کد خبر: 427384
تاریخ انتشار: ۲۲ آذر ۱۳۸۹ - ۱۸:۰۱
محمدرضا كائینی | در خانه‌ای نشو و نما یافتند ملزم به رعایت آداب و مناسك آقازادگی. آن دو سركش و بی‌قرار بودند و نیز هوشمند، از این روی تحكمات پدر را تاب نیاوردند. در آغاز برادر بزرگ‌تر روی به فرار نهاد و پس از زمانی نه چندان طولانی، برادر دوم. آن دو اما، پس از سالیانی از سر صداقت اذعان كردند كه پدر ناگزیر بود از آنچه می‌كرد. برادر اول فرصت ادای دین به پدر را یافت و برادر دوم، مغموم از آنچه بین آنها رفته است، پس از رویدادهای خرداد 42، پدر را در كالبدی دیگر یافت كه از قضای روزگار، بسیار به او شباهت داشت.برادر بزرگ‌، «سید جوشی» لقب گرفته بود، چرا كه گاه با مشهورات پیرامون درمی‌آویخت، در آغاز آنها را لختی می‌آزمود و پس از مدتی به كناری می‌نهاد. او درد حقیقت و مردم را داشت. در بسیاری از عرصه‌ها خود را به هیچ می‌گرفت، اما می‌خواست كاری كرده باشد. در دورانی كه بر آن بود تا قدر وقت را بشناسد و كاری بكند، طریق اصلاح‌گری به حزب توده ختم می‌شد و گذر دو برادر نیز بدان جا افتاد. برادر بزرگ‌تر اتاق‌های حزب را به سرعت پشت سر نهاد تا به آخرین اتاق رسید؛ گوش بر دیوار نهاد و صدایی نامأنوس شنید! به او گفتند بانگی است كه از مسكو می‌آید! دریافت كه راه را به خطا پیموده است و عزم بازگشت نمود؛ با دوستانی همراه و انبوهی از تكفیرنامه‌های حزبی!برادر كوچك‌ نیز كه در سایه برادر بزرگ‌تر بالیده بود، به راه او گام نهاد. او می‌گفت: «جلال در پی یافتن درمان برای دردهای زمانه خویش بود و نمی‌خواست شانه‌های خود را در حزب، نردبان‌‌ترقی اراذلی چون رضا روستا كند، همو كه از بی‌سوادی، به جای امضا، انگشت می‌زد و هنگامی كه نشانی شاه عبدالعظیم را می‌داد، گنبد و بارگاه می‌كشید!»در آن روزها شعله استقلال‌طلبی از دل ایرانیان زبانه می‌كشید و دو برادر در پی یاوری به نهضت ملی شدن نهضت نفت؛ از این روی به پیشتازی خلیل ملكی، حزب زحمتكشان را پایگاه خود ساختند. حضور آنان بر ثقل فكر و فرهنگ در فعالیت‌های این حزب افزود و بارزترین شاهد آن، تفاوت‌های روزنامه «شاهد» پیش و پس از حضور آنان.در آن روزگاران، دكتر مصدق نماد نهضت بود و مخالفت با او به مثابه رویارویی با نهضت. ملكی و همگامان او انتقادات دكتر بقایی از مصدق را تاب نیاوردند و سعی در خلع او از رهبری حزب داشتند، چیزی كه در آن توفیقی نیافتند و لاجرم دومین انشعاب را تجربه كردند. برادر كوچك‌ در آن روزگار نامه‌ای سرگشاده نوشت تحت عنوان «سخنی با دكتر بقایی: رهبر 100 كیلویی حزب!» و برادر بزرگ‌ كه در هر شرایطی آزادگی را وانمی‌نهاد، بر او نهیب زد كه: «‌اگر نمی‌توانی این اباطیل را پاره كنی، دست‌كم با اسم مستعار چاپ كن!» و این هشدار برادر بزرگ‌ تا پایان عمر زنگی شد در گوش برادر كوچك‌ كه حب و بغض به هر جریانی، حجاب حق نشود!شكست تجربه نهضت ملی، هر یك از ابواب‌جمعی فرهنگ و سیاست آن روزگار را به گوشه‌ای پرتاب كرد. این دوره تا مرگ برادر بزرگ، فرصتی بود تا آن دو تك افتادن را تجربه كنند. برادر اول نه تنها به برخی شیوه اقران خود ره به ویترین‌های فرهنگی و اقتصادی حاكمیت نبرد كه با افتخار تمام عنوان روشنفكری را نیز از خود سلب نمود! او بدین باور رسید كه انتلكتوآلیسم وارداتی و ‌ترجمه‌گرا، نه تنها گرهی از بحران‌های سیاسی و فرهنگی جامعه ایران نمی‌گشاید كه در بحران‌ها، خود به عامل هویت‌زدایی از جامعه مبدل می‌گردد؛ چنان كه از مشروطه تا كنون چنین كرده است.آن گاه بود كه به تدوین دفتر غربزدگی پرداخت و از خدمت روشنفكران نوشت و خیانت ‌آنان را برملا ساخت و در این رهگذر با دوستان نزدیك خود نیز درآویخت، حتی با ملكی كه استاد خود می‌خواندش؛ و به تمسخر كسانی برخاست كه به شعبده‌ای حیرت‌برانگیز، از اردوگاه «حمایت از طبقه كارگر» سر از «تبلیغ كنسرسیوم نفت» درآوردند و در مكانت «اشرف مخلوقات» جلوس كردند؛ آنان كه به‌رغم سر كردن در شام تیره زد و بندهای پنهانی با دفتر شهبانو، «بامدادنمایی» را برگزید‌ه‌اند. از جلال نامه‌ای منتشر نشده در دست است كه در آن گزارش داده كه چگونه «بامداد» را در خیابان به ضربتی از سیلی نواخته و به جوی پیاده‌رو گسیل داشته است!در این میان، البته صاحبان «فكر روشن» نیز بیكار ننشستند و از آن هنگام تا هم‌اینك، كتاب‌های جلال را از ویترین كتاب‌فروشی‌های مقابل دانشگاه جمع كردند‌، هیچ فرصتی را برای تخطئه شخصیت و پیام او از دست ندادند و به مجموعه‌ای از القاب، مفتخرش كرده‌اند كه برادر دوم در «از چشم برادر» سیاهه آنها را آورده است.با این همه و با سپری شدن بیش از شش دهه از آن دوران، می‌توان تیراژ كتاب‌های جلال را كه از قضا بر برخی از آنها گرد كهنگی نیز خودنمایی می‌كند، با شمارگان نگاشته‌های مدعیان قیاس نمود.در نیمروز بیست و یكم تیرماه 1348 برادر كوچك‌ برای برادر بزرگ‌ تلگرافی فرستاد كه: «ملكی را در مسجد فیروزآبادی به امانت‌گذاردیم» و برادر بزرگ‌ با‌اندوهی كه توان رانندگی از اسالم تا تهران را از او سلب كرده بود، در 26 تیرماه، برای شب هفت ملكی، خود را به مسجد فیروزآبادی رسانده بود. او در اثنای مراسم به برادر كوچك‌گفته بود: «دیدی این بد سید چه راحت ‌تركید!» منظورش سید ضیاءالدین طباطبایی بود كه در آن روزها خبر مرگش را اعلام كرده بودند. این واپسین دیدار و گپ و گفت دو برادر بود!... فقدان برادر بزرگ‌، برای برادر كوچك‌، بس بهت‌انگیز و نابهنگام بود. كسانی كه او را از شب نخست تا چند ماه پس از 17 شهریور 1348 دیده‌اند، تنها سكوت بغض‌آلود او را گزارش می‌كنند. او خود روایتی از آنچه را كه در آن روزها بر وی رفته است، در «گاهواره» و سپس «از چشم برادر» آورده است. او بر بالین برادر و نیز هنگام تغسیل و تدفین او علائمی را یافته بود كه مرگ او را غیرطبیعی نشان می‌داد و در طول چهار دهه پس از مرگ برادر، گهگاه در مصاحبه‌ها و سخنرانی‌ها به پاره‌ای از آنها ‌اشاره داشت. او اما در این گفته‌ها هماره سعی داشت تا «خویش» خود را نیازارد، چیزی كه در آن توفیق چندانی نداشت! او تا پایان عمر بر این باور بود كه ساواك به تهدیدهای مكرر خود در مورد برادر بزرگ‌ عمل كرده و به گونه‌ای نامرئی و حساب‌شده، او را كشته است. هر چند این انگاره برادر كوچك‌ پس از پیروزی انقلاب و انتشار اسناد ساواك درباره جلال، به‌روشنی ثابت نشد، اما اطلاعاتی آشكار شد مبنی بر اینكه ساواك در اطراف خانه دست‌ساز برادر بزرگ‌ در اسالم، كسانی چند را مأمور گزارش فعالیت‌های روزانه او ساخته بود و در كارخانه چوب‌بری نزدیك آلونك او هم.سر برآوردن موج فراگیر انقلاب در سالیان 56 و 57 نام دو برادر را بار دیگر بر سر زبان‌ها‌ انداخت: برادر بزرگ را به خاطر دلیری‌اش در بطلان ‌سحر غربزدگی و همسان‌سازی آن با جن‌زدگی و نیز باز كردن مشت رفقای منورالفكر‌ و برادر كوچك‌ را به خاطر تلاش پیگیر در حراست از هویت و آثار مرادش و نیز هماهنگی نظری با‌ اندیشه مبارزه. جراید ماه‌های پر التهاب سال 57 هماره دیدگاه‌های او را به عنوان یكی از چند روشنفكر تبیین‌كننده ‌اندیشه انقلابی منعكس می‌ساختند. هر چند او در آن ماه‌ها در جبهه روشنفكران انقلابی قرار داشت و با افرادی چون علی‌اصغر حاج سیدجوادی همگام و حتی همسایه بود، لیكن بسیار زود بر این همكاری نقطه پایان نهاد. این رویكرد را دلایل چندی است، از جمله آنكه او از دیرباز، به مدد حركت در سایه‌سار ‌اندیشه برادر بزرگ‌، با هویت و كاركرد روشنفكران غربگرا آشنا بود، از این روی در مجموع، به این جماعت به دیده بی‌اعتمادی می‌نگریست. علاوه بر این به لحاظ پیشینه خانوادگی، با روحانیت پیوندی دیرینه داشت و مهم‌تر از همه اینكه در روزهای فوت پدر، در دیداری مفتون صلابت و مهابت امام خمینی شده بود؛ حقیقتی كه بعدها امام نیز در دیدار با او بر آن مهر تأیید نهاد و با بیان سوابق طولانی خود با خاندان آل‌احمد، سخنان شمس در تلویزیون و مطبوعات را «حرف‌هایی از روی میزان» خواند. نكته دیگری كه در آن دیدار مورد تصریح امام قرار گرفت این بود كه به لحاظ پیشینه شمس،كسی نمی‌تواند به او نسبت «مرتجع» بدهد، از این روی، او در بیان حقایق وظیفه‌ای خطیر را به عهده دارد. رابطه مداوم فكری و عاطفی برادر كوچك‌تر با امام محملی دیگر نیز داشت. شمس از آن گاه كه حجت‌الاسلام و‌المسلمین سید‌احمد‌خمینی، در سالیان پیش از انقلاب، به انتشار مخفیانه جلد دوم كتاب «در خدمت و خیانت روشنفكران» كه از كتب ممنوعه به شمار می‌رفت، پرداخت، با فرزند امام سابقه دوستی داشت. این دوستی در سالیان پس از پیروزی انقلاب هم تداوم یافت و تأثیرات عاطفی عمیقی بر او نهاد، تا بدان پایه كه سال‌ها بعد و پس از انتشار خاطرات آقای منتظری كه تعریضاتی به فرزند امام داشت، در یادداشتی خطاب به نگارنده- كه در همان روزها در كیهان درج گردید- این گونه موضع گرفت:این چند سطر را به خاطر دوستان خوبم در كیهان...در مورد كسی كه دوستش داشتم چون پدر مرحومش، حاج‌احمد‌آقا فرزند امام خمینی، قلمی كرده‌ام. من چون همه خوانندگان روزنامه و بینندگان تلویزیون، بارها تصویر پیاده شدن حضرت خمینی را از پلكان هواپیما دیده‌ام، تكیه‌زنان به شانه یكی از خلبانان هواپیمایی كه ایشان را پس از سال‌ها تبعید، از نوفل‌لوشاتو به تهران بازگرداند، ولی در طول سال‌ها شاهد بوده‌ام كه آن حضرت بر بازوی فرزند رشیدش، حاج‌احمد‌آقا چون عصایی تكیه داشت. مرگ آن جوان عزیز، مرا بیش از مرگ پدر والایش سوگوار نمود و این قلم و دست را لرزاند كه هنوز هم می‌لرزد.