
فرضیه جذب از جمله ابتلائات عمومی جامعه ایران و از موضوعات مورد بحث در جهان امروز است که به جد آسیبهای روانی و اجتماعی و دینی متعددی دارد که از جانب متولیان بهداشت معنوی جامعه نه فقط رصد نشده که اساساً طرح موضوع هم نگردیده است. این فرضیه که به معنی فرمانروایی مطلق ذهن انسان بر کائنات الهی است از زبان مدعیان به عنوان «قانون مسلم الهی» از آن یاد میشود. برخلاف آنچه تبلیغ میشود، هیچگونه دلیل قانع کننده تجربی، عقلی، وحیانی ـ که اطلاق آن را اثبات کند ـ برآن وجود ندارد و به علاوه اشکالات، ابهامات و آسیبهای متعدد بر این فرضیه وارد است. این نوشتار در پی اثبات قصور ادله مدعیان و طرحاشکالات و ابهامات این تئوری است.
اشکالات فرضیه جذب
1- نظام سست اخلاقیاز مباحث قابل تأمل و در خور بحث در مورد تئوری راز این است که قائلین معتقدند «مهم نیست تو خوب یا بد باشی و مهم نیست چیزی بخواهی که در ذات خود خوب باشد یا خوب نباشد بلکه مهم خواست و طلب توست..»هرچند این مختصر گنجایش به پرداختن به موضوع مبنایی را ندارد اما ذکر یک نکته خالی از لطف نیست و آن اینکه اینگونه «محوریت دادن به خواستها وتمنیات آدمیان» محصول رویش بذر سکولاریسم و دنیاگرایی است که از زمین اومانیسم روییده است. یعنی همان نظام معرفتی که انسان را محور هستی میداند و خواسته انسان و لذت و امیال او را اصیلترین اصل در نهاد انسانی میداند که بالطبع همین خواستهها را مبنای نظام تشریع قرار میدهد. بنابراین طبیعی است که در این تئوری حرفی از خوبی و بدی مطلوبها نیست و نظام ارزشی فراتر از میل و طلب انسان تصویر نمیشود و ملاکی برای سنجش مطلوبها معرفی نمیشود. به همین جهت است که اریک فروم مدعی است که باید محبت به انسان و عدالت را جانشین خدا نمود و سخن از خدا را باید کنار گذاشت. در تئوری راز نکته جدیدی بر دو مطلب بالا اضافه شده و آن اینکه نه فقط نظام تشریع که نظام تکوین هم در خدمت آمال و آرزوهای انسان و تمنیات اوست. عبارت «فرمانبردارم سرورم» که به عنوان زبان حال کائنات در این تئوری بارها و بارها تکرار میشود و نه تنها به عنوان «قانون هستی» که به عنوان «قویترین قانون کائنات» از آن یاد میشود.
2- هدفمندی گلدکوئیستی خواننده محترم در این عقیده با نویسنده همفکر است که پرداختن به نیازهای معیشتی و رفع نیازمندیهای اساسی زندگی غیر از «رفاه مداری» و «هوی محوری» است و نگاه ابزاری به امکانات زندگی با غایت نگری به امکانات متفاوت است. از اشكالات جدی این فرضیه «تأكیدی» است که بر «مطلوبهای حسی و مادی» و به عبارت دقیقتر «چرب و شیرینهای سرگرم کننده و زودگذر» میشود. «همیشه به ثروتهای بیكرانی كه درآینده به دست خواهید آورد، بیندیشید. همواره بگویید من ثروتمندم. كاری كنید كه واقعاً كودك درون شما یعنی ضمیر نا خودآگاه شما ثروت را احساس كند و همان شرایط را برای شما فراهم كند. احساس كنید ثروت خود را و احساس كنید رفاه خود را. به نمادهایی از ثروت مثل اسكناس، چك و تصاویر شمشهای طلا خیره شوید و با آن معاشقه كنید.» رفاه و تنعم چنان برجسته میشوند که اصلاً گرایشهای متعالی روح انسان و رشد معنوی و تکامل روحی وی در میان این همه مطالبات سطحی گم میشود و غایت هستی و هدفمندی خلقت به كلی فراموش میگردد و هدف زندگی در عیش و عشرت و کامیابی حداکثری خلاصه میشود و غایت بدین سان به ابتذال کشیده میشود. آنچه به عنوان خواست و مطالبه انسان در اینگونه کتب و به خصوص در فیلم راز مثال زده میشود، اسکناسهای سبز، خانه، ماشین، پست و مقام، تجهیزات زندگی، پول، امکانات خانه، اسكناس بیشتر. چندین و چندبار تکرار میشوند. مطلبی كه در اینجا به ذهن هر مخاطبی میرسد این است که چرا برای طرح فرضیه جذب و اثبات آن، سراغ موارد غیر متعارف میروند. به راستی چرا در موارد عادی زندگی، اصلاً قانون جذب طرحش بیمعناست و نتیجهای بر آن مترتب نیست مثلاً برای نوشیدن آب، رفتن به محل کار، کار با اتومبیل، صحبت با دیگران و هزار مورد دیگر که هر روز برای انسانها تکرار میشود و همه هم جزء مطلوبیتهای زندگی انسان است، نیازی به تجسم و تصور نیست ولی در رسیدن به ماشین آنچنانی، آغوش محبوب کذایی و... باید این مطلوبها تجسم شود و تجسم شود و تجسم شود تا بالاخره به دست آیند؟ مگر غیر از این است که این تجسم مداوم باعث میشود که این خواستهها در عمیقترین لایههای وجودی انسان حک شود و اصولاً روان و روح انسانی با مطلوبیتهای محسوس و دم دستی عجین شود و حتی با نهاد او یکی شود؟به راستی مگر غیر از این بود که با انتشار کتابهای «تکنولوژی فکر» و «قدرت ذهن» و «معجزه فکر»، شرکتهای هرمی و گلدکوئیستی اوج گرفت و وسوسه میلیاردر شدن و ثروتهای نجومی عدهای را از فضای کار و کسب به عرصه تخیل و تجسم کشاند و باعث بیچارگی و بی خانمانی افراد زیادی شد؟
3- آمال پروری جایگزین اقدام محوریدر فرضیه جذب آنچه «شاه کلید» محسوب میشود، تمرکز و تجسم مطلوب است نه اقدام عملی و برنامهریزی و مشورت. انرژیها نه در میدان عمل که در کنجی خلوت به کارگرفته میشود. عرصه عمل و تلاش جای خود را به گوشهنشینی و انزوا میدهد. فکر گرایی و خیالپردازی جایگزین ارتباط منطقی با دنیای خارج میشود و عملیاتی کردن طرحها و ایدهها جای خود را به «نگریستن آمال» میدهد. امام على (ع) فرمود: عمل خود را رفیقت قرار ده و آرزویت را دشمنت. آرزوهایتان را دروغگو بدانید و عمرتان را براى پرداختن به بهترین كارهایتان، غنیمت بشمارید و چونان صاحبان تشخیص و خِرد [به عمل] مبادرت كنید.
4- تبلیغ غیر مستقیم امور منفیاز اشتباهات فاحش و نابخشودنی در این
تئوری- البته اگر از سر سهو باشد – ایده «عدم مخالفت با امور منفی» است. با این نگاه «حمایت از صلح نه مخالفت با جنگ» به بهانه اتلاف انرژی تبدیل به یک راهبرد اساسی میشود. مدعی میشوند: زندگی باید با تفكرات مثبت اداره شود نه تفكرات منفی؛ به همین جهت توصیه میكنند «به جای اینكه علیه تروریسم و جنگ اعلام انزجار كنید، طرفداران صلح باشید. اگر شما علیه چیزی باشید و با آن دشمنی نمایید نفاق و اختلاف در ضمیر شما نقش خواهد بست. علیه هرچه بایستید همان چیز علیه شما خواهد ایستاد. در عوض ابراز انزجار نسبت به مواد مخدر و مبارزه علیه آن، كودكان را در انتخاب راه صحیح زندگی یاری دهید.»شعار فوق خواسته یا ناخواسته در خدمت آمال و نقشههای متجاوزان و جنگ طلبان و نظام سلطه جهانی است و بیش از همه ایشان از آن سود خواهند برد و به خوبی انسانهای معنویتگرا را ظلمپذیر و بسترساز تداوم بیعدالتی موجود خواهد كرد. روشن است ثمره معنویت فردگرا و نگرش تک بعدی به پارهای از ابعاد روح، در این فرضیه، تهی شدن از رسالت اجتماعی خواهد بود. این ایده كه «بر ضد هیچ چیز جبهه گیری نكنید» دست تبهكاران را در چپاول و ظلم بازتر خواهد كرد و زمینه نظام سلطه جهانی موسوم به «دهكده جهانی» را فراهم خواهد كرد.
5- نبود پشتوانه علمیقائلین به فرضیه راز نه دلیل تجربی وافی بر ادعای خود دارند؛ چرا که دلیل تجربی باید به گونهای باشد که بتوان با محکها ی معمول آزمایشگاهی آن را پذیرفته و در ترازوی عینیت به صحت آن دست یافت و خطای آن را با روشهای تجربی به آزمون نهاد. خلاصه باید بتوان در علوم تجربی به روشنی و به وجهی متقن آن را اثبات كرد و بر آن قسم خورد. در حالی که میدانیم مدعیان فرضیه راز دستشان از چنین دلیلی خالی است و چنانکه در بالا گفته شد ادله ایشان از پارهای شواهد نارسا که از اثبات مدعا عاجز است، فراتر نمیرود و به تعبیر مشهور «دلیل اخص از مدعاست.» به راستی کدام دانشمند تجربه گرا به گونه قاطع و صد در صد ادعای اثبات تجربی و عینی این فرضیه را كرده است؟ همین طور از دلیل فلسفی و برهان قانع کننده بر این ایده خبری نیست و استدلال مروجین داخلی هم که به دستهای از آیات متشابه و روایات غیر مرتبط تمسک میکنند نمیتواند پشتوانه وحیانی و دینی درست كند.