روابط چین و امریکا فراز و نشیبهای زیادی را طی کرده و میکند. با وجود همکاریهای گسترده اقتصادی که در سفر اخیر هوجین تائو به امریکا و امضای قرارداد 45 میلیارد دلاری میان دو کشور نمود داشت، اما همچنان ادبیات حاکم بر رسانههای غربی درباره پکن را میتوان نوعی «چین هراسی» خواند. در مصاحبه با دکتر اسماعیل حسینزاده، استاد اقتصاد سیاسی دانشگاه دریک امریکا که کتاب وی تحت عنوان « اقتصاد سیاسی نظامیگری امریکا» در ایران چاپ شده است، به بررسی اجمالی فضای حاکم بر روابط امریکا و چین پرداختهایم. ابتدا لطفاً ارزیابی خودتان را از فضای حاکم بر روابط فعلی امریکا و چین بفرمایید. در نگاه اول اینطور به نظر میرسد که رشد اقتصادی چین تعادل اقتصادی مطلوب امریکا را تا اندازهای به هم زده است اما از یک زاویه دید واقعبینانه و در عین حال منصفانه این توسعه شگفتانگیز چین مسلماً اتفاق خوبی است چون رشد و توسعه چین نه تنها به خود چین بلکه به اقتصاد دنیا کمک کرده است. حتی به اقتصاد امریکا هم از نظر عرضه نیروی کارآمد و ارزان و از نظر ایجاد بازار وسیع مصرفی و سرمایهگذاری و. . . کمک کرده است. اما طبق معمول امریکا چشم دیدن رقیبش را ندارد و نمیتواند تحمل کند که چین به تدریج بسیاری از بازارهای سنتی امریکا را به چنگ بیاورد. از نظر خودخواهانه امریکا جمع جبری اقتصاد چین و امریکا صفر است یعنی برد امریکا باخت چین و بالعکس. به اضافه اینکه امریکا بنابر خصلت متکبرانه خودش هیچگاه مسئولیت اتفاقات ناخوشایند را نمیپذیرد و همیشه دیگران را سرزنش میکند از همین رو به جای آنکه سیاستهای اقتصادی خانمانبراندازش و غارت منابع نه تنها منابع ملی امریکا بلکه منابع جهانی را توسط الاستریت سرزنش کند، سیاستهای مالی و اقتصادی چین را سرزنش میکند. در همین مسیر امریکا درباره قدرت اقتصادی و نظامی اغراق میکند و به عنوان تهدیدی برای منافع خودش جلوه میدهد تا افکار عمومی مردم امریکا و جهان را برای به چالش کشیدن آماده کند. شاید بتوان بهترین استدلال برخورد پرخاشگرانه امریکا علیه چین را از طریق احتیاج امریکا به جنگ سرد علیه چین بیان کرد. امریکا از دو نظر عمده احتیاج به دشمنتراشی یا تهدید خارجی دارد؛ یکی اینکه بتواند اذهان عمومی را از مشکلات اقتصادی و فقر منحرف کند و دوم اینکه افزایش بودجه سرسامآور نظامی و گسترش پایگاههای خود در اقصی نقاط جهان را توجیه کند. این شبیه همان سیاستی است که در زمان جنگ در برابر شوروی سابق اجرا میشد و براساس این سیاست از نیروی نظامی و اقتصادی شوروی به اصطلاح لولو سر خرمن میساخت. این جلوه دادن چین به عنوان تهدید اقتصادی و نظامی هم در سطح رسانهای توسط امریکا و متحدانش پیگیری میشود. به نظر من البته شدت این جنگ سرد جزر و مدی دارد به این معنا که اگر اعتراضات مردم امریکا علیه سیاستهای اقتصادی دولت شدت بگیرد یا روند شتابان توسعه اقتصادی چین همچنان غیر قابل توفق به نظر برسد باید انتظار داشت که این جنگ سرد علیه چین را تشدید میشود و شاید هم زمانی برسد که زمینههای جنگ گرم فراهم شود. اما هر وقت که امریکا ییها به همکاری چین در سطح بینالمللی نیاز داشته باشند و همچنین زمانی که موازنه اقتصادی امریکا با چین در شرایط بهتری قرار گیرد، این جنگ با شدت کمتری ادامه خواهد داشت. آیا نگاه به چین و تنظیم سیاستهای واشنگتن در قالب اختلافات دموکراتها و جمهوریخواهان قابل بررسی است؟به نظر من نمیتوان سیاستگذاری امریکا در برابر چین را در قالب اختلافات دو حزب بررسی کرد. باید توجه کرد که اختلافات دو حزب بیشتر بر سر مسائل ثانوی است مثلاً حقوق بشر، آزادیهای فردی و آزادی بیان و بحث مهاجرت. انگار که درباره این قبیل مسائل این دو حزب یک توافق غیرمستقیم دارند. همواره دموکراتها در این مسائل مواضع نسبتاً یا شاید هم ظاهراً لیبرالیستی دارند و جمهوریخواهان مواضع سنتیتر. به نظر من این یک بازی جالبی است که از طریق آن این دو حزب در طول یک قرن گذشته از زمان شروع امپریالیسم امریکا یی مردم امریکا را سرگرم کردهاند. اما وقتی کار به مسائل اساسی مانند مسائل مالیاتی، سیاستهای پولی، سرمایهگذاری خارجی و تجارت بینالملل، صلح و جنگ میرسد، تفاوت اساسی بین دو حزب نیست. این شباهت در مسائل اساسی به طور خاص با توجه به قدرت گرفتن بیش از حد وال استریت در دو سه دهه گذشته و مدیون بودن هر دو حزب به مؤسسات و شرکتهای بزرگ مالی امریکا شدت گرفته است. شما از وجود جنگ سرد در روابط دو کشور گفتید اما گذشته از شراکت اقتصادی دو طرف در برخی موارد همکاریهای سیاسی میان چین و امریکا مثلاً درباره اعمال تحریم علیه ایران صورت میگیرد با اینکه عدهای این همکاریها را مقطعی و مصلحتجویانه تلقی میکنند اما عدهای دیگر معتقدند که چنین همکاریهایی نشانگر آن است که منطق لیبرالیستی در چین رو به توسعه است و چین به سمت شرایطی میرود که لیبرالیسم اقتصادی جاری در این کشور فرهنگساز و فراهمکننده بستر لیبرالیسم سیاسی خواهد بود و در طی این فرآیند تدریجاً تسلط حزب کمونیسم چین از بین رفته و بدین ترتیب پکن در مسیر دلخواه غرب حرکت میکند. از این نظر با اینکه در حال حاضر در روابط دو طرف موازنه به لحاظ اقتصادی به سود چین است اما در آینده با استحاله سیاسی چین این موازنه به طور کامل به سود غرب خواهد بود. شما تا چه حد این دیدگاه را قابل تحقق میدانید؟در مورد ماهیت همکاریهای دو کشور باید این موضوع را در نظر گرفت که به رغم اختلافات چین و امریکا در عرصههای گوناگون دولتهای چین و امریکا خود را عضو باشگاه پنج کشور قدرتمند جهان میدانند و با وجود برخی اختلافنظرها برای حفظ شرایط موجود تلاش میکنند و در مواقع لزوم به اصطلاح به یکدیگر نان قرض میدهند و هر جا که شرایط را مهیا ببینند سر کشورهایی مانند ایران با هم معامله میکنند اما درباره فرآیند استحاله تدریجی چین با اینکه جواب دادن به این سؤال سخت است باید بگویم که به نظر من متأسفانه روند طبیعی و دینامیک تاریخ به سمت توسعه سرمایهداری است. سرمایهداری یک دینامیسم مختص به خود دارد. در اکثر کشورهای تازه به سرمایهداری برگشته مثل روسیه، بروکراتهای دولتی که سر کار هستند، به تفضل وجود سرمایه دولتی به تدریج جیب خودشان را پر میکنند و در خفا و به صورت مرموز تبدیل به سرمایهدار میشوند. یعنی در سایه سرمایهداری دولتی زمینه به طور کامل برای اقتصاد بازار آماده میشود. در مورد چین هم چنین پروسهای به صورت نامرئی در حال وقوع است که طبعاً این در عرصه سیاسی تبعات خود را خواهد داشت. البته باید توجه داشت عموماً حتی در جایی مثل امریکا لیبرالیسم سیاسی پوششی است برای آزادی بازار، به همین جهت لیبرالیسم در عرصه سیاسی بیشتر نوعی توجیه حقوق ثروتمندان و کوتاه کردن دست دولت از دخالت در بازار آزاد است تا اینکه تضمینکنندهای برای حقوقی چون آزادی بیان و مطبوعات باشد. مثلاً در امریکا همین اواخر بنابر همین توجیهات لیبرالیستی در بحث کمکهای مالی به نامزدهای انتخاباتی قانونی تصویب شده که براساس آن شرکتهای امریکا یی به عنوان افراد حقیقی و نه حقوقی در نظر گرفته شده است واضعان این قانون میگویند همانطور که براساس قانون اساسی امریکا آزادی بیان حق طبیعی همه است و بر این اساس حق کمک به هر کسی را دارند، شرکتهای غول پیکر امریکا یی هم همچون اشخاص حقیقی چنین حقی دارند. با این حال نباید فریب تبلیغات و اغراق غرب درباره قدرت نظامی و اقتصادی چین را خورد زیرا آنچه مشهود است این است که چین دستکم تا به حال در روند توسعه خود به همان اندازه و کیفیتی که امریکا از خود نشان میدهد، اهداف و گرایشهایی امپریالیستی ندارد. به ویژه آنکه بخش عمده تلاش چین در حوزه اقتصادی به مسائل داخلی این کشور بر میگردد؛ چرا که هنوز بخش اعظمیاز جمعیت چین در فقر به سر میبرد و پکن ناچار است برای حل مشکلات داخلی برای رشد اقتصادی بالا برنامهریزی و تلاش کند.