خواستم شهادتی داده باشم بر صداقت دوستی كه این روزها مورد جفا قرار گرفته است، قبل از آنكه به پایان خط حیات رسیده باشم. دیگران هر چه می‌پندارند، بپندارند.تهران. شمس آل احمد 23/12/80 (1) از این گذشته، روشنفكران حمایت او از روحانیت را تاب نمی‌آوردند. این رویارویی از مقاله‌ای آغاز شد كه علی‌اصغر حاج‌سیدجوادی تحت عنوان «صدای پای فاشیسم!» در نشریه «جنبش» نشر داد. شمس در پی این رویداد، رودربایستی‌های یك دوستی طولانی را كنار نهاد و در مقاله‌ای نوشت: «صدای پای فاشیسم از نعلین آخوندها می‌آید یا از جیر جیر كفش روشنفكرها؟» و این پایانی بود بر رابطه صمیمی او با همسایه‌اش با تمام همگامی و الفتی كه با كم و زیاد آن مورد توصیف همسر حاج‌سیدجوادی قرار گرفته است.(2) دفاع شمس از روحانیت بدین منحصر نماند و چهره‌های فراوانی چون آیت‌الله شیخ فضل‌الله نوری، آیت‌الله طالقانی، آیت‌الله مطهری، شهید نواب صفوی و... را نیز دربرگرفت. او بارها به كنایه و تصریح، به انتقاد از «نورستگانی» پرداخت كه هنوز در دعوای مشروطه مانده‌اند و مشغول «ته‌قیق» برای اثبات اینكه شیخ فضل‌الله الا و لله طرفدار استبداد بوده است! باید اذعان كرد او این همه را از سر صداقت و باور می‌گفت و نه‌تنها از آن هیچ بهره‌ای نجست كه پذیرای طعن‌ها و بایكوت‌های فراوانی هم گشت.كردار برادر كوچك پس از پیروزی انقلاب نشان داد كه چندان چشمی به كرسی و منصب ندارد. در دوره‌ای كه تصدی روزنامه اطلاعات را به عهده داشت، علاوه بر حك كردن «نقوشی به خشت خام»، پاتوق نمایش‌های روشنفكرانه را در این جریده تعطیل كرد. سالیانی چند مانده به پیروزی انقلاب، هرازگاهی در محل روزنامه، محفلی برپا می‌شد برای پراكندن افاضات منورالفكران. شمس در آغاز ورود به اطلاعات در سرمقاله‌ای تأكید ورزید كه: «بوم بدآهنگ رژیم گذشته باید همای سعادت نظام جدید باشد.» او اعلام كرد كه میزگرد روشنفكران كه از آن به «میز دراز» تعبیر می‌كرد، تنها در صورتی تداوم خواهد داشت كه نیم‌نگاهی به ارزش‌ها و واقعیت‌های جدید جامعه داشته باشد. در شورای‌عالی انقلاب فرهنگی نیز چندان فعال نبود و حتی در مصاحبه‌های مطبوعاتی اعضا نیز كمتر دیده می‌شد؛ در عوض ‌ترجیح می‌داد در مساجد و دانشگاه‌ها و نیز گفت و شنودهای مطبوعاتی به تبیین ‌اندیشه انقلاب بپردازد و نیز مدیریت انتشاراتی كه «رواق» ‌اندیشه نویسندگان متعهد به شمار می‌رفت. رواق تا اواسط دهه 60 فعال بود تا اینكه به قول او «دزدی آن را اوراق كرد و رفت!»در تمامی سالیان پس از انقلاب، برادر كوچك از سوی روشنفكران متهم بود به امامزاده ساختن از برادر بزرگ و نام و اعتبار او را ممرّ آب و نان خویش كردن، اما امامزاده‌سازی از برادر را چه نسبتی است با انتشار «سنگی بر گوری»!؟ در شرایط اسلامیزه شدن همه كس و همه چیز، كدام عقل مصلحت‌اندیش انتشار چنین جزوه‌ای را تجویز می‌كند؟ و او چرا در چنین حال و هوایی از برملا كردن جنبه‌هایی از شخصیت برادر بزرگ‌تر كه به مذاق مذهبیون خوش نمی‌آمد، ابایی نداشت؟درباره ‌اندوخته او از دنیا نیز دامن سخن را در‌می‌كشم بدین نكته كه كافی بود سر زدن به خانه او و نگریستن به تمامی داشته‌هایش، به‌ویژه در این سالیان ‌آخر كه به قول او «همه پنداشته بودند كه احتمالاً مرده است!» باید اذعان كرد كه ورای این فضاسازی‌ها حقی نهفته بود و آن اینكه برادر كوچك، همچنان جوركش تیرهایی بود كه «دارندگان فكر روشن» به سوی برادر بزرگ‌ پرتاب می‌كردند. آنان چشم دیدن جلالت جلال را كه پس از انقلاب دو چندان شده بود نداشتند؛ جلالتی كه برادر كوچك‌تر در ایجاد آن سهمی چشمگیر داشت.با این همه، نگارنده دریغ دارد از نگفتن این نكته كه در مواردی چند، همین برادر كوچك‌، واسطه آزادی عده‌ای از روشنفكران گرفتار آمده پس از انقلاب بود. او به مدد صمیمیت با مسئولان نظام، به‌ویژه دوستی با حضرت آیت‌الله خامنه‌ای، بارها آنان را از زندان‌های خودساخته خود نجات بخشید، چنانكه خود می‌گوید: «ایشان[آیت‌الله خامنه‌ای] به شیوه عیاری و جوانمردیشان، چندین بار مرا نواخته‌اند. یك بار در ایام ریاست‌جمهوریشان بود كه من زیر فشار خانواده‌هایی بودم از ده دوازده تن از اعاظم اهل قلم كه با همه‌شان در دوران‌هایی الفت داشتم؛ اما از ابتدای انقلاب و بروز علایق فردی، تقریباً با همه‌شان اختلاف‌نظرهایی یافتم و آنان افرادی بودند از اهل قلم هم‌نسل من یا بعضی‌هاشان پس از نسل من كه هر كدام به جهتی از دید و نظر من پنهان شده بودند. در آن زمان، ریش‌نداری من، گهگاه در اینجا و آنجا مورد قبول بود. خدمت ایشان رسیدم و تقاضای آزادی ده نفری از افراد مورد علاقه‌ام را كردم و ایشان از موضع تازه قدرتشان – ریاست‌جمهوری – سفارشاتی كردند و آن افراد دو سه ماهه آزاد شدند. زشت می‌دانم بیشتر از آن عوالم حرف بزنم.»(3) برادر كوچك در طول حیات فرهنگی و اجتماعی خویش تنها توانست به تدوین و عرضه آثار معدودی دست یازد. تصحیح و ویرایش «جواهر الاسمار» یا «طوطی‌نامه» از قدیمی‌ترین آثار اویند. دو مجموعه داستان با عناوین «گاهواره» و «عقیقه» در قالب داستان‌های كوتاه، گزارشی خواندنی و جذاب از فضای زندگی او به دست می‌دهند. «از چشم برادر» كه 20 سال پس از مرگ برادر مجال نشر یافت و خاطرات و تحلیل‌هایش از جوانب گوناگون حیات جلال را شامل می‌شود. مجموعه‌ای از مقالات او در دو جلد با عنوان «حدیث انقلاب» سامان یافته‌اند. مقالات و مصاحبه‌ها و سخنرانی‌های پراكنده، اما پرشمار او نیز در جراید به صورت پراكنده نشر یافته و به كتاب مبدل نشده‌اند.برآیند این آثار اولاً نمایانگر نگاه ژرف نویسنده به پدیده‌های پیرامونی و ذهن نظریه‌پرداز و آینده‌‌نگر اوست. ثانیاً قدرت قلم و جذابیت سبك او را در ‌ترسیم پدیده‌ها‌ آشكار می‌سازد. این مهم را نباید ناگفته‌گذارد كه به‌رغم وابستگی شدید برادر كوچك‌ به برادر بزرگ، او در نگارش، سبكی كاملاً مستقل دارد و در نثر شمس، كمتر می‌توان از جملات كوتاه و تلگرافی جلال نشان یافت. شاید یكی از وجوه مشترك نثر آن دو طنزی باشد كه باز آن نیز از یك جنس نیست. شمس در بیان مكنونات ذهنی خود به «ابداع» توجه ویژه‌ای دارد و همین نكته، در موارد فراوان، سخن وی را برای خواننده غیرمنتظره ساخته است. اعتماد به نفس و نیز احاطه مطلوب او به موضوعی كه از آن سخن می‌راند، در باورپذیر كردن گفته‌اش مؤثر است. در سالیان اخیر طوطی‌نامه و گاهواره و عقیقه را دیده‌ام كه به صورتی چشم‌نواز تجدید چاپ شده‌اند و دیگر آثار را نه.در شامگاه یكشنبه 15 آذر 1389 برادر كوچك، بار سنگین مدت‌ها بیماری توانفرسا را از گرده‌ خویش فرونهاد و به برادر بزرگ پیوست؛ همو كه در گفته‌ها و نوشته‌ها به طنز می‌گفت كه «عجله‌ای در رحلت ندارد» بانگ الرحیل سر داد. صبحگاه 17 آذر برای او تشییعی برگزار شد، اما نه درخور شأنش و به علت عدم امكان تدفین در كنار برادر بزرگ، در قطعه هنروران بهشت زهرا آرام گرفت. از ‌ترحیم او نیز به دلیل ناهماهنگی‌ها عده‌ای فراوان بی‌اطلاع ماندند. آن مرد در سكوت رفت...آل‌احمدها اینك هر دو به تاریخ پیوسته‌اند. چه آنان كه پذیرای‌ اندیشه آنانند و چه آنان كه به كار تخطئه ایشان، یك نكته را نمی‌توانند نادیده بینگارند: برادر بزرگ سكه رایج روشنفكری را از اعتبار ‌انداخت، بر حب و بغض‌های كلیشه‌ای آن‌تردیدها افكند، برج‌نشینی آنان را به استهزا گرفت و بانگ زد: «دو صد گفته چون نیم كردار نیست.» او با به تصویر كشیدن روابط این جماعت نشان داد كه آنان تنها در برابر آئینه می‌نشیند و با یكدیگر بسان هووها رفتار می‌كنند و از هر جمع چهار نفره، سه نفرشان داعیه نخست‌وزیری دارند. گفته‌های برادر كوچك نیز تا هنگام حیات فكری برادر بزرگ مورد مراجعه كسانی است كه می‌خواهند از منتقد روشنفكری متعارف بیشتر بدانند. آن دو دست‌كم پایه‌گذار یك روشنفكری متفاوتند. در مكتب آنان سرسپردگی مقلدانه به عرفیات روشنفكری جایگاهی ندارد. حقیقت ارزشی فراتر از محبت و دوستی همگنان دارد. روشنفكری در نق زدن و مخالف‌خوانی خلاصه نمی‌شود، بل می‌تواند با حمایتی كه تك افتادن را در پی دارد، نیز جمع شود. این مكتب بیش و پیش از هر چیز به مردم و هویت دیرین آنان چشم دارد؛ در پی زدودن پیشینه تاریخی و اعتقادی آنان نیست، بلكه در بارور كردن آنها می‌كوشد و بالاخره در هر حال عیاری و جوانمردی را كه خود از خصال تاریخی این مرز و بوم است، از دست نمی‌دهد...راقم این سطور با روان شدن در پی جذبه برادر بزرگ با برادر كوچك آشنا شد و هماره از لطف او برخوردار بود. از دوران دوستی با او خاطراتی شنیدنی دارد كه واگویه آنها را به مجالی دیگر وامی‌نهد. این مختصر را به مناسبت هفتمین روز درگذشت آن یار به انبوه علاقه‌مندانی تقدیم می‌كنم كه با در اوج نگاه داشتن تیراژ كتاب‌های برادر بزرگ نشان دادند كه به كدام نوع روشنفكری رأی می‌دهند و آن را حلال مشكلات خویش می‌انگارند. پی‌نوشت:1) ر.ك: روزنامه كیهان 26/12/80 2) ر.ك: از سپیده تا شام، خاطرات همسر علی‌اصغر حاج‌سیدجوادی، نشر آبی 3) ر.ك: از چشم برادر- ص 528
نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار