
رضا رضایی مصدق - حسین رضایی فولادی |این متن برگرفته شده است از گفتوگویی میان« میشل فوکو» و خانمها «کلر بری یر» و «پییر بلانشه» که خبرنگاران روزنامه لیبراسیون در ایران بودند و در سال 1979 کتابی به نام «ایران، انقلاب برای خدا» را به چاپ رساندند. میشل فوکو سؤال میکند در آنچه در ایران روی میداد چه چیزی وجود داشت که کم و بیش خشم مجموعهای از هواداران چپ یا راست را برانگیخت؟ ماجرای ایران و چگونگی روی دادنش آن شکل از همدلی بی چون و چرایی را که برای مثال در مورد پرتغال یا نیکاراگوئه دیدیم، برنیگیخت. انقلاب ایران نوعی واکنش سطحی و خفیف حاکی از همدلی بیدرنگ نبود.
پدیدهای که میتوان آن را انقلابی (به معنای بسیار گسترده این واژه) دانست –در رابطه با ایران و خشم مردم آن به درستی صدق میکند- چون عبارت است از قیام همه ملت علیه قدرتی که بر آن ستم میراند. اما ما در صورتی یک انقلاب را به رسمیت میشناسیم که دو دینامیک را در آن مشاهده کنیم. یکی دینامیک تضادهای درون این جامعه، یعنی دینامیک مبارزه طبقاتی یا دینامیک رویاروییهای بزرگ اجتماعی و دیگری دینامیک سیاسی یعنی حضور یک پیشگام، یعنی یک طبقه، حزب یا ایدئولوژی سیاسی و خلاصه نیروی پیشتازی که همه ملت را به دنبال خود میکشد. اما به نظر میرسد در آنچه در ایران رخ میدهد نمیتوان هیچ یک از این دو دینامیک را که برای ما نشانههای بارز و علامتهای روشن پدیدهای انقلابیاند، تشخیص داد. جنبشی انقلابی که نتوان جایگاه مبارزه طبقاتی و تضادهای درونی جامعه و یک پیشگام را در آن مشخص کرد، چه چیز میتواند باشد؟در کتاب فرانسوا فوره در مورد انقلاب فرانسه، به گونهای هوشمندانه سردرگمیهای تحلیلی ناشی از سانتریپت گروههای مختلف و گاهی متضاد در روند شکلگیری انقلاب را تا حدودی حل میکند. فوره تمایزی را میان مجموعه فرآیندهای دگرگونی اقتصادی و اجتماعی که مدتها پیش از انقلاب 1789 آغاز شدند و مدتها پس از آن به پایان رسیدند و ویژگی رویداد انقلابی قائل میشود. یعنی ویژگی آنچه مردم در اعماق خود تجربه و احساس کردند و نیز ویژگی آنچه مردم در این نوع از نمایشی که هر روز برپا میکردند و انقلاب را شکل میدهد آن را تجربه و زیست کردند.درست است که تناقضهایی مطلقاً انکارناپذیر در جامعه ایران وجود دارد، اما به طور قطع رویداد انقلابی که از یک سال پیش از پیروزی انقلاب در جریان بود و تجربهای درونی و نوعی نیایشِ بیوقفه و تجربهای جمعی بوده است، همگی به مبارزه طبقاتی پیوند خورده است ولی مبارزه طبقاتی را به گونهای مستقیم و شفاف بیان نمیکند و به نمایش نمیگذارد. پس مذهب با آن تسلط شگفتانگیزش بر مردم و جایگاهی که همواره نسبت به قدرت سیاسی داشته است و با محتوای خود که آن را به مذهب مبارزه و ایثار و... بدل میکند، چه نقشی دارد؟ نه نقش یک ایدئولوژی که به پنهان کردن تضادها یا به تضمین نوعی وحدت مقدس میان مجموعه کاملی از منافع نا همسو امکان میدهد. مذهب به راستی واژگان، آیین و نمایشی بی زمان بوده است که میتوان در درون آن نمایش تاریخی ملتی را جا داد که هستی شان را در مقابل هستی پادشاهشان قرار میدهند.یکی از چیزهای سرشت نمای رویداد انقلاب اسلامی ایران این واقعیت است که این رویداد انقلابی اراده مطلقاً جمعی را نمایان میکند و کمتر مردمی در تاریخ چنین فرصت و اقبالی داشتهاند. اراده جمعی اسطورهای سیاسی است که حقوقدانان یا فیلسوفان تلاش میکنند به کمک آن، نهادها و... را تحلیل یا توجیه کنند. اراده جمعی یک ابزار نظری است. «اراده جمعی» را هرگز کسی ندیده است و خود من فکر میکردم که اراده جمعی مثل خدا یا روح است و هرگز کسی نمیتواند با آن روبهرو شود. نمیدانم با من موافقید یا نه، اما ما در تهران و در سرتاسر ایران با اراده جمعی یک ملت برخورد کردیم و خب باید به آن احترام بگذاریم. چون چنین چیزی همیشه روی نمیدهد.وانگهی، یک مقصود و هدف و تنها یک هدف به این اراده جمعی داده شده است، یعنی رفتن شاه و در همین جاست که میتوان از معنای سیاسی آیتالله خمینی سخن گفت.این اراده جمعی که در نظریههای ما همواره ارادهای کلی است، در ایران هدفی کاملاً روشن و معین را برای خود معین کرده و بدین گونه در تاریخ ظهور کرده است.در ایران عرق ملی بینهایت قوی بوده است: سر باز زدن از اطاعت از بیگانگان، بیزاری از چپاول منابع ملی، عدم پذیرش سیاست وابستگی به خارج و دخالت همه جا آشکار آمریکاییها، همه و همه عوامل تعیینکنندهای بودند تا شاه یک دست نشانده غرب به شمار آید. اما عرق ملی در فرایند انقلاب اسلامی ایران فقط یکی از اجزای رد و طردی به مراتب رادیکالتر بوده است. نه تنها رد و طرد بیگانگان از سوی ملت بلکه رد و طرد هر آنچه در طول سالها و سدهها سرنوشت سیاسی یک ملت را رقم زده بود.آنچه در ایران ما را شگفتزده کرده این است که مبارزهای میان عناصر متفاوت وجود ندارد. آنچه بر همه اینها زیبایی و در عین حال اهمیت میبخشد این است که فقط یک رویارویی وجود دارد، رویارویی میان تمام مردم و قدرتی که با سلاحها و پلیسش مردم را تهدید میکند. یعنی در یک سو کل اراده مردم و در سوی دیگر مسلسلها. مردم تظاهرات میکنند و تانکها از راه میرسند. تظاهرات تکرار میشود و مسلسلها بار دیگر آتش میکنند و همه اینها تقریباً به گونهای یکسان تکرار میشود، البته هر بار بدون هیچ تغییری در شکل یا ماهیت آن، تشدید میشود. این تکرار تظاهرات است.خوانندگان روزنامههای غربی بی شک باید کم و بیش زود خسته شده و گفته باشند: باز هم یک تظاهرات دیگر در ایران. اما من فکر میکنم که نفس تکرار تظاهرات معنایی شدیداً سیاسی دارد. باید این واژه تظاهرات را در معنای دقیق کلمه در نظر گرفت: یک ملت به طور خستگیناپذیر اراده خود را ظاهر میکنند. فقط به دلیل تظاهرات نبود که سرانجام شاه رفت. اما نمیتوان انکار کرد که شاه با عدم پذیرشی که به طور بیپایان ظاهر میشد، مواجه بود. در این تظاهرات، رابطهای میان کنشهای جمعی، آیین مذهبی و بیان حقوق عمومی وجود داشت. در خیابانهای تهران، کنشی سیاسی و قضایی جریان داشت که در آیینهای مذهبی به طور جمعی اجرا میشد –کنش سلب حق از پادشاه.به طور قطع، در آنچه در ایران رخ میدهد واقعیتی بسیار قابل ملاحظه وجود دارد. مردم با حکومتی سر و کار داشتند که تا بن دندان مسلح بود و ارتش بزرگی را در خدمت خود داشت که به گونهای شگفتانگیز و غیر قابل تصور وفادار بود. مردم با پلیسی سر و کار داشتند که گرچه یقیناً بسیار کارا نبود، اما خشونت و بیرحمیاش اغلب جای خالی زیرکی و ظرافت را پر میکرد. همچنین، رژیمی که مستقیماً متکی به ایالات متحده بود و سرانجام رژیمی که از پشتیبانی تمام جهان و کشورهای بزرگ و کوچک اطراف برخوردار بود. به یک معنا، این رژیم تمام برگهای برنده و حتی نفت را در دست داشت، که درآمدهایی را برای دولت تضمین میکرد و دولت میتوانست به دلخواه از آن استفاده کند. با این حال مردم قیام کردند؛ البته مردم در بافتی از بحران و مشکلات اقتصادی و... قیام کردند، اما مشکلات اقتصادی ایران در این دوران آنقدرها بزرگ نیست که مردم در دستههای صد هزار نفری و میلیونی به خیابانها بریزند و در مقابل مسلسلها سینه سپر کنند. در مورد این پدیده است که باید صحبت کرد.باید ببینیم که چرا مردم قیام کردند و گفتند دیگر این وضعیت را نمیخواهیم. ایرانیان با قیامشان به خود گفتند و این شاید روح قیامشان باشد: ما به طور قطع باید این رژیم را تغییر دهیم و از دست این آدم خلاص شویم، باید کارکنان فاسد را تغییر دهیم، ما باید همه چیز را در کشور اعم از تشکیلات سیاسی، نظام اقتصادی و سیاست خارجی تغییر دهیم. اما به ویژه باید خودمان را تغییر دهیم. باید شیوه بودنمان و رابطهمان با دیگران، باچیزها، با ابدیت، با خدا و... کاملاً تغییر کند و تنها در صورت این تغییر ریشهای در تجربهمان است که انقلابمان انقلابی واقعی خواهد بود.من فکر میکنم که در همین جاست که اسلام ایفای نقش میکند. آیا این نقش همان جاذبهای است که تکالیف و دستورهای اسلام دارد؟ شاید، اما به ویژه در رابطه با شکل زندگی چنین نقشی برایشان دارد و مذهب برای آنان نوید و تضمین وسیلهای برای تغییر ریشهای ذهنیت (سابژکتیویته)شان است. تشیع دقیقاً شکلی از اسلام است که با تعالیم و محتوای باطنی خود میان اطاعت صرف بیرونی و زندگی عمیق معنوی تمایز قائل میشود؛ وقتی میگویم آنان از طریق اسلام در جستجوی تغییری در ذهنیت خویشاند، این گفته کاملاً سازگار است با این واقعیت که روش سنتی اسلامی از پیش حضور داشته و به آنان هویت میداده است. در این شیوه که آنان مذهب اسلام را به منزله نیرویی انقلابی زیست میکنند، چیزی غیر از اراده به اطاعتی وفادارانهتر از قانون شرع وجود داشت، یعنی اراده به تغییر کل هستیشان با بازگشت به تجربهای معنوی که فکر میکنند در قلب اسلام شیعه مییابند. همیشه از مارکس و افیون مردم نقل قول میآورند. اما جملهای که درست پیش از آن جمله وجود دارد و هرگز نقل نمیشود، میگوید که مذهب، روح یک جهان بیروح است. پس باید گفت که اسلام در سال 1978 افیون مردم نبوده است، دقیقاً از آن رو که روح یک جهان بیروح بوده است. زمانی فرا خواهد رسید که این پدیده که تلاش میکنیم درکش کنیم و ما را به شدت مجذوب خود کرده است –یعنی خود تجربه انقلابی- خاموش خواهد شد. انقلاب ایران دقیقاً نوری بود که در همه این مردم روشن بود و در عین حال همه آنان را در خود غرق کرد. آنگاه نیروهای متفاوت سیاسی و جریانهای متفاوت سر بر خواهند آورد، سازشهایی صورت خواهد گرفت و من به هیچ وجه نمیدانم چه کسی پیروز خواهد شد و گمان نکنم زیاد باشند کسانی که بتوانند از هماکنون این را پیشگویی کنند. فرایندهایی متعلق به سطحی دیگر و به نوعی متعلق به واقعیتی دیگر وجود خواهد داشت. منظورم این است که آنچه شاهدش بودهایم، نتیجه یکائتلاف، مثلاً میان گروههای متفاوت سیاسی نبود، نتیجه سازش میان دو طبقه اجتماعی هم نبود که یکی با عقب نشینی بر سر این موضع و دیگری بر سر موضعی دیگر، سرانجام بر سر مطالبه این یا آن انتخاب به توافق برسند. ابداً. چیز دیگری روی داد. پدیدهای همه مردم را دربرگرفت و روزی از حرکت باز خواهد ایستاد. در آن زمان دیگر فقط محاسبههای سیاسی باقی خواهد ماند، محاسبههایی که هر کس پیوسته در سر داشته است. یک عضو فعال یک گروه سیاسی را در نظر بگیرید. هنگامی که او در یکی از تظاهرات شرکت میکرد دوپاره بود: هم محاسبه سیاسی خود را در سر داشت و هم فردی درگیر این جنبش انقلابی، یا به عبارت بهتر، یک ایرانی قیام کرده علیه پادشاهش بود. و این دو بر هم منطبق نیستند، زیرا او به دلیل فلان محاسبه حزب خود، علیه شاه قیام نکرده است. مردم ایران، در انقلابشان خطر مسلسلهایی را که همیشه در مقابلشان قرار داشت، پشت سرگذارده بودند.چیزی که به نظر من عجیب میآید: شیوه استفاده از سلاح نفت بود. اگر در واقع یک نقطه کاملاً و فوراً حساس وجود داشته باشد، همانا سلاح نفت است که هم علت شر و هم یک سلاح تمامعیار است. شاید روزی بفهمیم که چه روی داده است. اما کاملاً به نظر میرسد که اعتصاب و تاکتیکهایش از پیش حساب شده نبود. بلکه کارگران در خود محل و بدون داشتن شعاری محوری و در لحظهای معین دست به اعتصاب میزدند و از شهری به شهر دیگر و به شیوهای کاملاً آزادانه با یکدیگر هماهنگ میشدند. وانگهی این یک اعتصاب به معنای توقف کار و ممانعت از تولید نبود، بلکه آشکارا تأیید این نکته بود که نفت به مردم ایران تعلق دارد نه به شاه یا مشتریان و شریکان او. این یک اعتصاب برای ملی کردن دوباره بود.نظام حقیقت ایرانیان با نظام حقیقت ما غربیها یکی نیست. نظام ما حتی اگر تقریباً جهانی شده باشد، همچنان کاملاً خاص است. یونانیها نظام خود را داشتند و عربهای مغربی نظام دیگری دارند. در ایران نیز تا حدود زیادی این نظام مبتنی است بر مذهبی که دارای شکلی ظاهری و محتوایی باطنی است.به عبارت دیگر، هر آنچه در شکل صریح قانون بیان میشود، در همان حال به معنای دیگری بازمیگردد. پس گفتن چیزی که معنایی دیگر دارد، نه تنها دوپهلویی و ابهامی قابل سرزنش نیست بلکه بر عکس، معنای اضافی ضروری و ارزشمند است. در واقع مردم چیزی را میگویند که در سطح دادهها حقیقت ندارد اما به معنای عمیقتری بازمیگردد که در قالب درستی و مشاهده غیر قابل هضم است.آنچه به جنبش ایران قدرت بخشید، یک ویژگی دوگانه است. از یک سو، اراده جمعی که از لحاظ سیاسی کاملاً مستحکم شده است و از سوی دیگر اراده به تغییر ریشهای زندگی. اما این تأیید دوگانه صرفاً میتواند بر سنتها و نهادهایی متکی باشد که حامل یک بار میهنپرستی افراطی، ملیگرایی و طردند و حقیقتاً نیرویی بسیار عظیم برای به دنبال کشیدن افراد دارند. برای رویارویی با قدرتی مسلح و چنین مهیب، نباید احساس تنهایی کرد یا از هیچ آغاز کرد. جدا از مسائل مربوط به جانشینی بیدرنگ شاه، مسئله دیگری نیز توجه مرا جلب کرده است: آیا این جنبش یک پارچه و واحد که به مدت یک سال مردم را در برابر مسلسلها برانگیخته است، قدرت آن را خواهد داشت که از مرزهای خاص خود فراتر رود و پا را فراتر از آن چیزهایی بگذارد که مدتی بر آنها متکی بوده است؟ آیا این محدودیتها و این تکیه گاهها به محض انجام خیزش، محو خواهند شد یا برعکس، ریشه خواهند دواند و تقویت خواهند شد؟بسیاری در غرب و برخی در ایران، انتظار و امید دیدن لحظهای را دارند که سرانجام لائیسم حقوق خود را بازیابد.من از خودم میپرسم که این راه منحصر بهفرد، راهی که طی آن مردم علیه سرسختی سرنوشتشان و علیه همه آنچه برای قرنها بودهاند، «چیزی کاملاً متفاوت» را جستجو میکنند، آنان را تا کجا خواهد برد.