کد خبر: 407814
تاریخ انتشار: ۰۱ شهريور ۱۳۸۹ - ۱۷:۳۸
ناگفته‌هایی ازمنش اخلاقی شهید جواد فكوری درگفت وگوی «جوان» با ژیلا ذره خاك‌،همسرشهید
شاهد توحیدی - آنان كه سكوتش را با تهمت‌های ناجوانمردانه پاسخ گفتند و او را آزردند، هنوز از آتش دل همسر و فرزندان او در سوز و گدازند. اما زمانه، عیار بی‌بدیلی است و از همین رو او را كه در دل تیرگی‌ها، با‌ایمانی راسخ از ارزش‌ها دفاع كرد، بر جایگاهی نشاند كه باید یاوه‌گویان بدانند كه مدار هستی نهایتاً بر عدالت و قضاوت عادلانه است.چگونه با شهید فكوری آشنا شدید؟ من در نوجوانی پدر و مادرم را از دست دادم و مادربزرگم مرا بزرگ كرد. آن موقع منزل ما در كوچه آبشار خیابان ری نزدیك عین‌الدوله بود. مادر جواد با مادربزرگم آشنا بود. یك روز مادربزرگ به من گفتند قرار است امروز برایت خواستگار بیاید و تو نباید با دوستانت بیرون بروی. من خیلی عصبانی شدم، ولی چاره نبود. باید خانه را آب و جارو و همه جا را گردگیری می‌كردیم. نگاهی به عكس پدر و مادرم كردم و دیدم كه انگار می‌خواستند از توی قاب عكس مراسم خواستگاری مرا تماشا كنند. همسایه‌ها هم مثل خانم‌جان، مادربزرگم خوشحال بودند و كمك می‌كردند تا مجلس به آبرومندی برگزار شود. این قضیه مربوط است به سال 1342. من در آن موقع 17 سال داشتم و جواد24 ساله و برادر دوست برادرم، جبار بود. در آن جلسه اول چه ویژگی‌هایی در شهید بود كه نظر شما را جلب كرد؟ جواد بسیار بی‌ریا بود، حرفش را ساده و صریح می‌زد و ذره‌ای اهل تظاهر نبود. وقتی خانم‌جان گفتند برای مهمان‌ها چای ببرم، مثل آدم‌های خوابگرد وارد اتاق شدم. زیر چشمی نگاهی به كفش‌هایش‌انداختم و دیدم از تمیزی برق می‌زند. به‌محض اینكه نشستم، پرسید: «خانم! كلاس چندم هستید؟» گفتم:«دهم» او كه انگار ذره‌ای تردید نداشت كه جواب منفی نخواهد شنید، با قاطعیت گفت: «دوست دارم همسرم تحصیلكرده باشد». در همان جلسه اول فهمیدم اگر قرار است ازدواج كنم، دلم می‌خواهد همسر مردی بشوم كه این قدر خوب می‌داند چه كار می‌خواهد بكند، چه برنامه‌ای برای زندگی‌اش دارد و این قدر به خودش اطمینان دارد. خانم‌جان خوشحال بودند، هر چند‌اندوهی را هم می‌شد در چهره‌شان دید، آخر خانم‌جان هم پدرم بودند، هم مادرم. من همیشه در زندگی از آدم‌های نترس و شجاع خوشم می‌آمد و به نظرم خلبان‌ها آدم‌های شجاعی هستند. وقتی فهمیدم جواد خلبان است، دیگر لحظه‌ای تردید نكردم و صددرصد قبول كردم كه همسرش بشوم.چند فرزند دارید و كدامیك به پدرش شبیه‌تر است؟سه فرزند. پسر بزرگم مهندس كامپیوتر و الكترونیك است . دخترم آلاله روان‌شناسی خوانده و پسر كوچكم علی، لیسانس هنر و نقاشی است. او از همه به پدرش شبیه‌تر است.از علایق شخصی شهید فكوری برایمان بگویید.جواد یك ورزشكار درست و حسابی بود و ورزشی را نمی‌توانستید پیدا كنید كه دست‌كم یك بار امتحان نكرده باشد. یادم هست روزهای اولی كه می‌خواستیم برای خرید عروسی برویم، از من پرسید كه اهل ورزش هستم یا نه؟ جواب دادم: «تا دلتان بخواهد. هم بسكتبال بازی می‌كنم و هم والیبال» و او از ته دل خندید. نشاط و سرحالی و شادمانی را خیلی دوست داشت و خودش هم آدم بانشاطی بود. چه عاملی به‌رغم كار دشوار و مسئولیت‌های سنگین موجب می‌شد كه ایشان روحیه خود را از دست ندهند و همواره بانشاط باشند؟ جواد عاشق دستگیری از ضعفا و به قول معروف زیردست‌نواز بود. هیچ چیزی بیشتر از لبخندی كه بر لبان دردمندی می‌نشاند، او را خوشحال نمی‌كرد. من كه عمری در كنارش و همسرش بودم، هیچ وقت نفهمیدم به چه كسانی و چگونه كمك می‌كند و تازه بعد از شهادتش بود كه فهمیدم پنج خانواده را به‌طور كامل اداره می‌كرد و خرجشان را می‌داد. این روزها خودم به یكی دو بنیاد كمك می‌كنم، ولی این كمك‌ها كجا و كمك‌های پنهانی و خداپسندانه جواد كجا؟ اعتراف می‌كنم با همه علاقه‌ای كه به او داشتم و برای سعادتش از هیچ كاری فروگذار نمی‌كردم، ولی هرگز نتوانستم به عمق‌اندیشه و احساس او پی ببرم.شیوه‌های تربیتی ایشان چگونه بود؟جواد عاشق بچه‌ها بود و در مورد نظافت و پاكیزگی آنها وسواس به خرج می‌داد، طوری كه من گاهی واقعاً كلافه می‌شدم. یادم هست كه در اوایل ازدواج، دو بار نتوانستم دوره بارداری را به آخر برسانم و جنین از بین رفت. پزشك به جواد گفته بود كه چون خانم شما خیلی جوان است، هنوز آمادگی مادر شدن را ندارد. هنگامی كه پسر اولم را باردار شدم، پزشك به من استراحت مطلق داد. در تمام طول مدت بارداری، جواد از من با دقت مراقبت می‌كرد و به‌شدت نگران بود. می‌گفت:«‌خدا كند بچه اولمان پسر باشد. بچه بزرگ خانه كه پسر باشد، خیال پدر راحت‌تر است.» بعد با نگرانی می‌گفت: «تو را به خدا این یكی را نگه دار».در روز 28 دی ماه سال 1345 پسرم به دنیا آمد. دكترها می‌گفتند دچار یك نوع بیماری نادر است. توی ریه‌اش كیست داشت و گریه كه می‌كرد، تمام صورتش كبود می‌شد. آنها معتقد بودند كه نمی‌ماند و می‌میرد. من در عمرم فقط دو بار اشك جواد را دیدم. یك بار موقعی كه پسرمان توی دستگاه بود و به همه بدنش سرم و سوزن وصل كرده بودند و یك بار هم وقتی كه در اسفند57 از امریكا آمدیم ایران كه زمین را بوسید و گریه كرد.او با معجز‌ه‌ای زنده ماند، اما وسواس جواد نسبت به او و بچه‌های بعدی از بین نرفت. دائماً در مورد بچه‌ها اوقات‌تلخی می‌كردیم. می‌گفتم: «تو چرا این قدر وسواس به خرج می‌دهی؟» یكریز می‌پرسید: «خانم! شیشه بچه را خوب استریل كردی؟» من هم خسته می‌شدم و با او لجبازی می‌كردم و می‌گذاشتم شیشه شیر آن قدر توی آب جوش بماند تا بشكند! پایگاه نیروی هوایی از شهر دور بود. بیست كیلومتر را تخت گاز می‌رفت و 15،10 تا شیشه شیر می‌خرید و برمی‌گشت. یك شب بچه تب كرد و جواد حسابی عصبانی شد و گفت: «خانم! تقصیر شماست كه بچه تب كرده. شما خوب مراقبش نبودید». من كه داشتم از شدت خستگی از پا در می‌آمدم، زدم زیر گریه. دیگر حوصله لجبازی كردن هم نداشتم. جواد شبانه رفت بهداری و دكتر آنجا را برداشت و آورد بالای سرش تا او را معاینه كند. دكتر با دقت پسرمان را معاینه‌ كرد و گفت: «آقا! این بچه صبح واكسن زده. حالا هم واكسن او گرفته و تب دارد. این چه الم شنگه‌ای است كه به راه‌انداخته‌اید؟» او حتی برای لحظه‌ای هم طاقت شنیدن گریه بچه‌ها را نداشت. دخترمان آلاله كه به دنیا آمد، پابه پای من بیداری می‌كشید و از او مراقبت می‌كرد. گاهی از او می‌پرسم: « با آن همه وسواس و دلشوره‌ای كه برای بچه‌ها داشتی، چطور راضی شدی مرا با آنها تنها بگذاری؟» ‌ای كاش زنده بود و هزار برابر بیشتر، وسواس به خرج می‌داد. قسم می‌خورم كه حتی ذره‌ای گلایه نمی‌كردم. او و بچه‌ها عاشق هم بودند و من عاشق هر چهارتای آنها.همسر یك خلبان بودن كار ساده‌ای نیست و شما هم هنوز نوجوان بودید كه ازدواج كردید. با دغدغه‌ها و نگرانی‌های شغلی همسرتان چگونه كنار می‌آمدید؟ ما در پایگاه نیروی هوایی زندگی می‌كردیم و همه خانواده‌ها مثل هم بودند و دغدغه‌های یكسانی داشتند و همین مشابهت، كمی كار را برای همه ما آسان‌تر می‌كرد. از وقتی كه هواپیمای جواد از زمین بلند می‌شد و می‌رفت تا زمانی كه برمی‌گشت كار من دعا بود و صلوات فرستادن و نذر و نیاز كردن. جواد عادت نداشت از كارش با من حرف بزند. می‌دانست هر چه بیشتر بدانم، بیشتر دلواپس می‌شوم. اغلب هم سر به سرم می‌گذاشت و می‌گفت: «اگر روزی هواپیمای من سقوط كند، چه می‌كنی؟ همه خلبان‌ها همین سؤال را از زنشان می‌پرسند.» سعی می‌كردم حتی تصور چنین حادثه‌ای را هم به ذهن خود راه ندهم و خودم را خونسرد جلوه بدهم و می‌گفتم: «هیچی! تا آخر عمر با خاطرات تو زندگی می‌كنم.» او می‌خندید و می‌گفت: «اما اگر من جای تو بودم، بلافاصله ازدواج می‌كردم.» از شنیدن این حرف به‌شدت دلگیر می‌شدم و اخم می‌كردم، ولی بعد دو تایی می‌زدیم زیر خنده. آن وقت می‌گفت: «تو كه می‌دانی اول خدا و بعد تو و بچه‌ها، پس چرا حرفم را باور می‌كنی؟»اشاره كردید كه از كارشان با شما حرف نمی‌زدند؛ هیچ وقت فهمیدید چه دغدغه‌هایی دارند؟ چون از خیلی چیزها در ارتش رضایت نداشت و با كسی هم نمی‌توانست حرفش را بزند، از وضعیت ناراضی بود. جواد بسیار مذهبی بود و آن روزها ارتش، مخصوصاً نیروی هوایی شاه جایی نبود كه یك آدم مذهبی بتواند محیطش را راحت تحمل كند، برای همین وقتی برای دیدن دوره خلبانی به امریكا رفتیم، هر دو نفس راحتی كشیدیم، چون احساس می‌كردیم دست‌كم در آن محیط از طرف جاسوسان رژیم زیر فشار نیستیم، ولی البته آسودگی ما خیلی هم طول نكشید، چون جواد تحمل شنیدن بعضی از حرف‌ها را نداشت و با اظهارنظرهایش مرا می‌ترساند. دائماً توی دلم می‌گفتم: «آخر به تو چه كه شاه و امرا و ارتشی‌ها بریز و بپاش دارند. ما كه نداریم و سرمان به زندگی خودمان است».موقع انقلاب در امریكا بودید؟بله، ولی چه امریكا بودنی! وقتی شنیدیم سینما ركس آبادان سوخته، جواد تلاش كرد برگردد. آن قدر در خانه عكس از ایران زده بودیم كه علی سه ساله ما همین كه تلویزیون، نقشه ایران را نشان می‌داد، ذوق می‌زد و می‌گفت، «ایان! ایان!» جواد تمام مدت یا پای تلویزیون بود یا كنار رادیو. دلم دائم شور می‌زد. آنجا كه بودیم پیشنهاد كردند در ارتش امریكا بماند،ولی او فقط پوزخندی می‌‌زد. می‌گفتم: «جواد! دست كم با30 هزار دلاری كه از ایران آورده‌ای، در اینجا خانه‌ای چیزی برای بچه‌ها بخر. در آینده به دردشان می‌خورد.» می‌گفت: «این پول از ایران آمده و باید در همان مملكت هم خرج شود».در اسفند سال 57 به ایران برگشتیم. من دلم دائم شور می‌زد كه نكند بگویند افسر شاه است و او را بگیرند و اذیت كنند. جواد گفت: «این همان ایرانی است كه برایش آن همه رنج بردم. من ایران را این طوری می‌خواستم».و شهید فكوری به راحتی پذیرفته شدند؟از طرف مسئولان بله، ولی از طرف آدم‌های خدانشناسی كه هنوز هم نمی‌توانم آنها را ببخشم نه. یادم هست از دوستانم خواهش كرده بودم از شهرهای مختلف به دیدن ما بیایند كه فاجعه هفتم تیر پیش آمد. قضیه طوری بود كه نمی‌شد دعوت را پس بگیرم و از طرفی یك مهمانی ساده بود. به جواد گفتم: «تلفن می‌زنم و می‌گویم نیایند.» جواد گفت: «درست نیست. دارند از راه دور می‌آیند. تازه جشن و بزن و بكوب كه نیست.» در هر حال مهمانی برگزار شد، آن هم بسیار آرام و بی سر و صدا. فردای آن روز یك همافر هو ‌انداخت كه خانم فكوری به خاطر انفجار حزب مهمانی داده! روزهای بسیار تلخی بود. جواد سكوت می‌كرد و جواب نمی‌داد. همین طور پشت سر هم برایمان پاپوش درست می‌كردند. ماجرای گروگان‌ گرفتن شهید فكوری چه بود؟رفته بودیم پایگاه تبریز و من دائم دلشوره داشتم چون هر روز توی حیاط ما پر از نامه‌های تهدیدآمیز بود كه شاهی‌ها و چپی‌ها رفته‌اند و حالا شما آمده‌اید؟ جواد خونسرد بود، ولی من داشتم از ترس می‌مردم. یك روز كسی آمد دم در و سراغش را گرفت. گفتم نیست. گفت منتظر می‌مانم. پشت پنجره ایستادم و دیدم یك پیكان سفید دم در ایستاده و چهار نفر توی آن نشسته‌اند. جواد كه از دور آمد او را گرفتند و به‌زور توی ماشین‌انداختند و بردند. من بهتم زده بود و نمی‌دانستم باید چه كار كنم. تلفن كه زنگ زد، دیدم تیمسار باقری، فرمانده نیروی هوایی است. با لكنت موضوع را تعریف كردم. شنیدم كه به كسی دستور داد: «تلفن بزن به مكفی و بگو خودش را نجات بدهد.» مكفی معاون جواد بود. من بی‌هوش شدم و حالم رو به وخامت رفت. من و بچه‌ها را با هواپیمای غیرنظامی به تهران فرستادند. وقتی به تهران رسیدیم، دیدم او زودتر از ما رسیده است! همه سر و صورتش كبود شده بود، ولی می‌گفت «چیزی نشده!» خدا خیر بدهد درجه‌داری كه او را نجات داد. چه كسی بود و چطور این كار را كرد نمی‌دانم، ولی او بود كه جواد را به من و بچه‌ها برگرداند.چگونه از شهادت ایشان باخبر شدید؟مدتی بود دلم را به این خوش كرده بودم كه او مشاور ستاد مشترك شده و دیگر پرواز نمی‌كند. هر وقت هم كه به مأموریت می‌رفت می‌گفتم: «شماره بگذار كه با تو تماس بگیرم.» می‌گفت: «جنگ شماره ندارد.» آن روزها در دوشان تپه می‌نشستیم و من التماس می‌كردم كه از آنجا برویم. می‌گفتم: «یك عمر كار كردی. نباید یك چهار دیواری برای بچه‌ها داشته باشیم؟» و این طور بود كه به خانه‌ای در امیرآباد اسباب‌كشی كردیم. كار جواد آن قدر زیاد بود كه شب‌ها دیروقت به خانه می‌آمد و بچه‌ها را می‌بوسید. می‌گفتم:« بچه بیدار می‌شود». می‌گفت:«خستگیم در می‌رود». آن قدر مشغله‌اش زیاد بود كه حتی وقتی جراحی داشتم، نتوانست به بیمارستان بیاید، اما دیگر دلم خوش بود كه بیشتر پیش ما خواهد ماند. یك شب آمد و گفت: «تیمسار فلاحی گفته‌اند دو روزه می‌رویم و برمی‌گردیم.» گفتم: «تو كه دیگر در وزارت دفاع نیستی. كمی پیش من و بچه‌ها بمان. ما به تو احتیاج داریم.» گفت: «می‌روم و برمی‌گردم و این دفعه برای همیشه پیش شما می‌مانم.» این دفعه شماره تلفن داد كه اگر مسئله‌‌ای پیش آمد خبرش كنم. گفتم: «چطور شد كه این دفعه جنگ شماره تلفن دارد؟» دوشنبه بود كه زنگ زد و گفت: «نمی‌توانم تا آخر هفته بیایم».شب قبل از حادثه ساعت9 بچه‌ها را خواباندم، اما خودم كلافه بودم و خوابم نمی‌برد. صدای هلیكوپترها تا صبح امانم را برید. هر روز اخبار ساعت 8 را گوش می‌دادم، ولی آن شب خوابم برد و نشنیدم. سر صبح بود كه دوستم لقا در زد. گیج خواب بودم. گفتم: «تو كی از كرج راه افتادی كه حالا رسیدی اینجا؟» چند دقیقه بعد باز زنگ در را زدند. سیمین و خانم فرامرزیان بودند. پرسیدم: «چه شده كه امروز همگی كله سحر یاد من كرده‌اید؟» گفتند: «می‌خواستیم تا از خانه بیرون نرفته‌ای بیاییم.» از خودم می‌پرسیدم: «چه شده كه امروز همه دوستان یاد من افتاده‌اند؟» یك چیزی توی دلم بالا و پایین می‌رفت، ولی خودم را گول می‌زدم. می‌گفتم لابد مال خانه نویی است! ظهر علی را از مدرسه آوردم. خوش‌خدمتی كردم و به دوستانم گفتم برای ناهار بمانند. به سیمین گفتم: «نمی‌دانم چرا دلم شور می‌زند.» گفت:«به همان شماره‌ای كه جواد داده زنگ بزن.» زدم. از آن طرف یكی گفت: «تیمسار در منطقه هستند. نمی‌شود صدایشان كنم.» چطور نفهمیدم ماشین‌های آشنایی كه گوش تا گوش توی كوچه پارك كرده بودند، چرا آمده‌اند؟ چطور متوجه نگاه‌هایی كه به‌محض دیدن من، خودشان را قایم می‌كردند نشده بودم؟ چطور نم چشم‌های بچه‌ها را ندیده بودم؟ كسی جرئت نمی‌كرد گوشی تلفن را كه یكریز زنگ می‌زد بردارد. آخر سر دوست برادرم از پشت تلفن گفت: «خبر را شنیده‌اید؟» من چه چیزی را باید می‌شنیدم؟ گوش‌هایم را گرفتم و از هوش رفتم. از آن روز به بعد، این من نبودم كه راه می‌رفتم. این جواد بود كه مرا با خود می‌برد و هنوز هم!
نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار