
شاهد توحیدی | بازخوانی حدیث نامکرر مبارزه و محنت یاران روزهای غربت انقلاب، ترسیمگر عظمت حماسهای است که اینک میرود تا دنیایی را درنوردد. یاران بیادعا و مقاوم انقلاب در روزهای خطر همان سرودی را زمزمه کردند که هماینک طنین آن در تمامی کشورهای به جان آمده از استعمار و استبداد شنیده میشود. در گفتوگوی حاضر، خانم حمیده نانکلی از آن روزهای نامهربان میگوید و غمها و شیرینیهایش.
با سپاس از ایشان که ساعتی با ما به گفتوگو نشستند.مختصراً درباره خودتان و برادرتان مطالبی را بیان کنید.من حمیده نانکلی، فرزند عزیزمراد متولد سال 1337 در روستایی به نام گلآباد در شهرستان تویسرکان در خانوادهای مستضعف به دنیا آمدم. در سال 57 ازدواج کردم و 5 فرزند، سه پسر و دو دختر دارم. از همان ابتدا با دیدن زحماتی که خانواده برای گذران زندگی متحمل میشدند، به ظلمی که رژیم ستمشاهی به مردم روا میداشت، پی بردم. برادرم امیرمراد که تنها پسر خانواده بود برای کمک به پدر تلاش بسیاری میکرد. آن روزگار در روستای ما به غیر از شغل کشاورزی، شغل دیگری نبود و پدرم مجبور شد برای کار به تهران بیاید. مراد پس از مدتی به مکتب رفت، اما روستا تا کلاس سوم بیشتر نداشت و او با همه سختیها و مشکلات برای ادامه تحصیل به شهرستان تویسرکان رفت. او هر روز در زمستان و تابستان مسافتی حدود یک فرسخ را پیاده طی میکرد. صبحهای زود در سوز سرما و با آن همه برف میرفت و وقتی برمیگشت تازه به مادر کمک میکرد. شاید هرکس به جای او بود فوراً جا میزد و معلوم نبود چه بر سر خودش میآورد. درحالی که برادرم، امیرمراد با پشتکار و تلاش توانست به همه این مشکلات فائق آید. ششم ابتدایی را که به پایان رساند برای دیدار پدر به تهران رفت و بعد از آن تصمیم گرفت در تهران بماند و کمک خرجی برای مادرمان باشد. پس از یک سال کارکردن و پسانداز، من و مادرم را هم به تهران آورد. آن زمان در مغازه چراغسازی کار میکرد. من دوازده سال از او کوچکتر بودم و میدیدم که او همه سختیهای زندگی را به دوش میکشید و هیچگاه شکایتی نمیکرد. بسیار متواضع، صبور و خانوادهدوست بود و به نماز اول وقت خیلی اهمیت میداد. مادرم میگفت وقتی مراد هنوز به سن تکلیف نرسیده بود، نماز قضا نداشت. از پول توجیبی اندکی که برای خود برمیداشت، کتابهای دینی و مذهبی میخرید و در ایام محرم از آن کتابها استفاده میکرد. مادرم میگفت: زمانی که مراد در مغازه چراغسازی کار میکرد، یک روز شخصی به ایشان مراجعه میکند و میگوید، آقا شما خیلی خوب چراغ درست میکنی، ولی شاگردت اصلاً بلد نیست. مراد متوجه میشود که او را با استادش اشتباه گرفته است و میگوید:« آقا من اینجا شاگردم و بعد آن شخص به مراد میگوید تو چرا درس نمیخوانی؟ حیف تو نیست؟» همان حرف، جرقه ادامه تحصیل را در ذهن مراد روشن کرد و از استاد چراغسازیاش خواست تا اجازه بدهد عصرها درس بخواند. استاد اجازه نداد و مراد به ناچار دنبال شغل دیگری رفت و در کارخانه ارج تهران مشغول به کار شد. چهار سال در آنجا ماند و در این زمان دور از چشم دیگران، فعالیتهای سیاسی خود را هم آغاز کرده بود. حتی ما هم کمتر از کارهای او مطلع بودیم. در سال پنجم حضور او در کارخانه ارج، به بهانه عدم نیاز به کارگر او را از کارخانه اخراج کردند و عذرش را خواستند. خودش میگفت طوری نیست کار دیگری پیدا میکنم و پس از چهار ماه در کارخانه فیلکو مشغول به کار شد، ولی کار در این کارخانه هم دوامی نداشت و مراد دوباره بیکار شد. یک بار آنقدر دنبال کار گشت که تمام زیره کفشش ساییده و پاهایش زخم شده بود و خودش به کفشی که فقط رویه داشت میخندید تا بالاخره در شرکت شوفاژسازی سافیاد کار پیدا کرد. در اسفندماه سال 1351 مصادف با بیستم محرم، ساعت 11 صبح او را در همان کارخانه دستگیر کردند و بردند.