کد خبر: 389696
تاریخ انتشار: ۲۸ ارديبهشت ۱۳۸۹ - ۱۲:۵۸

ترجمه: مریم حسینی
«کاترین» بالاخره توانست «برایان» را راضی کند در صورتی‌که بچه ها را به او بدهد هفته‌ای سه بار آنها را پیشش بفرستد.
«برایان» و «کاترین» سال 1988 در سیدنی استرالیا پیوند زناشویی بستند. حاصل این ازدواج سه دختر به نام‌های«آنی»، «رزا» و «سونیا» بود. همه چیز خوب بود و خانواده پنج نفری آنها زندگی آرامی‌داشتند تا اینکه آمدن یک زن به زندگی‌شان همه چیز را خراب کرد. این زن «الیزا» نام داشت و در زمان رسیدگی پرونده‌اش از سوی «برایان» با او آشنا شد. «الیزا» بارها به بهانه‌های مختلف به دفتر قاضی پرونده رفت تا اینکه رابطه‌ای عمیق بین آن دو شکل گرفت. او زنی بیوه بود که به خاطر ناباروری از همسرش جدا شده و علاقه زیادی به بچه‌ها داشت. اما یک روز «کاترین» مچشان را در دفتر کار «برایان» گرفت و به خاطر این خیانت تصمیم گرفت از او جدا شود. مرد نیز در برابر تصمیم همسرش هیچ مخالفتی نکرد اما «الیزا» اصرار داشت «برایان» خودش حضانت بچه‌ها را به عهده بگیرد چون به عقیده او می‌توانست مادر خوبی برای آنها باشد. سرانجام پس از مدت‌ها کشمکش زن و شوهر به این نتیجه رسیدند که سه دختر پیش «کاترین» مانده و آنها هفته‌ای سه روز پیش پدرشان بروند. با این توافق حکم طلاق صادر شد و زن جوان به همراه سه فرزندش به خانه دیگری نقل مکان کردند. ابتدا همه چیز خوب پیش می‌رفت. طبق توافقی که به عمل آمده بود «آنی»، «رزا» و «سونیا» روزهای شنبه به خانه پدر می‌رفتند و شب سه شنبه پیش مادر بازمی‌گشتند. «کاترین» اما از این وضع راضی نبود و دوست نداشت بچه‌ها با همسر جدید پدرشان ارتباط برقرار کنند. از طرفی محبت و توجه «الیزا» به دخترها، او را عصبی می‌کرد. آنها هر بار که پیش پدر می‌رفتند با لباس‌های نو و زیبایی که «الیزا» برایشان می‌دوخت به خانه برمی‌گشتند. بار آخری که «سونیا» از آنجا برگشت در حالی‌که عروسک زیبایی در بغل داشت رو به مادرش گفت: مامان ببین «مامان الیزا» چه عروسک قشنگی برام خریده.
«کاترین» با شنیدن این جمله همانند جرقه آتش از جا پرید و گفت: تو چی گفتی؟ مامان الیزا! ببینم منظورت از این کلمه چی بود؟
دختر بیچاره در حالی‌که به لکنت افتاده بود جواب داد: آخه خودش بهم گفته صداش کنم مامان.
«کاترین» فریاد زد: اون غلط کرده، کی گفته اون مامانته.
آن شب زن جوان به جان سونیای کوچک افتاد و حسابی کتکش زد.
10 روز بعد
«برایان» آماده می‌شد تا از سر کار به خانه برگردد که تلفن زنگ زد:
- الو
- «برایان» بچه‌ها هنوز نیومدن.
- بیخود نگرانی عزیزم، تا شب خیلی مونده.
- اما «کاترین» قبل از اینکه هوا تاریک بشه اونا رو می‌فرستاد، نگرانم.
- آروم باش «الیزا» چیزی نشده الان زنگ می‌زنم به «کاترین» فعلاً خداحافظ.
«برایان» پس از آنکه تلفن را قطع کرد شماره خانه همسر سابقش را گرفت. چند بوق خورد اما کسی گوشی را برنداشت. کتش را پوشید و با نگرانی به طرف خانه «کاترین» راه افتاد. پشت در که رسید زنگ را فشرد اما کسی آن را باز نکرد. انگار هیچ کس خانه نبود با ناراحتی برگشت. «الیزا» پشت در منتظر بود:
- چی شد تونستی پیداشون کنی ؟
- نه، کسی خونه نبود.
- یعنی چی؟ نکنه اتفاقی برای بچه‌ها افتاده باشه؟
- نمی‌دونم باید تا فردا صبر کنیم. شاید رفته باشن بیرون خرید. اگه تا فردا نیومدن اونوقت یه کاری می‌کنم.
«الیزا» نگران‌تر از «برایان» بود و برای آمدن دخترها بی‌تابی می‌کرد او طی این مدت توانسته بود خود را در دل بچه‌ها جا کند و آنها هم به او وابسته شده بودند تا جایی که «سونیا» روزهایی که پیش مادرش بود یواشکی به او زنگ می‌زد و با هم صحبت می‌کردند. صبح روز بعد «برایان» برای بار دوم به خانه «کاترین» رفت اما باز هم کسی در را باز نکرد در همین لحظه یکی از همسایه‌ها از خودرواش پیاده شد. «برایان» بلافاصله جلو رفت:
- سلام ،ببخشید خانوم شما خبری از «کاترین» و بچه‌ها ندارید؟
- شما پدرشون هستید؟
- بله قرار بود دیروز بیان پیش من، اما انگار کسی خونه نیست.
- راستش .... خانوم «کاترین» و بچه ها از اینجا رفتن.
- منظورتون چیه ؟.... کجا رفتن؟
- ما هم نمی‌دونیم اما پنج شنبه شب که من و همسرم از مهمونی برمی‌گشتیم دیدیم یه کامیون جلوی خونه است و داره اسباب و اثاثیه جمع می‌کنه. چند ساعت بعدش هم از پنجره دیدم که «کاترین» و دخترا سوار شدن و رفتن، نمی‌دونیم کجا رفتن.
دنیا روی سرش خراب شد «کاترین» او را فریب داده و به قولش عمل نکرده بود. هر جایی را که فکر می‌کرد آنجا باشند رفت اما خبری از آنها نبود.
7 سال بعد
دیوید روز کاری سختی را پشت سر گذاشته بود. پس از آنکه فنجان قهوه‌اش را سر کشید، کتش را پوشید و از پله‌ها پایین رفت. خواست سوار خودرواش شود که ناگهان زنی وارد اتاقش شد:
- سلام جناب کارآگاه، راستش من اومدم یه موضوعی رو بهتون بگم.
- خواهش می‌کنم بفرمایید بنشینید.
- راستش یه چند وقتیه که به همسایمون خانوم «کاترین» مشکوکم.
- چطور مگه؟ مگه اون چکار می‌کنه؟
- صداهای عجیبی از خونه این زن میاد. هفت سال پیش وقتی به این ساختمان اومد گفت تنها زندگی می‌کنه، اون روزا می‌ره سرکار و وقتی هم که میره درو قفل میکنه، اما وقتی خونه نیست صدای چند نفر از خونش میاد. بعضی وقت‌ها هم که شب‌ها برمی‌گرده صدای جیغ و داد و کمک از خونش میاد. انگار کسی رو کتک می‌زنه. هر بار که ازش موضوع رو می‌پرسم می‌گه صدای تلویزیونه ، جناب کارآگاه من فکر می‌کنم تو این خونه یه خبرایی هست. شاید این زن چند نفر رو گروگان گرفته باشه.
«دیوید» نشانی ساختمان را از زن گرفت تا خود شخصاً به آنجا برود. پس از رفتن او سوار خودرو شد. جلوی ساختمان که رسید منتظر شد تا «کاترین» از سر کار برگردد. یک‌ساعت بعد وقتی او آمد جلو رفت و پرسید:
- ببخشید خانوم، شما تو این ساختمان تنها زندگی می‌کنید؟
- چطور مگه؟ شما؟
- من کارآگاه «دیوید» هستم. راستش یه چند وقتیه که همسایه‌ها از سر و صداهایی خونه شما کلافه شدند. شما که تنها زندگی می‌کنید پس این صداها چیه؟
- راستش من شبا باید تا صبح خیاطی کنم و برای همین صدای تلویزیون رو بلند می‌کنم تا صدای چرخ همسایه‌ها رو اذیت نکنه.
- می‌تونم داخل خونه رو بازرسی کنم؟
زن که دستپاچه شده بود سعی کرد تا هرطوری شده کارآگاه را دست به سر کند، اما:
- فقط یه نگاه کلی، زیاد مزاحمتون نمی‌شم.
- باشه فقط من باید شب زود بخوابم صبح باید برم سر کار.
- شما که گفتید تا صبح خیاطی می‌کنید.
با گفتن این جمله رنگ از صورت زن پرید نگرانی که از چشمانش هویدا بود قفل در را چرخاند. دیوید وارد خانه شد. همه چیز عادی به نظر می‌رسید که یک در بسته نظرش را جلب کرد:
- می‌تونم این اتاق رو هم ببینم؟
- ... راستش اونجا انباریه، پارچه‌های مشتریا رو اونجا میذارم.
دیوید ظاهراً قانع شده بود اما همین که خواست از در خارج بشود:
«کمک، تو رو خدا نرید، به ما کمک کنید»
صدا از داخل اتاق بود. کارآگاه «کاترین» را کنار زد و به زور در را باز کرد. باورکردنی نبود: سه دختر 14 ، 18 و 21 ساله در اتاق کثیف و تاریک زندانی بودند.
با دستور قضایی «کاترین» به جرم آزار فرزندانش دستگیر شد. تحقیقات نشان می‌داد او که از مشکل روانی رنج می‌برد برای اینکه پدر را از دیدن فرزندانش محروم کند به شهر «آدلاید»آمده و آنها را زندانی کرده بود تا مبادا فرار کنند.
خواهران بی‌گناه پس از درمان‌های روانپزشکی به «برایان» سپرده شدند و مادر نیز تا روز دادگاه روانه زندان شد.

نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار