
امین خرمی
محسن کریمی (با بازی دانیال حکیمی) فردی مذهبی و خوشنام در محل و مورد اعتماد همگان و محل رجوع اهالی برای حل مشکلاتشان است. او متوجه سستی ایمان پسرش، سعید (با بازی شاهرخ استخری) در نماز و تکالیف شرعی شده و راه چارهای میجوید. اما یک حادثه باعث میشود محسن متوجه فاصله زیادی شود که میان نگاه او به زندگی و ارزشهایش با نگاه سعید وجود دارد و. . . این خلاصه آن چیزی بود که در 2 تا 3 قسمت ابتدایی سریال «فاصله» کار تازه حسین سهیلی زاده - که پخش آن چیزی در حدود دو هفته است که آغاز شده - به مخاطب داده شد. همین خلاصه کوتاه نشان دهنده این نکته بود که این سریال شبانه با فاصله گرفتن از موضوعات تکراری سریالهای اینچنینی نقطهای را هدف قرار داده که نه تنها موضوع روز اکثر خانوادههای ایرانی است بلکه تاکید بسیاری از روانشناسان و جامعه شناسان در طی چند سال اخیر بر تم اصلی این سریال داستانی بوده، یعنی «گسست نسلها».
همه اینها نویدبخش یک کار خوب و منسجم را میداد، با اضافه شدن شخصیتهای متفاوت مانند ساسان (با بازی نیما شاهرخ شاهی)، فرهاد (با بازی حسن جوهرچی)، عمه مرضیه (با بازی مریم کاویانی)، لیلا خانم (با بازی فاطمه گودرزی)، بیتا (با بازی بهاره افشاری)، عمو رضا ( با بازی رضا توکلی) که برخلاف اکثر کاراکترهای سریال ایرانی که دارای یک بعد هستند هرکدام جداگانه دارای قصهای هستند، قرار است در دل این اثر 50 قسمتی با پیش بردن داستان با مخاطب همراه باشند.
هزاران سؤال بی جواب
تا اینجای کار همه چیز خوب است و مخاطب شبکه سه سیما که پیش از این با سهیلی زاده به عنوان کارگردان سریالهایی چون «ترانه مادری» و «دلنوازان» آشنا شده بود باخود میاندیشد که این کارگردان با آزمون و خطاهای خود در آن دو سریال اکنون میخواهد با «فاصلهها» به تمام نیازهای اولیه و ثانویه او از دیدن یک سریال پاسخ مثبت بدهد.
اما همین که قصه کمی جلوتر میرود باز مخاطب میماند و هزار و یک سوال بی جواب و دستی که به هیچ کجا نمی رسد تا دادخواه وقتی باشد که او هر شب بعد از خستگی روزانه آن را به نیت رفع استراحت پای قاب جادوی شبکه سه میکشاند و میکشد! سریال هنوز به قسمت شانزدهم نرسیده و گویا نقد کردن به این سبیل آه از نهادها همگان برمی آورد که اجازه بدهید داستان به جلو برود بعد نقد کنید یا. . .
ولی لازم است چند نکته را تا همین جای کار بیان کرد تا پنداشته نشود که بینندگان هنوز هم ساده و خام هستند! فرهاد که رزمنده و همسنگر محسن بوده از زندان بعد از پنج سال بیرون میآید (قسمت هشتم)، برخورد سرد او را با محسن میبینیم و شدت تنفر تا حدی است که جلوی تمام میهمانان حتی خود را برای در آغوش کشیدن توسط محسن به عقب میکشاند، سر وعده نهار بیدلیل میتازد و تکه میپراند و این داستان بیمحلی و نارضایتی و خشم و دعوای فرهاد با محسن تا اینجای کار که قسمت شانزدهم از این سریال پخش شده ادامه دارد بدون آنکه مخاطب کوچکترین علتی از دلیل زندانی شدن یک رزمنده، دلیل خشم و کینه از همسنگری خود که برادر همسرش نیز است و در تمام سالهای سخت زندان تنها پشت و پناه خانواده او بوده را دریابد به حکم داستان نسنجیده مسعود بهبهانی نیا و تصویر ناهمگون سهیلی زاده محکوم است این داستان را با هزاران سوال بیجواب به سر کند و در خوشبینانهترین حالت ممکن امیدوار باشد که مانند تمام سریالهای ایرانی تنها در یک یا دو قسمت آخر تمام این داستانهای کش آمده گرهگشایی نشود و باز با خود فکر نکند که قسمت اول و آخر سریال را تماشا میکرد نیز چیزی از دست نمی داد!
باز هم سرخوردگی
نمی خواهیم بیندیشیم که فیلمنامه نویس و کارگردان یک سفره غنی و متنوع از طعامهای رنگارنگ را در اختیار دارند اما برای سیر کردن خود و البته ذائقه مخاطب تنها از چند غذای محدود استفاده میکنند و بد ماجرا نیز آنجا باشد که تمام آن سفره رنگین را به مخاطب نشان بدهند و بعد اجازه سر تنها چند غذای ساده و مختصر را به او بدهد. مثال فرهاد را که ذکرش رفت یادتان هست؟ حالا به نمونهای دیگر توجه کنیم! لیلا خانم، صاحب یک مرکز تهیه غذاست که سعید برای کار به آنجا میرود، با شنیدن نام فامیل سعید و پرسیدن نام پدرش و دریافتن اینکه نام پدر او محسن کریمی است به یاد رابطهای میافتد که با فردی به همین نام در گذشتههای دور داشته (به نظر شما آیا نام و نام خانوادگی محسن کریمی از آن دست نامهای آشنا که به وفور در اسامی ایرانیها یافت میشود نیست؟) ناگهان برای استخدام شناسنامه پدر سعید را میخواهد و سعید با تمام زرنگیهایش ناگهان به تمام معنا به یک آدم ساده و کودن تبدیل میشود! بالاخره لیلا خانم متوجه میشود که دست تقدیر او را بار دیگر در برابر محسن کریمی قرار میدهد! باز هم هفت قسمت از آن مدت میگذرد و سه بار این دو به بهانههای مختلف تصمیم میگیرند که یکدیگر را ببینند اما هر بار با یک جمله تکراری که «نه! الان وقتاش نیست!» این دیدار به هم میخورد! این به جز کش دادن به یک قضیه که مخاطب برای مواجهه با آن لحظه شماری میکند چه نام دیگری دارد؟ آیا تعلیق است؟ یا ضعف نویسنده که با خود میاندیشد که اگر تمام این اطلاعات را به سرعت خرج کند در ادامه سریال 50 قسمتی به اصطلاح ساده کفگیرش به ته دیگ میخورد! و باز هم مخاطب است که باید ضربه این ناتوانی نویسنده در بسط و گسترش داستان را بخورد و نتیجه آن دلزدگی و سرخوردگی مخاطب و متمایل کردن نظرش به سوی منفی از تمام آن پنداشتهای مثبت اولیه میشود. چیزی جز این است؟
یک دست و یک پا، یک تن نمی شود
و بحث آخر اینکه در تمام جهان سریالهای چند محوری با داستان پردازیهای فردی و تو در تو توسط دو یا چند کارگردان هدایت میشوند تا داستان در بسط و گسترش خود در طول روایت مدام از تعلیق و گرهگشایی و باز هم گره افکنیم ملو باشد تا مخاطب را به تمام معنا میخکوب تلویزیون کند! چرا که بازار رقابت در رسانههای غربی فوقالعاده حساس و فشرده است. اما در ایران حتی فرضیه مطرح کردن هدایت دو کارگردان برای هدایت یک اثر به مذاق هر کارگردانی به مثابه تنگ شدن دامنه فعالیت او و به هم خوردن نظم کار تلقی میشود و هیچ کارگردانی حاضر به همکاری متقابل نیست! اما وقتی ما طرحی پیچیده در داستان نویسی برای یک سریال مانند «فاصلهها» را از مدلهای غربی وام میگیریم تا اثری متفاوت برای خوراک فرهنگی او تولید کنیم، برای پیاده کردن آن باید تمام ویژگیهای ساخت یک اثر متفاوت را نیز وام بگیریم نه اینکه از یک اندام تنها یک دست و یک پا را وام بگیریم و سعی کنیم یک تن واحد را به مخاطب نشان دهیم. هنوز هم باید این حقیقت تلخ را اذعان کنیم که نویسندگان و کارگردانان و حتی برنامهسازان تلویزیون به درک و دانش مخاطب اعتقادی ندارند یا اگر دارند آن را در سطح پایینی میبینند یا خود را در سطح بالاتری!