کد خبر: 429512
تاریخ انتشار: ۰۶ دی ۱۳۸۹ - ۰۷:۴۷

در مورد دوران كودكي رهبر انقلاب كمتر سخن گفته شده است. براي همين در ذيل خاطراتي ناب و زيبا از دوران كودكي ايشان را از زبان خودشان نقل مي‌كنيم:



ما نان گندم نمي‌توانستيم بخوريم، نان جو گندم ‌مي‌خورديم چون نان گندم گران‌تر بود. البته يك دانه نان گندم مي‌خريديم براي پدرم فقط، ما نان جو گندم مي‌خورديم، گاهي هم نان جو ... وضعمان خيلي خوب نبود و اتفاق مي‌افتادشب‌هايي اتفاق مي‌افتاد در منزل ما كه شام نبود. مادرم با زحمت زيادي كه حالا بماند آن زحمت چگونه انجام مي‌شد، براي ما شام تهيه مي‌كرد. آن شام هم كه تهيه مي‌شد و با زحمت تهيه مي‌شد، نان و كشمشي بود.

آن وقت‌ها، از لحاظ مالي در فشار بوديم، يعني خانواده‌مان، خانواده مرفهي نبود. پدرم يادم هست روحاني معروفي بود، اما خيلي پارسا و گوشه‌گير بود، لذا زندگي‌مان خيلي به سختي ‌مي‌گذشت. در دوران كودكي با زحمت بسيار، براي ما كفش خريده بود كه تنگ بود. پدرم ديگر قادر نبود كه اين‌ها را عوض بكند يا كفش ديگر بخرد، آمدند گفتند كه خوب اين كفش‌ها را مي‌شكافيم، اندازه مي‌كنيم و برايش بند مي‌گذاريم. يك عالمه خوشحال شديم كه كفش‌هايمان بندي شد. آمدند شكافتند و بند گذاشتند بعد زشت شد، چون بند‌هايش خيلي فرق داشت با كفش‌هاي ديگر، خيلي زشت و ناجور درآمده بود. چقدر غصه خورديم و خلاصه چاره‌اي نداشتيم.





پدر رهبر انقلاب



***

پدر و مادرم، پدر و مادر خيلي خوبي بودند. مادرم يك خانم بسيار فهميده، باسواد، كتاب‌خوان، داراي ‏ذوق شعري و هنري، حافظ شناس ـ البته حافظ شناس كه مي‌گويم، نه به معناي علمي و اين‌ها، به ‏معناي مأنوس بودن با ديوان حافظ – با قرآن كاملا آشنا بود و صداي خوشي هم داشت.‏

ما وقتي بچه بوديم، همه مي‌نشستيم و مادرم قرآن مي‌خواند؛ خيلي هم قرآن را شيرين و قشنگ ‏مي‌خواند. ماها دورش جمع مي‌شديم و براي ما به مناسبت، آيه‌هايي كه در مورد زندگي پيامبران ‏هست، مي‌گفت. من خودم اولين‌بار، زندگي حضرت موسي، زندگي حضرت ابراهيم و بعضي پيامبران را ‏ديگر را از مادرم – به اين مناسبت – شنيدم. قرآن كه مي‌خواند به اين جا كه مي‌رسيد، بنا مي‌كرد به ‏شرح دادن.‏

بعضي از شعرهاي حافظ را كه الان هنوز يادم است ـ بعد از نزديك به سنين شصت سالگي ـ از ‏شعرهايي است كه آن وقت از مادرم شنيدم؛ از جمله اين يك بيت يادم است:‏

سحر چون خسرو خاور عَلَم در كوهساران زد
به دست مرحمت يارم در اميدواران زد









***

روز اولي كه مارا به مدرسه بردند، يادم است كه از نظر من روزي بسيار تيره، تاريك، بد و ناخوشايند بود! پدرم، من و برادر بزرگم را با هم وارد اتاق بزرگي كرد كه به نظر من – آن وقت – خيلي بزرگ بود. البته شايد آن موقع به قدر نصف اين اتاق، يا مقداري بيشتر از اين اتاق بود؛ اما به چشمِ كودكيِ آن روز من، جاي خيلي بزرگي مي‌آمد. و چون پنجره‌هايش شيشه نداشت و از اين كاغذهاي مومي داشت، تاريك و بد بود. مدتي هم آن‌جا بوديم.

ليكن روز اوّل كه ما را دبستان بردند، روز خوبي بود؛ روز شلوغي بود. بچه‌ها بازي مي‌كردند، ما هم بازي مي‌كرديم. اتاق ما كلاس بزرگي بود – باز به چشم آن وقت كودكيِ آن موقع من – و عده‌ي بچه‌هاي كلاس اول،‌زياد بود. حالا كه فكر مي‌كنم، شايد سي نفر،‌چهل نفر، از بچه‌هاي كلاس اول بوديم و روز پر شور و پر شوقي بود و خاطره‌ي بدي از آن روز ندارم.

در مورد معلمين اول ما، بله يادم است كه مدير دبستان ما آقاي « تدّين» بود؛ تا چند سال پيش زنده ‏بود. من در زمان رياست جمهوريم ارتباطات زيادي با او داشتم. مشهد كه مي‌رفتم، ديدن ما مي‌آمد. ‏پيرمرد شده بود و با هم تماس داشتيم. يك معلم ديگر داشتيم كه اسمش آقاي روحاني بود؛ الان يادم ‏است، نمي‌دانم كجاست. عده‌اي از معلمين را يادم است؛ بله، تا كلاس ششم ـ دوره‌ي دبستان ـ ‏خيلي از معلمين را دورادور مي‌شناختم. البته متاسفانه الان هيچ كدام را نمي‌دانم كجا هستند. اصلاً ‏زنده‌اند، نيستند و چه مي‌كنند؛ ليكن بعد از دوره‌ي مدرسه هم با بعضي از آن‌ها ارتباط و آشنايي ‏داشتم.
چشم من ضعيف بود، هيچ كس هم نمي‌دانست، خودم هم نمي‌دانستم؛ فقط مي‌فهميدم كه ‏چيزهايي را درست نمي‌بينم. بعدها چندين سال گذشت و من خودم فهميدم چشم‌هايم ضعيف است؛ ‏پدرم و مادرم فهميدند و برايم عينك تهيه كردند. آن وقت، وقتي كه عينكي شدم، گمان كنم حدود ‏سيزده سالم بود؛ ليكن در اين دوره‌ي اول مدرسه و اين‌ها اين نقصِ كار من بود. قيافه‌ي معلم را از دور ‏نمي‌ديدم. تخته‌ي سياه را كه از روي آن مي‌نوشتند، اصلاً نمي‌ديدم، و اين مشكلات زيادي را در كار ‏تحصيل من به وجود مي‌آورد.‏

حالا بچه‌ها خوشبختانه بچه‌ها در كودكي، فوراً شناسايي مي‌شوند و اگر چشم‌شان ضعيف است، ‏برايشان عينك مي‌گيرند و رسيدگي مي‌كنند. آن وقت اصلاً اين چيزها در مدرسه معمول نبود.










***

در مورد بازي كردن پرسيدند؟ بله، بازي هم مي‌كرديم. منتها در كوچه بازي مي‌كرديم؛ در خانه جاي بازي نداشتيم و بازي‌هاي آن وقت بچه‌ها فرق مي‌كرد. يك مقدار هم بازي‌هايي ورزشي بود؛ مثل واليبال و فوتبال و اين‌ها كه بازي مي‌كرديم. من آن موقع در كوچه، با بچه‌ها واليبال بازي مي‌كرديم؛ خيلي هم واليبال را دوست مي‌داشتم. الان هم اگر گاهي بخواهيم ورزش دست جمعي بكنيم – البته با بچه‌هاي خودم – به واليبال رو مي‌آوريم كه ورزش خيلي خوبي است.

بازي‌هاي غيرورزشي آن وقت، «گرگم به هوا» و بازي‌هايي بود كه در آن‌ها خيلي معنا و مفهومي نبود؛ يعني اگر فرض كني كه بعضي از بازي‌ها ممكن است براي بچه‌ها آموزنده باشد و انسانِ با تفكر، آن‌ها را انتخاب كند، اين بازي‌هايي كه الان در ذهن من هست، واقعاً اين خصوصيت را نداشت؛ ولي بازي و سر گرمي بود.

***

(مادرم) خانمى بود خيلى مهربان، خيلى فهميده و فرزندانش را هم - البته مثل همه‌ى مادران - دوست مى‌داشت و رعايت آنها را مى‌كرد. پدرم عالِم دينى و ملّاى بزرگى بود. برخلاف مادرم كه خيلى گيرا و حرّاف و خوش برخورد بود، پدرم مردى ساكت، آرام و كم حرف مى‌نمود؛ كه اين تأثيرات دوران طولانى طلبگى و تنهايى در گوشه‌ى حجره بود. البته پدرم تُرك زبان بود - ما اصلاً تبريزى هستيم؛ يعنى پدرم اهل خامنه‌ى تبريز است - و مادرم فارس زبان. ما به اين ترتيب از بچگى، هم با زبان فارسى و هم با زبان تركى آشنا شديم و محيط خانه محيط خوبى بود. البته محيط شلوغى بود؛ منزل ما هم منزل كوچكى بود. شرايط زندگى، شرايط باز و راحتى نبود و طبعاً اينها در وضع كار ما اثر مى‌گذاشت.





آيت‌الله سيدهاشم نجف‌آبادي پدربزرگ مادري رهبر انقلاب



***

چيزى كه حتماً مى‌دانم براى شما جالب است، اين است كه من همان وقت، معمّم بودم؛ يعنى در بين سنين ده و سيزده سالگى - كه ايشان سؤال كردند - من عمامه به سرم و قبا به تنم بود! قبل از آن هم همين‌طور. از اوايلى كه به مدرسه رفتم، با قبا رفتم؛ منتها تابستانها با سرِ برهنه مى‌رفتم، زمستان كه مى‌شد، مادرم عمامه به سرم مى‌پيچيد. مادرم خودش دختر روحانى بود و برادران روحانى هم داشت، لذا عمامه پيچيدن را خوب بلد بود؛ سرِ ما عمامه مى‌پيچيد و به مدرسه مى‌رفتيم. البته اسباب زحمت بود كه جلوِ بچه‌ها، يكى با قباى بلند و لباس نوع ديگر باشد. طبعاً مقدارى حالت انگشت‌نمايى و اينها بود؛ اما ما با بازى و رفاقت و شيطنت و اين‌طور چيزها جبران مى‌كرديم و نمى‌گذاشتيم كه در اين زمينه‌ها خيلى سخت بگذرد.

***

دورانهاى كلاس اوّل و دوم و سوم را كه اصلاً يادم نيست و الان هيچ نمى‌توانم قضاوتى بكنم كه به چه درسهايى علاقه داشتم؛ ليكن در اواخر دوره‌ى دبستان - يعنى كلاس پنجم و ششم - به رياضى و جغرافيا علاقه داشتم. خيلى به تاريخ علاقه داشتم، به هندسه هم - بخصوص - علاقه داشتم. البته در درسهاى دينى هم خيلى خوب بودم؛ قرآن را با صداى بلند مى‌خواندم - قرآن‌خوانِ مدرسه بودم - يك كتاب دينى را آن وقت به ما درس مى‌دادند - به نام تعليمات دينى - براى آن وقتها كتاب خيلى خوبى بود؛ من تكّه‌هايى از آن كتاب را كه فصل، فصل بود، حفظ مى‌كردم.





شيخ محمد خياباني (يكي از سران دوران مشروطه)
شوهر خواهر پدر رهبر انقلاب



***

به‌هرحال، گاهى انسان به فكر آينده مى‌افتد؛ اما من از اين‌كه چه زمانى به فكر آينده افتادم، هيچ يادم نيست. اين‌كه در آينده‌ى زندگى خودم، بنا بود چه شغلى را انتخاب كنم، از اوّل براى خود من و براى خانواده‌ام معلوم بود. همه مى‌دانستند كه من بناست طلبه و روحانى شوم. اين چيزى بود كه پدرم مى‌خواست و مادرم به شدّت دوست مى‌داشت. خود من هم علاقه‌مند بودم؛ يعنى هيچ بى‌علاقه به اين مسأله نبودم.

اما اين‌كه لباس ما را از اوّل، اين لباس قرار دادند، به اين نيّت نبود؛ به خاطر اين بود كه پدرم با هر كارى كه رضاخان پهلوى كرده بود، مخالف بود - از جمله، اتّحاد شكل از لحاظ لباس - و دوست نمى‌داشت همان لباسى را كه رضاخان به زور مى‌گويد، بپوشيم. مى‌دانيد كه رضاخان، لباس فعلى مردم را كه آن زمان لباس فرنگى بود و از اروپا آمده بود، به زور بر مردم تحميل كرد. ايرانيها لباس خاصى داشتند و همان لباس را مى‌پوشيدند. او اجبار كرد كه بايستى اين‌طور لباس بپوشيد؛ اين كلاه را سرتان بگذاريد!

پدرم اين را دوست نمى‌داشت، از اين جهت بود كه لباس ما را همان لباس معمولى خودش كه لباس طلبگى بود، قرار داده بود؛ اما نيّت طلبه شدن و روحانى شدن من در ذهنشان بود. هم پدرم مى‌خواست، هم مادرم مى‌خواست، خود من هم مى‌خواستم. من دوست مى‌داشتم و از كلاس پنجم دبستان، عملاً درس طلبگى را در داخل مدرسه شروع كردم.
منبع : بولتن نيوز
نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار