کد خبر: 386528
تاریخ انتشار: ۰۶ ارديبهشت ۱۳۸۹ - ۱۶:۲۴
برای شهید حاج عباس کریمی
زهرا فرحزادی
بوی گلاب و عطر گل محمدی، مشام بدرقه‌کنندگان را عطرآگین می‌کرد و احمدآقا چون نگینی در میان جمعیت، خود را از بند تعلقات رها می‌‌کرد تا هر چه زودتر پای در راه گذارد. حاج خانم با دلواپسی یک چشم به او دوخته بود و یک چشم به راهی که همسرش در پیش داشت. دختر کوچولو نیز در گرمای آغوش مادر به خوابی ناز فرو رفته بود، احمدآقا بوسه‌ای بر گونه‌اش زد و او را اول به خدا بعد هم به همسرش سپرد. هر دو می‌دانستند که خدا سائلان درگاهش را بی‌جواب نمی‌گذارد. تصویر احمدآقا در موج اشک و شکوه لبخند بدرقه شد. ماشین از پیچ و خم‌های روستا گذشت و پهنای دشت، همسفر دل بی‌قرار مسافر «قهرود» شد. فکر و خیال لحظه‌ای امانش نمی‌داد. خدایا چرا هر بار که نعمتی بر ما ارزانی می‌کند قبل از چشیدن شیرینی وجودش او را از ما می‌گیری و ما را در امتحانی سخت می‌آزمایی؟! بلندی صدا احمدآقا را متوجه کرد؛ همه با هم دعای توسل می‌خوانیم از همه التماس دعا دارم... یا ابا محمد یا حسین بن علی... یا وجیهاً عندالله... دعا که تمام شد، گوشه دل احمدآقا نیز شش گوشه شده بود با رنگی از امید. روزها گذشت و کاروان از خاک ایران خارج شد و نسیمی جانفزا به مشام می‌رسید. مرغ خیال احمدآقا در خواب هم در این گنبد و بارگاه پروبال نمی‌گرفت حالا دیگر هر لحظه ضربان قلب‌ها بیشتر می‌شد با هر قدم احساس می‌کرد امواج خروشان دریای تشنگی او را به ساحل چشمه بقا می‌رساند. برای یک لحظه برق رنگ طلایی گنبد از پشت پرچم سرخ رنگ چون آذرخشی قلبش را سوزاند. بی‌اختیار اشک از میان چشمانش راهی باز کرد و به کویر دل نشست و زمزمی از نور وجود سید‌الشهدا پدیدار شد که صدای جاری شدن آن چون هق‌هق کودکانه به آسمان بلند شد؛ یا حسین.
احمدآقا پس از زیارت سرور شهیدان، قامت برافراشت و با گام‌های کوتاه، سرافکنده خیابان بین الحرمین را طی طریق کرد، گویا دستانی پر از حاجت تحفه آورده بود، آرام و با شرمندگی بالا گرفت و چشم در ضریح منور آن روح قدسی دوخت. تصاویر مواج با هر اشک از دیدگانش که چون مروارید خونین دل به صدف ضریح اقیانوس باب‌الحوائج می‌غلطید به استغاثه و تمنا او را سوگند می‌داد تا فرزندش سالم به دنیا بیاید.
سفر به پایان رسید و کاروان نغمه وداع را از نای خسته و بی‌آوار خود می‌سرود:
خداحافظ ای برادر زینب/ خداحافظ این همه هستی زینب
ماشین دور می‌شد و تنها خاطره شیرین حضور، چهره‌ها را بشاشیت می‌بخشید و چشم‌ها آخرین تصاویر را برای عزیزان در انتظار به سوغات می‌برد. احمدآقا کم‌کم برای حضور در جمع استقبال‌کنندگان آماده می‌شد. اهل محل به خوشامدگویی زائر کربلا آمده بودند و یکبار دیگر او در میان جمعیت مشتاق ناپدید شد. بوی اسپند، گلاب و ندای توحیدی و صلوات، دل‌ها را بی‌تاب شنیدن لحظات حضور می‌کرد بالاخره کربلایی احمد وارد خانه شد و رفت و آمدها تمام شد، ولی کربلایی هنوز در سعی صفا و مروه بین الحرمین، هروله می‌کرد. بی‌اختیار لب جنباند و گفت: نذر کردم بچه، سالم به دنیا بیاید. وقت موعد نزدیک بود و کربلایی احمد بی‌قرار این طرف و آن طرف می‌رفت و با خود چیزی می‌‌گفت. دیگر نجوای زمزمه‌هایش آنقدر بلند شده بود که دیگران هم می‌شنیدند: خدایا می‌دانم که تو دست رد بر سینه‌ام نمی‌زنی و ما را مفتخر به وجود عطیه الهی خود می‌کنی، صدای گریه نوزاد تحقق وعده الهی را بشارت می‌داد. چشم در چشمان نوزاد انداخت و به یاد اولین برق نگاهش بر گنبد شمس عالم امکان حضرت ابا‌عبد‌الله‌الحسین(ع) و قمر حیات زمان حضرت ابالفضل‌العباس(ع) افتاد کمی بعد نگاهش صدادار شد: به خدا که این نذر کرده عزیزان حضرت زهراست.
این دسته گل یاس/ زنده است به نام عباس
ایام می‌گذشت و عباس در محیط با صفای روستا و کانون گرم و صمیمی خانواده رشد می‌کرد. بازی‌های کودکانه، خواب‌های طلایی، دوستی‌ها، روزهای غم و شادی، دفتر، معلم، مدرسه و این آغاز راه بود. برای ارائه تحصیل به تهران رفت و باز به «کاشان» بازگشت و دیپلم خود را در رشته نساجی گرفت. با اوج‌گیری مبارزات مردمی او نیز فعالیت‌های انقلابی خود را آغاز کرد و همواره در پی دفاع از ارزش‌های اسلامی و امام(ره) بی‌قرار بود و بالاخره شاهد شکوفا شدن غنچه‌های نهال انقلاب شد، ولی چیزی نگذشت که تندباد یورش ضدانقلاب او را فرسنگ‌ها از خانواده دور کرد و کردستان با گام‌های آهنینش آشنا شد و بعد با کوله‌باری از تجربه راهی جنوب کشور شد و به عنوان مسؤول اطلاعات و عملیات تیپ 27 در عملیات فتح‌المبین حاضر شد.
عملیات با رمز مبارک «یازهرا»(س) به پیروزی رسید و عباس خشنود از عنایت الهی با پایی مجروح از خط مقدم به بیمارستان «نجمیه» تهران منتقل شد. راهروی بیمارستان پر از مجروح بود ولی همه‌جا دل‌های خسته مردم از غم فراق عزیزان به شکوفه لبخند برای ایثارگران مزین بود. هر کس می‌رسید از چیزی یا کسی پرس‌وجو می‌کرد؛ فلانی را ندیدی؟ برادر شما چطور مجروح شدی؟ دکتر چه گفته؟ کی مرخص می‌شوی؟ بازم می‌روی جنگ؟ خدا این صدام را لعنت کند، الهی بمیرم تو که هنوز جوان هستی! خدا قوت برادر، حماسه آفریدید و... عباس در انزوای افکارش در حال و هوای منطقه بود چون باید مدت زیادی بستری باشد تا پاهایش بار دیگر معرکه جنگ را بر سترگی استواری اراده‌اش سخیف سازد. خانواده برای دیدنش از کاشان راهی تهران شدند. مادر، دلش هزار راه می‌رفت، به او گفته بودند تیر به استخوان پای پسرش اصابت کرده و مدت زیادی باید از جبهه دور بماند. به سردر بیمارستان که رسیدند بسم‌الله گویان وارد شدند نگاه‌ها به همه‌جا سرمی‌زد بلکه زودتر چهره او در قاب چشم‌ها جای گیرد راهبرو به نظر بی‌انتها می‌رسید و هرچه قدم برداشته می‌شد گویا فرسنگ‌ها عقب می‌رفتی، مادر دلش می‌خواست پاهایش را بغل کند و به جلو بیندازد شاید زودتر برسد. شماره اتاق نوید دیداری مجدد را می‌داد در که باز شد هاله وجودش، قلب مادر را آرام کرد. حالت چهره‌اش گویا تغییر کرده بود. عباس بی‌اختیار گفت:«مادرجان! یک وقت گریه نکنی» و مادر در کمال شجاعت گفت: یا حضرت عباس او را به تو سپردم. سپس دستان عباس، قوت قلب مادر شد و مدتی بعد با دلی ناراحت، فرزندش را به اهل‌بیت سپرد و رفت.
هوای بهاری، عباس را نیز در دشت خاطراتش به گشت و گذار واداشت. هر روز عده‌ای به ملاقاتش می‌رفتند و دوستان از برادر بهتر با سبدی لبخند و توشه‌ای از محبت، ساعات سکوتش را می‌شکستند و از هر دری صحبت می‌شد از خواب، خوراک، منطقه، مادر و پدر و زن و بچه، منافقین و... روزهای دوران نقاهت او با ازدواج یکی از دوستانش همزمان شده بود. خانم دوستش که روحیات عباس را می‌شناخت یکی از دوستانش را برای امر خیر برای عباس معرفی کرد. دوستان هم که انگار سوژه تازه‌ای پیدا کردند. هر روز به این بهانه به دیدن او می‌رفتند و گاهی به طعنه به او می گفتند: به فکر خودت باش دیگر بزرگ شدی! عباس لحظات تنهایی در بیمارستان را فرصت خوبی یافت و تمام فکرهایش را کرد و با ترغیب دوستش تصمیم خود را گرفت و وقتی از بیمارستان مرخص شد به کاشان برگشت و موضوع ازدواج را آرام، آرام مطرح کرد ولی با همان حجب و حیای خاص خودش و برای مادر خط و نشان‌هایی هم معلوم کرد تا همه بدانند هر چیزی جای خودش را دارد:«من کارم در جبهه است و نمی‌توانم توی شهر بمانم. هر کس می‌خواهد دخترش را به من بدهد باید بداند از خودم چیزی ندارم جز یک دست لباس سبز سپاه همه به‌خوبی فهمیدند که او دنبال یک همرزم همسنگر است و زندگی جهادی را در پیش خواهد داشت.
عباس که از فیض حضور در عملیات بیت‌المقدس و آزادسازی خرمشهر محروم مانده بود با شوری وصف‌ناپذیر دوباره راهی جبهه شد و این آخرین مأموریت با مسؤولیت حاج احمد متوسلیان شد. همراهان یکی، یکی سر در آغوش هم نجوای آزادی قدس می‌سرودند و در رکاب یکدیگر پای به سرزمین ایثار نهادند، با هم رفتند ولی با دلی آکنده از فراق سردار بازگشتند و تیرماه آن سال برای همیشه جاودانه شد. عباس پس از مراجعت به کاشان به رسم آنجا به خواستگاری خانم «منصف» رفت. شور و شادی در دل‌های اهل خانه موج می‌زد و همه با لبخندی صمیمی گویا پیشاپیش به او تبریک می‌گفتند. با حضور بزرگ‌ترها نگاه‌ها درهم گره خورد، باید حرفی پیش می‌آمد تا اصل مطلب بیان شود بالاخره سکوت شکسته شد و حرف‌ها زده شد و تصمیم با دو نفر اصلی بود. عباس از قبل شرایطش را مشخص کرده بود ولی دل توی دلش نبود، اضطراب و نگرانی همه وجودش را گرفته بود انگار چیزی روی سینه‌اش سنگینی می‌کرد ولی وقتی متوجه شد نام او «زهرا»ست گویا تمام موج‌های طوفان‌زده دریای وجودش یکباره در ساحل آرامش کشیده شد. حالا نوبت «زهرا» بود که با دو، دوتا کردن و بالا و پایین کردن شرایط عباس کنار بیاید؛ آیا می‌تواند همیشه دوری‌اش را تحمل کند؟ مسؤولیت خانه را چطور، از همه مهم‌تر خانه‌به‌دوشی و دوری از خانواده را چگونه؟ اینها سؤالاتی بود که در ذهنش نقش بسته بود او به یک پشتیبان نیاز داشت تا او را راهنمایی کند.
دستانش جلد کتاب خدا را لمس کرد، آن را بوسید و رو به قبله نشست از ته دل نیت کرد و از خدا خواست تا با نور کلامش دلش را نورانی کند. با طمأنینه، انگشتانش بر صفحه‌ای ماند، بسم‌الله گفت، قرآن را گشود؛ سوره «نور» آیه 35 تا 37، چشمانش گویا نمی‌دید، سرش را نزدیک‌تر برد تا بیشتر معانی آن را بفهمد:«خداوند نور آسمان‌ها و زمین است. مثل نور او چون چراغدانی است که در آن چراغی باشد، آن چراغ درون آبگینه‌ای و آن آبگینه چون ستاره‌ای درخشنده از روغن درخت پربرکت زیتون که نه خاوری است و نه باختری، افروخته شد. روغنش روشنی بخشد هر چند آتش بدان نرسیده باشد. نوری افزون بر نور دیگر خدا هر کس را بخواهد بدان نور راه می‌نماید و برای مردم مثل‌ها می‌آورد زیرا بر هر چیزیی آگاه است. آن نور در خانه‌هایی است که خدا رخصت داد ارجمندش دارند و نامش در آن جا یاد شود و او را هر بامداد و شامگاه تسبیح گویند. مردانی که هیچ تجارت و خرید و فروشی آنها را از یاد خدا و به‌پا داشتن نماز و زکات دادن باز ندارد و از روزی که دل‌ها و دیدگان دگرگون می‌شوند، هراسناک کند.» کلمات تمام شد ولی معنایش او را با خود تا آسمان برد، اشک در چشمانش غلطید، مژگانش تر شد، خدایا چه حکمتی هست؟! حالا سؤالات ذهنش فرق کرد آیا عباس همان درخت مبارک زیتون است؟ آیا با وجودش زندگیم نورانی می‌شود؟ دیگر دغدغه‌های قبلی خاطرش را نمی‌آزرد، دل به ریسمان الهی محکم کرد و تصمیم قطعی گرفت و خانواده‌اش به خانواده عباس گفتند که دختر ما شرایط پسر شما را پذیرفته است. عباس در انتظار شنیدن جواب، بی‌تاب و بی‌قرار لحظه‌شماری می‌کرد تا اینکه کربلایی احمد او را صدا زد و گفت: عباس جان! به شما جواب مثبت دادند.» با شنیدن این جمله انگار تمام درهای بسته رویش گشود شد، خود را پرنده‌ای رها می‌دید که باید آماده کوچ می‌شد تا در آشیانه جدید رسم پرواز را بیاموزد.
لحظات ایام خوش، همیشه در صفحه خاطرات باقی می‌ماند و مرور آن روحی تازه برای زندگی پدید می‌آورد. روزهای خاطره‌انگیز و با نشاط گفت‌وگوهای بعدی هم تمام شد و زوج جوان با عشق و علاقه، خریدار کالای مهر وجود همدیگر شدند و خرید مختصری انجام دادند. روزها و شب‌ها مثل صاعقه گذشتند. با وزیدن نسیم باد پاییزی و رنگ باختن برگ‌ها زندگی‌شان، رنگ دیگری گرفت و در 21 مهر سال 61 مهری جاودانه را عقد بستند روز بعد برای تبرک زندگی و میثاقی همیشگی بر سرمزار شهیدان حاضر شدند، چشم‌ها به دنبال آشنایی به هر طرف می‌دوید تا این خبر شعف‌انگیز را به آنها هم بدهند. سرحرف که باز شد عباس سفره دلش را گشود و تمام حالات و روحیاتش را از هنگام خواستگاری تا لحظه آخر را گفت. عباس گفت که نام همسرش مایه آرامش وجودش است و ارادت خاصی به فاطمه زهرا (س) دارد. از میهمانی لاله‌ها بازگشتند و عباس باید کوله‌بار سفرش را می‌بست ولی روح لطیف خود را همراه رایحه عطر گل‌محمدی جاگذاشت تاهمدم همسرش باشد.
فصل پاییز با تمام رؤیاهای رنگارنگ و شاعرانه‌اش آغاز تنهایی «زهرا» در کاشان شد، ولی روشنایی امید، همیشه قوت قلبش می‌شد.
عباس در منطقه جنگی بود و گاهی صدایش از پشت تلفن و از فرسنگ‌ها دورتر نسیمی به زیبایی سلام را به ارمغان می‌آورد. هفته‌ها می‌گذشت و عباس هر ماه یکبار به مرخصی می‌آمد و با ابراز مهربانی، لحظات انتظار را حلاوتی معنادار می‌بخشید، همیشه می‌گفت:«اگر به اختیار خودم بود، همیشه پیش شما می‌ماندم؛ اما تکلیف نمی‌گذارد.» وقتی می‌رفت خاطرات حضورش کوله‌باری از صبر را به یادگار می‌گذاشت. روزها از پی هم گذشتند و دوازدهم اسفند همان سال دوران تنهایی زهرا به سرآمد و او نیز همسفر مسافرش شد. هر چند ماه یکبار در پهن دشت جبهه نقل مکان می‌کردند؛ اندیمشک، شوش، دزفول، اهواز و اسلام‌آباد، حالا دیگر راه نزدیک‌تر شده بود و آنها می‌توانستند همدیگر را زودتر ببینند. عباس خوب می‌دانست که جنگ و مشکلاتش جای خود را دارد و خانه و زندگی هم ویژگی‌های خودش را. او هم مرد خانه بود هم مرد رزم. زندگی او آنقدر سبک و ساده بود که این خانه‌به‌دوشی را رنج سفر نمی‌دید. تمام اثاثشان در صندوق عقب پیکان جا می‌گرفت فرش اتاقش یک تکه موکت و تمام زندگی‌اش خلاصه می‌شد در: پتو، قابلمه، بشقاب و چند قاشق. انگار همیشه مسافر بود اما این سادگی، رنگی دیگر داشت، رنگی به خاکی بودن زندگی با صفای بچه‌‌های جبهه، به پاکی آسمان جنوب و استواری کوه‌های غرب. فصل‌ها از پی هم گذشتند و بهار سال 1363 شکوفه زیبای زندگیشان در بیمارستان «حضرت زهرا»ی دزفول به نام «داوود» شکفت، هر چه داوود بزرگ می‌شد، عباس نیز به او علاقه بیشتری پیدا می‌کرد ولی همیشه مراقب بود تا علاقه به او عادت نشود روز با هم بودن عباس و زهرا و داوود دیگر تکرار نمی‌شد لحظات را به خاطر می‌سپردند تا اندوخته آینده باشد.
ماشین که توقف کرد عباس سریع پیاده شد. در خانه که رسید با سلامی به آشنایی دیروز و پیامی به وسعت فردا داخل شد. با شتاب و عجله در حالی که با «داوود» حرف می‌زد، لباس‌هایش را پوشید. کودک و مادر یکبار دیگر در آستانه در، ستون خیمه خانه را بدرقه کردند ولی نگاه‌های عباس موجی از خداحافظی داشت. چشمان عباس قامت مادر و فرزند را برای همیشه به اندازه سال‌های جدایی غرق دریای محبت کرد، بعد سرش را پایین انداخت و گفت:«خداحافظ». چشمه‌ای در پشت سنگ نگین دیدگان زهرا جوشید که با چشم برهم زدن راه گریه را می‌بست. برای بار سوم نگاه‌ها درهم گره خورد و عباس رفت. قدم که برمی‌داشت انگار داغ هزار پرستوی مهاجر از پشتش می‌ریخت. قدم در راهی بی‌بازگشت می‌گذاشت به سنگری که اتصال زمین و آسمان بود و عباس جانشین حاج همت، فرمانده لشکر 27 محمد رسول‌الله در بیست و سوم اسفند ماه سال 1363 در عملیات بدر چون کبوتری بر گنبد زیارت آسمانیان پرگشود و به آرزویش که همجواری با شهدای بهشت زهرا(تهران) کنار قبر شهید اقارب‌پرست در قطعه 24 بود، رسید. امروز قاب تصویر نگاهش پیوند روح و جسم ما با شهداست.
شادی روح امام و شهدا صلوات
نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار