کد خبر: 417294
تاریخ انتشار: ۲۶ مهر ۱۳۸۹ - ۱۷:۳۱
سریال‌های مناسبتی سیما در بوته نقد در گفت‌وگوی «جوان» با پروانه معصومی
پروانه معصومی متولد 1323 در تهران است و بیش از 38 سال در عرصه بازیگری مشغول به فعالیت می‌باشد. او پس از گذراندن تحصیلات در رشته زبان همراه با همسرش مسعود معصومی در سال 1347 به ایران بازگشت و بی‌آنكه دوره بازیگری دیده باشد در سال 1351 به دعوت آقای هژیر داریوش كارگردان فیلم بیتا در این فیلم بازی كرد و پس از آن هم در فیلم‌هایی نظیر «رگبار» و‌«غریبه و مه» قبل از انقلاب به بازی پرداخت و هرگز خود را درگیر سینمای سخیف آن دوران نكرد. وی در سال 1363 در سومین جشنواره بین‌المللی فیلم فجر برای بازی در فیلم «گل‌های داوودی» و در سال 1366 در ششمین جشنواره بین‌المللی فیلم فجر برای بازی در فیلم «جهیزیه‌ای برای رباب» موفق شد جایزه بهترین بازیگر نقش اول زن را از آن خود كند.
بازی در نقش آفاق سریال ملكوت كه از سریال‌های پربحث و انتقاد ماه مبارك رمضان بود و سخنرانی در دیداری كه جمعی از هنرمندان با رهبری داشتند سبب شد با وی گفت‌وگویی را ‌ انجام دهیم با تشكر از خانم معصومی كه پذیرای ما در این گفت‌و شنود بودند.با توجه به اینكه رشته تحصیلیتان بازیگری نیست، تصور می‌كردید روزی بازیگر شوید؟باید در جوابتان بگویم كه این یك مسئله از پیش تعیین شده نبود و من هرگز تصور نمی‌كردم كه روزی بازیگر شوم. به دلیل اینكه اصولاً آدم خجالتی هستم و خجالتی بودن با بازیگر شدن در تضاد است. آدم نمی‌تواند هم خجالتی باشد و هم بازیگر شود و این مسئله مشكل‌ساز است.در دوران مدرسه‌تان شده بود درباره بازیگر شدن صحبتی بكنید یا علاقه‌ای نشان بدهید.نه، حتی صحبتش را هم نمی‌كردیم. اما یادم است كه مادرم همیشه روزهای دوشنبه من و خواهرم و بعدها خواهر كوچك‌ترم را به سینما دیانا كه الان شده سینما سپیده می‌برد. خانه ما در خیابان دانشگاه بود و من هم همانجا متولد شدم. روزهای دوشنبه كه همراه با مادر به سینما می‌رفتیم گاهی اوقات اواسط نمایش فیلم مادرم می‌گفت كه باید بیرون برویم و زمانی كه علت را جویا می‌شدیم می‌گفت كه فیلم مناسب نبوده و در حالی كه خودش ما را برده بود و من در همین حد با سینما مأنوس بودم. البته یك‌بار و نه بیشتر با همكلاسی‌هایم از مدرسه نوربخش كه در چهارراه كالج بود، به سینما رفتیم كه در سینما ما را به خاطر فرار از مدرسه دستگیر كردند و به مدرسه برگرداندمان و به خانواده‌هایمان اطلاع دادند كه بیایید این بچه‌ها فرار كرده‌اند و به سینما رفته‌اند! چون آن زمان مقررات بسیار سختی در مدارس حاكم بود.با این اوصاف چه شد كه بازیگر شدید؟آقای مسعود معصومی همسرم در آلمان عكاسی می‌خواندند و بنده زبان؛ كه پس از آشنایی در سال 1346 با هم ازدواج كردیم. سال 47 پس از آنكه تحصیلمان در آلمان به پایان رسید به ایران بازگشتیم و من در یكی از نشریات آن زمان به عنوان مدیر روابط عمومی بخش تبلیغات مشغول به كار شدم. همانجا متوجه شدم كه چرا بعضی از خانواده‌ها با كار كردن دختران یا همسرانشان مشكل دارند و مخالف كار كردن آنها هستند. آنجا برایم روشن شد كه واقعاً نمی‌شود خارج از منزل كار كرد در واقع نمی‌گذارند كه كار انجام دهی!خانواده و همسر شما چطور مشكلی با كاركردنتان نداشتند؟