فعالیتهای اجتماعی و مبارزاتی برادرتان در چه زمینههایی بود؟ همه دوستان به برخورد خوب او و مردمی بودنش معترفند. مراد ماهی یک بار به بیمارستانها سر میزد و از بیمارانی که ملاقاتی نداشتند عیادت میکرد. هیئتی به نام جوانان سجادیه تشکیل داده بود که برنامههای تفریحی، ورزشی، فرهنگی و مذهبی برای جوانانترتیب میداد و صبحهای جمعه برنامه کوه و دعای ندبه برگزار میکرد و در میان دوستان و همرزمان خود به بچه رستم معروف بود و واقعاً شجاع بود. در این باره مثالی میزنم، وقتی از او بازجویی میکردند میگفت: «میدانم، اما نمیگویم!» همین باعث میشد بازجوها بهشدت عصبانی و کفری شوند و بیشتر او را شکنجه و آزار بدهند. مراد در همه کارها نظم وترتیب داشت و صاحب سجایا و فضایل اخلاقی بالایی بود. چیزی که از او یادم هست و دوستانش هم میگفتند این بود که مراد عادت داشت هرکاری که میکرد میگفت: «فیسبیلالله.» میگفت: «اگر کاری برای رضای خدا باشد، به نتیجه میرسد و اگر نباشد، ثمری نخواهد داشت.» مادرم همیشه میگفت: «پسرجان! این کارها را که میکنی، تو را میبرند و شکنجه میکنند.» میگفت: «شما هیچ ناراحت نباش. وقتی کاری برای خدا باشد، خداوند طاقتش را هم به انسان میدهد.» او با شرکت در هیئتها با افراد مبارزی نظیر محمد کچویی و عزتالله شاهی و اکبر مهدوی آشنا و جذب سازمان مجاهدین خلق ایران شد. در مواردی اقدام به تهیه اسلحه برای سازمان کرد و پیش از دستگیری عزتشاهی دستگیر و به زندان فرستاده شد. جریان مراد از آنجا شروع میشود که بار اول دستگیری دو ماهی در زندان کمیته بود، اما هیچ چیزی لو نرفت و او را بردند قصر و فقط مسئله در حد کتابهایی بود که از او گرفته بودند. او در این دستگیری با فردی به نام عبدالله دستگیر و هر دو به دو سال محکوم شدند. شش ماه مانده به آزادی، تعداد دیگری از گروه اینها را در همدان دستگیر میکنند که بین اینها اسلحه رد و بدل شده بود. در دستگیری اول موضوع اسلحه لو نرفته بود، ولی آنها را که میگیرند، موضوع را لو میدهند. دوباره مراد را از قصر برمیگردانند به کمیته مشترک و در آنجا متوجه میشوند که این چه مهره مهمی بوده و از دستشان در رفته بوده! این بار همه شکنجههای کمیته را روی مراد پیاده میکنند. این سند را چند سالی است پیدا کردهاند که بازجوی مراد نوشته و امضا کرده بود که در اثر ضربه، چشم او بیرون آمده و فک او شکسته، قلب و کلیه و جمجمه او از بین رفته بود. نهایتاً میگویند که مراد گفته که اسلحه را داده به آقای عزتشاهی. آقای عزتشاهی از یکی از نگهبانها میشنود که مراد زیر شکنجه مرده است، برای همین وقتی بازجوها میگویند که مراد خودش گفته که اسلحه را داده به شما، میگوید اینطور نیست. بیاورید روبهروکنید که چون مراد شهید شده بود، امکان چنین چیزی نبود و از این بابت، دیگر آزار چندانی به آقای شاهی نرسید. مراد را بهقدری شکنجه کرده بودند که همانطور که گفتم کلیههایش را از دست داده بود و او دلاورانه در حین بازجویی صندلی را بر سر بازجوها کوبیده بود. بازجویان ساواک نیز او را در محاصره شکنجهها و انواع و اقسام آزارها قرار داده بودند و او را به شهادت رساندند. بازجویان حتی نتوانستند کلمهای از او اعتراف بگیرند. مظلومانه او را کشتند و بدون اینکه اطلاعی از وضعیت او پیدا کنیم دفن کردند. تا زمانی که انقلاب شد، باز هم مطمئن نبودیم که او مرده است. اواسط اسفند 57 بود که برادرها به بهشت زهرا رفتند و لیستی از ساواک را پیدا کردند که در آن نام جنازههایی را که به آنجا برده بودند، نوشته بودند و فقط به اسم کوچک نوشته بود مراد. جنازه را چهار ماه و نیم در پزشکی قانونی نگه داشته بودند، چون طبق گفتههای شاهدان، مراد تقریباً در اوایل شهریور به شهادت رسیده بود، اما در لیست بهشت زهرا تاریخ 13 آذر نوشته شده بود. بعد از دستگیری من، جنازه را تحویل بهشت زهرا داده بودند. پدر ما دو بار ازدواج کرده بود و از ازدواج اول فرزندی نداشت. بعد که با مادرم ازدواج کرد، بعد از 30 سال، مراد بهدنیا آمد و همین یک پسر را داشت. حالا تصورش را بکنید که دستگیری او و بعد هم دستگیری من چقدر برایشان دشوار بود، اما قبول کرده بودند. واقعاً ایمانشان قوی بود که اینطور طاقت میآوردند. پدر و مادرم روزگار را با اشک و فراق از مرادشان گذراندند و از دنیا رفتند، مراد هم به آرزوی دیرینهاش یعنی شهادت نائل شد و اکنون نام و یادش همواره در قلبهای ماست. او با ماست.آیا از شما هم برای مبارزه کمک میخواست؟یک بار مراد از من خواست کاغذی را به یکی از دوستانش برسانم و من پس از گرفتن نامه به محل قرار رفتم و همین هم منجر به دستگیری من شد و مرا به کمیته مشترک ضد خرابکاری ساواک آوردند. تمام در و دیوار کمیته عذاب بود. چه سکوت و چه صدای فریاد و نالهها و ما نه آن سکوت را میخواستیم و نه طاقت شنیدن فریاد مظلومانه عزیزان را داشتیم. شکنجهگران ساواک، هم جسم را شکنجه میدادند و هم روح را. من قبل از اینکه دستگیر بشوم، به وسیله اعلامیه خبر شدم که در کمیته مشترک شهید شده است. البته ما به حرفشان اعتبار نکردیم، چون این کار را میکردند تا کسانی را که دستگیر میکردند زیر فشار قرار بدهند و آنها هم به حساب اینکه طرف شهید شده است، بعضی حرفها را میزدند. برای همین اعتبار نکردیم تا وقتی که دستگیر شدم و از طریق بچههایی که داخل زندان بودند، مطمئن شدم که خبر درست است. چه شد که شما با این سن کم وارد مبارزه شدید؟قبل از اینکه مراد دستگیر شود، در خانواده در باره فعالیتهای سیاسی صحبت میشد و هم پدر و مادرم و هم خودم تقریباً آمادگی و آشنایی داشتیم، اما من بعد از دستگیری برادرم وارد مبارزه شدم. بعد از دستگیری او، وقتی که برای ملاقات میرفتم، با بقیه مبارزین آشنا شدم و فعالیت را شروع کردم و بیشتر رابط گروه بودم. زمان دستگیری او من 13، 14 ساله بودم و همیشه میدیدم او کاغذهایی را لوله میکند و در میان وسایل جاسازی میکند. یک بار کنجکاو شدم و یکی از آنها را برداشتم و خواندم و دیدم اعلامیهای است که بعد از ترور شعبان بیمخ دادهاند و از آن به بعد موضوع برایم جالب شد. از اینکه اعلامیهها از کجا و چگونه به دست او میرسید، اطلاعی نداشتم، ولی وقتی میآورد، سعی میکردم بخوانم. گاهی هم مادرم اعلامیهای را میآورد و چون سواد نداشت از من میخواست برایش بخوانم.چرا وارد مبارزه شدید؟من بهعنوان رابط وارد مبارزه شدم. خانوادههای بعضی از زندانیها شش ماه یا یک سال از آنها بیخبر بودند. معمولاً اینجور مواقع خانوادههای آنها و عمدتاً مادر و خواهرهایشان، سی چهل نفری جمع میشدند یا جلوی مجلس میرفتند و تظاهرات میکردند که ما از شوهرها و فرزندان و برادرانمان خبر نداریم یا دستهجمعی به مشهد میرفتند و در حرم امام رضا(ع) شعار میدادند یا قم میرفتیم. برادرها دورادور مراقب بودند و به ما خبر میدادند که مثلاً مأموران تا کجا آمدهاند یا کجا هستند، ولی برای اینکه مشخص نشود خودشان قاتی ما نمیشدند یا وقتی کسی از زندانیان سیاسی اعدام میشد، برایش مجلس میگرفتیم و به هر نحو ممکن دیگران را مطلع میکردیم. البته همه این کارها را با نهایت احتیاط و دقت انجام میدادیم و با افراد مطمئن ارتباط داشتیم.چه کـــارهایی را بـه عــهدهتان میگذاشتند؟کارم این بود که این نامهها را از داخل زندان به بیرون برسانم. در یکی از ملاقاتها برادرم شخصی به اسم محمدعلیآقا را به من معرفی کرد و اشاره کرد او چند روز دیگر آزاد میشود و دم منزل میآید. من هم منتظر چنین شخصی بودم و او را در آنجا دیدیم. بعد از آن دو باره آقای شاهی را در ملاقات دیگری دیدم. برادرم به من گفت یکسری لباس کاموایی کثیف برایت میآورند که دست آن آقاست، آنها را میگیری و میبری و میشویی و هفته دیگر برای ما میآوری. بیرون در بازار سهراه سیروس قرار گذاشتیم تا لباسها را از ایشان بگیرم. بعد از اینکه لباسها را گرفتم و به منزل آوردم، متوجه شدم لای آنها یک پاکت نامه چسبزده است. محسن فاضل دم در منزل آمد و به من گفت من یک امانتی دست شما دارم. اطلاع نداشتم او چطور خبردار شده بود، فقط آمد و این حرف را زد و من نامه را به او دادم. در حقیقت نامه دیگری هم بود که مال علی آقا بود، یعنی دو تا نامه بود، اما ساواک این دو تا را قاتی کرده و در پروندهها آنها را یکی نوشته بود. قرار بود من این نامه را به محسن فاضل بدهم، بخواند و قرار بگذارد که محمدعلی آقا را کجا ببیند. او نامه علیآقا را که خواند، گفت این را برگردان، چون این تازه آزاد شده و به احتمال خیلی زیاد تحت نظر است و ممکن است برایم مشکل درست بشود. در واقع او نامه را خواند، ولی دوباره چسباند و به من داد که اگر کس دیگری آن را دید شک نکند که نامه قبلاً باز شده است، من هم آن را به علی آقا برگرداندم و به ایشان گفتم که فلانی نیامده و علیآقا هم فکر کرد که واقعاً محسن فاضل نیامده و نامه را نگرفته است. به اینترتیب ارتباط محسن فاضل و علیآقا از طریق من قطع شد. در بازجویی علیآقا میگفت که نامه من به دست طرف نرسید و نامه را دو باره به خودم برگرداندند. من هم زمانی که دستگیر شدم در بازجویی نوشتم که نامه را برگرداندهام، ولی در اصل، خبر به گروه رسیده بود. ما برای ملاقات میرفتیم و به خانوادههای زندانیها سر میزدیم. هر دفعه هم یک نفر میرفت که ردش معلوم نباشد. من معتقدم خداوند عالم، ذهن ساواک را کور کرده بود. خود من در زندان به یکی از زندانیها که داشت آزاد میشد، آدرس دادم که برود منزل آقای احمد احمد که کل خانواده آنها تحت نظر بودند. با این همه آن خانم به آنجا رفت و پیام را رساند و برگشت و به من گفت که این کار را انجام داده! همه اینها خواست خداوند عالم بود که به همه ملت کمک کرد. از دستگیریتان بگویید و اینکه آیا توانستید در مدتی که تحت کنترل مأموران ساواک بودید با خانوادهتان ملاقات کنید؟ساعت یک نیمه شب روز 5 آذر سال 53 بود، درحالی که اصلاً انتظار نداشتم لو بروم، دستگیر شدم. ساواکیها به منزلمان آمدند و قبل از هر چیز برای اینکه مدرک را پیش از آنکه ما فرصت مخفی کردنشان را داشته باشیم، جمع کنند، سراغ کتابهای برادرم رفتند. من خودم کتابی نخریده بودم. تعدادی کتاب را برایش برده بودم و باقی هم در خانه بود، آنها همه جای خانه را به هم ریختند و جستوجو کردند، بعد از اینکه کارشان تمام شد مرا هم با خود بردند. وقتی پدر و مادرم پرسیدند مرا کجا میبرند، گفتند چند تا سؤال میپرسیم و او را برمیگردانیم. این چند تا سؤال 6 ماه طول کشید. بعد هم مرا به زندان قصر بردند. علت محکومیت من رابط زندان با گروه و اقدام علیه امنیت کشور بود. هنوز هم نمیدانم توسط چه کسی لو رفتم، ولی آنجا دائماً از من میپرسیدند نامه را به کی دادی؟ در هرحال یکی از نامهها لو رفته بود. یک بار برادر آقای عزتشاهی را آوردند و با من روبهروکردند و یک بار هم علیآقا را. معلوم بود که نامههای اینها لو رفته که دائماً آنها را با من روبهرو میکنند. در این میان عکس محسن فاضل همان کسی را که روزی دو بار با او علامت سلامت داشتم، به من نشان دادند. فردای روز دستگیریام هم با هم قرار داشتیم و او قرار بود دوباره به منزلمان بیاید، دو هفته کار ساواکیها این بود که مرا همراه مأموران به خانه میفرستادند تا او سر قرار بیاید. مادرم از حرص و جوش آن رفت و آمدها مریض شده بود. پدرم پیر و سنش بالا بود، یک زن عمو داشتیم که بنده خدا یکسره منزل ما بود تا از آنها پذیرایی کند. در ضمن برای آنها آشپزی میکرد و مجبور شد کارهای آنها را انجام دهد. شیفت مأموران هر 24 ساعت عوض میشد و من تا دو هفته صبح تا عصر، به منزل میرفتم و عصری دوباره به کمیته برمیگشتم. من بیشتر به این خاطر به آن قرار اشاره کرده بودم تا پدر و مادرم مرا ببینند. چون فکر میکردم او که رفته امکان دارد من هم برنگردم و از آن طریق دلم میخواست تا خانوادهام یک کمی به این مسئله عادت کنند و من بروم و برگردم و ضمناً مطمئن شوند حالم خوب است. وقتی در کمیته بودم دائماً کتک میخوردم که چرا دروغ گفتی و این همه مأمور را معطل کردی؟ ضمن اینکه چون تلفن نداشتیم بهنفع من بود، چراکه اگر تماس میگرفت باید جواب میدادم، اما طرف به همین دلیل باید دم در میآمد. با همه آن کتکها وقتی به خانه میآمدم بلافاصله زیر کرسی میرفتم و تا عصر همانجا میماندم. بعد از دو هفته که آنها مطمئن شدند او نمیآید، قضیه منتفی شد. در یکی از این نامهها خبر ترور سرگرد زمانی بود. البته من از محتوای نامه خبر نداشتم و بعدها برادرها که خبر داشتند، این را گفتند. علت نیامدن آن طرف هم این بود که من علامت سلامت نزدم و او دریافت منزل ما امن نیست و احتمال دستگیری وجود دارد. قرارهای ملاقات ما یک بار 8 صبح و یک بار هم 4 بعدازظهر بود. قرار بود وقتی علامت را نزنم، حتی اگر اولی را هم زده باشم، در صورت نزدن دومی طرف متوجه شود محل قرار امن نیست و بههیچوجه نیاید. همینجا قبل از اینکه به اتفاقاتی که در کمیته مشترک برایتان پیش آمد، از بند زنان و نحوه اداره آن بگویید.وقتی وارد زندان قصر شدم، کمسن و سالترینشان من بودم و بزرگتریشان خانمی به اسم امینی بود که بهقدری مریض بود که به دادگاه نرسید. افراد را به تعداد روزهای ماه تقسیم میکردند که در روز 10، 11 نفر میشد. این تعداد دو باره برای انجام کارهای مختلف تقسیمبندی میشدند، مثلاً اگر 9 نفر بودند، سه نفر کار صبحانه را انجام میدادند،سه نفر ناهار و سه نفر شام. این کار هم در میان آن 9 نفر گردشی بود و هر بار مثلا شستن دستشویی نوبت سه نفر اول میشد، ماه بعد سه نفر دوم. به اینها میگفتند روزکار! بقیه که نوبت کارشان نبود، کتابها را دو سه نفری میخواندند و مثل کتابخانه کارت میزدند که چه ساعتی کتاب را ببرند و چه ساعتی بیاورند. کتابهای زندان ساعتبندی شده بود. در زندان همیشه یک نفر مسئول کلی بود که به او شهردار میگفتند و او افراد را مسئول قرار میداد، مثلاً یک نفر مأمور بهداشت بود و موظف بود وسایل بهداشتی مثل صابون و شامپو و خمیردندان و امثال اینها را برای زندانیها تأمین کند. یکی مسئول امور مالی بود که باید پولی را که در ماه به زندانی میدادند که مثلاً 10 تومان بود، طوری برنامهریزی کند که کم نیاید، چون دیگر پول اضافی نمیدادند. یکی مأمور خرید بود که از جیرهای که به ما میدادند مثلاً میداد شیر و ماست بخرند. درست مثل یک دولت که تقسیم وظایف میشود، آنجا هم به این شکل اداره میشد. گاهی هم لیست کتاب میدادیم که مسئول این کار به مسئولان زندان میداد و اگر تأیید میشد کتابها را تحویل میگرفت. ملاقاتکنندگان حق دادن کتاب به زندانیان را نداشتند. باید کتابها توسط مسئولان زندان تأیید میشد تا به دست ما میرسید. روزنامههای کیهان و اطلاعات هم جای مخصوصی داشت که اخبار مربوط به فرار کردن یک زندانی، محل و موضوع سخنرانیها و جاهایی که شلوغ و درگیری شده بود، حذف میکردند. غیر از اینها روزنامه دیگری هم نبود. با این حذف و سانسور کردنها کنجکاوی ما در دنبال کردن اخبار بیشتر میشد ضمن اینکه اگر از روزنامه مطلبی دستگیرمان نمیشد بالاخره از بیرون اخبار به ما میرسید. غیر از کارهایی که وظیفهمان بود و باید انجام میدادیم وقت آزاد داشتیم و چون زندان پر از معلم بود و محوطه زندان هم آموزشگاهی داشت در آنجا متفرقه امتحان میدادیم. من تا آن موقع ششم ابتدایی قدیم را خوانده بودم و در زندان درسم را ادامه دادم. در کارنامهمان مهر زندان و آموزش و پرورش منطقه سیدخندان بود. با اینکه کتابهای درسی را به ما میدادند، ولی موقع بازرسی همه آنها را از ما میگرفتند و ما باید کلی دوندگی میکردیم تا آنها را پس بگیریم، من هم میدیدم اینطوری فایده ندارد همه مطالبی را که لازم بود در یک دفتر صد برگ مینوشتم که هر وقت میآمدند آنها را از ما بگیرند، من مجبور نشوم کلی خواهش و التماس کنم که کتابها را بدهید فقط میرفتم میگفتم دفترم را بدهید، اینطوری جزوههایم گم نمیشد. کی آزاد شدید؟اول خرداد 56 آزاد شدم و چون امتحاناتم را داخل زندان میدادم، اجازه ندادند چیزی را بیاورم و دفتر و کتابی نداشتم، از طرفی چون برادرم در زندان شهید شده بود، مرا مثل بقیه جلوی زندان آزاد نکردند، بلکه چشمها و دستهایم را بستند و در منزل بردند که چون مادرم سواد نداشت من جایش امضا کردم. بعد از آزادی از زندان برنامه نداشتم و نمیدانستم یکی از امتحاناتم را ندادهام. از داخل زندان هم سعی کرده بودند به من خبر بدهند، اما نتوانسته بودند. وقتی رفتم کارنامه بگیرم، به من گفتند پس چرا نیامدی امتحان آخر را بدهی؟ خودشان از تک ماده استفاده کرده و کارنامه را درست کرده بودند. بعد از آزادی سوم دبیرستان را هم خواندم. بعد هم مصادف با انقلاب و جریانهای آن شد و دیگر دنبال درس نرفتم. بعد از آزادیام از زندان، مبارزات مردم به شکل برگزاری چلهم شهدای شهرها بود و هنوز انقلاب به آن صورت جا نیفتاده بود. یادم میآید از آقای فاضل که دم منزلمان میآمد و با هم فعالیت میکردیم میپرسیدم بالاخره دستگیری و زندانی کردن تا کی؟ ایشان با آرامش در جواب میگفت این انقلاب مثل بچهای است که الان دارد چهار دست و پا جلو میرود، کمکم توانا میشود و از جایش برمیخیزد و استوار روی پاهایش میایستد. آن موقع به دلیل شرایط و جو حاکم درک نمیکردم ایشان چه میگوید، اما بعد واقعاً همینطور هم شد. در کمیته مشترک چه پیش آمد و شکنجهها به چه شکل بودند؟ قبل از اینکه به قصر و سپس به اوین منتقل شدم، مدتی را در کمیته مشترک بودم. اتاق محمدی طبقه سوم بود و ما را بردند بالا. طبقه دوم اتاق حسینی بود. همانطور که بارها هم گفتهام آن موقع 15 ساله بودم. کلاً کسی که پایش را داخل کمیته میگذاشت، آزار و اذیت از سیلی و کتکزدن گرفته تا انواع و اقسام شکنجهها شروع میشد. من هم از این قاعده مستثنی نبودم. یادم هست از در اتاق افسر نگهبان که وارد شدم، چشمم که به افسر نگهبان افتاد و دیدم از این پلاکهای هلالی آهنی به گردنش بود از پلاک و قیافهاش وحشت کردم که الان میخواهد چه کار کند. شکنجهها غیر از آنچه شنیده بودم، بود. از آنجا مرا به رختکن که طبقه بالا بود، بردند و لباسهایم را عوض کردند و بعد به اتاق محمدی بردند و فوری دستبندهای قپانی به دستهایم زدند و با چشمهای بسته به من گفتند که از صندلی برو بالا. از این صندلیهای فلزی ارج بود. دستبند را به میلههای بالای سرم بستند و صندلی را از زیر پایم برداشتند و حالا فکر کنید چقدر آدم غافلگیر میشود. اول هم نمیگفتند چه باید بگویم، بلکه قدرتنمایی میکردند تا حسابی طرف را بترسانند و او را آماده اعتراف کنند. موقع بازجویی هم راجع به موضوع مشخصی سؤال نمیکردند، بلکه فقط میگفتند بگو و آدم میماند که راجع به چه چیزی و از کجا بگوید! تکیه کلامشان هم این بود که هرچه داری بگو. هر کسی را که میگرفتند، همین را میگفتند که تا حرف نزنی، همین وضع است. نمیدانم چقدر طول کشید، چون چشمهایم بسته بودند. بالاخره یک بار که توانستم ببینم، دیدم هوا سرمهای رنگ است. فهمیدم دم صبح است! زیر لب مرتب تکرار میکردم: «یا فاطمه زهرا! یا پنج تن! چه بگویم؟» و جلوی خودم را میگرفتم. میگفتند هرچه میگویی بلند بگو. میگفتم چیزی نمیگویم، فقط آب میخواهم. دستم را باز کردند و مرا آوردند پایین و گفتند نامه را به کی دادی؟ خلاصه با اینکه سنم قانونی نبود، جریان همین نامهها باعث محکومیتم شد. وقتی در زندان کمیته بودم، شبها که میخوابیدم، به سقف که سیاه بود و با زدن خمیر نان ستارهبارانش کرده بودیم، نگاه میکردم. نام پنج تن را هم مینوشتیم و به سقف میزدیم و من همیشه به خودم میگفتم صبح که از خواب بیدار شویم، پنج تن کمکمان میکنند و درها باز میشوند و آزاد میشویم. در قصر این کارها را نمیکردیم، ولی با همین امید میخوابیدیم. همه به هم وعده میدادیم که فردا صبح درها باز است. شش ماه و اندی در کمیته مشترک، دو سال در زندان قصر و یک ماه آخر هم در اوین بودم. در اینجا لازم میدانم در باره شکنجهها مطلبی را عرض کنم تا بعضی موارد روشن شود. در فاصله سالهای 53 تا 55 کمیته مشترک خیلی شلوغ و شکنجهها خیلی شدید بود. از کسی که این سؤال را میپرسید باید ببینید در این فاصله در کمیته مشترک بوده یا قبل و بعد از آن، چون ما خواهرهایی را داریم که در اواخر سال 56 دستگیر شده و اسلحه هم داشتهاند، ولی شکنجه شدیدی ندیدهاند، عدهای هم در فاصله 51 تا 53 دستگیر شدند که حتی سیلی هم نخوردند. اواخر در کمیته مشترک، کف سلولها موکت و در سلولها هم باز بود و زندانیها همدیگر را میدیدند و راحت کارهایشان را انجام میدادند. خانم شهین جعفری میگفت به من در کمیته همبرگر دادند که واقعاً برایمان عجیب بود و اصلاً فکرش را نمیکردیم اینها که تا این حد جلاد و جانی هستند، چنین کاری کنند! چون جیرهمان را در کاسه دونفره میدادند و دو نفری از یک ظرف غذا میخوردیم. حالا چنین کاری واقعاً از آنها بعید بود. در کنار چنین حرکتهایی، خانمهایی هستند که هنوز هم آثار ته سیگار روی بدنشان هست. نوع شکنجهها به پروندهها و زمان دستگیری و جو موجود آن زمان مربوط میشد. هنوز آثار آویزان کردن به مچ دست روی دستهای من هست. حتی دخترهای من تا این اواخر نمیدانستند که این رد دستبند قپانی است. حالا من هیچ، خانم سجادی را که مشخص شده بود در برنامهترور هست، آیا ممکن است شکنجه نکرده باشند؟ تنها میتوانم یک چیز را برای روشن شدن حقیقت بگویم. کسی که خیلی در باره شکنجه با آب و تاب صحبت میکند، بدانید چندان مزه آن را نچشیده است و گرنه نمیتواند اینقدر راحت راجع به آن صحبت کند. آن کسی که تحمل کرده است، واقعاً نمیتواند از آن شرایط و وقایع بگوید، چون با بازگو کردن آنها، آن آزار و اذیتها برایش زنده میشود که این خوشایند نیست. در آنجا روسری نبود و ما از لباس زندان استفاده میکردیم. برای اذیت کردن و امتحان کردن زندانی یکی دو بار روسری را از سر طرف برمیداشتند اگر او عکسالعملی نشان میداد و آنها متوجه میشدند با این کار واقعاً اذیت میشود، همین میشد یکی از راههای شکنجه! بههمین دلیل بچههای دیگر به ما گفته بودند اگر این کار را کردند، به روی خودتان نیاورید. با کابل میزدند تا تمام بدن متورم شود و جای شکنجهها عفونت میکرد. گاهی اوقات ما را آویزان میکردند. مرا 24 ساعت به در آویزان کرده بودند. هر از چند گاهی در را می کشیدند و دستبند شهربانی در مچ دستانم فرو میرفت و آن را زخمی میکرد. فردی به نام رضاییفر را به یاد میآورم که اول او را به تخت بستند و بعد زیر تخت، اجاق گازی را روشن کرده بودند و او میسوخت. بوی گوشت سوخته بدنش، تمام فضا را پرکرده بود. پس از گذشت سالها همچنان از دیدن خون و لکههای همرنگ خون و استشمام بوی سوختگی بهشدت ناراحت میشوم. نکات بسیاری درباره زندان وجود دارد، اما در یک جمله میتوانم بگویم کمیته مشترک ضد خرابکاری ساواک را کسانی میتوانند توصیف کنند که فقط آن شرایط را دیده و لمس کرده باشند. حقیقتاً یک لحظه از آن شرایط را نمیتوانم بیان کنم که چطور عزیزان این ملت را به تخت شکنجه میبستند و میزدند و نفس این عزیزان را بالا میآوردند.