
رهبران اتحادیه اروپا در دومین روز اجلاس خود، 17 دسامبر، در بروکسل به موضوع سیاست خارجی و گسترش اتحادیه اروپا پرداختند. کاتریناشتون، مسئول ارشد سیاست خارجی اتحادیه اروپا پس از گذشت یک سال از ریاستش بر دستگاه دیپلماسی اتحادیه نخستین گزارش خود را در این اجلاس به رهبران اروپا ارائه داد. او قبل از این اجلاس گزارش خود را در نشریه معتبر اینترنشنال هرالدتریبیون منتشر کرده بود و امید داشت تا با انگشت گذاشتن بر نکات کلیدی و مهم سیاست خارجی اروپا، علاوه بر رهبران اروپایی، توجه دیگر رسانهها و تحلیلگران سیاسی را به این نکات جلب کند. نکات اصلی مورداشاره وی را میتوان در سه محور اساسی؛ روابط اتحادیه با روسیه، چین و امریکا خلاصه کرد و روشن است که در بین این سه محور موضوع روابط اتحادیه با امریکا اهمیت اساسیتر و بیشتری دارد. اشتون با توجه به اهمیت ویژه این موضوع بود که ضرباهنگ خاصی را برای آن به کار برد و اعلام کرد که اروپا دیگر آن جایگاه سابق خود را در سیاست خارجی امریکا ندارد و امریکا به جای دوستان سابق به دنبال شرکای تازهای است تا مشکلات قدیم و جدید خود را با آنان در میان بگذارد. این نکته از نظر او به طور مشخص به معنای فاصله گرفتن امریکا از اروپاست که به گفته وی زنگ خطری است که باید رهبران اروپا به آن توجه کنند و سعی کنند تا با یک بازنگری جامع موقعیت سابق خود را در سیاست خارجی واشنگتن به دست آورند.
شکاف بین امریکا و اروپا
اشتون بازنگری خود را به صورت خلاصه در این عبارات بیان کرد:«اگر ما شریکی مطمئن و قابل اعتماد باشیم، آنگاه امریکا نیز نسبت به ما جدی خواهد بود. برعکس، اگر ما وعدههای بیش از حد بدهیم و از اولویتهای خود دور شویم و ندانیم که چه میخواهیم، ایالات متحده توجه خود را معطوف به جایی دیگر خواهد کرد». اشتون به اینترتیب هشدار خود را به رهبران اروپا اعلام کرد و به قول خودش زنگ خطر را برای آنان به صدا درآورد، اما به نظر میرسد که چشماندازی که او نشان داد چندان هم تازگی ندارد و مدتهاست که فاصله و شکاف بین امریکا و اتحادیه اروپا به وجود آمده است. تنها نکته تازه در گزارشاشتون اعتراف یک مقام رسمی اروپایی به واقعیت موجود در روابط بین دو سوی آتلانتیک است اما گذشته از این اعتراف رسمی، اصل موضوع چیزی نیست که از دید محافل سیاسی و رسانهای اروپایی مخفی مانده باشد. اشتفان کسل، تحلیلگر نیویورک تایمز، با وجود آنکه منافع استراتژیک امریکا و اروپا را در زمینههای متعددی نزدیک به هم میداند اما مینویسد: «اروپا در سالهای اخیر احساس میکند که امریکا با تمرکز بر جنگ عراق و افغانستان و قدرتمندی فزاینده چین از اروپا غفلت ورزیده است». کسل برای نمونه به نشست اخیر در مورد تغییرات آب و هوا در ماه دسامبراشاره میکند که به نظر وی اروپاییان ناخشنود بودند از اینکه میدیدند در این گفتوگوها به کناری زده شدهاند و اوباما، رئیسجمهور امریکا، مستقیم با طرف چینی وارد مذاکره شده تا راه حلی برای مسئله گرمایش زمین بیابد. البته شکاف و فاصله بین امریکا و اروپا در موارد دیگری نیز دیده میشود که گفتوگوهای خاورمیانه و جنگ افغانستان از جمله این موارد است و راجر کوهن، دیگر تحلیلگر نیویورک تایمز، در این رابطه مینویسد؛ گفتوگوی تازه در خاورمیانه انجام میگیرد و در مورد افغانستان استراتژی تدوین میشود «بدون آن که حتیاشارهای به اروپا شود تا بخشی از کار را به عهده بگیرد» و از بررسی این موارد نتیجه میگیرد که اوباما با «غفلتی ملایم» نسبت به اروپا رفتار میکند.
ارثیه جنگ سرد
برخی از تحلیلگران معتقدند که اوباما پس از ماههای نخست ریاست جمهوری و چند سفر به اروپا از جمله سفر به لندن برای شرکت در نشست مالی و سفر به پراگ برای اجلاس سران اتحادیه، روند فاصلهگیری از اروپا را شروع کرد. شاید نمونه آشکار این فاصله را در سفر دورهای اوباما به شرق آسیا در ماه نوامبر دانست که از هند شروع شد و در نهایت به سئول، پایتخت کره جنوبی، رسید. این سفر آشکار حاکی از توجه امریکا به شرکای تازه به جای اتحادیه اروپا به عنوان شریک سنتی بود و در آنجا معلوم شد که اختلاف نظر و فاصله بین امریکا و اروپا واقعیتر از آن است که تصور میشد. سران برخی از کشورها و از جمله مقامات اروپایی، امریکا را به دلیل چاپ 600 میلیارد دلار سرزنش کرده و واشنگتن را متهم به تلاش برای تضعیف نرخ برابری دلار با دیگر ارزهای جهانی کردند. چنین به نظر میرسد که بحران مالی باعث شده تا دو سوی آتلانتیک بیشتر به منافع خود توجه کنند تا روابط نزدیک سابق و همین امر نیز باعث شده تا شکافی مجال بروز و ظهور پیدا کند که سالها پیش از این و با پایان گرفتن جنگ سرد به وجود آمده بود و در مرور زمان موجب فاصله گرفتن دو سوی آتلانتیک شده است.
اورلیک گویروت، پژوهشگر ارشد در شورای اروپایی روابط خارجی، به دویچه وله گفت: «از 1989 یا 1990 بود که اتحادیه اروپا سعی کرد تا سیاست خارجی و امنیتی خود را حرفهایتر یا به عبارت دیگر اروپاییتر کند. از آن زمان به بعد این امر همواره به نحو جدی مورد توجه امریکا بوده است. مسئله اینجاست که این امر هیچگاه سرانجام نیافت و در این بین جنگ عراق پیش آمد و اتحادیه اروپا به نحو کامل به کناری زده شد».
مخالفت فرانسه و آلمان به عنوان دو کشور قدرتمند و تصمیمگیر اصلی در اتحادیه با حمله امریکا به عراق در 2003 نشانه روشن فاصله گرفتن اتحادیه از امریکا بود و هر چند که جورج بوش یک سال بعد تلاش کرد تا به نحوی این فاصله راترمیم کند اما توفیقی نیافت. به گفته گویروت، «اتحادیه اروپا مایل به سیاست خارجی مستقلتری از امریکاست اما همیشه با این مشکل مواجه میشود که از توانایی نظامی کافی برای انجام چنین امری برخوردار نیست». او به جنگ بوسنیاشاره میکند که هنگام مداخله نظامی، اتحادیه اروپا بدون همکاری امریکا قادر به انجام کاری نبود و البته در این مورد میتوان به مورد کوزوو و حمله ناتو به صربستان در 1999اشاره کرد که قدرت نظامی امریکا در یک مسئله اروپایی به کار گرفته شد. حل این مشکل با تشکیل و تجهیز ارتش اروپایی ممکن است و کشورهای اروپایی و به خصوص آلمان و فرانسه در سالهای اخیر گامهایی در این راه برداشتهاند.