همسرم هیچ مشكلی نداشت و معتقد بود حالا كه تحصیل كرده‌ام باید از آنچه آموخته‌ام استفاده كنم و حیف است كه گوشه خانه وقت بگذرانم. اما خودم بعد از چهار ماه كار كردن استعفایم را نوشتم و از اداره بیرون آمدم و به شوهرم هم دلیل اینكه چرا استعفا داده‌ام را نگفتم و خستگی را بهانه كردم.هر چند دوستانش می‌دانستند كه چرا استعفا داده‌ام. چون واقعیت چیز دیگری بود. به هر صورت من یك زن جوان بودم و واقعاً‌ نمی‌گذاشتند كه كارم را انجام دهم! بعد از آن هم مدت‌ها در خانه خودم را مشغول كردم. پس از گذشت دو سال و نیم از آنجایی كه همسرم با اهالی هنر آن زمان (البته فرقی نمی‌كند در این دوره هم همین‌طور است) آشنا بود كه البته این به دلیل حرفه‌اش است آقای بهارلو از دوستان شوهرم از من دعوت كرد كه در فیلم آقای هژیر داریوش كه «بیتا» بود بازی كنم و من به درخواست همسرم كه گفت این فیلم از فیلم‌ فارسی‌های معروف- كه در آن زمان رایج بود- نیست پذیرفتم و بیشتر هم به خاطر آنكه محل لوكیشن یك كوچه با خانه‌مان فاصله داشت و من می‌توانستم هر یك ساعت بروم و به پسرم سری بزنم پذیرفتم.برایتان دشوار نبود؟البته من خیلی از قاعده و قانون بازیگری مطلع نبودم و از آنجایی كه گفته بودند سه روز با من كار دارند فقط سه روز رفتم و بعد از سه روز هم گفتم كه دیگر نمی‌آیم و واقعاً هم نرفتم تا با پا در میانی شوهرم كه گفت برو كار را تمام كن رفتم و به پایان رساندم. بعد از آن هم همچنان خانه‌نشین بودم و تصمیم داشتم كه كار جدیدی را برای خودم آغاز كنم كه روزی همسرم تماس گرفت و خواست كه به دفترش بروم. دفتر كارش در میدان فاطمی بود و با خانه‌مان كه در خیابان زرتشت بود فاصله‌ای نداشت. در دفترش آقای احمدی را كه از دوستان خانوادگی‌مان بود ملاقات كردم كه آمده بود تا برای بازی در نقش دختری در فیلم «رگبار» آقای بیضایی از من دعوت به كار كند. هر چند آن موقع تصمیم گرفته بودم كه دیگر به هیچ وجه در فیلمی بازی نكنم.نظر خودتان در مورد سینمای آن دوران چه بود؟ علاقه‌مند بودید؟نه نه. بسیار منفی بود و اصلاً‌ به سینما نمی‌رفتیم و تقریباً می‌شود گفت كه ما به تماشای تعداد معدودی از فیلم‌های روشنفكری آن دوران رفتیم. من هم هرگز وارد سینمای سخیف آن دوران نشدم.علت و هدف شما از این انتخاب‌ها چه بود؟فیلم‌هایی كه من در آنها بازی كردم هیچ كدام فیلم‌های گیشه و فیلم‌های بفروش نبود. مثلا «رگبار» آن زمان بیشتر از 350 هزار تومان فروش نكرد یا حتی «غریبه و مه» و «كلاغ» كه اصلا فروشی نداشتند. این فیلم‌ها با وجودی كه فروشی نداشتند اما فضایشان به گونه‌ای بود كه باعث شد دور از هیاهوی سینمای آن دوران فعالیت كنم و این مسئله‌ای بود كه هم آن را دوست داشتم و هم هدفم بود. هرگز حس نمی‌كردم كه در محیط یا جریانی قرار دارم كه نفی شده از سوی مردم است. می‌خواستم ثابت كنم كه یك زن در محیط هنری و سینما می‌تواند فعالیت كند ولی به خانه و خانواده‌اش هم لطمه‌ای واردنشود.چطور بدون هیچ تجربه‌ای با «بازیگری» كنار آمدید؟از آنجایی كه همسرم عكاس بود و در همان دورانی كه در آلمان تحصیل می‌كردم سال‌ها مدل عكاسی‌اش بودم كاملا با دوربین و قرار گرفتن جلوی آن آشنا بودم. البته یك دوره شش ماهه بازیگری را در خارج از كشور گذراندم كه بسیار به من كمك كرد. رشته تحصیلی من كشاورزی نبوده اما در حدفردی كه دكترای كشاورزی دارد در رابطه با این رشته آگاهی و آشنایی دارم و در باغم گیاهان كمیابی دارم كه آنها را از همه نقاط دنیا جمع‌آوری كرده‌ام و این كار را با تحقیق و مطالعه انجام داده‌ام.تفاوت سینمای امروز را با گذشته درچه می‌دانید؟متأسفانه امروزه چهره‌گرا شده‌ایم و هر كسی كه از چهره خوبی برخوردار باشد وارد سینما می‌شود و به پشتوانه همین چهره هم می‌خواهد شهرتی به دست آورد كه به نظر من شاید بتواند مدت كوتاهی فعالیت كند اما پایدار نمی‌ماند. تنها داشتن چهره زیبا نیست كه می‌تواند یك فرد را بازیگر كند بلكه آنچه مهم است داشتن آگاهی و دانش و دیسیپلین است. من 38 سال است كه دارم در سینما فعالیت می‌كنم اما به محض آنكه پشت میز گریم نشسته‌ام موبایلم را خاموش كرده‌ام و در كیفم گذاشته‌ام برای آنكه لحظه‌ای كه گریم می‌شوم تبدیل به یك فرد دیگر شده‌ام و باید ارتباطم را با دنیای بیرون قطع كنم تا بتوانم آن فرد جدید را حس كنم و تا این اتفاق رخ ندهد نمی‌توانم كار كنم. اما امروزه بازیگران جوانی هستند كه جلوی لنز دوربین در حال بازی هستند و با یك دست یواشكی زیر میز در حال sms فرستادن هستند و من می‌خواهم بفهمم این چه بازی‌ای است كه دارند تحویل كارگردان و مردم می‌دهند؟شاید این رفتار را جای مهارت‌هایشان می‌گذارند؟خیلی اشتباه می‌كنند. مهارت چه؟ شما باور می‌كنیدكه این فرد می‌تواند بازی كند؟ من كه نمی‌توانم و اگر جای كارگردان‌ها بودم و می‌دیدم سرصحنه بازیگری دستش موبایل است از صحنه بیرونش می‌انداختم و می‌گفتم برو هر وقت موبایل بازی‌ات تمام شد برگرد.چه چیز باعث شده كه نسل جدید بازیگران مغرور شده‌اند؟برای آنكه از هر جهت بهای بیخودی به آنها داده شده و همه مجیزشان را گفته‌اند و او هم فكر كرده كه بله دیگر حالا كه من زیبا هستم و در تلویزیون و سینما همه مردم مرا می‌شناسند و تحویلم می‌گیرند هر كاری را می‌توانم انجام دهم. در حالی كه نمی‌داند هر كاری درست نیست كه من بازیگر انجام دهم. یك بازیگر باید الگوی خوبی‌ها باشد نه الگوی بدی‌ها و از هر جهت باید الگو باشد. لباس پوشیدن، صحبت كردن، مطالعه؛ این زمانی را كه صرف sms زدن می‌كنید بگذارید یك كتاب بخوانید. درواقع می‌توان گفت اصلاً مطالعه نمی‌كنند. یادم است زمانی كه در فیلم «غریبه و مه» بازی می‌كردم یك روز آقای بهرام بیضایی كار را تعطیل كردند و زمانی كه علت را سؤال كردم گفتند كه شما باید از خانم «عصمت صفوی»‌عذرخواهی كنید چون شب قبل در میهمانی شام زمانی كه ایشان دستشان را برده‌اند كه چیزی را بردارند شما به ایشان ‌خندیده‌اید! گفتم:«من كاری نكرده‌ام» و واقعاً هم چنین مسئله‌ای را به خاطر نمی‌آ‌وردم. سال 53 من دختر جوانی بودم و این ماجرا مربوط می‌شد به زمانی كه پس از گذراندن یك دوره بیماری و تب وحشتناك و سرماخوردگی عصب‌های بین دنده‌ای‌ام یك شب را در بیمارستان «توتون‌كاران» گذرانده بودم و پس از مرخص شدن از بیمارستان در مهمانی شام شركت كرده و گفته بودند كه در آن شب به خانم «عصمت صفوی» كه جای مادربزرگم بودند و سن بالایی داشتند خندیده‌ام! حالا شاید هم در آن لحظه‌ای كه ایشان می‌گفت واقعاً‌ هم خندیده بودم اما نه به ایشان بلكه به دلیل همسنی با خانم منشی صحنه با هم در رابطه با مسئله‌ای صحبت می‌كرده‌ایم و شاید هم خندیده بودیم اما نه به خانم صفوی. به آقای بیضایی گفتم كه چنین كاری نكرده‌ام، اما ایشان می‌گفت «تا لحظه‌ای كه از خانم صفوی عذرخواهی نكنی فیلمبرداری را شروع نمی‌كنیم»! من هم رفتم و از خانم صفوی عذرخواهی كردم و گفتم اگر اجازه بدهید دستتان را هم می‌بوسم اما من هیچگاه به شما بی‌احترامی نكرده‌ام. اما حالا سر صحنه بازیگران جوان هرگونه بی‌ادبی را انجام می‌دهند و انگار نه انگار و بی‌ادبی تنها بی‌ادبی لفظی نیست. فكرش را بكنید، چهار نفر بزرگ‌تر نشسته‌اند و یك نفر می‌آید و مثل نعش جلویشان دراز می‌كشد!بدون اینكه اصلاً رعایت كند كه نصف بدنش بیرون افتاده است! این نوع مسائل نوعی بی‌ادبی است وقتی چنین افرادی هستند كه خودشان ادب ندارند من چه می‌توانم به آنها بگویم و تنها می‌توان گفت كه این افراد خوب تربیت نشده‌اند.به عنوان یك بیننده چه انتقادی به سریال‌هایی كه پخش می‌شود دارید؟اگر بخواهیم سوژه سریال‌هایی كه پخش می‌شود را در نظر بگیریم باید بگویم كه نه اصلاً امروزه قصه‌های خوبی نداریم.با این حساب انتقاد شما به نویسنده‌هاست؟بله ما قصه نویس‌های خیلی خوبی نداریم و قصه نویس‌هایمان هم نقد پذیر نیستند و خیلی به ندرت می‌توان كسانی را یافت كه نقدپذیر باشند و بهشان بر نخورد. زمانی كه فیلم‌های 90 قسمتی را نگاه می‌كنم با گذشت چند دقیقه از شروعشان می‌بینیم كه مشابه فلان فیلم خارجی است و مثلاً چهل سال پیش چنین فیلمی ساخته شده و این در صورتی است كه اصلاً این مسائل گفته نمی‌شودكه این سریال یا فیلم با نگاهی یا الهامی یا برداشت آزادی از فلان فیلم یا رمان است. مسأله این است كه همه فكر می‌كنند كه قصه متعلق به خودشان است و از جایی الگو نگرفته‌اند و اگر هم اتفاقی این مسأله را به رویشان بیاوری جبهه می‌گیرند كه نه این طور نیست. ای بابا هست! هم كتاب و هم فیلم قصه‌ای كه نوشته‌ای هست! و اصلاً كسی به این مسائل توجه نمی‌كند.به نظرتان اشكال كار كجاست؟مشكل اینجاست كه ما راجع به مطالبی كه می‌‌خواهیم در رابطه با آنها فیلمی بسازیم یا چیزی بنویسیم خیلی تحقیق و تفحص نمی‌كنیم و كوركورانه از آنها عبور می‌كنیم. در واقع بیشتر به ظواهر امر می‌پردازیم. فرقی نمی‌كند نویسنده، بازیگر، فیلمبردار به دلیل شغلشان اصولاً زیاد در اجتماع حضور ندارند. در حالی كه باید خیلی بیشتر از افراد عادی در اجتماع حضور داشته باشند تا از آنچه در اجتماع رخ می‌دهد با اطلاع باشند. چون ما آنقدر سوژه‌های جذاب برای فیلم شدن در اجتماع داریم كه می‌توانند مخاطب را جذب كنند. سوژه‌های واقعی كه به دل بیننده بنشیند و باور پذیر باشد.«ملكوت» چقدر توانست با مخاطبان ارتباط برقرار كند؟با توجه به آنچه دیدم خیلی زیاد. البته ممكن است شما چون در تهران بوده‌اید چنین نظری نداشته باشید. اما من علاوه بر اینكه در مدت فیلمبرداری در تهران بودم و از نظرات مردم تهران كه بسیار مهم با سریال ارتباط برقرار كرده بودند با خبر شدم، از نظرات همسایه‌ها و اهالی و دوستانی كه در مشهد دارم هم با خبر هستم. همه معتقد بودند كه این مجموعه بسیار تكان دهنده بوده كه این هم به نظرم به خاطر واقعیت‌هایی بود كه در قصه ملكوت وجود داشت.اما ملكوت مجموعه‌ای بود كه خیلی مورد انتقاد قرار گرفت. حتی برخی اعتقاد داشتند كه ملكوت ضعیف‌ترین مجموعه ماه مبارك و حتی در طی سال بوده و قصه ونقش‌های كلیشه‌ای داشته و حضور آقای شریفی‌نیا در نقش حاج فتاح با شوخی‌های بی‌موردی كه داشت بیشتر به این مسئله دامن می‌زد.فرض كنیم كه «ملكوت» ضعیف‌ترین سریالی كه تابه حال در ایران ساخته شده است باشد(این را جدی می‌گویم) درست، و سریال‌های x و y هم قوی‌ترین و بهترین سریال‌ها از نظر عده‌ای كه من آنها را به خوبی می‌شناسم. اما من از بازی آقای شریفی‌نیا و انتخاب ایشان برای این نقش می‌خواهم دفاع كنم. چون قصه ملكوت قصه تلخی بود مخصوصاً شروعش كه بسیار تكان دهنده بود. خانواده خوشبختی كه مرد آن می‌رود و دیگر برنمی‌گردد. فرض كنید كه به جای آقای شریفی‌نیا یك آدم تلخ را برای بازی در نقش حاج فتاح انتخاب می‌كردند، البته من نمی‌گویم كه چه كسی چون یكی از دوستان مثالی زد و من گفتم اگر آن فرد به جای آقای شریفی‌نیا بازی می‌كرد مخاطب اصلاً خفه می‌شد. چون ماه مبارك رمضان بود و مردم پس از افطار‌شان دوست دارند سریالی را نگاه كنند كه راحت باشند. اگر آقای شریفی‌نیا را انتخاب نكرده بودند به نظرتان چه كس دیگری می‌توانست جای او بازی كند كه سریال را از آن همه تلخی بیرون آورد؟یعنی شما موافق شوخی‌های ایشان هستید، شوخی‌هایی كه حتی در برزخ هم رخ می‌داد؟بله، كاملاً موافقم. حاج فتاح آدم بسیار شوخی بود و اصلاً آدم بدی نبود. درگذشته مرتكب اشتباهی شده بود كه آن هم ناخواسته شكل گرفته بود و حتی در پایان هم دیدیم كه زن اولش هم گفت كه حاجی از اول هم مرا دوست نداشت و عاشق آفاق بود و این پدر و مادرش بودند كه او را مجبور به این ازدواج كرده بودند. با وجود این پس از چهل سال در پی این بود كه اشتباهش را جبران كند اما نمی‌توانست كه آن زن را پیدا كند. حاج فتاح آدمی بود كه حتی به فكر داماد شارلاتانش هم بود و به همه كمك می‌كرد پس چه اشكالی دارد كه شوخ باشد.حتی شوخی با ملائكه خدا در برزخ؟اصلاً شوخی‌هایش جلف نبود. به نظرم چون همه آقای شریفی‌نیا را در دیگر كارهای طنز دیده‌اند فكر می‌كنند كه آنجا هم این اتفاق افتاده و لودگی صورت گرفته. ‌ فكر می‌كنم اصلاً لودگی در بازی ایشان وجود نداشت و من شدیداً از بازی ایشان دفاع می‌كنم و عقیده دارم اگر آقای شریفی‌نیا این نقش را بازی نمی‌كرد این سریال كه به قول عده‌ای بدترین سریال تاریخ سریال‌های جهان است! این قدر شیرین و زیبا نمی‌شد. ایشان تلخی قصه را گرفتند.آیا مطرح كردن چنین داستانی كه با مفاهیم ارزشمند همراه است و هدفش این است كه به مخاطب بگوید خدا را نباید فراموش كرد با شوخی و خنده همراه كنیم می‌تواند آن تأثیر را داشته باشد؟به نظر من آن تلنگری را كه باید، زد و من كه در سریال بازی می‌كردم را در همان دو قسمت اول تحت تأثیرقرار داد و باعث شد كه مفهوم اینكه می‌گویند فلانی دستش از دنیا كوتاه است را بفهمم، البته نه اینكه تا به حال نفهمیده باشم. اما گاهی اوقات بعضی از مسائل هستند كه به مرور زمان فراموش می شوند و باید دوباره آنها را به خاطر آورد و این مجموعه كمك كرد كه مسائلی نظیر دست فلانی ازدنیا كوتاه است در ذهن بسیاری دوباره زنده شود.چه نظری درباره طلبكار بودن حاج فتاح از خدا دارید؟به خدا اصلاً طلبكار نبود. تنها حرفش این بود كه در مقابل كارهایی كه انجام داده خدا هم گشایشی در كارهایش بكند. چراكه به نظرم خداوند خیلی عادل است و انسان می‌تواند از آفریدگارش انتظار داشته باشد و بخواهد كه در مقابل كارهای خوبش كه البته برای خودش بوده خداوند نظری به او بشود و تنها انگشت روی كارهای بدش نباشد. و از جمله نكات بسیار مهمی كه در این سریال وجود داشت این بود كه اگر پدر و مادر از آدم ناراضی باشند فرد آمرزیده نمی‌شود. همچنین اضافه می‌كنم كه اشكالی ندارد به نظرم كه از خدا بخواهیم كارهای خوبمان را هم به خاطر آورد همان كاری كه حاج فتاح می‌كرد و این طلبكاری آن فرد نبود و شاید این انتقادات ها و گارد گرفتن‌ها به خاطر حضور آقای شریفی‌نیا در این سریال است.شخصیت آفاق و حاج فتاح متناسب با هم انتخاب شده بودند؟ با توجه به اینكه شما شخصیت آرامی داشتید و آقای شریفی‌نیا برعكس.بله آفاق یك زن آرام و با خدا بود، همانطور كه حاج فتاح هم با خدا بود و نماز شب می‌خواند و برای خودش خلوتی داشت كه در آنجا با خدایش راز و نیاز می‌كرد. چون به نظرم نماز خواندن خلوتی می‌‌خواهد چون در این خلوت با خدا صحبت‌هایی می‌شود كه فرد می‌داند جایی درز پیدا نخواهد كرد و این مرد هم همین طور بود و اصولاً آدم بدی نبود اما چون همیشه آقای شریفی‌نیا را به صورت طناز در فیلم‌های آنچنانی دیده‌ایم پذیرفتن ایشان در كنار من كمی مشكل است. شاید من را نباید برای این نقش انتخاب می‌كردند چون قصه تلخ بود و وجود آقای شریفی‌نیا لازم بود تا قصه تلخ‌تر نشود، البته درسته كه این بدترین قصه سال بود اما پربیننده‌ترینش هم بود (با خنده).آیا این سریال می‌توانست بهتر از آنچه دیدیم ساخته شود، تا هم در جذب مخاطب و هم در رقابتی كه با شبكه‌های ماهواره‌ای داریم موفق‌تر باشد؟صددرصد، البته به غیر از چند شبكه ماهواره‌ای كه اقدام به پخش سریال‌هایی با دوبله‌های آنچنانی كرده‌اند، هستند شبكه‌هایی كه در سریال‌هایشان روبه سوی مسائل مذهبی آورده‌اند و روی آنها مانور می‌دهند كه البته درستش هم همین است، به خاطر آنكه امروزه دنیا به جایی رسیده كه باید به چنین مسائلی پرداخت. موضوعاتی كه مربوط به عالم ماوراء می‌باشد. وقتی كسی به خاطر آنكه مثلاً غذایش شور یا شیرین بوده همه اعضای خانواده‌اش را با اسلحه می‌كشد یعنی اینكه هیچ چیزی در اعتقاداتش وجود ندارد و پوچ‌گراست و مسلماً اگر به خداوند ایمان داشت به چنین مرحله‌ای نمی رسید. چون اگر انسان به چیزی معتقد باشد حتماً زمانی كه دارد غرق می‌شود با دست دراز كردن به آن از غرق شدن نجات خواهد یافت.پس به نظر شما هم می‌توانستیم بهتر عمل كنیم؟بله اما ما مشكلی داشتیم و آن این بود كه روز بیست و نهم ماه مبارك رمضان تازه آخرین قسمت سریال ملكوت به دستمان رسید و این یعنی اینكه من كه بازیگر این سریال بودم هم از پایانش بی‌خبر بودم كه این مسئله در تداوم حس بازیگر تأثیر دارد و كار را سخت‌تر می‌كند. اگر سی‌قسمت سریال به طور كامل از ابتدا نوشته شده بود مسلماً كار بهتر می‌شد. چون كارگردان ملكوت كارگردان بسیار خلاقی است و همین مسئله به‌روز بودن و اینكه ما روز بازی می‌كردیم و شب‌كار پخش می‌شد و اینكه چطور كار به مونتاژ می‌رسید واقعاً جای تعجب دارد و خلاق بودن كارگردان كار را می‌رساند.گذشته از بحث خلاقیت بهتر نیست برای آنكه كیفیت كارها بهتر شود، متن‌ها آماده و ساخت مجموعه‌ها حداقل از یك ماه قبل ماه مبارك آغاز شود؟باید اینطور باشد. اما آن وقت دیگر آنهایی كه معتقدند ملكوت بدترین سریال سال گذشته تلویزیون بوده دیگر نمی‌توانند چنین نظراتی داشته باشند و همیشه هستند كسانی كه منتظرند تا انتقادهای آنچنانی كنند. اگر نقد درست شود من نوكر همه‌شان هم هستم و می‌پذیرم بله صحنه‌های ماورائی ما در ابتدا واقعاً مسخره و مثل كارتون بچه‌ها بود و كم‌كم درست شد. نقد مغرضانه مسئله‌ای را حل نمی‌كند، نقد باید سازنده باشد.شما نقدهایی كه به ملكوت شد را سازنده می‌دانید یا مغرضانه؟در بین نقدهایی كه از دور و نزدیك می‌شنیدم نقدهای منصفانه هم بود. اما متأسفانه اشكال اینجاست كه ما همه چیز را با هم قاطی می‌كنیم و حد و مرزی هم قائل نیستیم كه مثلاً یك عده‌ای زحمت كشیده‌اند و باید باری را از دوششان برداشت و نباید تنها با نقدهای مغرضانه برخورد كنیم. واقعاً وقتی كه نقد مغرضانه‌ای می‌شود آدم دلش به درد می‌آید نه اینكه منظور تنها سریال ملكوت باشد، سریال‌های دیگر هم همینطور، یك دفعه پتكی برمی‌دارند و شروع می‌كنند به تخریب.خانم معصومی شما چه نقدی به سریال دارید؟نقدی كه من به سریال خودمان وارد می‌دانم منهای قصه داستان كه آماده نبود، مسئله اصلی شخصیت‌های خام قصه بودند كه هیچ كدام پرداخت نشده بودند، البته به غیر از حاج فتاح كه یك حاجی بازاری متدین بود و در جوانی هم كلاهبرداری كرده بود و آفاق همسرش و دخترش كه خانم متخصص ایفاگر نقش آن بود واقعاً كدام یك از شخصیت‌های داستان پرداخت شده بودند. همه همانند یك تكه موم بودند كه هنوز فرم نگرفته بودند. من كارگردان كار را خیلی قبول دارم و فكر می‌كنم با توجه به مشكلاتی كه ایشان با آن درگیر بودند بازده كار خوب بوده. چون قصه دیر به ایشان می‌رسید و خود ایشان هم معتقد بود اگر قصه از ابتدا در اختیارش بود سریال را طور دیگری می‌ساخت. همچنین اعتقاد دیگرم به سریال این است كه بعضی از شخصیت‌های سریال بدون آنكه نیاز به آنها باشد تمام مدت همه جا حضور دارند و چرایی حضورشان مشخص نیست!می‌توانید مثال بزنید؟می‌ترسم سوءتعبیر شود. هرچند همین مسئله را یكبار قبلاً‌ موقع ساخت ملكوت به عوامل گفته بودم كه چرا شخصیت‌هایی خلق می‌كنید كه اصلاً در رابطه با آنها اطلاعی ندارید و نمی‌دانید كیستند. به‌عنوان مثال نیما یا مهتاب سریال جزو كسانی بودند كه ما آنها را در همه صحنه‌ها اغلب می‌دیدیم و این در حالی بود كه مثلاً مهتاب قصه از خانواده‌ای بود كه مادرش شخصیتی آنچنانی داشت و پدر هم كم از او نداشت و به همان شكل بود در حالی كه شخصیت پدربزرگ (حاج فتاح) و آفاق به گونه دیگری بود و بعید بود كه چنین پسری داشته باشند. در این میان مهتاب در مقابل پدر و مادرش اصلاً سنخیتی با آنها نداشت و چادری بود به گونه‌ای كه اغراق‌آمیز شده بود و چادر در همان شب اول اصلاً از او جدا نمی‌شد. واقعاً چرا این دختر را باید اینطور می‌دیدیم. به نظر من هدف این بوده كه گفته شود مهتاب بسیار تحت تأثیر مادربزرگش است. در حالی كه بیننده تنها چیزی كه نمی‌دید این بود كه مهتاب در كنار مادربزرگ باشد. درستش این بود كه به جای حضور بی‌مورد او در كارخانه و خانه عمه و بیمارستان، بیشتر كنار مادربزرگ دیده شود. حتی در مورد شخصیت آفاق هم بارها اعتراض كردم كه چرا آنقدر آفاق را درمانده نشان می‌دهید كه باید به دیگران التماس كند تا برایش آژانس بگیرند كه به بیمارستان برود. آفاقی كه یك تنه یك زندگی را اداره می‌كند و بزرگ خانواده است و چنان شخصیت ایستایی دارد آنقدر بی‌دست و پا می‌شود كه برای گرفتن آژانس باید از دیگران كمك بخواهد تا به دیدن شوهرش برود. یا در رابطه با عشق این زن و شوهر به هم، چرا آفاق نباید ماجرای همسر اول حاجی را به صورت تله‌پاتی می‌فهمید. در صحنه‌ای كه آفاق سر سجاده بود و حاج فتاح با او صحبت می‌كرد، زیباتر این بود كه به واسطه یك حس قلبی كه این دو داشتند آفاق از ماجرا باخبر می‌شد چون هنوز شوهر زنده است و این مسئله قصه را دلنشین‌تر می‌كرد اما گوش شنوایی نبود و اصلاً این مسئله به كارگردان مربوط نمی‌شد.مشكل نویسنده بود؟نه ایشان هم جوان نازنینی بود. من با او هم صحبت كردم و این نكات را در همان روزها به ایشان هم گفتم اما...جواب ایشان چه بود؟هیچی مسئله همین عجله عجله عجله است. من نمی‌دانم چرا پایان همه سریال‌ها را هیچكس نباید بداند، چون مسابقه است. واقعاً ساخت سریال برای این ماه مانند یك دو ماراتن 30 روزه شده كه هیچكس نباید از پایانش باخبر باشد. چه اشكالی دارد كه مخاطب از پایان كار باخبر باشد، مگر این سریال‌ها برای مردم ساخته نمی‌شود كه نكته‌ای هم بیاموزند. ملكوت ساخته شد كه كسانی را كه در خواب غفلتند تكانی بدهد و خدا و آخرت را به یادشان بیاورد كه اگر غفلت كنید در آن دنیا دست خالی می‌مانید. واقعاً چرا باید یك رقابت بدی در میان سازندگان سریال‌ها وجود داشته باشد. چرا باید حتماً پایمان را به زمین بكوبیم تا طرف مقابلمان را مثل بازی الاكلنگ به زمین بزنیم تا خودمان بالا برویم. من واقعاً نمی‌دانم اشكال كار كجاست.به نظرتان كارگردان چقدر در این مسئله نقش دارد؟نمی‌دانم. اما یك كارگردان زمانی كه كاری را قبول می‌كند باید ابتدا قصه كار را تا آخر بخواند.شما چطور قبول كردید؟بسیار مشكل و سخت پذیرفتم. شاید یك ماه و نیم با من تماس می‌گرفتند و چون قصه را نمی‌دانستم قبول نمی‌كردم. تا اینكه آقای آهنج و آقای شایان‌فر به من گفتند كه كاری نمی‌سازند كه حیثیت كاری‌ام زیرسوال برود.خانم معصومی كار را به خانواده ترجیح می‌دهید یا بالعكس؟مسئله‌ای كه همیشه از جوانی به آن اشاره كرده‌ام، این است كه خانواده‌ام برای من در درجه اول قرار دارد و اگر قرار باشد بین كار سینمایی و خانواده‌ام یكی را انتخاب كنم، آن خانواده‌ام است كه انتخاب می‌كنم و این به‌خاطر آرامشی است كه در خانه‌ام داشته‌ام.فكر می‌كنید چرا در زندگی نسل امروز هنر چنین ثبات و آرامشی دیده نمی‌شود؟فكر می‌كنم بیشتر به دلیل زیاده‌خواهی است كه دارند و اینكه بیشتر و بهتر از آنچه دارند را می‌خواهند و قانع نیستند.در پایان، از دیداری كه با رهبری داشتید، بفرمایید؟از قبل به من گفته بودند كه یكی از سخنران‌های مراسم هستم برای همین متنی را آماده كرده بودم. اما با توجه به اینكه دستم را زنبور نیش زده بود و سی و نه و نیم درجه تب داشتم و مطالبی را هم كه آماده كرده و فراموش كرده بودم بیاورم وقتی برای سخنرانی پشت میكروفن قرار گرفتم در رابطه با منطقه‌ای كه در آن زندگی می‌كنم و مردمش صحبت كردم و در آن شرایط تنها مسئله‌ای كه باعث شد بتوانم راحت صحبت كنم با توجه به شرایطی كه داشتم آرامشی بود كه آقا به من و دیگر كسانی كه آنجا بودند می‌دادند و فضای خوبی به وجود آمده بود.
نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار