کد خبر: 415982
تاریخ انتشار: ۲۰ مهر ۱۳۸۹ - ۱۱:۰۶
معصومه خسروشاهی - دختر کنار مادر چمباتمه زده بود روی رمل‌ها. از اینکه دست‌های مادرش موهای او را نوازش می‌کرد، احساس خوشحالی بی‌حدی در وجودش زنده می‌شد. پدر با دوستانش به گفت‌وگو نشسته بود. آن طرف پرچم‌های قرمزرنگ. دختر از مادرش پرسید:‌عروسکم قشنگه؟ مادر خندید و گفت: مگه می‌شد چیزی که بابات می‌خره قشنگ نباشه؟ حالا دختر را دید که راه باریک میان سیم خاردارها را می‌دود؛ بهانه گرفت و گفت: چرا بابا نمی‌آد تا بریم، می‌دونی چند وقته منتظرشیم؟ سپس با بی‌حوصلگی فریاد کشید: بابا کجایی؟ دیر شده، می‌خوایم بریم. پدر غرق در صحبت با هم سنگری‌هایش بود. روی تخت بیمارستان، چشم‌های نیمه بازش را به عکسی دوخته بود. دخترکی کنار مادرش داشت به او لبخند می‌زد. سرفه‌های پدر، جسم ناتوان او را تکان می‌داد. گویی چیزی می‌خواست سینه‌اش را بشکافد و بیرون بزند؛ معجونی از درد و رنج و فاصله‌ای دور و بی‌وصف.
مادر حیاط خانه را آب و جارو می‌کرد. بوی خاک خیس، دخترک را مست کرده بود. مادر ساک مشکی رنگ را روی تخت کنار حیاط گذاشت. صدای زنگ در خانه به گوش رسید. مادر در را باز کرد. عروسک زیبا در دست‌های پدر بود. دختر خیره پدر را نگاه کرد. اخم کرد و گفت: دختر زری‌خانم گفته، بابات می‌خواد بره مسافرت، دیگه برنمی‌گرده، منم بهش گفتم تو دروغ می‌گی. بابام گفته من همیشه کنار تو می‌مونم. راست که نگفت، تو برمی‌گردی، هان! پدر حالا روی تخت نشسته بود.دختر را توی بغلش گرفت و گفت:‌ببینم، نکنه تو باورت شده من می‌رم سفر ولی حتماً برمی‌گردم. تو قول بده که وقتی برگشتم اینجا باشی. اگر بیام، ببینم رفته باشی به عروسکت می‌گم باهات قهر کنه.
دکتر بالای سر پدر دویدند. مرد از سرفه به خود می‌پیچید. گوشه چشم‌هایش خیس شده بود. آرام عروسک نیم سوخته‌ای را نوازش کرد.
پدر برگشت و روبه‌روی خانه ایستاد. انگار دخترش به قول خود عمل نکرده بود. به خاطر آوردکه به او گفته بود تا منتظرش بماند. خانه زیبایشان دیگر سر جای خودش نبود. عروسک کوچک، زیر تلی از خاک و خرابه مدفون شده بود. ترس را در چشم‌های عروسک دید. ترس از هواپیماها و جنگنده‌های دشمن.
مادر و دختر هنوز روی زمین نشسته بودند. پدر از دوستانش خداحافظی کرد و دوان دوان به سوی آنها آمد. پدر به دختر گفت: خانم کوچولو چرا به قولت عمل نکردی، مگه قرار نبود تا وقتی من بیام همونجا بمونی. سپس رو به مادر کرد و گفت:‌خیلی ساله که منتظرین تا من بیام. ببخشید، یه کم دیر شد. مادر خندید و گفت: دیگه وقت این حرفا نیست. باید بریم. وقتشه که با خیال راحت زندگی کنیم. پدر به شوخی گفت: پس بدوید که الان دروازه‌های بهشتو می‌بندن. آنان جزء کاروان انسان‌هایی بودند که به سمت فرجامشان قدم برمی‌داشتند.
تن ضعیف مرد، حالا روی تخت بیمارستان سرد سرد بود.
نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار