کد خبر: 434764
تاریخ انتشار: ۰۶ بهمن ۱۳۸۹ - ۱۸:۰۶
منصوره باریک بین، مادر سه شهید و سه جانباز:
‌سمیه کریمی | سال 1355، پنج سال از شهادت مرتضی می‌‌‌گذرد. مادر درخواب می‌‌‌‌‌بیند شهیدی را می‌برند، دلش پر از آشوب می‌شود آخر از همان روزهای شهادت مرتضی،‌ محمد را ندیده، محمد از ترس اینکه مبادا جایش لو برود حتی آدرسش را به آنها هم نداده است.
چند سالی می‌‌‌شود که از محمد بی‌خبر است. رفت و آمدهای مشکوک به خانه شان زیاد می‌‌‌‌‌شود، خودش می‌داند که این بار خبر محمد را آورده‌اند. می‌‌‌‌‌گوید: حاج آقا چه شده؟
حاج آقا بعد ازکلی طفره می‌‌‌‌‌گوید:‌ محمد در درگیری با ساواک کشته شده، این بار نیز مانند زمان شهادت مرتضی نه تنها‌ اجازه گرفتن مراسم و عزاداری را به آنها‌ ‌‌‌‌‌نمی‌دهند حتی جنازه محمد را هم از آنها پنهان می‌‌‌‌‌کنند.
چند وقت دیگر، بعد از انقلاب و شروع جنگ، مجید درس و دانشگاهش را رها می‌‌‌‌‌کند و از طریق لشكر 14 امام حسین (ع) اصفهان، به عنوان فرمانده گردان به جبهه می‌‌‌‌‌رود، حمید، عباس و حبیب هم به دنبال او؛ آنها با بدن‌های مجروح برمی گردند اما از مجید بعد از سال‌ها فقط پلاک و تکه‌ای از استخوان‌هایش را می‌‌‌‌‌آورند.
منصوره باریک بین، مادر شهیدی است که سه فرزندش را تقدیم انقلاب کرده و سه فرزند دیگرش نیز جانباز هستند، با آن صبر و شکیبایی مثال‌زدنی‌اش می‌‌‌‌‌گوید: «آنها که عزیزتر از علی اکبر امام حسین(ع) نبودند.» با او گفت‌وگویی انجام داده‌ایم كه خواندنش خالی از لطف نیست. از اینکه مادر شش شهید و جــانـبازیـد، احساس رضایت دارید؟بله، اگر پسران من و امثال آنها‌ نمی‌رفتند و دفاع نمی‌‌‌‌‌کردند ما الآن در این امنیت زندگی نمی‌‌‌‌‌کردیم.چند سال دارید ؟ 80سالاز دوران کودکی‌‌‌تان چیزی به خاطر دارید؟آن زمان بی‌حجابی بود و ما چون در خانوادهای مذهبی زندگی می‌‌‌‌‌کردیم اجازه رفتن به مدرسه و مکتب را نداشتیم و من فقط قرآن خواندن را نزد خانم همسایه مان یاد گرفتم و سواد قرآنی دارم. 7، 8 ساله که بودم، روس‌ها به کشور حمله کردند ، همگی یک ماهی رفتیم روستای زرشک و بعد از آنکه اوضاع آرام شد، برگشتیم.کی ازدواج کردید و‌ با همسرتان چگونه آشنا شدید ؟ 15 سالگی، حاج آقا از اقوام دور ما بودند و مادر و خواهرشان برای خواستگاری من آمدند. او 12 سال از من بزرگتر بود، عطاری داشت و همه می‌‌‌‌‌گفتند که پسر خوبی است و پدرم که دید پسر با ایمانی است، مرا به او داد.فرزندانتان نام‌های مذهبی دارند، چه کسی اسم فرزندهایتان را انتخاب کرد؟خودمان انتخاب کردیم و خیلی مهم بود که از اسامی ائمه باشند، حتی اسم های نوه‌هایم نیز از این اسامی هستند.از دوران کودکی فرزندانتان بگویید؟ما با خانواده همسرم در یک خانه زندگی می‌‌‌‌‌کردیم. مادر شوهرم همیشه می‌‌‌‌‌گفت، بچه های تو با بقیه بچه‌ها فرق می‌‌‌‌‌کنند. فرزندانم خیلی بچه‌های آرام و سر به زیری بودند، به دلیل بد حجابی، دخترها به مدرسه نمی‌‌‌‌‌رفتند ولی پسرها بسیار درسخوان بودند. من هیچ وقت به آنها نمی‌‌‌‌‌گفتم که درس بخوانید، خودشان می‌‌‌‌‌خواندند،‌ بیشتر روزها سفره را پهن می‌‌‌‌‌کردم و برای خواندن نماز به مسجد می‌‌‌‌‌رفتم، بچه‌ها دور سفره می‌‌‌‌‌نشستند و به چیزی دست نمی‌‌‌‌‌زدند تا من برگردم و ناهار را با هم بخوریم. خاطره‌ای از دوران كودكی‌شان دارید؟هنوز انقلاب نشده بود و بچه‌ها خیلی کوچک بودند که به کربلا رفتیم، حاج آقا گفتند که چند روز بیشتر نمی‌‌‌‌‌مانیم، اما من خیلی دلم گرفت و دوست داشتم 10روز کربلا باشیم که بچه‌ها سرخچه در آوردند و مجبور شدیم بیشتر از 10روز آنجا بمانیم، من بچه‌ها را به دکتر نبردم و شفای آنها را از امام حسین(ع) گرفتم.پسر اولتان چگونه شهید شد؟سال 1350مرتضی رشته زبان انگلیسی دانشگاه شیراز قبول شد و به شیراز رفت‌ و فعالیت سیاسی داشت، یک روز که آمریکایی‌ها در دانشگاه آنها جلسه داشتند، همزمان با برگزاری جشن‌های خفت‌بار 2500 ساله ستمشاهی، مرتضی و دوستانش بمب‌هایی را که خودشان درست کرده بودند، منفجر می‌‌‌‌‌کنند و خودشان هم شهید می‌‌‌‌‌شوند.از خبر شهادتش چگونه مطلع شدید؟خبر شهادت مرتضی را به پدر و برادر‌هایش داده بودند ولی آنها به من نمی‌‌‌‌‌گفتند.من حسابی مشکوک شده بودم و از حاج آقا‌ پرسیدم چه شده؟ گفتند مرتضی شهید شده است.اجازه دادند به عنوان یك شهید برایش مراسم بگیرید؟نه ساواک پیغام داده بود که نه مراسم بگیرید و نه عزاداری کنید و حتی اجازه رفتن به مزارش را هم نداشتیم و ما به ناچار در خانه به صورت پنهانی مجلس گرفتیم.محمد چگونه شهید شد؟محمد، دانشجوی رشته برق دانشگاه امیرکبیر بود و در آنجا فعالیت می‌‌‌‌‌کرد. بعد از شهادت مرتضی، ساواک بیشتر روی خانواده ما حساس شده بود و خانه ما را زیر نظر داشت. به خاطر همین محمد بعد از مراسم مرتضی رفت و دیگر به خانه نیامد.چند سال او را ندیدید و چگونه در این مدت از او خبردار می‌‌‌‌‌شدید؟ 5 سال، اوایل گاهی تلفن می‌زد، ولی از ترس اینکه مبادا لو برود، هیچ آدرسی به ما نداده بود. سال 1355، من یک شب در خواب دیدم که شهید می‌‌‌‌‌برند. دلم آشوب شده بود و می‌‌‌‌‌دانستم اتفاقی افتاده است. در آن زمان چون نگاه کردن به تلویزیون گناه داشت ما تلویزیون نداشتیم و‌ از اخبار روز بی اطلاع بودیم که به حاج آقا گفتم: روزنامه بگیرد تا ببینیم چه شده است، اما با رفت و آمدهای بی‌موقعی که در منزل داشتیم، من شک کردم و گفتم حاج آقا چه شده؟ که ایشان گفت: محمد در درگیری با ساواک کشته شده است.این بار چطور مراسم گرفتید؟این بار هم گفتند حق ندارید مراسم بگیرید. کاش می‌‌‌‌‌گفتند فقط مراسم نگیرید، آنها حتی جنازه فرزندمان را‌ هم ندادند که بعد از پیروزی انقلاب یک روز خبر دادند قبر محمد پیدا شده است که در‌ بهشت زهرا (س) تهران دفن کرده بودند.از فرزندان جانبازتان بگویید؟پسرم حمید، جانباز 35 درصد است و دارای مدرک کارشناسی ارشد رشته معماری، عباس هم جانباز 60 درصد و فارغ التحصیل رشته حقوق در مقطع کارشناسی ارشد و حبیب هم جانباز 10 درصد است و به عنوان پزشک به جامعه خدمت می‌‌‌‌‌کند. از زندگیتان راضی هستید؟بله، همیشه خدا را شکر کرده و می‌‌‌‌‌کنم که بچه های خوبی دارم و حاج آقا هم خیلی مهربان و صبور بود و دست به خیر داشت.حاج آقا کی فوت کردند؟بعد از شهادت سومین فرزندم یعنی مجید، حاج آقا بیشتر‌ از یک سال دوام نیاورد. اوایل خبر شهادت مجید را از ایشان پنهان می‌‌‌کردیم، اما وقتی که مجبور شدیم بگوییم، ایشان سکته کرد و چشم انتظار مجید از دنیا رفت. از مجید برایمان بگویید؟مجید، یوسف پدرش بود. حاج آقا، مجید را خیلی دوست داشت و می‌‌‌‌‌گفت: این بچه ایمانش جور دیگری است. جنگ که شروع شد درس و دانشگاه را رها کرد و رفت جبهه، یک روز که مرخصی آمده بود یکی از دختران فامیل را به او پیشنهاد کردیم و مجید هم قبول کرد ولی برای نامزدش شرط گذاشته بود که مراسم ازدواجمان بماند بعد از جنگ؛ چرا که تا جنگ است من باید به جبهه بروم.مجید کی شهید شد؟مجید فرمانده گردان تخریب لشكر 14 امام‌حسین(ع) بود که اسفند سال 1362 در عملیات خیبر و در جزیره مجنون مفقودالاثر شد. پیکر مجید به خانه برگشت؟بعد از سال‌ها،‌ همه پیکرش یک پلاک بود و چند تکه استخوان که در یک جعبه گذاشته بودند و نامش را روی آن نوشته بودند.وقتی که پیکر مجید را دیدید، چه کردید؟(پاسخ مادر گریه است و بعد از مدتی می‌‌‌گوید) خیلی سخت بود، خدا به هیچ مادری نشان ندهد.خود شما هم در زمان انقلاب فعالیت داشتید؟ من هر روز صبح غذا را بار می‌‌‌‌‌گذاشتم و با بچه‌ها می‌‌‌‌‌رفتیم تظاهرات و یک وقت‌هایی که بچه‌ها دیر می‌‌‌‌‌کردند، نگران می‌‌‌‌‌شدم و می‌‌‌‌‌گفتم بچه‌ها کجا مانده‌اند که حاج آقا به کنایه می‌‌‌‌‌گفت: خودش بچه‌ها را می‌‌‌‌‌فرستد راهپیمایی، بعد می‌‌‌‌‌گوید دیر کردند.خاطره‌ای هم از آن روزها دارید؟یکبار نزدیک مسجدالنبی شعار می‌‌‌‌‌دادم مرگ بر شاه که ساواکی‌ها من و پسرم ابوالفضل را گرفتند و بردند داخل ماشین و حسابی کتک زدند و بعد که دور ماشین شلوغ شد‌ یکی از آنها گفت، رهایشان کنیم اینها چه کاری می‌‌‌‌‌توانند انجام دهند که ما را از ماشین به زمین‌ انداختند و رفتند .اكنون تنها زندگی می‌‌‌‌‌کنید؟من خودم نمی‌‌‌‌‌توانم کاری انجام دهم به خاطر همین صبح‌ها دخترها‌ می‌‌‌‌‌آیند و شب‌ها همه بچه‌هایم به من سر می‌‌‌‌‌زنند، البته ما در منزلمان یک اتاق داریم که همه بچه‌ها و نوه‌هایم آنجا درس خواندند و قبول شدند، بنابر این هر کدام از نوه‌ها که امتحان داشته باشند برای درس خواندنشان اینجا هستند. در حال حاضر چه کار می‌‌‌‌‌کنید؟مریض هستم، حتی توانایی انجام کارهایم را هم ندارم. صبح‌ها دختر‌هایم می‌‌‌‌‌آیند و غذایم را آماده می‌‌‌‌‌کنند و شب‌ها همه بچه‌ها می‌‌‌‌‌آیند و سر می‌‌‌‌‌زنند. من هم با خواندن قرآن، روزنامه و کتاب خودم را مشغول می‌‌‌‌‌کنم.بهترین کتابی که خوانده‌اید، کدام بوده است؟کتاب زندگی امام رضا(ع).چه گلایه یا خواسته‌ای دارید؟هیچ غصه‌ای ندارم، همیشه دلم برای پیرزن‌هایی که تنها هستند و سواد ندارند، می‌‌‌‌‌سوزد. خدا را شکر می‌‌‌‌‌کنم که سواد دارم. آرزویم هم فقط عاقبت به خیری است.
نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار