کد خبر: 405330
تاریخ انتشار: ۱۹ مرداد ۱۳۸۹ - ۱۹:۳۰
ستيز با اسلام ومباني آن در آثار تاريخ‌نگاري در گفت‌وگوي «جوان» بادكتر محمد حسن رجبي
محمد عليكرمي - شايد به همين دليل بوده كه استعمار غرب پس از توجه به شرق با يك برنامه‌ريزي بلند مدت چند صد ساله و البته با اهداف راهبردي سياسي، نظامي، فرهنگي، اقتصادي و به شكل پيدا و پنهان و با استفاده از غفلت شرق، بهره شاياني از اين منفذ مهم برده و هم اكنون نيز مي‌برد. ستيز با اسلام و مباني آن در آثار تاريخ‌نگاري و نقش استعمار غرب در اين امر، موضوع گفت‌وگويي است كه با دكتر محمد حسن رجبي انجام گرفته است. ستيز با اسلام به طور عام و مذهب شيعه به طور خاص در آثار تاريخ نگاري مخصوصاً سده اخير ريشه در چه چيزي دارد؟ با توجه به اينكه اين نوع نگارش تاريخي متأسفانه در بعد از انقلاب اسلامي هم ديده شده و هر از گاهي آثاري از اين دست در داخل منتشر مي‌شود؟شايد يكي از دلايل عمده اين كار پيشگامي غربي‌ها در تاريخ نگاري ملل شرق باشد. زيرا اينها از بعد از رنسانس و از قرن 16 ميلادي مطابق با قرن 10 هجري با چند هدف وارد سرزمين‌هاي اسلامي شدند: 1-با ميراثي از نزاع تاريخي بين مسلمانان و مسيحيان، يعني با پشتوانه و مرده ريگ جنگ‌هاي صليبي و كينه‌هايي كه از آن زمان داشتند.2- با اهداف راهبردي استعماري و براي شناخت ملل شرق متناسب با اهداف سياسي- اقتصادي دراز مدت خودشان وارد سرزمين‌هاي اسلامي شدند. خب اين تقريباً مصادف با آغاز دوران صفويه بود. اينها به صورت هيأت‌هاي سياسي، مذهبي، بازرگاني و حتي به صورت اشخاص منفرد يا ايرانشناس و اسلام شناس وارد شده و جامعه، تاريخ، سرزمين، آداب، رسوم و ساير شئون جوامع شرقي اسلامي از جمله ايران را مورد مطالعه قرار دادند.برخي از اينها كه به اعتقاد من بسياري از اينها براي راهبردهاي سياسي، اقتصادي و نظامي خودشان بود و همين مطالعات بود كه در واقع حوزه‌هاي شرق شناسي را براي كشورهاي اروپايي ترتيب داد و الان مراكز شرق شناسي از جمله ايران شناسي در اروپا تداوم اين نوع حركت است و بسياري از منابع هم كه از شرق و از جمله ايران فراهم گرديد به اين مراكز رفت به گونه‌اي كه حتي مراكز دولت‌هاي استعماري در كنار فعاليت‌هاي خودشان، مراكز شرق شناسي را به اين منظور ترتيب دادند و فارغ التحصيلان اين مراكز كه به زبان و تاريخ كشورهاي شرقي آشنا و مسلط مي‌شدند در قالب مأمور وارد سرزمين‌هاي شرقي مي شدند.از جمله سرجان ملكم، دلوليسون و... اين جريان يك پيشينه 500 ساله دارد. اما نوع نگاه اينها به شرق متأثر از جريان‌هاي فكري بود كه بعد از رنسانس در اروپا محور بود و آنهم چيزي نبود جز اروپا مداري. يعني اگر به تاريخ گذشته نگاه مي‌كردند يونان را كانون و منشأ تمدن گرفته و اگر بعضاً قائل به تمدن‌هايي در شرق هم مي‌شدند در واقع آنها را هم متأثر از يونان مي‌دانستند. به دليل حضور چند گاهي اسكندر در شرق مثلاً تمدن اسكندريه در مصر و تمدن اشكاني در ايران را به همين سياق تلقي مي‌كردند. تمدن جديد را هم به طور تمام و كمال در اروپاي قرون 17 - 16 خلاصه كرده و نام يوروسانتريزم (اروپا مداري) به آن دادند. يعني اروپا محور است و تمدن‌هاي ديگر با آن محك زده مي شود. در اواخر قرن 18 و اوايل قرن 19 علاوه بر اين نوعي راسيسم (نژاد‌پرستي) هم حاكم شد. هم بر نوع مناسبات اروپاييان با ديگر كشورها و هم بر نوع تاريخ نگاري‌هايشان و اين برتر دانستن نژاد اروپايي بر ديگر نژادها را بعداً مي بينيم كه به يك جريان سياسي به نام فاشيسم و نازيسم منتهي شد و اين زماني بود كه ما از حقيقت مطلب آگاه نبوده و از اهداف راهبردي استعمار كاملاً بي‌خبر بوده و منازعات مذهبي‌- قومي در جهان اسلام كه خب متأسفانه به صورت يك ظرفيت وجود داشت و توسط استعمار هم تشديد مي‌شد، اسبابي را فراهم كرد كه ما نتوانستيم اهداف استعمار را تشخيص داده و در جهت رفع عقب‌ماندگي‌ها و خنثي كردن اين شگردهاي استعمار گامي برداريم.اين مربوط به چه مقطعي است؟ از زمان صفويه و عمده ذكر و فكر دولتمردان صفوي را همين درگيري و جنگ‌هاي خونين با عثماني گرفته بود. عثماني‌ها در غرب و شيباني‌ها (ازبك‌ها) در شرق.در اواخر دوره صفوي تيموريان هند هم مسأله ساز بودند چرا كه افاغنه آنها را براي حمله به ايران تحريك مي‌كردند. در نتيجه وقتي موجوديت سياسي و مذهب حاكم بر ايران آماج اين حملات قرار گيرد. طبيعي است نوعي واكنش نسبت به اينها را از طريق علما و دولتمردان را بطلبد.پس مذهب شيعه از آن زمان مورد حمله بوده است؟بله، منتها از سوي عثماني‌ها، سلطان سليم معاصر شاه اسماعيل، وقتي حكومت فاطميان مصر را برانداخت، خود را خليفه اسلام خوانده علاوه بر آن لقب اميرالمؤمنين هم به خودش داد. در واقع خودش را مدافع كليت اسلام و مسلمانان سراسر جهان اسلام برشمرد.طبيعي است كه وقتي خود را مدافع مذهب اهل سنت و سپر جهان اسلام دانسته، ايجاد يك قدرت ديگر با مذهب متفاوت برايش مفهوم نسخ آن لقب را داشته و نمي‌توانست يك دولت قدرتمند و متعارض در كنار خودش را بپذيرد. اين بود كه طي دوران صفوي ما جنگ‌هاي بزرگي با عثماني داشتيم و عمده توجه ايران معطوف به خنثي‌كردن منازعات نظامي‌- سياسي خونين بود.ازبكان هم كه از سوي شرق مرزهاي ما را نا امن مي‌كردند و استعمار بر اساس اين ظرفيت‌ها بود كه آمد و تحريكات مذهبي را تقويت كرد. البته در آن زمان چون خيلي توانمند نبودند، نتوانستند استفاده شاياني ببرند. ولي مأموراني را براي تقويت دولت ايران براي رويارويي با عثماني مي‌فرستادند و از آن طرف عثماني‌ها را هم بر ضد ايران تحريك مي‌كردند. مهمترين مسأله خارجي ما طي دوران حدود 200 ساله صفويه، دفع خطر عثماني و دفاع از موجوديت مذهبي و سياسي خودمان بود. شما ببينيد حتي وقتي شاه سلطان حسين سقوط مي‌كند، عثماني‌ها، آذربايجان، گيلان، مازندران و حتي همدان را مي‌گيرند.اين براي بعد از انقراض صفويه بوده ولي در زمان شاه عباس كه به دوره اقتدار معروف است، اينگونه نبوده است؟شاه عباس هم جنگ كرد، زمان فرزند شاه عباس هم باز مجدداً اين حمله آغاز شد كه منجر به عقد قراردادي گرديد كه ما عتبات را پس داديم. مي‌دانيد در 8 سال پاياني شاه عباس، عتبات دست ما بود. ما تنها دو جنگ بزرگ با عثماني داشتيم، يكي چالدران و ديگري در زمان شاه عباس و بقيه با پاشايان محلي صورت مي‌گرفت. در زمان نادر هم توپال پاشا با ما جنگيد. در دوره قاجاريه و زمان فتحعلي شاه هم ما جنگيديم كه ظاهراً محمد علي ميرزا دولتشاه بغداد را براي سركوبي وهابيون آنهم به درخواست شيخ جعفر كاشف‌الغطا گرفت. اين تهاجمات حتي تا دوره مشروطه هم بود كه نيروهاي عثماني آمدند خوي و بعضي جاهاي ديگر را گرفتند. اين جنگ‌ها بعد از شاه عباس تخفيف پيدا كرد. هم دولت ايران ادعاي ارضي خود را پيگيري نكرد و هم اينكه عثماني‌ها درگير جنگ با اروپاييان شدند و همچنين دولت جديدي مانند روسيه ظهور پيدا كرد كه خطري براي عثماني محسوب مي‌شد و باعث شد عمده توجه عثماني به آن سمت معطوف گردد. در زمان اين جنگ‌ها ما غافل بوديم و از تحولاتي كه در اروپا رخ داده بود و اهداف دراز مدت سياسي - اقتصادي آنها بي‌خبر بوديم. خب دوره فترت صد، صد و چند ساله بين سقوط صفويه و روي كار آمدن قاجاريه، دوره‌اي است كه هيچ حكومت مركزي و ثابت و ممتدّي در ايران نيست. در دوره قاجار است كه ما به خودمان مي‌آييم در حالي كه قدرت‌هاي بزرگي در اروپا ظهور كرده‌اند. ديگر عثماني، مسأله اتحاد اروپا نيست. عثماني به قول مورخين مرد بيمار اروپايي شده است. مسأله جدي براي اروپا، مسأله هند است. معارضات كشورهاي اروپايي بر سر سرزمين حاصلخيز هند است كه دسته‌بندي‌هاي سياسي - نظامي را در اروپا شكل مي‌دهد و ايران هم بالطبع وارد اين دسته بندي‌ها مي‌شود. هيأت‌هايي كه از اين دوره به بعد وارد ايران مي‌شوند عمدتاً در جهت منافع سياسي - نظامي و با اهداف مشخصي هستند، نخستين تاريخ ايران را سرجان ملكم كه داراي درجه نظامي است، مي‌نويسد. راولينسون كه موفق مي‌شود خطوط ميخي در كتيبه بيستون را بخواند، يك شخص نظامي است. جيمز موريه كه واجد اهداف سياسي بوده كتاب سرگذشت حاجي باباي اصفهاني را مي‌نويسد. بعدها نيز سرپزي ساكس را داريم كه تاريخ ايران را مي‌نويسد. اينها با مطالعات گذشته خودشان با اهداف مشخصي آمده كه تاريخ ايران به عنوان بخشي از اهداف استعماري در كنار سرزمين هند برايشان معنا پيدا مي‌كند. بنابه اذعان بسياري ازكارشناسان، اين افراد بيشتر در حول و حوش مرزهاي ايران مي‌چرخند. جالب است بدانيد خيلي از اين افراد هستند كه خطوط مرزي ما را مي‌كشند. يك نمونه‌اش خطوط گلد اسميت كه در واقع خطوط مرزهاي شرقي ماست كه توسط اينها ترسيم شده است. در ظاهر ايرانشناس بودند ولي در لواي آن اهداف خودشان را پي‌مي‌گرفتند. نوع نگاهي هم كه به تاريخ ما داشته‌اند حالا چه به صورت سفرنامه، خاطرات يا تاريخ مدون عمدتاً از اين منظر است به ويژه در قرون 19 و 18. ضمناً يك تباني ناگفته و نانوشته هم براي عقب مانده نگاه داشتن دولت‌هاي اسلامي آن موقع مانند تيموريان هند، عثماني و ايران نيز بين دولت‌هاي اروپايي وجود داشت به عنوان مثال نادر هر چه تلاش مي‌كند نيروي دريايي توانمندي در جنوب توسط كمپاني هند شرقي درست كند، آنها حاضر نمي‌شوند چنين كاري بكنند. روسيه هم به همين منوال رفتار مي‌كند و حاضر نمي‌شود كشتي‌هاي جنگي در درياي مازندران بدهد و آن را به عنوان يك امتياز انحصاري براي خودش نگه مي‌دارد.صنعت را نمي‌دادند؟ حتي خودكشتي را هم نمي‌دادند.مانند الان در قضيه انرژي هسته‌اي؟ دقيقاً و اين جريان براي حدود 200 سال پيش است اين ناشي از همان اهداف راهبردي است كه عرض كردم. متعلق به ديروز و امروز ما فقط نيست. اين يك نقشه دراز مدتي است براي به ستوه در آوردن و منقرض كردن عثماني و بعد بالطبع ايران. اين استعمارگران با همه تعارضاتي كه با هم داشتند ولي در اين نقشه با هم متفق بودند و ما هم غافل.اين نوع نگاه به شرق و جوامع اسلامي در سفرنامه‌ها و تاريخ نگاري‌هاي اينها كاملاً منعكس است. تصوير تمسخر آميزي كه جيمز موريه از ايراني جماعت در سفرنامه حاجي بابا ارائه مي‌دهد كاملاً نوع نگاه اينها به ايران را نشان مي‌دهد يا تصويري كه ميرزا صالح شيرازي در سفر نامه خودش، مبني بر اينكه چگونه دولتمردان انگليسي دانشجويان ايراني و ايرانيان را دست مي‌‌انداختند، ارائه مي‌دهد. اينها را يا آموزش مي‌دادند و واردگروه‌هاي ماسوني خود مي‌كردند يا واقعاً چيزي به اينها نمي‌آموختند.لذا از اين بابت بود كه اميركبير درصدد برآمد با ايجاد دارالفنون اين دانش غربي را در داخل بومي كند و يك كادر مجرب ايراني را براي آينده كشور به وجود بياورد.يعني امير كبير متوجه توطئه غرب شده بود؟ كاملاًپس به همين دليل است كه هراز گاهي برخي به اصطلاح مورخين نسبت‌هاي ناروايي را به او مي‌دهند مثل اينكه شخصي در كتابش نوشته، امير كبير بعد از عزل تقاضاي تحت الحمايگي از انگليس كرد؟ببينيد اين ويژگي‌ها براي قائم مقام هم هست اما چرا در مورد او اين طور صحبت نمي‌كنند، يكي از عللش برخورد قاطع امير‌كبير است با بابيه. او فهميد شورش‌هايي كه بابيه مي‌‌كنند جزو ابزارهاي ديگر استعمار انگلستان و روسيه است براي تضعيف دولت مركزي. بنابر اين همچنان كه با ميرزا آقاخان محلاتي به خاطر اين رويكرد برخورد مي‌كرد، همين نگرش و برخورد را هم با غائله بابيه داشت. دست استعمار را در پشت سر اينها به وضوح تشخيص داده بنابراين در سركوب شورش باب هيچ اغماضي نكرد. رئيس بنياد تاريخ ايران جناب آقاي معاديخواه مي‌فرمودند كه دوره كامل دويست و چند ساله روزنامه تايمز را دارند و اضافه كردند از زماني كه شورش باب شروع مي‌شود، خبرنگار اين روزنامه خبرهاي روزانه‌اي براي لندن مي‌فرستد كه در اين روزنامه درج مي‌شود كه مثلاً امروز در فلان شهر شورش كردند، چند نفر دستگير شدند، چقدر كشته شدند، چه كار كردند و چه و چه...اما براي يك امر مهمي مثل عزل و بعد قتل اميركبير كوچك‌ترين خبري در اين روزنامه نيست. آيا خود اين مسأله ايجاد سؤال نمي‌كند، كه آيا مسأله،‌مسأله كوچكي بود كه از چشم خبرنگاران، سفرا و رايزن‌هاي سياسي پنهان مانده و اصلاً در اين روزنامه منعكس نشده باشد و اي كاش مي‌شد روزنامه‌هاي رسمي روسيه را هم ديد كه انعكاس آنها چه بوده است. و حال آنكه متقابلاً مي‌بينيم وقتي ميرزا حسينعلي بهاءالله به زندان مي‌افتد توسط كنسول انگليس و با تضمين او از زندان خارج مي‌شود. چه نسبتي بين يك غائله به ظاهر مذهبي و حمايت كنسول خارجي از آنها وجود دارد.آيا غير از آن تشخيصي بود كه اميركبير داده بود و اگر امروز تواريخي نوشته مي‌شود كه مورد اشاره شما بود، عمدتاً به خاطر اين است كه مي‌خواهند يك انتقام تاريخي از اميركبير بگيرند چه اينكه اگر اصلاحاتي انجام داده آن را مرهون ناصرالدين شاه مي‌دانند واگر شاخصه اميركبير آن استقلال نظر و عمل و اتكا به ملت خودش بود را براي بدنام كردنش به يك سفارت خارجي مربوط مي‌كنند. اين نوع نگاه غربي‌هاست به تاريخ ما. اين تحليل‌ها گذشته از اطلاعات محرمانه و گزارشات سري است كه سفارتخانه‌ها از جامعه ايران مي‌دادند. مناسبات بين مردم و دولت، بين دولتمردان ‌و تضادهايي كه بوده‌؛دستمايه اهداف اينها مي‌شده است. مي‌خواهم بگويم حتي در جاهايي كه به ظاهر علمي بوده باز خالي از انگيزه‌ها نبوده يا حداقل صورتي كه در ايران داشته در جهت اهداف استعماري بوده است. به عنوان مثال در قرن 19 يعني اواسط دوره ناصري، وزير مختار وقت فرانسه در ايران شخصي است به نام كنت دوگوبينو. او دولتمردي سياستمدار و مورخ است. كتابي نوشته است به نام سه سال در آسيا. او از سال 1855 تا 1858 در ايران وزير مختار بوده است.اين كنت به شدت نژادپرست بوده و قائل به برتري نژاد آريايي بر ساير نژادهاست زيرا اينها خودشان و در ضمن اروپا را آريايي مي‌‌دانند و اين بحث هم‌نژاد بودن ايراني‌ها و اروپاييان را هم ايشان باب كرد و برخي نخبگان ايراني از جمله شاهزاده جلال‌الدين ميرزا، ميرزا احمد تويسركاني و بعدها ميرزا آقاخان نوري تحت تأثير گوبينو شروع به تفسير ناسيوناليستي از تاريخ ايران كردند. ناسيوناليسم براي اروپايي‌ها با ناپلئون در قرن 19 شروع شده و امواج آن به سراسر اروپا كشيده شد و نهايتاً به اقتدار دولت‌هاي اروپايي انجاميد.بعدها نيز براساس آن به تفسير ناسيوناليستي تاريخ پرداخته و تمدن قرن 19 اروپا را اوج تمدن اروپايي بر ساير تمدن‌ها قلمداد كردند. در ايران چون زمينه و شرايط اروپا وجود نداشت فقط به برتري نژادآريايي بر ساير نژادها مانند عرب‌ها و به تحقير ساير نژادها و اقوام پرداختند. جامعه ما هم به دليل همان فقدان‌ها به سمت ناسيوناليسم رمانتيك پيش رفت. يعني تجليل از تمدن، تاريخ، زبان، آداب و رسوم ايران قبل از اسلام. يعني اسلام را مبدأ انحطاط و درماندگي تلقي كردن از اين دوره آغاز شد. ما ادامه اين دوران را در مشروطه و پس از آن هم مي‌بينيم. در ظاهر به نظر مي‌رسد اين جريان تاريخ‌نگاري طبيعي قرن نوزدهمي است اما همين جريان به دليل نبود شرايط و زمينه‌هايش تبديل به بستري مي‌شود براي يكسري حركت‌هاي تاريخ نگاري غيرواقعي و در جهت اهداف راهبردي استعمار و اين سواي كانون‌هاي مخفي است كه براي منظورهاي استعماري تعبيه شده است. متأسفانه بايد بگويم كه ما در آغاز دوره مشروطه و حتي پهلوي از اين تاريخ‌نگاري كاملاً متأثر هستيم، يعني طرز تاريخ‌نگاري ما نوعي تاريخ‌نگاري شوونيستي است به خصوص در دوره پهلوي، به قول آل احمد كه مي‌گويد: دم دوره ساساني را چسباندند به پهلوي و اين دوره اسلامي را ناديده‌ گرفته و فكر كردند مجدداً تمدن ساساني در پهلوي احيا شده است. در دوره بعد از سقوط رضاخان، نحوه تاريخ‌‌نگاري چگونه است؟در اين بازه زماني و همزمان با نهضت ملي، ما شاهد يك تاريخ نگاري ملي ديگري هم هستيم و فرقش با آن نگاه سابق شوونيستي كه همان تبعيد و تعريف از دوران قبل از اسلام بود در اين است كه به تاريخ ايران، ملت ايران و مبارزات ملت ايران در مقابل قدرت‌هاي خارجي كه متأثر از تحولات سياسي – اجتماعي سال‌هاي 20 تا 32 است، نگاه مي‌كند. در واقع مي‌توان نام تاريخ‌نگاري ناسيوناليستي مستقل را بر آن نهاد. مانند تاريخ بيست ساله حسين مكي، تاريخ روابط سياسي ايران و انگليس محمود محمود و به جهاتي كتاب تاريخ سياستمداران دوره قاجار خان ملك. همچنين كتابي كه عباس اقبال آشتياني در مورد اميركبير مي‌نويسد يا كتاب اميركبير مكي. اينها سعي مي‌كنند چهره‌هاي ملي معاصر را به نوعي احيا كرده و متناسب با تحولاتي كه رخ مي‌دهد، نشان دهند. بعد از اين دوره چطور؟ آيا نوع ديگري از تاريخ‌نگاري شكل گرفت؟بله، در دهه 40 و اوايل دهه 50 شمسي، نشانه‌هاي اين نوع را در دوره انقلاب به نحو آشكارتري مي‌بينيم. اين تاريخ نگاري را مي‌شود ديني يا متعهد نامگذاري كرد كه البته براي نامگذاري كمي زود به نظر مي‌رسد. اين نوع از يك سو به بيان نسبت حوادث تاريخي و كانون‌هاي پنهان استعماري مي‌پردازد كه در تاريخ نگاري گذشته اين مورد اصلاً ديده نمي‌شود. حالا يا به غفلت يا به آگاهي كه بيشتر با آگاهي و هوشياري است. دوم اينكه بسياري از جريان‌هاي سياسي – فكري كه از غرب وارد كشور شده است را به گونه‌اي در تعارض با سنت‌ها و باورهاي مذهبي مي‌بيند. سوم، اين نوع تاريخ نگاري اهداف استعماري را در همه صورت‌هاي سياسي، اقتصادي و نظامي خودش مي‌بيند. يعني استعمار را يك كلي ديده كه اهدافش را در صور گوناگون در شرق و جهان اسلام و از جمله ايران پيگيري مي‌كند. اين جريان مشخصاً با كتاب غربزدگي آل احمد شروع مي‌شد. البته با يك امايي كه آقاي فخرالدين شادمان در اواخر دهه 20 با كتاب تسخير تمدن فرنگي با حمله به غربزدگي از سنت‌هاي ملي دفاع مي‌كند اما به صورت بارز اين كار را آل احمد در دهه 40 شروع مي‌كند و بعد با كتاب «در خدمت و خيانت روشنفكران» در اواخر دهه 40 اين مورخين كارهايي در شرح حال بزرگان ايران و اسلام انجام مي‌‌دهند، همچنان كه آقاي صدر واثقي يا آقاي خسروشاهي در مورد سيد جمال چنين آثاري خلق كردند كه مقارن مي‌شود با انقلاب و بعد از انقلاب به صورت گسترده‌تر و البته مستند. اغلب مورخان جوان ما سعي مي‌كنند تاريخ را با اين نوع نگاه به رشته تحرير در بياورند. بنابراين خيلي از مسلمات تاريخ معاصر زير سؤال مي‌رود از جمله اينكه در تاريخ‌نگاري معاصر حركت حاج شيخ‌فضل‌الله يك نوع انحراف در مشروطه محسوب مي‌شد. در حالي كه در تاريخ‌نگاري انقلاب اين قضيه معكوس شده و تاريخ‌نگاران جوان و برخاسته از بطن انقلاب با مستندات و تحليل‌هايشان و پيوند بين حركت‌هاي آشكار و نهان، نتيجه‌گيري‌هاي ديگري را مي‌كنند. اين نوع جديدي از تاريخ‌نگاري است كه در بطن انقلاب با اهداف و رويكردهاي جديد شكل گرفته است. اينكه ما بخواهيم اين جريان را يك مكتب بناميم شايد فعلاً يك فرضيه باشد، به عنوان اينكه يك متدولوژي روشن باشد، شايد الان زود باشد ولي به نظر بنده مي‌رود به سمتي كه يك جريان جديد تاريخ‌نگاري ايجاد كند. آيا 30 سال براي شكل‌گيري يك مكتب كافي نيست؟ و ديگر آنكه در اين 30 سال آيا كارهاي درخوري صورت گرفته يا نه؟عرض كردم كه اين تاريخ‌نگاري ما محصول تلاش چند صد ساله استعمار بوده و بسياري از ايراني‌ها هم تابع اين نوع تاريخ‌نگاري بوده‌اند يك همچين سابقه‌اي را نبايد انتظار داشت با 20، 30 سال مقايسه كرد حالا فرض كنيم آنها در اين 30 سال هيچ كاري هم نكرده‌ باشند. به ويژه آنكه در 10 سال اول انقلاب هم كشور درگير تلاطمات سياسي و به خصوص جنگ تحميلي بوده و فرصتي براي فعاليت ويژه در اين زمينه نبوده است. اگر منظور اين است كه كاري در خور و شايسته انقلاب باشد كه براساس آن بگوييم يك مكتب تاريخ نگاري شكل گرفته است؟ نه، ما فاصله فراوان داريم و واقعيتي است كه در كلام مقام معظم رهبري هم بود اما اگر در مقايسه با قبل از انقلاب نگاه كنيم، بايد عرض كنم كاري است فوق‌العاده جهشي. اگر ما مي‌خواستيم چند كتاب تاريخ ولو اگر تاريخ منطقه‌اي باشد، يك واقعه‌اي يا يك شخصيتي باشد، من بعيد مي‌دانم پنج كتاب مي شد پيدا كرد. الان در هر حوزه ده‌ها نوع كار انجام مي‌گيرد. چه در زمينه تاريخ شفاهي، چه در زمينه اسناد و مدارك و چه در تحليل تاريخ ايران. و كلام آخر؟ منابع تاريخ مجدداً بايد بازنگري شود و اگر قرار بود براساس همان تاريخ‌نگاري پيش برويم كه همان نتايج سابق را در پي خواهد داشت و اين حركت خوشبختانه آغاز شده است. شما ببينيد الان حدود 400، 500 عنوان را مركز اسناد انقلاب اسلامي يا به صورت شفاهي يا به صورت كارهاي پژوهشي انجام داده است. 300،200 عنوان را مركز بررسي اسناد تاريخي منتشر كرده است. كارهايي كه مؤسسه مطالعات و پژوهش‌هاي سياسي انجام مي‌دهد، چندين مجله تاريخي - تخصصي در حال انتشار است. ما كجا قبل از انقلاب از اينها داشتيم. الان بيشترين توجه محافل مخالف جمهوري اسلامي بر اين است كه اين حافظه تاريخي را از اين ملت پاك كنند و تاريخ را آنگونه كه مي‌خواهند براي ملت بنويسند. پايان‌نامه‌ها، نشريات و دايرهًْ‌المعارف‌هايي كه منتشر مي‌شود مؤيد همين مطلب است. در امريكا، انگلستان و اسرائيل و ديگر كشورهاي اروپايي اين مراكز فعال هستند. در مقابل همه اينها، جمهوري اسلامي است با بيست و چند سال سابقه و با امكانات اندك مادي خودش و نسل نوپايي كه مي‌خواهد تمام چيزهايي كه استعمار برايش ساخته، نفي كرده و مجدداً چيز ديگري داشته باشد.
نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار