سيد باقر نبوياول: نشسته بوديم توي صفي تا اسممان را صدا بزنند که برويم داخل مسجد. هميشه گويا اعتکافهاي مسجد دانشگاه تهران چنين است. از بس که جا کم ميآيد بايد ثبت نام کني از يک ماه پيش. همان موقع مردي شبيه گزارشگرهاي تلويزيون نشست کنارم با ميکروفني در دست. شروع کرد به پرسيدن مثل آدمهايي که مشتاقند از عوالم ديگري سر در بياورند. ميپرسيد چرا آمدي و اثرش چيست و اين حرفها؟ آدم مگر ميشود سه روز اينجا باشد، روزه بگيرد و با اين آدمها دمخور باشد و دست آخر هيچ؟! اينها را نگفتمش! کلمه آخر چگونه ميفهمند اين چيزها را!وسط: هي انگار آدم نتواند بفهمد چه چيزي را دارد از دست ميدهد. لحظههاي ناب دارند ميروند! بغل دستيام مشغول دعا و نماز است. باهاش حرفي نميزدم. دوستتر داشتم اين جوري. آدم براي حرف زدن نيامده است براي حرف گوش دادن آمده است. شب آخر اما شد و حرف زديم. دانشجو بود دو تا رشته با هم ميخواند. هوا فضا و ادبيات فارسي. ازدواج هم کرده بود و بچه هم داشت. نپرسيدم زن و بچه را چطور ول کردي، آمدي نشستي اينجا! نپرسيدم اين دو تا رشته چه ربطي دارد به هم؟ فقط نگاهش کردم وقتي ميگفت: ملاصدرا ميگويد: از زندگي چه ميخواهيد که در خدايي خدا يافت نميشود. به چشمانش که پاکي مسحور کنندهاي داشت، حرفي نزدم. چه حيف شد که حرفها هم اين چيزها را نميفهمند. آخر: نفهميدم چه شد؟ يکدفعه تمام شد. هنوز هم مبهوتم. باورم نمي شود. اذان را که گفت- اذان آخر را- از نالهها و گريهها و فريادها خوب ميشد حس کرد؛ همه اين آدمها حال هم را ميفهمند. بهشت به سر آمده بود دوباره از فردا نه آرامشي، نه تنهايي نه خلوتي! تمام شد. جز اين درباره اين سه روز چه ميتوان گفت؟ آدم اهل نسيان است، اهل خوشيهاي زود گذر است. اين اما ديگري بود. آنقدري شد که تا اين همه وقت بماند زير روحمان همه آن حس و حال. حتي اين واژهها هم تنها ماندهاند و بي نصيب از شرح حال فراق آنهايي که لحظهاي از آن ديدار را درک کردهاند. همهاش مثل يک ديدار بود. پس از گذشتن سه سال از آن ديدار نمي توانم از کنار سردر دانشگاه تهران عبور کنم و اين شعر به ذهنم نيايد؛ تو را نا ديدن ما غم نباشد- که در خيلت به از ما کم نباشد.