کد خبر: 401188
تاریخ انتشار: ۲۹ تير ۱۳۸۹ - ۱۳:۵۳
نگاهی به ابعاد متفاوت آخرین ساخته مارتین اسکورسیزی
احسان امی
شاتر آیلند نام آخرین ساخته مارتین اسکورسیزی است که در فوریه 2010 به اکران عمومی سینماهای امریکا درآمد. فوریه همان فصلی که از آن به عنوان برهوت اکران یاد می‌‌شود. با این وجود فروش آن در هفته اول اکران خود به رقمی حدود 125 میلیون دلار رسید و این در شرایطی است که فیلم با بودجه 80 میلیون دلاری تولید شده است. فیلم اقتباسی است از رمانی با همین نام به قلم دنیس لیهان که پیش از این یکی از آثار او با نام میستیک ریور (رودخانه مرموز) به دست کلینت ایستوود به فیلم درآمد.
تدی دانیلز (لئوناردو دی کاپریو) مارشال ایالتی است که به همراه همکار خود چاک ایول (مارک رافالو) برای انجام ماموریتی به جزیره شاتر می‌‌آید. مقصد آنها قلعه‌ای است که در ظاهر برای نگهداری بیماران روانی به فعالیت می‌‌پردازد اما در حقیقت اینان جانیانی هستند که هر یک در زندگی خود دست به قتل زده‌اند و در اغلب موارد قربانیان، اعضای خانواده‌هایشان بوده‌اند. هدف دانیلز اما زنی است به نام ریچل (امیلی مورتیمر)، زن خطرناکی که در این زندان بستری بوده است! و اخیراً با وجود محافظت‌های شدیدی که از قلعه صورت می‌‌گیرد توانسته از آنجا فرار کند و اکنون دانیلز و همکارش قرار است با پرس و جو از دکتر کاولی (بن کینگزلی) و دیگر کارکنان زندان، از راز چگونگی فرار او پرده بردارند. اما داستان به حل این معما محدود نمی‌شود و رفته رفته از جزیره و آدم‌هایش به سوی دانیلز باز می‌‌گردد. او که در زمان جنگ دوم جهانی در ارتش خدمت می‌‌کرده کشتار یهودیان را در اردوگاه اسرای داکائو به چشم دیده و همچنان گرفتار توهم است. از طرف دیگر مرگ مرموز همسرش مانند تابلویی زنده دائما پیش چشمش قرار دارد. او که ادعا می‌‌کند همسرش در آتش سوزی کشته شده از این حقیقت آگاه است که عامل قتل وی در این زندان نگهداری می‌‌شود. در فیلم آخر اسکورسیزی اشاره‌ها و پیام‌های مشابه با دیگر فیلم‌های‌هالیوودی وجود دارد که در ادامه به برخی اشاره می‌‌شود.
توهم یا جنایت
فیلم با ارجاعاتی که به خاطرات کاراکتر اصلی دارد خبر از این می‌‌دهد که هر آن باید انتظار وقوع حادثه ای را داشت که تمام ذهنیت بیننده را نسبت به کلیت ماجرا تغییر دهد. اتفاقی که در ادامه رخ می‌‌دهد.
11 سال پیش دیوید فینچر فایت کلاب (1999) را با براد پیت می‌‌سازد همان زوجی که پیش از اسکورسیزی و دی کاپریو ساخت شاتر آیلند به آنها پیشنهاد شده بود. شخصیت اصلی (ادوارد نورتن) و بی نام این فیلم دچار توهم است و به بعدی از ابعاد شخصیت خود در قالب فردی خشن در عالم واقع عینیت می‌‌بخشد، تایلر دردن (براد پیت) ایده تاسیس باشگاه خشنی به نام باشگاه مبارزه را ارائه می‌‌دهد و زندگی او را از یک سرطانی در انتظار مرگ به یک انسان پر انرژی، اما خشونت‌طلب تغییر می‌‌دهد. همان خشونتی که در شاتر آیلند سرپرست نگهبانان به نحوی برای وی تشریح می‌‌کند که انگار ذات دنیا و آفرینش خداوند متعال عین خشونت است. تجلی آن در شاخه درختی است که در حیاط خانه وی مانند دستی به جلو دراز شده، همان خشونتی که باعث می‌‌شود همسر دانیلز یا همان ادوارد سه فرزند خود را بکشد و با منتهای خونسردی به شوهرش لبخند بزند و به او ابراز محبت کند. همان خشونتی که باعث می‌‌شود ادوارد همسر خود را – باوجود اینکه دوستش دارد – بکشد. این خشونت شاید نهفته در آن بارانی است که از جانب خدا به زمین می‌‌آید و در جایی طوفانی به وجود می‌‌آورد که می‌‌خواهد همه چیز را در خود ببلعد و در جایی دیگر برکه ای را می‌‌سازد که همسر ادوارد کودکان را در آن غرق می‌‌کند. در اینجاست که به یاد صحنه آغازین فیلم می‌‌افتیم و پی می‌‌بریم که بدی حال دانیلز و استفراغ پیاپی او نه از سر دریازدگی که از نفرتی است که دانیلز از آب دارد و دائماً به خود نهیب می‌‌زند که «خودتو جمع و جور کن تدی، این فقط آبه!»
خشونت و جنون
همچنین است شباهت انکارناپذیر شاتر آیلند با فیلم عنکبوت (2002) دیوید کراننبرگ همان اثری که در آن خشونت افسار گسیخته عاملی می‌‌شود برای به جنون افتادن کاراکتر اصلی فیلم. شخصیت فیلم آنجا نیز مانند دانیلز در انتها پی می‌‌برد که خودش قربانی خشونت محیط بوده و تحت تاثیر آن دست به قتل مادر خود زده است. مادری که باز هم بر اثر همان خوی خشن محیط شخصیت حقیقی خود را از دست می‌‌دهد و فرزندش به آن شخصیت تازه در ذهن خود هویتی می‌‌بخشد که مستقل از هویت مادرش و شبیه همان بدکاره‌های خیابان است. در شاتر آیلند هم دانیلز سه شخصیتی را خلق می‌‌کند که یکی نمود همسر او، یکی نمود خود او به عنوان قاتل همسرش و دیگری نمود روانپزشک او که همان همکار اوست و شاید تنها نقطه روشن زندگی دانیلز و شخص قابل اعتمادی است که می‌‌تواند عامل ارتباط او با محیط اطراف باشد. زمانی که فردریش دورنمات رمان قول را نوشت، ایده کشتن به دست مجانین را به شکل باور نکردنی و به گونه‌ای ترحم برانگیز توصیف کرد. در آنجا فرد کم توان ذهنی که با مادر خود زندگی می‌‌کند صداهایی را در سر خود می‌‌شنود که او را وادار به قتل دختران خردسال می‌‌کند. اما سوالی که این داستان در ذهن مخاطب ایجاد می‌‌کند این است که آیا این فرد حقیقتا یک مجرم است یا جبر محیط او را به این روز‌انداخته؟ آیا او این جنایات را از سر اراده و اختیار انجام داده و باید به مجازات عملش برسد و یا ادعایی که می‌‌کند صحیح است و تمام افعالش از اراده اش خارج بوده و به جای مجازات باید درمان شود؟! این ادعا امروز در برخی از ایالات امریکا به قانون تبدیل شده و بر این اساس در آن مناطق خاص قانونی تحت عنوان قانون مجازات یافت نمی‌شود. در انتهای فیلم هفت (1995) سوالی برای مخاطب مطرح می‌‌شود که آیا میلز(براد پیت) حق دارد قاتل همسر خود را بکشد یا باید به گناه خشونتی که به خرج داده به دار مجازات آویخته شود. همان مجازاتی که دانیلز در انتهای فیلم شاتر آیلند انتظارش را می‌‌کشد.
یک نتیجه غیر اخلاقی
توجه به این نکته که پیش از انتخاب اسکورسیزی و دی کاپریو، زوج فینچر و براد پیت برای این اثر در نظر گرفته شده بودند، خبر از اهمیت انجام این پروژه برای سران پارامونت می‌‌دهد و شاید یکی از دلایلش پرداختن به اردوگاه مرگی باشد که در آنجا دانیلز و همرزمانش شاهد جنایت نازی‌ها هستند و شیطان صفتی و خوی حیوانی نازی‌ها باعث می‌‌شود تا خشونت از درون آنها فوران کند و رحم و فتوت را از آنها بگیرد و سربازان نازی را در شرایطی که اسلحه ای برای دفاع ندارند تنها در چند ثانیه به نابودی بکشند. ته نشین همین حس خشونت در وجود دانیلز است که باعث می‌‌شود تا همسرش را بدون مشخص شدن جرمش به قتل برساند. این بخش از فیلم از دو جنبه قابل بررسی ست که یکی همان مظلوم نمایی قوم یهود است که هرچه می‌‌گذرد لزوم پرداختن به این موضوع و یادآوری آن از جانب سیاستگذاران‌هالیوود بیشتر احساس می‌‌شود و نکته بعد هم ایجاد ترسی است در دل مخاطب که این است بلایی که بر سر روادارنده این ظلم و حامیان احتمالیشان می‌‌آید. شاید نمونه شاخص این مورد فیلم اخیر کوئنتین تارانتینو «حرامزاده‌های بی آبرو» باشد که در فضایی نسبتا کمیک این واهمه را به خوبی به بیننده انتقال می‌‌دهد.
حاشیه
در سینمای‌هالیوود می‌‌توان نمونه‌های دیگری در مشابهت با فضا سازی فیلم شاتر آیلند جست‌و جو کرد که مراجعه به آنها می‌‌تواند جالب باشد:
*نقشه پرواز (2005) ساخته رابت شوانک؛ زنی که سوار هواپیما شده ادعا می‌‌کند فرزندی داشته و اکنون گم شده است. کسی حرف او را باور نمی‌کند و زیرکانه اینگونه تلقین می‌‌شود که خبری از کودک نیست.
*فراموش شدگان (2004) ساخته جوزف رابن؛ زنی ادعا می‌‌کند که فرزندی داشته اما هیچ کس او را به خاطر نمی آورد، حتی پدر او اما مهر مادر به فرزندش هیچ‌گاه فراموش نمی شود حتی اگر پای فضائیان در میان باشد.
*دیگران (2001) ساخته آلخاندرو آمنابار؛ زنی از فرزندان خود در برابر خطرات محیط محافظت می‌‌کند اما در نهایت معلوم می‌‌شود که فرزندانش به دست خود او کشته شده‌اند.
نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار