کد خبر: 414126
تاریخ انتشار: ۱۰ مهر ۱۳۸۹ - ۱۰:۲۴
جوان:با توجه به داغ شدن بحث فرقه هاي انحرافي و عرفان هاي کاذب در سطوح مختلف جامعه، پرداختن عميق و دقيق به اين موضوع از منظر اعتقادات شيعي امري ضروري به نظر مي رسد. در همين رابطه گفتگويي انجام داديم با حجةالاسلام حميدرضا مظاهري سيف عضو گروه اخلاق و عرفان پژوهشگاه علوم و فرهنگ اسلامي و متخصص در ريشه شناسي انواع عرفان ها که به شرح زير مي آيد:

سوال: چندي است در سطح عرفا و انديشمندان صحبت از عرفان کاذب و حقيقي مي‌شود. از سوي ديگر بحثي وجود دارد در مورد عرفان ناب. به عنوان سوال اول وجه تمايز اين دو عرفان چيست؟

پاسخ: عرفان در واقع شامل سه شاخصه اصلي است. يک سخن گفتن از وحدت در جست و جوي يک وحدت و يگانگي بودن. و اين يگانگي و وحدت را به صورت شهودي تجربه کردن و سوم اينکه در اين شهودي که ما را به وحدت مي‌رساند، شخص تجربه‌گر و مشاهده‌کننده در واقع فاني شود در آن حقيقت کشف شده. در آن غايتي که به سوي آن حرکت کرده است. لذا سه شاخصه وحدت، شهود و فنا مي‌تواند در واقع قلمرو عرفان را براي ما مشخص کند.

حال آن مکاتب عرفاني که واقعا اين سه شاخصه را دارند و سالکان و پيروان خودشان را به اين سه حقيقت مي‌رسانند. اين‌‌ها مي‌شوند عرفان‌هاي صادق، عرفان‌هاي ناب، خالص و آن عرفان‌هايي که نمي‌توانند اين کار را بکنند مي‌شوند عرفان‌هاي کاذب. عرفان‌هايي که تا حدودي اين کار را انجام مي‌دهند، مي‌شوند عرفان‌هايي که در واقع غير خالص هستند. معلوم است که اين عرفان بويي از حقيقت برده است. اما خالص نيست. ناخالصي‌هايي با آن آميخته شده است. انحرافاتي و کج‌روي‌هايي در آن است که باعث مي‌شود سالکان و پيروان‌شان نتوانند کامل به همه آن حقيقت مورد نظر برسند.

سوال: منظور شما اين است که ما بايد ببينيم که اين‌‌ها عملکردشان چيست بعد بياييم تقسيم‌بندي کنيم که اين کاذب يا عرفان حقيقي است؟

پاسخ: بله قاعدتا ما بايد بررسي کنيم، هم عملکرد و هم مطالبي که ارائه مي‌دهند، گاهي اوقات مباحث نظري که تبيين مي‌کنند، خود نشان‌دهنده کج تابي‌‌ها و ضعف‌هايي مي باشد.

در بعد عملي هم بايد به آنها پرداخت. بايد بررسي کرد اين گروه ها که صحبت هاي زيبا مي کنند، در عمل چه خروجي را تحويل جامعه مي‌دهند. به هر صورت ما در سه محور مي‌توانيم جست و جو کنيم، اين وحدتي که دارد مي‌گويد واقعا چه وحدتي است؟ يگانگي با چيست؟ چگونه اتفاق مي‌افتد؟ ببينيم واقعيت دارد يا فقط حرف است؟ و همين طور مبحث شهود و همين طور فنا را. بايد اين‌‌ها را بررسي کرد. هر کدام در عرفان به چه صورت دارد پيش مي‌رود؟

سوال: با توجه به صحبت‌هاي شما «بحث وحدت وجود» يک لفظ اشتراکي است. ما چگونه مي‌توانيم يک خط کشي بگذاريم وسط بگوييم اين شخص دروغ مي گويد و شخص ديگر حرف صحيح را مي زند؟

پاسخ: بايد ببينيم وحدتي که مکاتب مختلف عرفاني از آن صحبت مي‌کنند، چيست؟ و تجزيه و تحليل شود. وحدتي که بخواهد در همين سطح عالم کثرت در حد يک احساس يگانگي و يکپارچگي با جهان هستي باشد، با وحدتي که عارفان راستين مي گويند بسيار متفاوت است.

وحدتي که انسان را اوج مي‌دهد و به سرچشمه آفرينش و همه هستي مي‌رساند وحدت ديگري است. سطح اين‌‌ دو با هم فرق مي‌کند. شما در معنويت ناب اسلامي با اين واقعيت مواجه هستيد. خداي متعال که سرچشمه هستي در همه عالم است و تمام موجودات، هستي خودشان را از او گرفته‌اند و جداي از او نيستند. ما در عرفان اسلامي مستقيم حرکت مي‌کنيم به سوي خداوند، و در نهايت انسان به جايي مي‌رسد که پي مي‌برد همه هستي و وجودش پرتوي از هستي خداوند است و جداي از خدا نيست و وقتي به آن مرحله برسد و آن سرچشمه هستي را درک بکند، آن موقع از شراب نور سرمست مي شود و يگانگي اي را تجربه مي کند که در آن حال فقط خدا هست و ديگر هيچ، «حق» هست و «من»ي در کار نيست.

چون آن سرآغاز آفرينش را کشف کرد و به آن حقيقت الهي رسيد. حقيقتي که متعالي از خودش است و از همه موجودات عالم. اين نکته خيلي مهمي است. حقيقتي که فراتر از ساير نمودهاي هستي است. اگرچه تمام عالم را پر کرده است. اگرچه در وجود او هم هست، حضور دارد، جلوه‌اي دارد. در تمام عالم هم حضور او آشکار است. اما فراتر از همه عالم هستي است. اگر مکتبي بتواند شخص را به سوي آن حقيقت حرکت دهد، ناب ترين تجربه وحدت و حقيقي ترين يگانگي را به دست خواهد داد.

اما بعضي از مکاتب عرفاني اصلاً اين گونه نيستند. وحدتي که مي‌گويند اصلاً اتصال با سرچشمه آفرينش نيست. اصلاً منظورشان پيوند و اتصال با مبدا هستي نيست. براي نمونه مثلاً در عرفان کاذب شما با پيوند با حقيقت هستي اصلاً ارتباطي برقرار نمي‌کنيد. اين جا اتفاقات ديگري قرار است بيافتد. در واقع به تعبير خودشان اگر من بخواهم عرض بکنم. در مجموعه‌اي که به عنوان اساسنامه منتشر کرده‌اند، مي‌گويد: «کساني که وحدت الهي را قبول دارند و در راه رسيدن به آن، انسان‌‌ها را دعوت به اتحاد و آشتي با خود و جهان هستي مي‌نمايند».

اگر دقت کنيد مي‌بينيد اتحاد با سرچشمه هستي نيست. اتحاد با خود و جهان هستي است. دست آورد اين عرفان در بهترين حالت توهم وحدت است که اين هم در بسياري از موارد حاصل نخواهد شد. چون اينها در مرحله اول خود و در مرحله بعد جهان هستي را مدنظر دارند. بنابراين اصلاً ارتباط با سرچشمه هستي نيست. در افق اين عالم کثرت، در افق اين مخلوقات و جلوه‌هاي هستي دنبال يک نوع وحدتي مي‌گردند. از اين فراتر شما ببينيد به آن تجربه‌اي هم که مي‌خواهند برسند، از يک احساس، يک تجربه شخصي و دروني فراتر نمي‌رود و به خداي متعالي اصلاً نزديک نمي‌شود. اساس کارشان، اول و آخرشان و نهايت تلاش شان چيزي است که به آن شعور کيهاني مي گويند.

در اصل بعدي در صفحه 123 يکي از کتاب هايشان، مي‌گويند که غم در دنياي عرفان فقط يک معني دارد و آن غم دوري و جدايي از يار و اصل خويش(خدايي بودن) است. مي‌بينيد باز با خداي حقيقي کاري ندارند. خدايي بودن را به حس و صفي که براي نفس حصل مي شود و حال وهوايي که پيدا مي کنند، تأويل کرده اند.

در واقع مي توان گفت عرفان اين فرقه ها يک نوع عرفان انساني و بلکه نفساني است که هر کس خود را جاي خدا مي نشاند، تا اصل خويش به معناي خدايي بودن را تجربه کند. يک نوع عرفان زميني است. يک نوع عرفاني است که از حس دروني آدم‌‌ها فراتر نمي‌رود و با خداي متعال خدايي که هوالذي في السماء الي و في الارض در آسمان‌‌ها و زمين خداست. با او خيلي کاري ندارند.

اگر از الهي و خدايي و موحد و توحيد حرف مي زنند، منظورشان آن چيزهايي نيست که در ادبيات عرفاي مسلمان آمده، در معنويت اسلامي آمده و در قرآن مجيد به آن اشاره شده است. چهارچوبي براي خودشان دارند که مفاهيم فرهنگ اسلامي را در آن دستگاه مفهومي قرار مي دهند و معاني و مفاهيم دلخواهشان را به واژه ها و بلکه آيات قرآن تحميل مي کنند. شبکه مثبت، شبکه منفي، شعور کيهاني و...

لذا جالب اين است که اين‌‌ها معمولاً بر خلاف نظري که عرفا و حکماي اسلامي دارند از الوهيت بالقوه حرف مي‌زنند در حالي که عرفا مي‌گويند نه تنها خداي متعال بلکه فرشتگان او هم بالقوه نيستند. تمام استعداد تمام قابليت‌هاي آنها بالفعل است شکوفا است. وجودشان شامل بخشي بالقوه و بخشي بالفعل نيست. وجودشان ترکيب ندارد. به خصوص در مورد خود خداي متعال که بسيط است. خدايي که يکي است و جز او يکي نيست و در نهايت کمال قرار دارد. ما خدايي بالقوه نداريم. الوهيت بالقوه نداريم. اما اين‌‌ها در تعبير خيلي صريح به کار مي‌برند.

در صفحه 132 همين کتاب مي‌گويند که «کسب کمال که در اين مرحله از زندگي انسان بر روي کره زمين به معناي رسيدن به توان بالقوه الهي بوده». لذا اين‌‌ها همان خداي دروني. کجا در کتاب ها و مقاله ها و دوره هاي شان از خداي حقيقي و الله تبارک و تعالي بحث مي شود؟ کي از بندگي در برابر پروردگار بي همتا و شخوع و تذلل در برابر عزت و کرامت بي کران سخن گفته اند؟ چقدر به ضعف در پيشگاه قدرت بي کران و حقارت در برابر عظمت و شکوه ازلي مي انديشند؟

درون خودشان را يک خدايي تصور مي‌کنند و در صدد هستند که آن خداي دروني بالفعل شود. به همين علت با کارهاي خارق العاده مانند دنبال نيروهاي درمان گر رفتن و نيروهاي ديگر سعي مي‌کنند در حقيقت خداي دروني را بيدار کنند. اين جور نگرش‌ها به عرفان را نه تنها در دنياي اسلام که عرفان کاذب دارد رقم مي‌زند. بلکه بسياري ديگر از عرفانهاي التقاطي که ريشه در جوامع ديگر دارند نيز در سطح جامعه پخش مي کنند. نگرش انسان محور، نگرش زميني به معنويت، نگرشي که خدا را از آن افق متعالي تنزل داده بر روي زمين و در درون انسان‌‌ها جاي داده، محدودش کرده است.

سوال: آيا اين موضوع در مکاتب عرفان ساير ملل هم نمود دارد؟

پاسخ: موج معنويت هاي انسان محور و خودمدارانه در جهان مسيحيت هم به پيش مي رود، در آنجا هم عده اي آمده اند و حرف هاي گذشته را کنار گذاشته و مي گويند مسيح درون خود را بيدار کنيد. کمپبل اين نگرش به معنويت را در عرفان بدون خداي بوديسم ريشه يابي مي کند و با عبارت شرقي سازي غرب (Esternization of the west) آن را توضيح مي دهد.

اين موج معنويت گرايي قدرت محوري است که جريان هايي مثل جنبش Human Potential Movment و New Age در دنيا پيشرو اين بحث بوده اند و مي کوشند نسخه هاي گوناگوني از نگرش خود را براي فرهنگ ها و اديان گوناگون بازتوليد کنند.
نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار