
کبری آسوپار
حمید داوود آبادی از آغاز عملیات بیتالمقدس یعنی اوایل اردیبهشت 1361 در منطقه حضور داشت اما با آرپی جی زنی که خود کمکش بود، عهد بسته بودند که تا دروازه خرمشهر باشند و بعد، هر چه شد، شد! دروازه خرمشهر را دیدند، اما داوود آبادی خبر آزادی خرمشهر را در تهران شنید، وقتی که از دو روز قبل برای مداوا آورده بودنش و دوست آرپیجیزنش هم از آسمان وقتی که شهید شده بود.
روایت داوود آبادی از حضور در عملیات بیتالمقدس، در تیپ 8 نجف اشرف و تحت فرماندهی شهید احمد کاظمی روایتی است خواندنی.
برای مصاحبه در باب سالروز آزادی جنوب لبنان رفتیم،ابتدایش به این خاطره مزین شد:
نان خوردیم. از 7-6 غروب حرکت کردیم تا حدود 7 صبح فردا...
ما شرح عملیات را نمیدانستیم؛ فکر میکردیم هنوز به خط نرسیدهایم، در حالی که با رد شدن از کارون، وارد خط دشمن شده بودیم؛ 50-40 کیلومتری که وسط میدان مین تاب میخوردیم و میرفتیم، وسط دشمن بودیم...
پاهای ما تاول زده و در پوتین ترکیده بود. از خیسی و چرک و تاول و گل و لای، پاهای ما در پوتین لیچ افتاده بود. وقتی منور میزدند و میخوابیدیم روی زمین، دیگر نمیتوانستیم بلند شویم. با لگد همدیگر را بلند میکردیم؛ میگفتیم هر کس بماند، اسیر میشود.
نماز مغرب و عشا را نخوانده بودیم؛ فرمانده گردانمان گفت در حال حرکت بخوانیم!تعجب کردم، اولین باری بود که میشنیدم. یادم نمیرود؛ شهید امیر محمدی،مسئول دسته ما، از کنارش رد میشدم، آنقدر قشنگ قنوت گرفته بود... داشت میدوید! منور که میزدند، بچهها با همان حال قنوت، سینهخیز میرفتند!
7-6 صبح درگیری شروع شد، سنگینی 8-7 گلوله آرپیجی مثل بختک روی ما میافتاد. 5-4 کیلومتر مانده به حسینیه خرمشهر، سمت چپ یک بیابانی بود که الان نیشکر کاشتهاند و متأسفانه نمادی آنجا ساخته نشده است، آنجا بیابان بود که در محاصره افتادیم...
ما در دارخوین مستقر بودیم، تیپ 8 نجف اشرف، گردان دو ثامن الائمه، ماشین به تعدادی نبود که بتواند نفرات را به آن سوی خط ببرد. آنطرف خط، آن طرف رود کارون بود. ما پیاده حرکت کردیم. بچههایی بودیم 16-15 ساله، کلی آرپی جی برداشتیم. کوله آرپیجی نداشتیم، یک کیسه گونی مشمایی دادند، در هر کیسه 8-7 گلوله آرپیجی میگذاشتیم؛ در حالی که در کوله آرپیجی، سه تا گلوله جای میگرفت! ابتدای حرکت، پرشور و هیجان بودیم، برایمان 8-7 گلوله برداشتن، مشکلی نبود. با طناب پلاستیکی، این گونیها را به خودمان بستیم دو تا گلوله هم دستمان گرفتیم. چون میگفتیم صبح وقتی برسیم، بیشترین چیزی که نیاز است، گلوله آرپیجی است. دو قمقمه آب هم به خودمان بستیم، دو تا نارنجک در جیبمان بود و 5 خشاب و دو تا هم اسلحه!
از طرفی پلاکهایی که به ما داده بودند، زنجیرش بسیار کلفت و درشت بود، ما شوخی میکردیم که مثل زنجیر قلاده است! اولین باری بود که در عملیاتها پلاک میدادند. این زنجیر با گذشت زمان روی گردن کشیده شده و خون انداخته بود. با این وضعیت رفتیم آن طرف کارون. غذا آوردند بخوریم، کوکوسبزی خیلی شوری بود که هیچکس نخورد، میگفتیم اگر بخوریم، تا صبح از عطش میمیریم! فقط به اندازه یک کف دست.
عراقیها در جاده آسفالت بودند و بچهها پایین جاده، کمتر از 10 متر فاصله داشتیم و در روز روشن بزن بزنی بود آنجا! آن شب گذشت؛ قرار شد شب بعد، ما 10 کیلومتر از جاده را که دست عراقیها مانده بود، بگیریم. رفتیم، تا صبح پیادهروی و درگیری داشتیم، یکدفعه فکر کردم خواب میبینم، شهید رضا علی نواز گفت: حمید! جاده خرمشهر است! ما باور نمیکردیم. وسط آن جنگ و آتش و درگیری که هنوز خط را از دشمن نگرفته بودیم، ما رفتیم و در جاده سجده میکردیم، جاده آسفالت خرمشهر را میبوسیدیم، احساس میکردیم یک قطعه جدا شده از وطن را برمیگردانیم.