیرشان بدهد یا یك بنده خدایی كه 30، 40 سال توی سینما بوده و كار كرده و به رحمت خدا می‌رود، جنازه را نگه می‌دارند و صد بار ازتلویزیون پخش می‌كنند كه تشییع جنازه كی هست تا مردم جمع می‌شوند و می‌برند و فیلمبرداری و سروصدا، اما آقای مهدی و پسرش حسام شهید می‌شوند و نه حرفی است و نه نقلی، در حالی كه این كجا و آنها كجا. در ارتباط با شهادت آقای عراقی چه خاطره‌ای دارید؟بعد از 12، 13سال كه آقای عراقی از زندان آمد بیرون، بعد از چند وقت دكتر میناچی شد وزیر اوقاف، حضرت امام به بنده دستور دادند كه پرونده‌های افراد را مطالعه كنیم و آنهایی را كه مشكل دارند بگذاریم كنار، چون سال اول است كه ما كسانی را به عنوان حمله‌دار انتخاب می‌كنیم و باید نماینده واقعی انقلاب باشند. قرار شد آنهایی را كه با دربار و رژیم ارتباط داشتند، بگذاریم كنار. من بودم و مهدی عراقی و آقای شهید محلاتی، حاج محسن لبانی كه الان بازار زیر نظر ایشان است و آقای انواری و آسید مهدی جمارانی كه مأمور شدیم پرونده‌ها را مطالعه كنیم و شاهی‌ها را بگذاریم كنار. اواخر كار بود كه به آقا مهدی گفتم: «آقاجان! ما خودمان هم باید با اینها برویم. من از تو خواهش می‌كنم شناسنامه‌ات را بردار و بیاور.» گفت: «نه، من حج نمی‌آیم.» خیلی با او صحبت كردم. همان روزی كه سجل خودش و خانمش را برداشته بود كه بیاورد، پشت حسینیه ارشاد، چهارتا بچه به اسم گروه فرقان با موتور آمدند و آنها را بستند به رگبار مسلسل. چهار تا بچه 17، 18 ساله كه وقتی اینها را گرفتند و آوردند اوین، برادر آقا مهدی، آقا منوچهر گفت: «نمی‌خواهد اعدامشان كنید، فقط بگذارید چهارتا مشت بزنم تخت سینه‌ اینها، همه‌شان می‌میرند.» به ذهن ما خطور نمی‌كرد كه چهار تا بچه، آقا مهدی و بچه‌اش را بزنند. من و چند تا از رفقا جنازه‌اش را بلند كردیم و توی غسالخانه خودم آقا مهدی را شستم. پسرش، حسام را حاج ابوالفضل صرافان كه از پیشكسوت‌های زمان آقای كاشانی بود، شست و توی حرم حضرت معصومه(س)، پدر و پسر را روی هم دفن كردیم. آقا مهدی یلی بود! امام هم تشییع جنازه شهید عراقی آمدند؟بله، اتفاقاً موقع برگشتن ما با امام (ره) و حاج حسین آقای كشور كه معمار بود و دامادش بودیم. خانه آقای خمینی تحت نظارت اینها بود كه هر كس می‌خواست بیاید ملاقات كند، همه دست حاج حسین بود كه پیر شده و الان قم است. امام(ره) تشریف آوردند برای تشییع جنازه و بعد هم با امام برگشتیم خانه شان و فردای آن هم كه آمدیم تهران.
نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار