منصوره حسيني يكي از پيشگامان هنرنوگراي ايران است كه در سال 1305 در تهران متولد شد. وي نقاشي را از سن 10 سالگي آغاز كرد. وي در سال 1328 ليسانس نقاشي خود را از دانشكده هنرهاي زيباي تهران دريافت نمود و پس از برپايي چند نمايشگاه گروهي در سال 1333 براي ادامه تحصيل به ايتاليا رفت و در سال 1338 از آكادمي هنرهاي زيباي رم پاياننامه خود را دريافت نمود. وي به عنوان نخستين پايهگذار كاربرد خط و قابليتهاي آن در نقاشي دوران معاصر شناخته شده است. منصوره حسيني ابتدا از خط كوفي الهام گرفت و فرمهاي نويي را ابداع كرد و سپس خطوط ابداعي خود را به يك ويژگي سبكشناختي و زيباشناسانه تبديل كرد به نحوي كه به واسطه آن موفق شد سمفوني و ريتم و حركتي غيرمستقيم همچون نت براي موسيقي با رويكردي نقاشانه به وجود آورد كه به گفته خودش برگرفته از روح عرفان اسلامي و معنويت شرقي و كليت فرهنگ ايراني است. براي آشنايي بيشتر با ايشان و آثارشان در ذيل گفتوگويي را با اين هنرمند پيشكسوت نوگرا انجام دادهايم.چطور به نقاشي كشيدن علاقهمند شديد، از اين نقاشياي كه كشيديد خاطرهاي داريد؟نميدانم كلاس دوم بودم يا...، كمتر از ده سالم بود. اولين نقاشيام را هنوز به ياد دارم و هرزمان كه آن خاطره را مرور ميكنم يك حال بهخصوصي ميشوم.چطور؟ آن زمان مانند امروز نبود و من مانند بچههاي امروز كه رنگ و كاغذ و... در اختيارشان است نبودم، تا آن موقع نقاشي نديده بودم، تلويزيون هم نبود، زير كرسي خانهمان نشسته بودم، خانهمان در ركنالدوله بود، در حال نوشتن مشقهايم بودم، منظره حياط و باغ روبهرويم قرار داشت و از پنجره ديده ميشد. كاجها زير برف خميده شده بودند. در حال مشاهده باغ و كاجها بودم كه نميدانم چطور شد كاجها از توي حياط آمدند داخل دفتر مشق من و من آنها را كشيدم، بدون هيچ سابقه نقاشي كشيدني كاجهاي حياط آمده بود در دفتر مشقم. شوكه شده بودم، يك اتفاق عجيب، يك حادثه بود. بعد چهكار كرديد؟بعد از آن با زن پدرم و پنج تا خواهر و برادرهايم صبر كرديم تا پدرم آمد خانه، گفتم: بابا كاجه آمده تو دفتر مشقم، او هم نگاه كرد و از فردا گرفتاري من شروع شد و معلم سرخانه نقاشي برايم گرفتند. همه از كارم خوششان آمد. معروفترين نقاش آن زمان يعني طاهرزاده بهزاد استاد نقاشيام شد. كارتپستال ميآورد و ميگفت نقاشي كن، اندازه بگير، فرم بيني به اين صورت است و فلان سانتيمتر يا... و به اينصورت درخت كاج به كلي مرد كه مرد. پس چطور دوباره خودتان را پيدا كرديد؟زمان دانشكده بود كه خودم را پيدا كردم، بعد از آن همه سال يك مجسمه را در كارگاه دانشكده روبهرويم ديدم كه استاد ميگفت به آن نگاه كنيد و بكشيد. من هم به كاجها نگاه كرده بودم و كشيده بودمشان، اما در تمام مدت آموزش نقاشيام تاقبل از دانشكده كار استاد آن بود كه اندازهگيريها را به من آموزش دهد و ديد مرا خراب كند. چه حسي داشتيد وقتي اولين نقاشيتان را كشيديد؟نميدانم چطور بگويم. يك هديه الهي بود، يك متافيزيك؛ با كلمه نميتوانم همه احساسم را بگويم، من تا آن زمان نه نقاشي كشيده بودم و نه ديده بودم. نميدانستم با نگاه كردن به چيزي ميتوان آن را به تصوير كشيد و آن پيدا شدنم بود، البته حيف كه گمم كردند. در تعليم گم شدم و جان كندم تا ديدم را پيدا كنم. گفتيد در دانشكده خودتان را يافتيد، استادها كمكتان كردند؟ابداً، من ميدانستم به دنبال چه ميگردم،به دنبال ديدن بودم نه آنكه بگويند اينجا را يك مقدار تغيير بده يا فلان اندازه را به كار ببر، با كلمه نميتوان گفت.منظور چه ديدني است؟منظور ديد ظاهري نيست و زحمت زيادي كشيدم تا جوابم را پيدا كردم، ميدانستم يك چيزي كم است اما به صورت آگاهانه نميدانستم، خيلي كار كردم مثلاً ما به همراه بچههاي دانشكده ميآمديم به الهيه و نقاشي ميكرديم، آن زمان الهيه پر از شقايق بود و طبيعت وحشي داشت، سنگهاي بزرگ كنار رودخانه و از ساختمانها خبري نبود يك فضاي فوقالعاده بود و ما منظره كار ميكرديم. دفعه اولي كه يك منظره را با رنگ و روغن كار كردم بردم و به استادم آقاي حيدريان نشان دادم و نظرشان را جويا شدم. نظرشان چه بود؟گفت ببينم بچه تو هم سزان شدي! من كه يك مثقال فرانسه ميدانستم سزان را ميخواندم خرهايش! به اين صورت كه «سه» علامت جمع است و «ان» هم يعني خر كه در كل ميشد خرهايش! با خودم ميگفتم چرا استاد به من گفت خرهايش! آن موقع نميدانستم سزان هم نقاش است. هر چند در اولين نمايشگاهي كه در رم داشتم هم به من گفتند سزانسك يعني پيرو سزان كه البته آنجاميدانستم منظور چيست. اما آن موقع كه استاد گفت نميدانستم سزانسك يعني چه، گشتم تا پيدا كردم.چطور خودتان را پيدا كرديد؟گشتم تا يافتم، آن زمان استادي بود به نام ونتوري كه كتابي نوشته بود به نام «سزان را بشناسيد» كه البته در زمان جوانياش آن را نوشته بود. دلم ميخواست اين استاد را ببينم و بپرسم چرا به من ميگويند سزانسك تا اينكه وسيلهاي فراهم شد و من ايشان را ملاقات كردم. جواد فروغي كه از اقوام مهندس فروغي، رئيس دانشكده هنرهاي زيبا بود كنسول سفارت بود و همسري داشت كه برخلاف خانمهاي سفراي ديگر به دنبال آخرين مد آرايشي و لباس نبود. دائم در كتابخانهها بود و تحقيق ميكرد. آقاي فروغي از من خواسته بود كه پرتره همسرش را بكشم و زماني كه با خانم فروغي آشنا شدم گفتم كه علاقهمندم استاد ونتوري را ملاقات كنم. بعد از مدتي خانم فروغي تماس گرفت كه پنج، شش تا از كارهايت را به منزل ما بياور استاد آنجاست. من هم چهار تا پنج كار رنگ و روغن را همراهم بردم. آنجا پيرمردي نزديك به 85 تا 90 ساله را ديدم كه همراه با يك گارد بهداشتي بود و آنها مراقب بودند كسي زياد حرف نزند يا سيگار نكشد و در كل استاد را خسته نكند. پيرمرد در جنگ گويي تيك عصبي گرفته بود و دائم گردنش را تكان ميداد. كارها را جلو ايشان قرار دادم، نگاه كرد. من مثل يك موش قلبم تند و تند ميزد كه چه خواهد گفت. استاد به فروغي نگاهي كرد و گفت: اگر اين كوچولوي شما اين كارها را 50 سال پيش به من نشان داده بود، ميگفتم نابغهاي است. اما 50 سال از دوره امپرسيونيستها گذشته و ده سال است كه آبسترك(آبستره) در دنيا حاكم شده. به اين دختر بگوييد چرا از خط خودت استفاده نميكني، خطهاي خودتان زينتياند. ايشان نگفت سزانسك هستيد؟نه، البته فروغي به استاد گفت دلتنگي اين دختر اين است كه به او ميگويند سزانسك كه استاد ونتوري گفت نه اتفاقاً سزانسك نيست بيشتر به مينياتوريستها شبيه است. البته نه روح مستقيم مينياتوريستها يك عربسكي در كارش وجود دارد كه در كار مينياتوريستها هم هست كه اين به معني استفاده سوژه مينياتوريستهاني است. من از همان شب به دنبال تغيير گشتم. از حرفهاي استاد خيلي دلگير شدم و در خودم رفتم و از اينكه گفت 50 سال عقبم خيلي خجالت كشيدم.چطور شيوهتان را تغيير داديد؟از آن شب كارم را عوض كردم و اولين كارم را هنوز نگه داشتهام يك كار كوچك است. همان شب كارم را شروع كردم. يك كارتپستال بالاي سرم در اتاق خوابم بود كه اسمهاي الله، محمد، حسن و حسين رويش نوشته شده بود كه آنها را بههم كوبيد و شد نقاشي آبستره كه البته آن موقع براي مسخره اسمش را گذاشتند سقاخانه. دوستان نقاش كارتان را به تمسخر گرفتند؟نه، دولت كارم را به تمسخر گرفت و چقدر از آنها فحش خوردم و متلك شنيدم به خاطر شيوه كارم. بعد از آن شروع كردم به تغيير در كارم وامروزه به خطنگاري و موسيقي رسيدهام و از حروف به فرمهاي امروزيام رسيدهام. بعد از آن ديداري كه با استاد ونتوري داشتيد ديگر ايشان را نديديد؟سه ماه بعد از آن ديدار دوباره همراه با آقاي فروغي نزد استاد ونتوري رفتيم. اين بار ونتوري بعد از ديدن كارهايم يك مقدار سرش را تكان داد و گفت باز سه ماه دير آمدي كه آقاي فروغي پرسيد، چطور استاد؟ايشان گفت من سه ماه پيش داور بيينال ونيز بودم، اگر آن موقع كارهايت را ديده بودم كارهايت جايزه ميگرفتند. فراز و نشيب دلشوره كارم بسيار شديد بود. آن دوران از مطبوعات خيلي فحش خوردم.علت مخالفتشان با شيوه كاريتان چه بود؟نميدانم ميگفتند اين چه شيوه كاري است. حتي يكي نوشته بود بحر طويلهاي بيسر و ته شاعر نمايي به نام نيما يوشيج(چون شعرهايش وزن و قافيه نداشت) و حيف از آن همه رنگ در تابلوهاي بيسر و ته منصوره حسيني كه ملهم از خط است، اين ويروس را قبل از پخش بايد در نطفه خفه كرد. اما امروز كه كاتالوگهاي حراج كريستفر را ميبينم نمي دانيد چه حالي ميشوم كه چطور اين ويروس را پخش كردهام. حتي در ممالك اسلامي هر يك 15 اثر ملهم از خط دارند، حتي در خود ايران اين ويروس عجيب پخش شده! اين قضاوتها در مورد آثارتان مربوط به چه سالي است؟سال 37 يا 38 بود. در تمام اين سالهايي كه نقاشي ميكنيد نظريات مختلفي را در رابطه با كارهايتان شنيدهايد، خاطرهاي از آنها داريد؟بله، كاري به نام كوچ آبيها داشتم كه از همان كارهاي ملهم از خطم بود. يك بار مهاجراني با ديدن آن گفت:«آبيهايي كه كوچ كردهاند، خوشبختند». اين را گفت به خاطر آنكه آبي رنگ سلطنتي است و منظور از آبيهايي كه كوچ كردهاند هم به همان برميگردد كه به ايشان گفتم من كه كوچ نكردهام و هيچ وقت هم نميكنم. البته براي سفر رفتهام اما كوچ نه.چه چيزي كار شما را از ديگران متمايز ميكند؟فرم در كار من آزاد بود و از ابتدا هم به دنبال خط نبودم و آن زمان كه من به اين صورت و فرم كار ميكردم كس ديگري به آن شيوه كار نميكرد. در كار من يك نوع اكسپرسيونيستي وجود دارد كه چشم را اذيت نميكند و حنجره كسي را هم بيش از حد باز نميكنم تا فرم خاصي را بهوجود آورم. مثلاً در همين «كوچ آبيها» اين آبيها در حال لگد كردن يكديگر هستند براي اينكه بروند!بعد از اين همه نقاشي كشيدن ميتوانيد بگوييد چه چيزي باعث خلق يك اثر ميشود؟در نقاشي كشيدن بايد خود را آزاد بگذاري تا فرم خودش بيايد و ما نميتوانيم كاري كنيم، فرم از ته دل بايد بيرون بيايد. اگر تصميم بگيري اداي مينياتور را دربياوري يك چيز كليشهاي از كار درميآيد. يك اصطلاحي وجود دارد به نام «خواسته شده». تو نقاش بايد وقتي در اثرت ميروي نفهمي كه كجا رفتهاي. اثر بايد تو را با خود ببرد نه آنكه تو او را با خود ببري. اگر اين اتفاق نيفتد نتوانستهاي با اثر ارتباط برقرار كني. اين حس توست كه تو را با خود ميبرد، بايد خود را رها كني. هر چه به بچهها (هنرجوها) ميگويم به جاي اينكه بنشينيد و كار جكسون پلاك و روتكو و ... را بكاويد، خود را بكاويد تا ببينيد از درونتان چه چيزي ظهور ميكند، به حرفم گوش نميكنند. بايد به دنبال خود بگرديد.شايد به همين خاطر است كه آثار امروز هنرمندان مانند كارهاي گذشته درخشان نيستند؟دلتنگي من با فرهنگستان هنر هم همين بود و در آخرين جلسهاي كه با ميرحسين داشتيم هم مطرح كردم. در آن نشست از خدمتهايي كه ايشان در فرهنگستان انجام دادهاند صحبت بود كه چنين و چنان كرده و اينكه 10 سال است براي معماري اينجا زحمت كشيدهاند و پولي هم نگرفتهاند كه من ناراحت شدم و صدايم بلند شد و گفتم بايد ببينيد كه اين همه زحمت معني حمايت از هنرمند را ميدهد يا نميدهد. شما يك نمايشگاه ميگذاريد و يك ميليارد خرج ميكنيد، اما دوستي از همين هنرمندان به من ميگويد كه سه ماه است اجارهخانهاش را نداده، به واقع چه حمايتي از هنرمند كردهايد. آيا هنرمند را به قيمت رساندهايد. نمايشگاه ميگذاريد در اينجا اما براي فروش آثار چه تلاشي ميكنيد. حتي با بانك پاسارگاد كه طبقهاي از ساختمان را اجاره كرد نگفتهايد بيايد و از آثار خريد داشته باشد. بانك آثار را خريده اما از حراج كريستي! ما در كشورمان موزه و دانشكده بسيار داريم و اين همه تكثير نقاش و دانشجوي نقاشي كه به مانند جوجهكشي است، اما كجاست حمايت، كجاست نان نقاش. اين موضوع را به رئيس موزه كه براي دعوت آثارم در نمايشگاه دهه فجر آمده بود هم گفتم كه اين همه تكثير هنرمند ميكنيد. اين افراد بايد نان بخورند، بايد حمايت بشوند. نمايشگاه ميگذاريد و براي تبليغاتش 30 ميليون خرج ميكنيد، خب براي خريد آثار هم هزينه كنيد، اما اينجا هزينهها تنها خرج اكت و اجرا ميشود نه هنرمند. اگر بزرگداشتي قرار است گرفته شود بايد در زمان حيات افراد باشد. بايد براي آثار بازار فروش پيدا كنند. كار بيينالها و جايزهها تشويق است و خيلي كارايي ندارد.شما علت استقبال نكردن جامعه را از آثار نقاشي امروز چه ميدانيد؟يك چيزهايي بايد تغيير كند. مثلاً بازار فروش آثار. ما فرهنگ خريد آثار هنري را نداريم البته نه اينكه پول نداريم، ما فرهنگ خريد نداريم. مثلاً فردي كه حقوق بالايي دارد و كافي است از يك اثر خوشش بيايد تا آن را بخرد، اين كار را نميكند چون فرهنگ خريد آثار هنري را ندارد مگر آنكه آموزش ببيند. اين فرد شايد يك قاليچه بخرد يا به مؤسسات خيريه كمك كند اما اثر هنري نميخرد.علت اين موضوع شايد فرم آثار امروزي است كه با سليقهاش همخواني ندارد يا آنكه نميداند به كجا بايد مراجعه كند براي خريد؟ميتواند از ديگران كمك بگيرد چون ما موزه و گالري فراوان داريم. اما موضوع اين است كه اين آثار برايش عجيب است، به خصوص آنكه اگر از طبيعت هم دور باشد. ممكن است اگر كمي درباره اثر برايش توضيح دهيم كار بگيردش اما نميخرد. مثلاً در اكسپو شنيدم فردي به دوستش ميگفت كه خانمم لبناني است، اگر من از اين آثار بخرم و خانه ببرم بيرونم خواهد كرد و خواهد گفت طلا آوردي، برليان آوردي، اين چيست كه اين مقدار برايش هزينه كردهاي!گالريداران و برگزاركنندگان نمايشگاههاي نقاشي در اين شناخت چه سهمي دارند؟هنرشناس كسي است كه به هنر اجر ميگذارد و كلكتور يا خريدار هم كسي است كه هنر برايش ارزش مادي دارد، به همين خاطر از جيبش براي هنر ايثار ميكند. براي گالري برپا كردن فرضهاي مختلفي وجود دارد. طرف گالري بازميكند، نمايشگاه ميگذارد، كارت چاپ ميكند و دعوت ميكند اما در نهايت نميتواند بفروشد، به همين دليل از كانالهاي ديگر استفاده ميكند، نگاه ميكند ببيند آيا آشناي طرف سمت دولتي دارد، وزير است يا ... متأسفم اينجا هم باز ظاهرسازي است و اجراي اكت. گالريدار آن كسي است كه بتواند تو را به قيمت برساند و ارزش كار تو هنرمند را تشخيص دهد. اتفاقاً چندي پيش بحث بر سر حسين قولر آغاسي نقاش قهوهخانه بود كه حدوداً 40 سال پيش فوت كرده است.گويا شما در معرفي ايشان نقش مؤثري داشتهايد؟بله، من كارهاي قولر را يك روز در قهوهخانهاي ديدم و خوشم آمد. يك يادداشت براي ايشان نزد آن قهوهخانهدار گذاشتم كه اگر دوباره به آنجا آمد آنرا به او بدهد آدرسم را هم دادم. اين ماجرا مربوط به 50 سال پيش است آن زمان خيلي جوان بودم. از اين جريان سه يا چهار ماه گذشت و هيچ خبري نشد ما هم ماجرا را فراموش كرديم. آن زمان شما دانشجو بوديد؟آن زمان تازه از پاريس آمده بودم و تحصليم تمام شده بود و در هنرستان دخترانه تدريس ميكردم. يك روز كه ميآمدم خانه بچههاي كوچهمان بهم گفتند يك گدايي سه ساعت است كه روي سكوي جلو خانهتان نشسته و هر چه با سنگ زدهايم نرفته، گفتم چرا آن را زديد، خب بهش غذا ميداديد. رفتم جلو ديدم يك پيرمرد با لباسهاي پاره پوره روي سكو نشسته، تا كليد را در خانه انداختم بلند شد و گفت ببينم شما خانم حسيني هستي؟ گفتم بله، گفت ميخواستي ما رو ببيني! (البته با لحن لاتي) گفتم شما. گفت من قولر آغاسي. تعارفش كردم داخل. خيلي غمگين شدم. بعد از مدتي همسرم هم آمد و برايش غذا گرفت و از ساعت 2 تا 11 شب صحبت كرد. آخر شب هم ته مانده نون سفيدها و غذاها رو گذاشت در يك دستمال و بقچه كرد. برايش ماشين گرفتم كه برود منزلش كه در خيابان ري بود.چطور انساني بود؟انساني بسيار شريف، از آن به بعد ديگه سكو را ياد گرفته بود و ميآمد همراه با يك نقاشي كوچك و ما ميخريديم. 40 تا 45 كار به من داده بود كه دانه دانه فروختيم. به اين ميگويند تشخيص. بعد از آن يك مصاحبه با قولر از زبان خودش با همان لحن لاتي براي مجله زن روز گرفتم كه گفته بود پدرم حسن آقا شغلش قلمدان سازي بود. بايد بتوان هنرمند را پروراند.شما پرورش دهنده قولر بوديد؟نه، پرورش داشت، من معرفياش كردم. من به همراه هفت هشت نفر از دوستان گالري در خيابان صبا داشتيم به نام گالري صبا. البته نه اين صبايي كه الان هست. صباي اولي گالري بود و از افتخاراتمان اين بود كه وابستگي نداشتيم و آزاد بوديم. ما مثل خيليها بادمجان دور قاب چين نبوديم و خوش رقصي نميكرديم. يادم است قرار بود نمايشگاهي با تيپ قهوه خانهاي بگذاريم. براي همين حصير و سماورهاي بزرگ و مخده و... تهيه كرديم و كارها را روي ديوار قرار داديم. حتي براي معرفياش به وزير نزد ايشان رفتم و با عجله وقت گرفتم و خواستم كمكش كنند و براي اينكه از سر و وضعش ايراد نگيرند 400 تومان به قولر دادم تا لباس بخرد. پس از يك ماه كه از او بيخبر بودم و قرار بود كه براي نمايشگاهي به مسافرت خارج از كشور بروم، دوباره قولر را ديدم با همان لباسهاي كهنه كه گفتم استاد چرا لباس نخريدي كه از كوره در رفت و شروع كرد به داد زدن كه من 18 سرنون خوردارم با اين وضع بروم كت و شلوار بخرم. البته نميدانم چند تا بچه داشت. اما بعدها شنيدم چند دختر داشته كه دخترانش همراه با فرزندانشان درخانه قولر بودند و پسري نداشت و آن كسي كه امضا مي كرد فتح الله قولر آغاسي شاگرد ايشان بوده. پس از سفر كه برگشتم از او سراغ گرفتم گفتند دو ماه پيش فوت كرده كه من به حساب خودم گذاشتم كه چون حمايتم را رها كردم مرده.هيچ گالريداري كارهايي كه شما انجام داديد را نميكند؟اگر بتوانند كسي راكه استعداد دارد و ناشناس است بشناسند و زيربال و پرش را بگيرند و معرفياش كنند مهم است و درك بكنند كه اين فرد آينده دارد. بفهمند كه اين فرد مايه دارد و كارش متفاوت است. من با نقاشي نميتوانم قصه بگويم اما فردي هست كه قصه ميگويد و خوب هم قصه ميگويد پس بايد باشد. اكثراً اينطور نيست و اكت اجرا ميشود. مثلاً خود بنده . گفتند افتخار داريم كه نمايشگاه مروري بر آثارتان را در 45 روز برگزار كنيم. صحبت از ارديبهشت 87 است. موافقت ما را گرفتند. كارها را جدا جدا كردند. آبرنگها جدا، پرترهها، منظرهها و آغاز خط نگاريها جدا و گفتند از كارهايي كه خط كمكم به طرف فرم رفته 5 اثر براي موزه جديد ميخواهيم كه پذيرفتم. افتتاح نمايشگاه را در ارديبهشت 88 گذاشته بودند كه با سرود ملي و بسيار رسمي برگزار شد. تا اينكه زمان انتخابات رسيد و خبر دادند كه در موزه كه به سمت خيابان وليعصر بود شكسته شده در درگيريها و عدهاي ريختهاند داخل موزه براي همين كارها را فوراً خارج كردهاند. كارها را با عجله و بدون بستهبندي آوردند كه دو تا از كارهاي قديميام خراب شده بود. ميدانيد كاري براي من هنرمند و هنر نميكنند. اينها براي اكت صحنهاي است كه اجرا ميشود. روشن است چه ميگويم و اين با ارادت به هنر فرق دارد. اين اكت با تشويق و پيشبرد هنر يا بازاريابي هنر فرق ميكند. اينها نه به دنبال يافتن بازار براي كار من هستند و نه به دنبال پيشرفت و پشتيباني سلامت من هيچي. من برايش يك صفر گندهام! كه اگر بتواند زير پايش بگذارد و له بكند كه البته كرده اگر نشده تا به حال به خاطر اين است كه جلويش ايستادهام و از خودم دفاع كردهام. من نديدم كسي دلسوزي بكند و كسي دوست داشته باشد و عشق بورزد. هنريك عشق است و هنرمند عاشق كار هنر. در تمام كارها اجراي اكت است و من نميدانم با اين همه اكتور چكار كنم غير از آنكه خودم هم بشوم يك اكتوريست. خسارت كارهايي كه خراب شده بود را دادند؟نه ابداً ابداً. اين موضوع هنوز در گلويم مانده. روي يكي از كارها يك ماه كار كردم اما درست نشد. ميدانيد اگر يك گوشه كار خراب ميشد ميدوختم، 10 بار. تا به حال اينطور شده و دوختم. حتي جاي سوزن هم روي كار معلوم بوده و كسي ايراد نگرفت حتي در حراج كريستي. كارها را با ايبك، قنداق كرده بودم كه خيلي محترمانه پنج نفر آمدند و با بنزهاي خاور سقفدار بردند. اما روزي كه ميآوردند همينطور ريخته بودند در يك وانت بدون سقف در آفتاب 40 درجه تير و مرداد ورنگها پخته شده بود كه وقتي نايلون ها را ميبريدم دستم كشيده شد روي تابلو و رنگي شده بود. رنگها را در آن ايبكها پخته و روي بوم گريه كرده بود. نميتوانم حالم را برايتان بگويم. هنوز هم با آنكه اين همه گذشته با گفتنش چشمهايم پر از اشك ميشود. شوخي نيست كم مانده بود خودكشي كنم. باطل شدم باطل! از 10 سالگيام تا حالا يك دفعه كاخ فرو ريخت رويم. يكدفعه خرد شدم، تحقير شدم. به خدا قسم دروغ نيست. حتي در زمان برپايي نمايشگاه آقاي ميرحسين از طبقه بالا نيامد پايين كارها را ببيند. با آنكه آن همه به دنبال گذاشتن نمايشگاهم بود و آن همه جلسه گذاشت. حتي دو كلام نامه ننوشت كه بگويد نميتوانم بيايم، كار دارم. عزيز نبايد اينطور كني. چرا كه آن يكي رئيسجمهور شد و تو نشدهاي كه اگر رئيسجمهور شده بود شركت ميكرد. موسوي مرا صرف اهدافش كرد. يك سال ايشان براي نمايشگاه من فرصت داشت اما گذاشت ارديبهشت ماه برگزار كرد و اينطور شد و عذرخواهي هم نكرد.در پايان از اختتاميه جشنواره تجسمي فجر بگوييد. علت اعتراض شما چه بود؟براي اختتاميه از من دعوت شد كه در آن شركت كنم. جايي هم كه به من اختصاص داده بودند رديف اول بود. هر بخشي جداگانه داوري شد. كاريكاتور، نقاشي، تذهيب، خط و ... شركتكنندگان جايزه دريافت كردند. برگزيدگان هر بخشي معرفي شدند. تا اينكه رسيد به خوشنويسي كه مجري اعلام كرد خط نسخ، خط ثلث و خط نستعليق و ... و به تازگي خطي به نام خط نقاشي به وجود آمده. نميدانم چقدر ازكارهاي من شناخت داشتند حتي آن كاري كه در موزه صبا خراب شد به سال 1337 برميگردد و اين تازگي ندارد و به 50 سال قبل برميگردد؛ چيزي به نام مسير تاريخ نقاشي و اين در موزه اتفاق افتاد و اين تحريف كه به تازگي چيزي به نام خط نقاشي به وجود آمده كه مرا دعوت كردهاند مرا كه بنيانگذار بودهام و توقع اينكه مسير را عوض كنند را نداشتم. مينياتور و خوشنويسي و تذهيب جزو آثار تجسمي نيستند اصلاً در تاريخ هنر فصل بستهاي هستند. حتي گفتم قلمدانسازي را جايزه نميدهيد. بالاي در موزه نوشته شده موزه هنرهاي معاصر آيا اينجا جاي پژوهش هنر قديم است؟ با تشكر از شما كه وقتتان را در اختيار ما گذاشتيد.