
صغري خيل فرهنگ | حافظهاش پر است از خاطرات و حماسهها، بهتر بگويم دائره المعارف دفاع مقدس، خاطراتي نه فقط از چند روز و چند ماه، حماسههايي از اول جنگ و سالهاي پس از آن. سالهايي كه ياد آنها دلش را به درد ميآورد؛ با سرداراني و رزمندگاني بود كه آسماني شدند و رفتند و او ماند. ماندنش شايد يك رسالت ديگر بر عهدهاش گذاشت، رسالتي سنگينتر و آن هم در دورهاي كه چنين مرداني درُ ناياب شدهاند.
خواست خدا بوده كه حميد حكيم الهي كه همه همرزمان و دوستانش با نام «امير كعبي» ميشناسندش سر راهمان قرار بگيرد و شايد ما سر راه خاطرات او.
در سفرم به جنوب، ميزبانمان بود و فصلهايي از خاطرات و حماسهها را در نقطه به نقطه كربلاهاي ايران برايمان ورق زد. بازديد از مناطق جنگي زماني كه به فكه رسيديم، از گروه جدا شد و رفت ميان رملها و نيزارها. نگاهم با هر قدمي كه از ما فاصله ميگرفت درپياش بود. در حال و هوايي بود كه كمتر ديده بودم، غرق بود نميدانم چه چيزي را مرور ميكرد؟!
و امروز كه به بهانه سالگرد شهادت سردار حسن باقري همكلامش شدهام، دليل آن همه بيتابي و بيقراري فكه را دانستم. فكهاي كه رمز ورودش تشنگي است. كاش آن روز قدرت و توان همراهي و همگامي با او را داشتم تا در مرور حماسه دوستانش بيبهره نميماندم!
حال كه امروز دست تقدير من را با او و دوستانش آشنا كرد، خدا را سپاس ميگويم؛ چرا كه آنها علاقهاي به حفظ آثار، تنها در ذهن و جان خويش ندارند و به جد در انتقال خاطرات و حماسه رزمندگان در تلاشند.
در طول گفتو شنودمان شنيدن اسم سرداراني چون رحيم صفوي، محسن رضايي، مجيد بقايي، حسن باقري و ... با نام كوچكشان، حكايت از دوستي صادقانه و رفاقتي سالانه با آنها را داشت.
ما به بهانه شهادت حسن باقري از چگونگي آغاز آشنايي و رفاقت تا شهادت حسن باقري از او جويا شدهايم، خواندش خالي از لطف نيست. آغاز ساده يك رفاقتاواخر سال 1359 بود، نيروهاي مستقر در جبهه شوش دانيال خود را آماده انجام يك عمليات در آن جبهه مينمودند. روزي به همراه شهيد رضا داستار كه از دوستان و بچه محلهايش بود تصميم گرفت، چاه آبي كه نيروهاي اصفهاني در آن منطقه براي تأمين آب شرب زده بودند و دچار مشكل شده بود را احيا و مجدداً مورد بهره برداري قرار دهند.امير به اتفاق رضا به طرف چاه كه در حداكثر 50 متري خطوط دشمن بود، رفتند و با هم شروع به كار كردند. خطوط جبهه شوش به دليل شرايط خاصش، به نظر ميرسيد كه عجيبترين خطوط نبرد در كل منطقه عملياتي باشد. در بعضي از نقاط فاصله بين نيروهاي اسلام و نيروهاي عراقي حداكثر سيمتر بود. با اين همه رزمندگان اسلام با رعايت شرايط منطقه در آن مناطق به دفاع از شهر شوش پرداخته بودند، دشمن هم كه موضوع را به خوبي ميدانست همواره كل آن خطوط را با خمپارهانداز 60 كه براي هجوم به نيروهاي طرف مقابل در فاصلههاي كم به كار گرفته مي شود، مورد حمله قرار ميداد و متأسفانه به دليل فاقد صدا بودن آن خمپاره به هنگام فرود در اكثر مواقع از ما تلفات ميگرفت. بهرغم اين موضوع امير و رضا خود را به چاه رسانده، رضا درون چاه ميرود و امير هم در بالا ميماند و خاكهايي كه رضا در سطل ميريزد را به هر جان كندني بود، از چاه بيرون ميكشد.نزديك آن چاه، چند سنگر بود كه فرماندهي جبهه شوش در يكي از آن سنگرها مستقر بود. امير كه سخت مشغول كار بود، نميدانست كه در سنگر فرماندهي چه افرادي حضور دارند، هيچ توجهي هم به اطراف نداشت، نحوه خاك بيرون كشيدن او از چاه به دليل عدم توانايي جسمياش شكل خاصي پيدا كرده بود و توجه هر كسي كه از آنجا رد ميشد را به خود جلب ميكرد. در اين حين ظاهراً سرداران شهيد حسن باقري، مجيد بقايي به همراه سردار رحيم صفوي كه براي كنترل و بررسي وضعيت جبهه شوش كه قرار بود عملياتي در آن انجام شود به آنجا آمده بودند. امير هم كه مشغول كار بود از وجود آنها در خط خبر نداشت.سرداران از داخل سنگر منظره خاك بيرون كشيدن امير را كه ميبينند، ميخندند و از آن عكس ميگيرند. آخرين سطل را كه بيرون ميكشد تازه متوجه ميشود چند نفر از سنگر فرماندهي به طرف آنها ميآيند. امير تعدادي از آنها را شناخت. او حسن باقري و رحيم صفوي را نميشناخت. امير از رضا پرسيد، اينها كي هستند؟ رضا در حالي كه شانههايش را بالا مياندازد، ميگويد: من چه ميدانم؟ وقتي به نزديك امير و رضا رسيدند، امير و رضا سلام ميكنند، آنها هم خندان عليك ميگويند. يكي از آنها كه امير نميشناخت و لباس فرم سپاه به تن داشت و ظاهري جوانتر از بقيه، امير را در آغوش ميگيرد و ميبوسد و خسته نباشيد ميگويد.آن يكي هم كه كالك عمليات در دست داشت، دست ميدهد و روبوسي كرده و امير را در آغوش ميگيرد. امير با مجيد هم احوالپرسي ميكند و از مجيد ميپرسد، اينها كي هستند؟ مجيد ميگويد فرماندهان جبهههاي عملياتي هستند كه از اهواز آمدهاند. يكي از همانها روبه بچهها ميكند و ميگويد، سريع بياييد اينجا تا يك عكس يادگاري با هم بگيريم. تا بچهها جمع شوند امير از مجيد آرام پرسيد، او كيست؟! مجيد گفت: نامش حسن باقري است و آن كسي كه نقشه عملياتي در دست دارد، رحيم صفوي است. عكس گرفته شد.فرماندهان كه ميخواستند از بچهها جدا شوند، حسن مجدداً امير مرا در آغوش ميگيرد و ميگويد: مواظب خودت باش حالا حالاها به وجودتان نياز داريم». امير هم خنديد و گفت، چشم. به همين سادگي رفاقت امير و حسن شروع شد، بعد از آن هم هر بار هم كه همديگر را ميديدند مثل گذشته حسن حال و احوالي ميكرد و با طرز حرف زدنش و نحوه سخنش امير را تشويق ميكرد و باعث دلگرمي و ايجاد اعتماد به نفس در وجودش ميشد.
امير و چشم انتظاري حسناواخر سال 1360 بود كه قرار شد عملياتي كه بعداً فتحالمبين نام گرفت در جبهه شوش و ساير مناطق جناحين آن صورت پذيرد. امير بيشتر از قبل حسن را ميديد كه به آن مناطق رفت و آمد ميكرد، حالا ديگر با هم دوست شده بودند و به محض ديدن يكديگر، عرض ادبي ميكردند و حسن همچون سابق با امير به گرمي برخورد ميكرد. امير از اينكه توانسته بود با او به راحتي دوست شود، احساس خاصي داشت. جالب بود كه او هم هر وقت امير را ميديد مثل روز اول با رويي گشاده و بسيار مهربان برخورد ميكرد و تشويق كردنهايش در امير به طور عجيبي اعتماد به نفس ايجاد كرده بود. عمليات فتحالمبين كه تمام شد، حسن از منطقه شوش به اهواز بازگشت و تقريباً ديگر با او ارتباطي نداشت. امير هم بعد از عمليات بيتالمقدس و شروع عمليات رمضان مأموريت يافت كه در خود قرارگاه مركزي كربلا انجام وظيفه كند. لذا به همين دليل باز هم حسن را ميديد كه گاهاً به قرارگاه كربلا ميآمد. هر چه زمان ميگذشت امير ناخواسته در درونش احساس وابستگي به او را بيش از پيش حس مينمود، طوري كه هميشه چشم انتظار حسن بود.
در كار با كسي رقابت نداشتدر عمليات رمضان حسن باقري به فرماندهي قرارگاه كربلا و مجيد بقايي به عنوان جانشين او منصوب شدند. خدا ميداند امير چقدر از شنيدن اين خبر خوشحال شد و به وجد آمد.سر از پا نميشناخت. ديدن مداوم حسن و همنشيني مستمر با او نهايت آرزويش شده بود و احساس ميكرد به آرزويش رسيده، ديدن چهره مهربان و بشاش حسن، ديدن رخسار با صلابت و با وقار و قاطع او امير را شديداً تحت تأثير قرار ميداد، اما حسن بهرغم داشتن تمام اين ويژگيها در كار بسيار جدي بود. حسن در اجراي عمليات و كار با كسي رفاقت نداشت. امير هم مدام سعي ميكرد تا از او كه در واقع الگوي عملي در پيشرفت كارش شده بود، درسها بياموزد و آموخت. شايد بتوان گفت اولين كسي كه اعتماد به نفس را در امير به وجود آورد، حسن بود. وجود او براي همه كساني كه او را ميشناختند، مايه دلگرمي و آرامش بود. همه با بودن حسن احساس امنيت و اطمينان ميكردند.امير هرگز آن ايامي را كه در كنار حسن حين عمليات رمضان گذراند فراموش نخواهد كرد. حسن تا پاسي از شب مشغول كار بود، ساعتي ميخوابيد و صبح بعد از نماز دوباره پاي كار بود.
خستگي با او بيگانه بودپس از اتمام عمليات رمضان رهسپار منطقه عين خوش ميشوند. قرار بود در آنجا عملياتي به نام «محرم» اجرا شود. حسن باقري در هيبت يك فرمانده مقتدر به همراهي مجيد بقايي كه جانشين او بود در منطقه و در جمع نيروهايي كه در منطقه موسيان شور و حال خاصي را حاكم كرده بودند، حضور يافت و ضمن توجيه فرماندهاني كه قرار بود در آن منطقه عمل كنند به آنان چنين ميگويد: اگر بتوانيد سرعت عملي كه در عمليات فتحالمبين به كار برديد در اينجا نيز به كار ببريد، قطعاً پيروزي چشمگيري حاصل خواهد شد، در غير اين صورت نتيجه كار مطلوب نخواهد شد.»
امداد غيبي با بارش بارانشب عمليات هوا كاملاً مهتابي بود و اين مسئله همه خصوصاً حسن و مجيد را شديداً نگران كرده بود. ساعتي مانده به آغاز عمليات به ناگهان ابرهاي سياه منطقه را كاملاً پوشاندند و با غرش مهيبي كل منطقه عملياتي را به لرزه درآوردند. باران شديدي شروع به باريدن كرد و برق خيرهكننده رعد و برق آسمان منورهاي عراقي را بيفروغ كرد. همه از رسيدن اين امداد الهي خدا را شكر كردند. برق شادي و شعف در چشمان نگران حسن درخشيد، به همه اطمينان خاطر داد اين عمليات موفق خواهد شد و بنابراين با توكل به خداي متعال در تاريخ 10 آبان 1361 در ساعت 22 با اعلام رمز مبارك «يازينب(س)» فرمان آغاز عمليات محرم را صادر كرد، نيروهاي رزمنده در قالب چهار لشكر سپاه و يك تيپ از ارتش با صلابت و استواري از ميادين وسيع مين و تلههاي انفجاري دشمن عبور كرده و نبردي سخت را با دشمن بعثي شروع كردند و همچون صاعقه بر سر آنان فرود آمدند. لحظه به لحظه خبرهاي درهم شكسته شدن خطوط دشمن به قرارگاه اعلام ميشد. حسن با شنيدن هر خبر پيروزي كه از خطوط درگيري ميرسيد، الله اكبر ميگفت و خداي متعال را شكر ميكرد. نبرد ادامه داشت تا اينكه خبري بسيار خيرهكننده و خوشحالكننده در اتاق عمليات اعلام شد كه همه را غرق در شادي مضاعف كرد.خبر اينگونه بود لشكر 8 نجف اشرف توانسته بود مقر يك تيپ پياده دشمن را كاملاً محاصره كند به طوري كه دشمن تا ساعتها متوجه نميشود كه در محاصره كامل قرار گرفتهاند. از مقر فرماندهي لشكر به آنها اعلام ميكنند كه در محاصره واقع شدهاند ولي آنها باور نميكنند تا اينكه فرمان يورش به طرف مقر فرماندهي اعلام ميشود و يك تيپ كامل پياده دشمن به همراه فرماندهان ارشد خود همگي به اسارت نيروهاي اسلام درآمدند، آنجا بود كه حسن باقري نفسي عميق كشيد و لبخندي زيبا بر لبانش شكفته شد و مجدداً سجده شكر كرد.
ادامه دارد