کد خبر: 391840
تاریخ انتشار: ۱۱ خرداد ۱۳۸۹ - ۱۷:۴۳


دارم افسوس زمان‌های از دست داده را می‌خورم. دارم با خودم فکر می‌کنم ای کاش در زندگی‌ام به حرف‌های همسرم گوش کرده بودم تا امروز برای آنچه از دست داده‌ام افسوس نخورم. کمتر از یک ماه پیش بود که وقتی خسته از کار روزانه به خانه رسیدم همسرم رو به من کرد و گفت:‌می‌دانی امروز چه روزی بود؟ نمی‌دانستم که باید درباره پاسخی که می‌دهم لحظه‌ای درنگ کنم.
گفتم: امروز هم مثل روزهای دیگر بود. او در خودش فرو رفت. من رفتنش را دیدم و غمی را که با خود می‌برد احساس کردم اما جاه‌طلبی‌ام نگذاشت با کلامی محبت‌آمیز از او دلجویی کنم. آنقدر که پاسی از شب گذشته بود که به کنارم آمد و آهسته گفت: امروز سالروز ازدواجمان بود و ثانیه‌هایی بعد صدای گریه دخترم اتاق را پر کرده بود.
من در خودم غرق بودم. غرق در فردا و لحظه‌ حال را فراموش کرده بودم، چقدر زمان زود گذشته بود.
دلخوری‌هایش از همان روز بیشتر و بیشتر شد و من دریافتم که مثل کسی که سوار بر قایقی کوچک شده هر لحظه از من دورتر و دورتر می‌شود.
مادرم که از کدورتمان باخبر شد، تنور کدورتمان هم داغ‌تر و فاصله‌ها هر لحظه بیشتر و بیشتر شد.
دلخوری‌هایش بی‌ربط نبود. مدام می‌گفت: حسرت یک بیرون رفتن به دلم مانده است. همیشه دوست داشتم که یک روز هر سه در خیابان قدم بزنیم یا ساعتی را در کنار هم بگذرانیم. راست می‌گفت و من همه ساعت‌های بودن در کنار او و دخترم را از آنها دریغ کرده بودم. یک روز دلخور از حرف‌های هر روزمان از خانه بیرون زدم. شهریار که مرا دید علت دلخوری‌ام را پرسید.
با خودم کلنجار می‌رفتم که سردرونم را افشا نکنم که اینطور نشد، وقتی سفره دلم را پیش او باز کردم رو به من کرد و شماره‌ای به من داد. شهریار گفت: جواب تو پشت این خط تلفن است. من به اکراه شماره تلفن را گرفتم و چند قدم دورتر از شهریار به او زنگ زدم. شهریار می‌گفت: چند روزی است که او مزاحم من می‌شود.
شماره‌اش اعتباری است و در این فکر بودم که بعد از چند بار زنگ خوردن همسرم گوشی را برداشت. مثل کسی که آب بر سرش ریخته باشند، منگ شدم. باورم نمی‌شد اما حقیقت داشت.
این سرگذشت من بود که با غفلت خود به آن دامن زدم.

نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار