کد خبر: 393254
تاریخ انتشار: ۲۱ خرداد ۱۳۸۹ - ۲۲:۰۲
شهید آیت‌الله سعیدی از حرکت تا شهادت در گفت‌و‌گوی «جوان»‌با حجت الاسلام والمسلمین سید مرتضی صالحی خوانساری
بی‌تردید شهید جاوید نام، آیت‌الله سیدمحمدرضا سعیدی خراسانی «اعلی‌الله مقامه» از ارکان مبارزات منتهی به انقلاب در تهران بود. او بود که نهال عشق به امام راحل را در دل بسیاری از جوانان این مرز و بوم کاشت و شجاعت آنان را در مواجهه با طاغوت بارور کرد. در سالروز شهادت مظلومانه او با یار دیرینش حجت‌الاسلام والمسلمین سیدمرتضی صالحی خوانساری به گفت‌وگو نشستیم که ماحصل آن در پی می‌آید.نحوه آشنایی شما با شهید آیت‌الله سعیدی چگونه بود؟بنده بخش اعظم دوران طلبگی را در تهران گذراندم. پدر و مادر و برادران من در محله‌ای که بیشتر خوانساری‌ها در آن ساکن بودند، منزل گزیدند. من هم بعد از مدت زیادی که در خوانسار و قم بودم، به تهران آمدم. در سال 42، نهضت حضرت امام(ره) علیه رژیم ستمشاهی آغاز شد. من در آن دوران 22 سال داشتم و در ایام عاشورا در تهران، در مساجد متعلق به خوانساری‌ها، منبر می‌رفتم.من یک طلبه جوان بودم و تازه منبر رفتن و سخنرانی را آغاز کرده بودم. امام (ره) در مسجد اعظم فرموده بودند که طلاب، از شب هشتم محرم، بر منابرحرف‌های لازم را که همانا اعتراض علیه سیاست‌های شاه و نیز آمریکا و اسراییل بود، بزنند. ما هم از شب هشتم محرم همین کار را می‌کردیم. 12 محرم سال 42 با 15 خرداد مصادف شد. من صبح‌ها در یک هیأت مذهبی منبر می‌رفتم و از عده‌ای از دوستان شنیدم که شب قبل، امام را در قم دستگیر کرده‌اند. پس از جست‌وجو و تحقیق متوجه شدیم که همان شب، مرحوم آقای فلسفی را هم در مسجد آذربایجانی‌ها در حوالی بازار دستگیر کرده‌اند و ساواک و شهربانی در پی آن هستند که مبلغین، روحانیون و علمایی را که در ایام محرم به نقاط مختلف رفته بودند، دستگیر کنند. عده‌ای از همشهری‌ها را به راه‌انداختم و در خیابان‌ها شعار:«یا مرگ یا خمینی» را سر دادیم و به کسبه هم ‌گفتیم که مغازه‌هایشان را به نشانه دستگیری امام تعطیل کنند. در این قضیه دستگیر شدیم و تا شب در کلانتری خیابان غیاثی(سعیدی کنونی) بودیم و جسارت و اهانت و ضرب و شتم فراوانی را تحمل کردیم. بعد از نیمه‌شب ما را به محلی در شهربانی بردند که برق نداشت و بسیار تاریک بود. اوضاع شهر به‌کلی مختل شده بود و مردم و دولتی‌ها به جان هم افتاده بودند. در زندان شهربانی، عده‌ای از علما از جمله مرحوم فلسفی، شهید مطهری، آیت‌الله العظمی مکارم، شهید‌هاشمی‌نژاد، آیت‌الله عزالدین زنجانی، مرحوم آقای خلخالی، مرحوم آشیخ عباسعلی اسلامی، بنیانگذار مدارس اسلامی و بسیاری دیگر را دیدم. بعضی از زندانی‌ها را هم به زندان کمیته مشترک برده بودند. حدود 60 نفر روحانی در آن زندان موقت جمع شدیم. در آنجا نماز جماعت، دعای توسل و جلسات تمرین سخنرانی در محضر بزرگانی چون مرحوم فلسفی و مرحوم شهید مطهری و آیت الله مکارم و دیگران برگزار می‌شد و من دائماً داوطلب می‌شدم. 40 شبانه‌روز در زندان بودیم. مرحوم آیت‌الله‌العظمی خوانساری و مرحوم آیت‌الله آملی به دیدنمان آمدند. بعدها از طرف بعضی از علما و مراجع وساطت شد که از شاه بخواهند روحانیونی که دستگیر شده بودند، آزاد شوند و به‌تدریج آزاد می‌شدند. بنده و یکی از منبری‌های تهران و برادر بزرگ شهید واحدی هم در یک روز آزاد شدیم. شنیدیم که امام را از عشرت‌آباد به خانه‌ای در قیطریه برده‌اند و ایشان در حصر هستند به دیدنشان می‌رفتیم. بعد امام به قم آمدند و ما در سخنرانی‌های بیت امام و مسجد اعظم شرکت داشتیم. در سال 43 امام به ترکیه تبعید شدند. از آن زمان همواره برای درس و منبر بین قم و تهران تردد داشتیم تا زمانی که عده‌ای از تهرانی‌های محله دولاب تهران به کمک همشهری‌های ما در خیابان غیاثی، مسجدی به نام موسی‌بن‌جعفر (ع) ساختند و مرحوم آقای فلسفی را به مسجد نیمه تمام موسی‌بن‌جعفر (ع) بردیم و گفتیم که برای اینجا امام جماعت می‌خواهیم. به‌تدریج ارتباطات مردم با قم و با دفتر امام که مرحوم آیت‌الله پسندیده، برادر بزرگ امام آن را اداره می‌کردند، برقرار شد و نهایتاً از قم سیدی اعزام شد تا امام جماعت مسجد موسی‌بن‌جعفر (ع) باشد. اسم آن سید روحانی بزرگوار، آیت‌الله سید محمدرضا سعیدی بود. من در همسایگی این مسجد منزل داشتم. حدود سال‌های 44، 45 بود. شهید سعیدی هم در همان محل و نزدیک مسجد زندگی می‌کردند. چرا شما امام جماعت مسجد موسی‌بن‌جعفر (ع) نشدید؟ من واعظ بودم و در شهرستان‌های مختلف به منبر می‌رفتم و نمی‌توانستم در جای خاصی مستقر شوم.از ارتباط خود با شهید خاطراتی را نقل کنید. مرحوم شهید سعیدی، روحانیون منطقه از جمله بنده و عموزاده‌ام، شهید حاج سید مجتبی صالحی خوانساری را فرا خواندند. ایشان نزد مرحوم شهید سعیدی درس می‌خواند. سن من از همه روحانیون منطقه بیشتر بود و منبری هم بودم بنابراین شهید سعیدی با من بسیار محشور بودند. ماشین هم داشتم و مرحوم سعیدی با من به قم و به منزل مرحوم آیت‌الله مشکینی و آیت‌الله منتظری و جاهای دیگر می‌آمد. شهید مردی فاضل و مجتهد و از شاگردان امام بود و امتیازات و خصوصیات منحصر به فردی داشت، از جمله اینکه به‌قدری صاف و خالص بود که بارها می‌فرمود هر کسی که می‌تواند بهتر مسجد را اداره کند، بیاید و ما با کمال میل، پشت سرش نماز می‌خوانیم. به امام جماعت‌های مساجد دیگر هم می‌گفت امامت را دوره‌ای کنند، به این صورت که هر شب یکی از آنها در مسجدی نماز بخواند و شب بعد یک نفر دیگر تا همه مستمعین از سخنان همه استفاده کنند و همه مردم بدانند که روحانیون یک هدف دارند و با هم هستند و هر کسی برای خودش کار نمی‌کند. ایشان حتی در کوچک‌ترین هیأت مذهبی محل هم شرکت و برایشان صحبت می کرد. یکی از ویژگی‌های برجسته ایشان جذب جوانان از طیف‌ها و طبقات و شهرهای مختلف بود و مسجد ایشان چه از لحاظ کمیت و چه از نظر کیفیت، آبادترین مساجد و مملو از جوانان بود. این سید بزرگوار، با عبا و عمامه ترک موتور گازی یک جوان می‌نشست و به دهات اطراف تهران می‌رفت، مردم را جمع می‌کرد و از رساله امام برایشان مسأله می‌گفت. فقط اهالی محله غیاثی و جهان پناه و دولاب می‌دانستند که ایشان در واقع نمایند امام (ره) است و کسی از این مسأله خبر نداشت. فعالیت‌های ایشان به‌تدریج گسترده شد و به اغلب نواحی تهران رسید، مخصوصاً شب‌های شنبه‌ که علیه دستگاه و رژیم صهیونیستی صحبت می کرد و سخنرانی‌هایش دنباله مشی امام(ره) بود، از اکثر نقاط شهر تهران به مسجد موسی‌بن‌جعفر (ع) می‌آمدند و آنجا مملو از جمعیت بود. آیا محبوبیت ایشان به دلیل انتساب به امام بود یا به خاطر خصائل خودشان هم محبوب بودند؟ مردم می‌دانستند که ایشان از طرف بیت امام معرفی شده بنابراین منسوب بودن ایشان به امامی که تبعید شده و زیر فشار دو دولت خائن آن روز یعنی ایران و عراق بود، ایشان را محبوب قلوب می‌کرد. از سوی دیگر خود ایشان هم یک روحانی اهل قلم، مطلع، متعصب در دین، متدین، عاشق اهل بیت‌(ع) و خوش بیان بود.من که خود در میان علما و مبارزین و زندانی رفته‌ها بزرگ شده‌ام، خلوص و صفایی ‌نظیر ایشان ندیده‌ام. با همه یگانه بود. ما از نظر سنی و علم و ملایی، شاگرد او حساب می‌شدیم، اما با ما می‌جوشید. در مهمانی‌ها و جلسات، شوخی، مزاح و بگو و بخند داشت و اگر کسی وارد محفل می‌شد، نمی‌توانست تشخیص بدهد که سعیدی کیست و صالحی کدام است. واقعاً رفتار پیغمبرگونه‌ای داشت. زندگی‌اش آرمانی بود. موجود فوق‌العاده‌ای بود. ارتباطات مردمی شهید چگونه بود؟ عاشق مردم بود. گاه می‌شد که بچه کوچکی جلوی خانه‌شان نشسته بود. مرحوم سعیدی می‌رفت او را بغل می‌کرد و می‌بوسید. فرقی هم نمی‌کرد خاکی باشد، تمیز باشد، کثیف باشد. ویژگی‌هایی منحصر به فردی داشت. ظاهراً ایشان به تربیت دینی بانوان و جذب آنها به امر مبارزه هم اهتمام زیادی داشته‌اند. بله، در منزلش جلسه‌ای را برای خانم‌ها تشکیل داده بود که امثال خانم دباغ در آنجا آموزش می‌دیدند. اینها را طوری بار آورده بود که اعلامیه‌ها و نوارها و فرمایشات امام (ره) را در میان زنان پخش می‌کردند. یادم می‌آید یک بار با هم به زرگنده قلهک تهران به دیدن شهید آیت‌الله بهشتی رفتیم که تازه از آلمان آمده بود. اینها با هم رفیق بودند. وقتی رسیدیم دیدیم آیت‌الله آسید احمد خوانساری هم به دیدن آقای بهشتی آمده است، چون شهید بهشتی بعد از مرحوم آیت‌الله بروجردی از طرف آیت‌الله خوانساری تقویت می‌شد و در آنجا کار می‌کرد. تا نزدیکی‌های ظهر آنجا بودیم و بعد به جاده شمیران، شریعتی فعلی، رفتیم. گفتم:«حاج آقای سعیدی! امروز بیایید برویم تجریش، آب و هوایی عوض کنیم و ناهار را هم من تقدیم می‌کنم». هر چه اصرار کردم گفت: «نه! الان خانم‌ها در خانه نشسته‌اند و منتظر درس هستند.» امکان نداشت این جلسات را از دست بدهد، حتی اگر بهترین پذیرایی‌ها در بهترین باغ‌ها از او می‌شد. این برایش مهم نبود، برایش آموزش مهم بود، بنابراین ما را کشاند به خانه‌اش و همان روز هم دستگیر شد. من سیری در کتابخانه‌اش کردم و آمدم بیرون و به وسط‌های خیابان رسیدم که گفتند ریخته‌اند خانه‌ آقای سعیدی و ایشان را گرفته‌اند. پسر عموی من در طبقه بالای خانه من می‌نشست. از آنجا می‌آیند سراغ او و بعد هم سراغ خانواده‌ من و مرا مطالبه می‌کنند. من دیگر به منزل نرفتم. شب عموزاده مرا آزاد کردند، اما شهید سعیدی را نگه داشتند. از شهادت ایشان چه خاطراتی دارید؟از لحظه دستگیری تا روزی که جنازه‌اش را تحویل دادند، ده روز بیشتر طول نکشید. در این برهه بنا بود مرحوم آقای فلسفی یک وقتی بگیرد و من خانواده‌اش را به زندان قزل‌قلعه ببرم که با ایشان دیدار کنند. من یک اپل داشتم. خانم و شاید آقا محمد را که نوجوان بود، بردم زندان قزل‌قلعه که بالای امیرآباد تهران بود. من رفتم دیدم شلوغ است و ازدحام است و خلق‌الله که زندانی دارند آنجا ریخته‌اند و کسی به کسی نیست و خلاصه نشد که با ایشان ملاقات کنیم و ساعت 2 بعدازظهر برگشتیم. من دوباره رفتم خدمت آقای فلسفی و عرض کردم که ملاقات ممکن نشد و ایشان با واسطه‌هایی سعی کردند دوباره ترتیب ملاقاتی را بدهند و باز روز پنجشنبه‌ای بود که من خانم و محمدآقا را بردم که باز ازدحام بود. ایستاده بودم و در فکر چاره بودم که کسی را پیدا کنم و بگویم که وقت به وسیله‌ آقای فلسفی گرفته شده است که در این گیر و دار، ماشین حامل متوفیات داخل زندان رفت. برای ما عادی بود و فکر من جایی نرفت.ماشین بعد از ده، بیست دقیقه آمد بیرون و از میان جمعیت عبور کرد. باز ساعت 2 شد و خانم شهید سعیدی گفتند فایده ندارد و برگردیم. ما دو تا کوچه پایین‌تر می‌نشستیم. ایشان تعارف کرد که به خانه‌شان بروم که عذر خواستم. همین که خواست کلید را داخل قفل منزل بیندازد، گفت: «آقای صالحی! آن آمبولانس متوفیات، حامل سعیدی بود.» حتی به ذهن من هم خطور نمی‌کرد که سعیدی را کشته باشند. گفتم: «خانم! این چه حرفی است که می‌زنید؟» گفت: «همان است که گفتم. سعیدی را کشته‌اند و این ماشینی که رفت داخل زندان، جنازه سعیدی را آورد». من به منزل رفتم. ساعت دو و سه بعد از ظهر بود. خانم ناهار را آماده کرده بود، اما من نتوانستم غذا بخورم و از خانه بیرون آمدم. بعضی از همشهری‌های هم محله‌ای ما کارمند دادگستری بودند. اینها ما را صدا زدند و گفتند که امروز در بعضی از شعب دادگستری و نیز پزشکی قانونی، 20 دقیقه‌ای حکومت نظامی شد و اجازه ندادند کسی از اتاقش بیرون بیاید. بعد که بیرون آمدیم نام سعیدی بر زبان‌ها بود. این حرف‌ها، سوءظن مرا قوی کرد. حیران در خیابان‌ها می گشتم. قبلاً به پسر عمویی که صحبتش را کردم گفته بودم که ظاهراً سعیدی شهید شده است.مغرب بود که دیدم دو نفر آمده‌اند و دنبال معتمدین مسجد سعیدی می‌گردند. من به عنوان یک رهگذر به آنها نشانی خانه‌هایشان را دادم. رفتند و اینها را آوردند. من هم سایه به سایه اینها رفتم.رفتند و آقا محمد، پسر بزرگ مرحوم سعیدی را آوردند بیرون و سوار ماشین کردند و راه افتادند. من هم با ماشین دنبالشان رفتم. دیدم اینها را بردند، جنازه شهید‌ سعیدی را هم همراه کردند و به طرف قم راه افتادند. بنده از آنجا به منزل آقای مشکینی و آقای منتظری و جاهای دیگر زنگ زدم که جنازه سعیدی به قم می‌آید. خود من از منزل فراری بودم، چون هم منبری بودم، هم سابقه زندان رفتن داشتم، هم از رفقای سعیدی و هم از رفقای آیت‌الله غیوری بودم. آقای حاج سید کلانتر دنبال جنازه سر و صدا راه‌انداخته بود و او را دستگیر کرده بودند. جنازه را زیر نظر دو معتمد محل و پسر بزرگ مرحوم سعیدی غسل دادند و در وادی السلام دفن کردند. در مسجد را هم از طرف کلانتری آمدند و قفل کردند، به‌طوری که کسی نمی‌توانست وارد مسجد شود.واکنش جامعه نسبت به این شهادت چه بود؟فردای آن روز، مرحوم آیت‌الله طالقانی و آقای دکتر شیبانی و چند نفر آمدند و مرحوم طالقانی گفتند قفل را بشکنید و رفتند داخل مسجد و ختم گرفتند. این سید به قدری محبوب بود که تا ماه‌های متمادی، زن و مرد می‌آمدند و اطراف مسجد و پیاده روهای اطراف آن می‌نشستند و گریه می‌کردند و غروب می‌رفتند به خانه‌شان. فردای آن روز هم در مسجد ختم گرفتیم و من قضیه را اداره می‌کردم و یکی از منبری‌ها منبر رفت. ریختند که عده‌ای را بگیرند و ماهایی که تحت نظر بودیم، فرار کردیم. از رابطه خودتان با شهید سعیدی خاطراتی را ذکر کنید. در هفت سالی که در کنار هم بودیم، سفرها، حضرها، مهمانی‌ها، کارهایی که به دستور امام (ره)باید انجام می‌گرفتند، پخش رساله، نوار، اطلاعیه، اعلامیه، رجوع به بیوت مراجع، رجوع به منزل اقربای امام از جمله شهید مطهری، آیت‌الله خامنه‌ای، آیت‌الله‌هاشمی رفسنجانی، در تمام این مراحل در کنار ایشان بودم و با هم فعالیت می‌کردیم. اسرار را با هم داشتیم، افشای اسرار را با هم انجام می‌دادیم، اینکه چه سری را به چه کسی بگوییم، چه کاری را از چه کسی بخواهیم، ارتباط با بازار، ارتباط با آیت‌الله خوانساری، ارتباط با علمای تهران و مراجع قم، دراین هفت سال این گونه بر ما گذشت و من از محشورین شبانه‌روزی ایشان بودم.جلسات تدریس در تهران تشکیل ندادند؟ به قدری ایشان مبتلا به مسائل انقلابی و نهضت و دنبال کردن نهضت امام(ره) بود که نمی‌رسید تدریس داشته باشد، الا تدریسی که برای جوان‌ها و خانم‌ها گذاشته بود، یعنی تدریس مردمی. چه موضوعاتی را تدریس می‌کردند؟ رساله، عروه، جامع‌المقدمات و امثال اینها، نه اینکه بیاید درس اصول یا خارج فقه را شروع کند. اصلاً فرصتش را نداشت. این تدریس هم بهانه‌ای بود. جوان‌ها و خانم‌ها را جمع می‌کرد و از آنها در راه نهضت کار می‌کشید. یکی از امتیازات دیگر سعیدی که کس دیگری نداشت این بود که در میان نمازگزاران می‌دید که چه کسی پسر و دختر دم بخت دارد و وساطت می‌کرد و موجبات وصلت آنها را فراهم می‌کرد و همیشه هم یک طرف خواندن خطبه عقد، من بودم. در تعلیم جوانان، شغل جوانان، ازدواج جوانان و همه مسائل جوانان اهتمام داشت. بسیار جدی و پیگیر در مبارزه، در عین حال شوخ طبع و اهل مزاح بود، بعد هم خوشمزه، یعنی مجلس را با مزاح قبضه می‌کرد. جامع‌الاضداد بود، یعنی هر کسی که به سخنرانی‌ها، جدیت و پیگیری او نگاه می‌کرد، امکان نداشت باور کند که او اهل مزاح و شوخی هم هست و با یک بچه هم می‌تواند بگوید و بخندد. در چنین موقعیتی هم که قرار می‌گرفت، کسی نمی‌توانست باور کند که او انقلابی شجاع و بی‌باکی است که یک تنه در مقابل دستگاه ایستاده است و حرفش را می‌زند، آن هم حرف‌های حسابی. نمی‌‌توانم بگویم بی‌نظیر، ولی قطعاً کم نظیر بود. چنان اثری روی همه گذاشته بود که بعضی از علمای تهران که اهل نهضت و حرکت نبودند، ایشان رنگ حرکت و نهضت به آنها داده بود. مثلاً امام(ره) علیه کاپیتولاسیون صحبت کردند که اگر یک امریکایی اینجا بزرگ‌ترین شخصیت ما را با ماشینش زیر بگیرد و بکشد، ما حق نداریم او را محاکمه کنیم.شهید سعیدی که به دنبال حرف‌‌های امام(ره) یک نامه عجیبی علیه کاپیتولاسیون نوشت و چاپ و پخش کرد. هیچ کس جرأت این کارها را نداشت و آخوندهای تهران می‌گفتند ایشان با چه جرأتی این کارها را می‌کند؟ پشتوانه‌‌ای هم نداشت. خودش بود و خودش، چون امام(ره) که در عراق بودند و گاهی سعیدی می‌توانست دو خط نامه به دست زائری بدهد و او با هزار زحمت جاسازی کند و به امام (ره)برساند و غالباً شفاهی پاسخ امام(ره) را بیاورد. در مورد رابطه امام با شهید سعیدی هم نکاتی را ذکر بفرمایید. رابطه تلفنی را نمی‌دانم، ولی نامه‌ای و پیغامی، بسیار با امام (ره)رابطه داشت. گاهی هم به عراق می‌رفت و می‌آمد. در جلسه‌ای برخورد کردیم به فردی به نام آشیخ حسین لنکرانی. دیدیم مردی است ملا، سیاسی، سرشار از حرف‌های تازه، آن هم در سن 80 سالگی. مرحوم شهید آیت‌الله سعیدی برای امام(ره) نوشت که کسی را به نام آشیخ حسین لنکرانی پیدا کرده‌‌ایم. این کیست؟ امام یک جمله نوشت که از ایشان استفاده کنید و از آن پس در تمام جلساتمان، آشیخ حسین لنکرانی در رأس بود. وزارت اطلاعات شرح حالی از شهید سعیدی منتشر کرده که در آن از آقای لنکرانی، آقای شجونی و از بنده زیاد نام برده شده، چون ما یک جلسه سیار سیاسی محرمانه با هم داشتیم که تمام مسائل را بررسی می‌کردیم و هر کس دنبال وظیفه‌ای که به او محول شده بود، می‌رفت. ایشان به‌قدری عاشق امام (ره)بود که در زندان گفته بود اگر خون مرا بریزید، نقش می‌بندد خمینی. شنیده‌ایم که حضرت امام(ره) هم به ایشان علاقه زیادی داشتند.بسیار زیاد. از خود شهید سعیدی خاطره‌ای را نقل کنم. هنگامی که امام (ره)در قم بودند، در یک برهه‌ای، همه مراجع ساکت شدند، بازار تهران ساکت شد، دانشجوها و فرهنگیان ساکت شدند، در حالی که اینها قبلاً فریاد می‌زدند، همه ساکت شدند و تنها کسی که فریاد می‌کشید امام(ره) بود. شهید سعیدی گفت رفتم خدمت امام و گفتم: «آقا! تنها شدید. مراجع و علمای تهران، قم و اصفهان ساکت شده‌اند.تنها دارید فریاد می‌زنید و می ترسم خطرناک باشد.» می‌گفت امام دست مرا گرفت و فرمود: «سعیدی! تشخیص داده‌ام که راه من حق است. والله اگر جن و انس هم در مقابل من بایستند، یک تنه در مقابل همه‌شان می‌ایستم.» یک بار هم نمی‌دانم شهید سعیدی چه پیشنهادی به امام‌(ره) می‌دهد، امام (ره) گوش نمی‌دهند و شهید سعیدی از امام قهر می‌کند. امام می‌فرمایند: «این سعیدی اگر با من قهر هم بکند، چون خالص است، دوستش دارم.بردارید او را بیاورید تا صورتش را ببوسم.»شما روی صفا و خلوص او تکیه کنید. محور فکرش، امام(ره)بود و فکر امام (ره). به مردم اهمیت می‌داد. به جوان و نوجوان بسیار اهمیت می‌داد. جواب مسأله مردم را اگر ساعت 2 بعد از نصف شب هم پشت در خانه‌اش می‌آمدند، می‌داد. با یک موتور گازی، شبانه‌ در بیابان‌های اطراف تهران به دهات می‌رفت، با آنها می‌نشست و آبگوشت می‌خورد و برای بیست، سی نفر می‌گفت و بر می‌گشت، آن هم کسی که خودش مجتهد و از فضلای حوزه بود. آدمی این چنین نداریم. زن‌هایی را ساخت، دخترهایی را ساخت، پسرهایی را ساخت. آن‌ قدر جوان کاسب داشتیم که با دیدن این سید، شایق شدند که بروند طلبه بشوند، یکی هم پسر عموی شهید من. مرا که می دیدند که نمی‌آمدند، ولی وقتی با شهید سعیدی رفیق می‌شدند، عشق طلبگی، آنها را می‌کشت. خیلی‌ها الان در قم و عده‌ای هم در تهران هستند. این جاذبه مثبت معنوی، الهی، دینی، قرآنی در کم کسی است. شهادت ایشان در نهضت امام خمینی (ره) و پیروزی انقلاب اسلامی چه تأثیری داشت؟بنده قطعاً معتقدم و بر این اعتقاد پایدارم که این هفت سال حضور مرحوم سعیدی در تهران و مهم‌تر از آن شهادتش، به بیش از نود درصد مردم منطقه و بسیاری از مردم مناطق دیگر، رنگ و موج انقلابی داد. موج قوی شهادت ایشان، تهران را به سوی امام (ره) و نهضت امام کشاند، به خصوص مردم محل را. ما واقعاً در محل جوان ولگرد نداشتیم. چقدر از کسبه که تحت تأثیر ایشان آمدند و طلبه شدند. در نماز جماعت ایشان، مسجد پر از جمعیت می‌شد که نود درصد آنها جوان بودند. الان هم وضعیت آن مسجد خوب است. از افرادی از بزرگان که با مرحوم شهید سعیدی مرتبط بودند، می‌توانم از اینها نام ببرم. آیت‌الله ربانی شیرازی، آیت‌الله مشکینی، آیت آلله منتظری، آیت‌الله خامنه‌ای، آیت‌الله‌هاشمی رفسنجانی، شهید باهنر، با اینها علی‌الدوام رفت و آمد داشت . حتی آیت‌الله‌هاشمی رفسنجانی موقعی که کتاب «امیر کبیر» را می‌نوشتند، از کتابخانه ایشان استفاده می‌کرد. کتابخانه قشنگ و پر منبعی داشت، چون خودش هم اهل کتاب و مطالعه بود. انسان واقعاً نمی‌داند از کدام جنبه چنین انسان‌های جامع‌الاطرافی بگوید و گیج می‌شود. در یک کلمه در جهات و ابعاد مختلف تدین، عشق به اهل بیت ولایت، عشق به امام، عشق به نهضت، عشق به حکومت اسلامی و عشق به نسل جوان کم نظیر بود. خدا نمی‌کرد که می‌شنید جوانی در محله آنها کار خطایی کرده، به‌شدت ناراحت می‌شد. می‌رفت خانه‌شان یا جوان را به مسجد می‌خواست، او را در آغوش می‌کشید و می‌گفت:« شنیده ام چنین شده، چنان شده». گاهی من واقعاً خسته می‌شدم و حوصله‌ام تنگ می‌شد، ولی ایشان هرگز. هر چه از ایشان و بیت ایشان تکریم به عمل آید، کم است. اینها طلبکاران ما هستند. محل را آباد کرد، محل را انقلابی کرد، محل را مستقیماً با امام (ره) مرتبط کرد، محل را روحانی دوست کرد. هر کس که به این سید نگاه می‌کرد، به روحانیت عشق پیدا می‌کرد. با محرومین ارتباط‌های گسترده داشت. یادم می‌آید در یکی از جلسات یک جوانی جمله‌ای گفت که نباید می‌گفت و به مرحوم شهید سعیدی برخورد.آن جمله کنایه ضعیفی به امام (ره) و نهضت بود. شهید سعیدی ناراحت شد و به آن طلبه سید توپید و مجلس رنگ دیگری پیدا کرد.رفتیم منزل. ساعت 2 یا 3 بعدازظهر، در هوای گرم تابستان، دیدم در می‌زنند. رفتم، دیدم مرحوم سعیدی است. از من پرسید:‌ «منزل این سید کجاست؟» گفتم: «چه شده؟» گفت:‌ «نتوانستم نماز درست و حسابی بخوانم، نه غذا توانستم بخورم، نه خوابم برد.اصلاً حواسم جمع نبود. چرا به این سید توپیدم؟» رفتیم به خانه آن سید و رفت داخل منزل که او را ببیند. آن سید را بوسید و چیزی هم به او داد و دلجویی کرد. خیلی روح لطیفی داشت.
نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار