
علیرضا محمدی
شبهای هور پر از حرف بودند. پچپچ باد با نیزارها، آوای نهرهای هرزهای که هر وقت دلشان میخواست مسیر عوض میکردند و گفتوگوی آدمهای ناپیدا، جایی گم در میان مه صبحگاهی، آدمهایی که هیچ گاه نفهمیدم بودند، یا خیال میکردم هستند؟ یا که نه: قول ابورافع راست بود، پیرمرد عشایر عرب که گاهی بازو و پارویش یکی میشدند و میترسیدم وقتی سیگار میگیراند، دست چوبیاش آتش بگیرد! ابورافع میگفت با همان چشمان زاغش، کم سو اما پیگیر، روح چند سرباز انگلیسی را دیده که انگار یک جایی حول و حوش سال 1320، موقع حمله متفقین به ایران، توی هور گم شدهاند و از همان زمان دود سیگار برگهای ناتمامشان را حواله نیزارها میکنند و نقشه میکشند که چطور به هنگشان ملحق شوند.
حتم داشتم راست نمیگفت. اما ازآن خالیبندیهایی بود که فکرش سر پست لرزه به جانم میانداخت. اگر از توی نیزار چند انگلیسی بیرون میآمدند و از من سراغ هنگشان را میگرفتند، به چه زبانی حالیشان میکردم که انگلیسی بلد نیستم و هیچ وقت هیچ هنگ بیگانهای را ندیدهام، جز گشتیهای خوابآلود عراقی که هر از گاهی با چشمان نیمهباز میآمدند و بیهیچ تحرک خاصی قایقشان را بر میداشتند و میرفتند.
هرچند تا من در هور بودم، هیچ انگلیسی راه گم کردهای به پستم نخورد، اما شبهای پاسداری و ماجرای اجنبیهای سیگار به دست و گشتیهای نیمههوشیار عراقی، محکم خوردند به خاطره جوان دشداشه بوش و هور برایم خلاصه شد به چهره سبزه و چشمهای همیشه خسته او.
جوان عرب بود، این را نه از دشداشه که از لهجهاش فهمیدم. میگفت (ابورافع میگفت) از عربهای عشایر دور و بر اهواز است. شهرکی، دهی، یا محلهای به نام حصیرآباد. جایی که حتم داشتم خیلی خوب نبوده که با حصیر درستش کردهاند. همین را هم از ابورافع پرسیدم، خندید و گفت:
ـ حتماً خوب بوده که همچین جوانهایی بار آورده.
این یکی را درست گفت، جوان هر چه نداشت پر از خوبی بود. نماز اول وقت و سکوتهای به موقع و کلمای که در لفافهای از ادب میپیچید و تحویل آدم میداد، همه و همه خوب بودند جز غیبزدنهای بیموقعش. نمیفهمیدم کی میرود و کی بر میگردد.
همین رفتارهایش مشکوکم کرده بود. از کجا معلوم عرب حصیرآباد بود یا بصره؟ درست که یک روز کله سحر همراه ابورافع پیدایش شد و با لبخند، خامم کرد، اما اگر ابورافع هم گول خندههایش را خورده بود، آن وقت چه؟
سنگر دیدهبانی من جای پرتی قرار داشت. هر از گاهی یک گشتی راه گم کرده و هفتهای دو سه گلوله بیهدف خمپاره میهمان سنگر میشدند و بعضی وقتها فکر میکردم به آنجا تبعید شدهام. حق هم همین بود. یک رزمنده آموزشی که نتواند بعد از خرج کردن چهار خشاب 30 تایی، حتی یک گلوله را به هدف بزند، جایی بهتر از این سنگر نصیبش نمیشد و همصحبتی ابورافع خالیبند. اما جوان آنجا چه میکرد؟ او که کارکشته جنگ بود و بعضی وقتها حتی اصابت خمپاره شصتهارا پیشبینی میکرد. گذشته از این، به یک هفته نکشیده جدول آمد و شد گشتیهای عراقی را هم تنظیم کرد و داد دستم. نکند از خودشا نگرفته و با هم هماهنگ بودند. یا سادگی من و ابورافع و پرتی سنگر را برای نفوذ انخاب کرده بود و قصد داشت اطلاعات کسب کند؟
دو هفته بعد از آمدنش، موضوع را به فرمانده گردان گفتم. حرفی نزد و از من خواست با او همکاری کنم. حسابی حرصم گرفت. آخر این فرمانده که توی سنگر دیدهبانی نبود تا رفتارهای مرموز جوان را ببیند و مثل من مشکوک شود. باید خودم اقدام میکردم و بهترین کار عدم همکاری بود.
اول از همه از احوالپرسیها شروع کردم. معنی نداشت به یک منافق سلام بدهم و اگر واجب نبود، جوابش را هم لابهلای اخمهایم گم می کردم و حسرت آن را به دلش میگذاشتم. هر چند از رو نمیرفت و هر روز خوشروتر از روز قبل، دستم را میان دستان مردانهاش میفشرد و جمله همیشگی را روانه گوش هایم میکرد.
ـ خسته نباشی رزمنده اجرت با امام حسین(ع)
حیف نام آقا نبود که از زبان او خارج شود؛ یا ذکر «یاالله»هایی که بعضی از شبها از چادرش میشنیدم و گاهی تا چند ساعت ادامه میداد.
همین ذکرهایش بود که خامم میکرد. نرم میشدم و چند بار تصمیم گرفتم نصیحتش کنم بلکه به آغوش اسلام و انقلاب برگردد. بالاخره هم یک روز جلویش را گرفتم و گفتم که فهمیدهام منافق است. میدانم همه را خام ظاهر موجهش کرده و اگر دست از جاسوسی برندارد، موضوع را با فرمانده تیپ در میان میگذارم.
با چشمانی که انگار روی زمین دنبال چیزی میگشتند، ساکت ماند و به رجزخوانیهایم گوش داد. سر آخر نگاهش را از روی خاک کند و پاشید روی صورتم. زبانم قفل شد، منتظرم بودم حرفی بزند تا با فریاد ابورافع را صدا بزنم. اما چیزی نگفت و با یک لبخند از کنارم عبور کرد. رفت تا چند روز بدون هیچ خبری، مرا با هور و صداهای مرموز و داستانهای ابورافع تنها بگذارد.
عجیب بود که چند روز بعد دلم برای جوان تنگ شده بود حتی یک شب از اینکه صدای ذکرش را نمیشنیدم، خوابم نبرد. به گمانم سحر داشت پشت نقاب چهرهاش، یا که نه مهربانی و صمیمیتش مینشست ته دل آدم و مرغ دل را جلد نگاهش میکرد.
یادم میآید یک شب، در همان بحبوحه تحریم جوان، سرما خورده بودم و کسی چند بار تا صبح بالای سرم آمد و پتو رویم کشید. آن قدر خسته بودم که رغبت نکردم چشم باز کنم و صورتش را ببینم. روز بعد به گمان اینکه ابورافع بوده، کلی تحویلش گرفتم. او هم به روی خودش نیاورد و چند روز بعد اعتراف کرد جوان را دیده که چند بار توی سنگرم آمده و برگشته است.
اما چرا جوان این کارها را میکرد؟ از بچگی وقتی با کسی سر لج میافتادم همه را از دست خودم عاجز کردم و حالا این عرب غریبه دشداشهپوشی که یک روز بی سر و صدا آمد و خاطراتم را ربود، طوری شرمندهام کرده که تنها یک هفته بعد از رفتنش بیهیچ دلیل قانعکنندهای مطمئن شده بودم منافق نبوده و اشتباه کردهام.
چشمانتظاری برگشتن جوان و تلافی رفتارهایم تا پایان جنگ ادامه یافت و دیگر هرگز او را ندیدم. رد گذشت سالها از روی چهرهام، عبور کرد و حالا که شبیه آن روزهای ابورافع شدهام، هر از گاهی کنار هور میآیم تا بلکه بار دیگر جوان عرب را ببینم. همان وقتها خود ابورافع به من گفت که جوان یکی از فرماندهان سپاهی بوده و قصد داشته موقعیت هور را برای ادامه جنگ شناسایی کند. یک جورهایی شک داشتم راست گفته باشد. اگر حرفش درست بود، پس چرا هیچ روزنامهای حتی یک جمله از مفقود شدن فرمانده سپاه ششم امام صادق (ع) چیزی ننوشت. هر چند برای من فرقی نمیکند او چه سمتی داشته، مهم این است که بدانم چرا رفت و چرا دیگر خبری از او نشد. جدیداً اخبار چیزهایی از برگشت جسد یکی از فرماندهان جنگ از مجنون گفت. انگار به خاطر مسائل امنیتی و احتمال اینکه اسیر شده باشد حرفی از او به میان نیاورده بودند تا اینکه جسدش را نشان داد و همه فهمیدند بچه حصیرآباد اهواز به خانه برگشته است. حصیرش که فرمانده با جوان عرب یکی است. اما من همیشه جوان را با دشداشه دیدم و این فرمانده با لباس فرم خیلی شبیه جوان عرب نیست.
هر چه هست خدا پدر حصیرآبادیها را بیامرزد که چنین بچههایی بار آوردهاند. خیرشان هنوز هم به پیرمردی مثل من میرسد. حالا که چند سال از پایان جنگ میگذرد، میتوانم بیایم کنار هور و به حرفهای آدمهای ناپیدا گوش بدهم. احتیاجی هم نیست انگلیسی بلد باشم که این بار نجواها آشنایند و جملاتی آشنا به گوش میرسد. انگار جوان عرب است که شمرده و آرام میگوید:
خسته نباشی رزمنده، اجرت با امام حسین(ع)