
محمدمطيع سال گذشته بعد از 25 سال دوري از وطن و خداحافظي از بازيگري، با سريال «عمارت فرنگي» دوباره به اين عرصه بازگشت. او كه فعاليتش را با تئاتر آغاز كرده بود با سريال هزار دستان و سلطان و شبان و «اميركبير» در ميان مردم به شهرت و محبوبيت رسيد اما برخي از مسائل به وجود آمده در پشت صحنه سينما و تلويزيون و مسائل شخصي او را بر آن داشت كه براي هميشه قيد بازيگري را بزند و براي اقامت به سوئد برود اما محمد ورزي او را متقاعد كرد كه هنوز عرصه بازيگري به او نيازمند است و بعد از رايزنيهاي فراوان او براي بازگشت مجاب شد. به بهانه پخش سريال «سالهاي مشروطه» كه در آن نقش اتابك را بازي ميكرد، گفتوگوي مفصلي با او انجام داديم كه خواندنش خالي از لطف نيست.
اگر اشتباه نكنم شما هم جزو بازيگراني محسوب ميشويد كه فعاليت بازيگريتان را با تئاتر آغاز كرديد؟همينطور است، سال 1333 با عدهاي نوجوان كه همگي عاشق تئاتر بودند گروهي را در مشهد تشكيل داديم با نام آپادانا، رفته رفته اين گروه رنگ و شكل حرفهايتري به خود گرفت و ما به فعاليتمان گسترش بيشتري داديم.آن زمان شما در مشهد زندگي ميكرديد، آنطور كه شنيدهها حاكي است در آن زمان نگاه چندان مثبتي نسبت به هنر بازيگري و خوانندگي وجود نداشت حتي در پايتخت. چه چيزي يك جوان شهرستاني را وادار كرد كه آن زمان با وجود همه مشكلات احتمالي كه سر راهتان قرار داشت مصرانه به اين حرفه بپردازيد؟اين مشكلاتي كه شما از آن حرف ميزنيد يعني نگاه سخيف مطرب مآبانه به هنر بازيگري كه در آن زمان شدت بيشتري داشت. خانوادهها تمايل چنداني نداشتند كه بچههايشان در اين حرفه فعاليت كنند. اين نگاه در كل ايران و حتي تهران وجود داشت و در شهرستان شدتش بيشتر بود اما من عاشق بازيگري بودم و اين هنر به طور كاملاً غريزي در من وجود داشت. وقتي بچه بودم عباي پدرم را روي دوشم ميانداختم بچهها را دور هم جمع ميكردم و برايشان تئاترهاي من درآوردي بازي ميكردم من فكر ميكنم هنرهايي از اين دست بخشياش كاملاً ذاتي است به همين خاطر وقتي بزرگتر شدم تصميم گرفتم به اين رؤياي دوران كودكيام تحقق ببخشم. خوشبختانه من در خانوادهاي بزرگ شده بودم كه با مسائل خيلي خوب كنار ميآمدند وقتي موضوع را با پدرم در ميان گذاشتم ايشان گفتند اگر تصميمت را واقعاً گرفتي برايت آرزوي موفقيت ميكنم. البته يك نكتهاي را لازم است در مورد تفاوت نگاه هنر در شهرستان و تهران بگويم. مشكل اين است كه دائماً افكار عمومي به اين سمت است كه هنرمندان موفق لزوماً بايد تهراني باشند و هنر نزد پايتختنشينهاست در حالي كه اصلاً اينطور نيست اگر شما به تك تك شهرها و روستاهاي ايران سربزنيد بدون شك در آنجا با هنرمندان زيادي آشنا ميشويد كه صرفاً چون امكاناتي در اختيار آنها قرار ندارد لذا ديده نميشوند دليل اينكه هنرمندان هم بعد از مدتي فعاليت از شهر و روستايشان دل ميكنند و راهي تهران ميشوند بدين دليل است كه متأسفانه اگر كسي بخواهد در حرفهاش ديده بشود و مورد توجه قرار بگيرد راهي جز اين ندارد كه به تهران بيايد، در هر حال اميدوارم روزي شرايطي فراهم شود كه امكانات هنري در سراسر ايران يكسان شود.برگرديم به دوران جوانيتان، زماني كه عضو يك گروه تئاتر در مشهد بوديد، آن زمان وضعيت تئاتر باز هم مثل الان بود و تئاتريها با مشكل كمبود بودجه مواجه بودند؟بله، متأسفانه آن زمان هم بچههاي عشق تئاتر همه هزينههايي كه بابت اجاره سالن، طراحي دكور و لباس انجام ميدادند كاملاً از جيب خودشان بود، اگر شانس ميآوردند كارشان ديده ميشد كه خب بخشي از اين هزينهها پرداخت ميشد در غير اين صورت... در هر حال هيچگاه انگيزههاي بچههاي هنر انتفاعي نبود چون در آن صورت بايد به سراغ تجارت ميرفتند.اولين كاري كه در آن حضور داشتيد را به خاطر داريد؟بله، اولين كارم را به طور رسمي در يك سالن بزرگ اجرا كرديم كه گنجايش 500 تماشاگر را داشت كاري بود به اسم« ميخواهيد با من بازي كنيد» يا «دلقكها» كه استقبال بسياري خوبي هم از آن به عمل آمد.آن زمان چه چيزي شما را نسبت به اين حرفه دلگرم ميكرد شهرت يا ....؟من آن زمان وحتي حالا به تنهايي چيزي كه در بازيگري فكر نميكردم و نميكنم شهرت بود. من عاشق كارم بودم و عاشق هيچ وقت از معشوقش با شرط و شروط خوشش نميآيد. من فقط دوست داشتم در كارم پيشرفت كنم و به آن جايي برسم كه بعد از مرگم نام نيكي از من به جاي بگذارد سالها قبل وقتي جواني 18، 19 ساله بودم در ايستگاه اتوبوس پدري كودكش را كه از لحاظ جسماني و ذهني معلول بود و دست و پا نداشت و ظاهرش هم به دليل بيماري تغيير شكل داده بود عاشقانه ميبوسيد و او را غرق محبت ميكرد. او كودكش را كه حتي قادر به ابراز احساس نبود عاشقانه در آغوش ميكشيد دليلش هم اين بود كه او عشقش را نثار اين كودك ميكرد و هيچ توقعي از آن نداشت. بعد از آن بود كه با خودم عهد بستم چيزي را كه دوستش دارم از آن هيچ توقعي نداشته باشم.اما اين روزها نگاه به بازيگري كاملاً تغيير كرده و جنبه حرفهاي پيدا كرده است؟ انگيزه بيشتر بازيگرها از ورود به اين حرفه كسب پول و شهرت است؟. همينطور است كه ميگوييد و اين مسأله جاي تأسف دارد اين روزها متأسفانه براي بازيگر شدن ظاهراً كمترين چيزي كه اهميت دارد، عشق و استعداد است. يادم است آن زمان از بين 500 نفري كه آموزش بازيگري و كارگرداني ميديدند يكيشان علي حاتمي ميشد اينطور نبود كه زد و بندي باشد و هر كس پول و پارتي داشته باشد، بدون كوچكترين استعدادي بتواند به راحتي بازيگر شود. براي بازيگر شدن فرد بايد هفت خوان رستم را پشت سر ميگذاشت و آرام آرام خودش را به مخاطبان معرفي ميكرد نه اينكه در فيلم اولش به زور نشريات زرد كه به آنها رشوه داده است، خودش را تيتر يك كند و نامي دست و پا كند و به محض اينكه به شهرت رسيد حتي جواب سلام مردم را ندهد... وقتي فردي نيامده مطرح شود و خاك صحنه نخورده باشد صد البته كه بايد بعد از آنكه مطرح شد حركات عجيب و غريبي از آن سر بزند و احترام پيشكسوت را حفظ نكند و بدتر از آن حتي نتواند بازي مورد قبولي را از خود ارائه دهد.پس فكر ميكنيد علت رشد بيرويه نابازيگراني كه حتي تا مرز ستاره شدن پيش مي روند به دليل تبليغات كاذب و نداشتن فيلتر مناسب براي گزينش است؟صد البته، متأسفانه بعضي از بازيگران ما حين كار، بازيگري را ياد ميگيرند ده تا فيلم بازي ميكنند تازه ميفهمند كه چطور جلوي دوربين قرار بگيرند اينها براي حرفه بازيگري واقعاً تأسفبرانگيز است، متأسفانه روند فيلم و سريالسازي ما به گونهاي است كه براي برخي از بازيگران حكم آزمون و خطا را دارد و اصلاً بازيگر را از ماندگاري دور ميكند.شايد همين چرخه نادرست باعث شده كه برخي از بازيگران نيامده احساس سوپراستاري ميكنند و براي مردم كه تا ديروز دست و پا ميزدند كه بشناسندشان حالا عينك آفتابي ميزنند و جواب سلامشان را به زور ميدهند؟همينطور است، گاهي اوقات كه مردم من يا هم دورهايهايم را ميبينند ميگويند براي ما سؤال برانگيز است كه چطور با هم دورههاي شما ميشود حرف زد و به راحتي ارتباط برقرار كرد اما برخي از جوانهاي بازيگر حتي از اينكه بخواهند جواب سلاممان را بدهند اكراه دارند... من هم در جوابشان تنها به يك مثال اكتفا ميكنم كه درخت هرچه پربارتر است سر به زيرتر است اگر بخواهد درختي صاف بالا برود بدون حتم خورشيد شاخههايش را ميسوزاند.به نظر شما علت سير رو به نزول فيلمها به ويژه سريالهاي ما به دليل عدم حضور بازيگران حرفهاي است؟علت نديده شدن و عدم استقبال از كارهاي سينمايي به ويژه تلويزيون مسائل مختلفي را در برميگيرد. يكي از آنها ضعف بازيگري است، نبود يك فيلمنامه خوب و قوي و كست حرفهاي هم باعث ديده نشدن يك اثر ميشود. شايد باور نكنيد ولي از دهها فيلمنامهاي كه به منزل من فرستاده ميشود گاهي حتي يك مورد آن هم قابل بازي كردن براي من نيست. البته يك مسأله ديگر هم هميشه من را اذيت ميكرد و آن هم مربوط به قوانين يك طرفهاي بود كه همگي به نفع تهيه كننده است و باعث ضعف بازيگر ميشود.در اين مورد بيشتر توضيح ميدهيد؟البته قوانيني كه در كشور ما به واسطه قراردادهايي كه ميان بازيگر و تهيه كننده بسته ميشود همگي به نفع تهيه كننده است. وقتي شما براي بازي كردن كاري پاي برگه قرارداد را امضا ميكنيد يعني عملاً تمام اختيارات را به تهيه كننده ميدهيد. البته تا اينجاي كار قضيه سخت است اما چندان ملالآور نيست شما تصور كنيد بازيگري شش صبح آفيش ميشود و قرار است هشت صبح جلوي دوربين برود اما تا ساعت 7 بعدازظهر نوبت به اونميرسد. آخر اين كجاي دنيا مرسوم است كه بازيگري از شش صبح گريم شود و... خب معلوم است كه آن بازيگر بعد از ساعتها در پشت صحنه ماندن كار، تنها مانند يك ماشين ديالوگي بايد حرف بزند و ديگر انرژي براي او باقي نميماند براي حس گرفتن تا ميآيد كه به اين مسأله اعتراض كند ميگويند، شما قرارداد داريد مگر آن را نخوانديد.در چنين شرايطي پرواضح است كه كار فقط حكم تكليف را ميگيرد و بزن دررويي ميشود و تبديل به كارهاي شتابزدهاي ميشود كه اين روزها به وفور در تلويزيون ديده ميشود. پس بخشي از علت ضعف بازيها و شتابزدگي كارها به دليل قوانين يكسويه به نفع تهيهكنندههاست؟بله،در ايران با بازيگرها «البته احتمالاً به غير از سوپراستارها» به گونهاي برخورد ميشود كه انگار هيچ حق و حقوقي ندارند شايد باور نكنيد اما گاهي پيش ميآيد كه يك پلان به دليل ضعف صدا، نور و دوربين 20 بار يا حتي بيشتر تكرار شده است. شماي بازيگر بايد آنقدر در لوكيشن بايستيد تا همه عوامل آماده شوند، اين در حالي است كه همه عوامل بايد در خدمت بازيگر باشند نه بازيگر در خدمت عوامل. متأسفانه با گذشت زمان سير نزولي در كارها بيشتر شده است يادم است در قديم در فيلمهايي مانند اميركبير و ... معطلي بازيگرها در پشت صحنه حتي به نيم ساعت هم نميرسيد به همين دليل بود كه شما شاهد آن همه بازي نفيس و قوي بوديد.اگر اشتباه نكنم شما بيش از 25 سال از ايران دور بوديد و ناگهان سال گذشته به ايران بازگشتيد؟همين طور است.اين در حالي بوده است كه شما زماني كه ايران را ترك كرديد و به نوعي به بازيگري پشت كرديد در اوج بازيگري و شهرتتان قرار داشتيد چه مسائلي باعث شد كه ناگهان قيد همه چيز را بزنيد و راهي ينگه دنيا شويد؟در آن مقطع خيلي از عوامل دست به دست هم دادند. در شرايطي بوديم كه به لحاظ روحي به شدت تحت فشار قرار داشتم، از طرفي شرايطي كه در محيط كاريام در حال رخ دادن بود تحمل را از من دور كرده بود و مسائل خصوصي هم من را تحت فشار قرار ميداد، به جايي رسيدم كه رفتن را بر ماندن ترجيح دادم.پس آن همه عشقتان نسبت به اين حرفه چه ميشود؟آنها را زير خاكستر گذاشتم درست مثل عاشقي كه بنابر جبر زمانه بايد از معشوقش دل بكند، به ظاهر از او جدا ميشود ولي سوداي آن را تا آخر عمر در دل دارد. در طول آن سالها هيچ وقت وسوسه نشديد كه دوباره بازيگري را از سر بگيريد؟روزي كه در فرودگاه ايران بودم به قول شما جوانها دكمه شيفت ديليت مغزم را نسبت به بازيگري فشار دادم بعد هم سي دي مربوط به آن را بيرون آوردم و زير پا له كردم...واقعاً تعجب برانگيز است. چه چيز شما را به جايي رساند كه اينچنين با عشقتان بيرحم باشيد؟من سرخورده شده بودم. احساس افسردگي به سراغم آمده بود. حس عاشقي كه همه جانش را براي معشوقش ميگذارد اما خانواده طرف حتي ... من براي حرفهام از جان مايه گذاشته بودم. در مقاطعي قيد باارزشترين چيزهاي زندگيام را زده بودم اما استفاده را به جاي من كسان ديگري داشتند ميبردند. در هر حال من ديگر تحملم به سر آمده بود، پس ديدم با اين شرايط نميتوانم ادامه بدهم و رفتم.در سوئد هيچ وقت تصميم نگرفتيد بازيگري را از سر بگيريد و با گروههاي خارجي يا مقيم در سوئد كار كنيد؟نه دوست نداشتم براي غريبهها كار كنم. من متعلق به اين مردم و آب و خاك بودم. نفسم به آنها بسته بود حتي يكبار در يك قسمت از يك سريال سوئدي حضور پيدا كردم و با وجود اصرار آنها مبني بر ادامه همكاري به آنها «نه» گفتم. جنس من با آنها جور نبود. چه شد كه به ايران بازگشتيد؟به هر حال ايران وطن و زادگاه من است، شايد فردي با خانهاش قهر كند اما به هر حال برميگردد. اينجا سرزمين من بود و گاهي دلم بيقرار آن ميشد.چه شد كه بازيگري را از سر گرفتيد؟مرحوم پدرم كه چند سال قبل فوت كرده بود، به همين خاطر من به ايران بازگشتم. در آن سفر آقاي ورزي من را ديد و از من خواست كه بازيگري را از سر بگيرم با آنكه او خيلي اصرار كرد اما من متقاعد نشدم و رفتم. پس چه شد كه دوباره با ايشان در «عمارت فرنگي» همكاري كرديد؟حدود 5/1 سال قبل من براي سرزدن به خانوادهام دوباره به ايران آمدم ايشان مجدداً با من تماس گرفتند و از من دعوت كردند كه به پشت صحنه كارشان بروم. من هم رفتم. ايشان به من گفتند: آقاي مطيع در اين مدتي كه ايران نبوديد دائم در دلم آرزو ميكردم بازگرديد تا بتوانيم يك همكاري مشتركي با هم داشته باشيم. حرف ايشان به شدت من را تحت تأثير قرار داد و پذيرفتم. شما بعد از 25 سال رفتيد جلوي دوربين، استرس نداشتيد كه نتوانيد خوب بازي كنيد يا... !؟اول مصاحبه گفتم بازيگري در خون من بود. 25 سال كه سهل است اگر 100 سال ديگر هم جلوي دوربين قرار ميگرفتم باز هم ميتوانستم به راحتي بازي كنم اما خب انگار عدهاي خلاف اين مسأله فكر ميكردند. چطور؟!در آن مدت افرادي بودند كه با آقاي ورزي تماس ميگرفتند ميگفتند او سالها نبوده است. تكنيكهاي جديد بازيگري را بلد نيست،حتي قديميها را هم يادش رفته است، ريسك نكن او خيلي پير شده است، اما آقاي ورزي كه جنب و جوش مرا در پشت صحنه ميديدند به آنها گفتند سري به پشت صحنه كار بزنيد. انگار پسر محمد مطيع اينجاست او خيلي انرژيك و آپتوديت است. با اينكه مدت زيادي از بازگشتتان نگذشته است اما در اين مدت حسابي پركار بوديد؟همين طور است در طول اين 5/1 سال در مجموعه «عمارت فرنگي»، «ماه عسل»، «سالهاي مشروطه»، فيلم «ترديد»،«يك بوم و دو هوا» و «شهر دقيانوس» حضور داشتم. در اين مدت برخي از منتقدان ميگويند چرا مطيع فقط در سريالهاي تاريخي بازي ميكند؟اين حرف را خودم هم شنيدم و برايم بسيار جالب بود. در كارنامهاي كه طي اين يك سال گذشته در سوال بالايي با هم مرور كرديم تنها دو كار تاريخي بودند آن گاه...شايد دليلش اين بود كه شما در اين دو كار بيشتر از ساير كارها ديده شديد؟بله، اين هم خودش جواب قانعكنندهاي است. اميدوارم اين طور كه شما ميگوييد باشد. خودتان به كدام كارهاي اخيرتان علاقه بيشتري داريد؟به كار «ترديد» واروژ كريمياگر اشتباه نكنم شما با نقش وزير اعظم در سريال «سالهاي مشروطه» به شهرت عمومي رسيديد؟همين طور است. با اينكه قبل از آن هم من در آثار ديگري نقشآفريني كرده بودم اما اين كار بيشتر از ساير آثارم به دل مخاطب نشست و آنها از آن استقبال كردند. بعد از آن هم نقشم را در «اميركبير» و «هزاردستان» مردم دوست داشتند.با اينكه سالها از ساخت چنين سريالهايي گذشته است اما همچنان در ميان مردم محبوب هستيد، علتش را در چه ميبينيد؟علتش در درجه اول صميميتي بود كه در پشت صحنه و جلوي دوربين حاكم بود حرفي كه شايد اين روزها خيليها بيان كنند اما در عمل ... از طرفي همه عوامل سرجاي خودشان قرار داشتند و انتخابها در پشت و جلوي دوربين كاملاً درست و حساب شده بود. فيلمنامه قوي و مردمپسند بود و بازيها هم در سطح خوبي ارائه شد.از سريال «سالهاي مشروطه» كه به تازگي از شما پخش شد، صحبت كنيد؟من فضاي كلي اين كار را دوست داشتم و يك تجربه نسبتاً خوب را هم در «عمارت فرنگي» با آقاي ورزي داشتم. وقتي فيلمنامه را خواندم و با كاراكتر اتابك مواجه شدم، احساس كردم اين نقش جاي كار زيادي دارد به همين خاطر سعي كردم با تمام توانم اين نقش را بازي كنم. يكي از نكاتي كه در اين سريال شايد براي عدهاي جالب بود حركت دوربين بود كه ما كمتر در سريالهاي ايراني شاهد آن هستيم؟آقاي ورزي در اين كار از تمام وجودشان مايه گذاشتد. از كنار هيچ پلاني به سادگي رد نشدند و سعي كردند تا آنجا كه ممكن است كار را به بهترين شكل ممكن ارائه دهند. ايشان روي دوربين و حركات آن بسيار دقيق بودند و درست به همين خاطر بود كه ما براي اولين بار در سريالهاي ايراني شاهد چنين حركتهاي دوربيني بوديم.معمولاً چطور خودتان را به نقشهايتان نزديك ميكنيد؟اگر آن نقش تاريخي باشد سعي ميكنم راجع به آن تحقيق كنم، كتابهاي تاريخي را بخوانم، اگر نوشته يا مقالهاي راجع به آن به دستم رسيد را مطالعه كنم... بعد هم همه اينها را به اضافه فيلمنامه كنار هم قرار ميدهم و آن كاراكتر را پيش خودم اتود ميزنم و به راه رفتن او، حرف زدنش و حتي خنديدن و اخم كردنش فكر ميكنم، اگر غير تاريخي هم بودكه سعي ميكنم در اجتماع به دنبال نمونه عيني براي آن بگردم حتي اگر بخشي از صفات آن كاراكتر را هم داشته باشد براي من كفاف ميكند. صداي شما و لحن گويشتان به گونهاي است كه بسياري ميپنداشتند كه شما دوبلريد؛ اصلاً چرا هيچ گاه به سراغ دوبله نرفتيد؟خيليها وقتي من را ميبينند از من همين سؤال را ميپرسند. فكر ميكنم من دوبلرم در حالي كه اصلاً اين طور نيست. من تا به حال تجربه دوبله نداشتم و البته هيچ گاه هم دوست نداشتم كه چنين تجربهاي داشته باشم. با وجود آنكه من همواره پيشنهادات زيادي در اين باره داشتم اما پاسخم هميشه منفي بود؛ چرا كه اعتقاد دارم يك فرد براي آنكه موفق باشد بايد تنها در يك زمينه فعال باشد نه اينكه با يك دست چند هندوانه بردارد. من به واسطه اينكه سالها بازيگر تئاتر بودم روي بيانم بسيار كار كردم تا بتوانم كلمات را كامل و رسا ادا كنم... اما گاهي اوقات بازيگراني را ميبينم كه كلمات را جويده ادا ميكنند و تماشاچي نيمي از حرفهاي آنها را متوجه نميشود. بازيگران ما بايد روي كلامشان هم مانند بازيشان كار كنند چرا كه در ارائه يك كار خوب بسيار مؤثر است. در اين مدت بازيگر جواني بوده كه كار او را پسنديده باشيد؟از زهير ياري در سالهاي مشروطه خيلي خوشم ميآيد. او جوان طلبهاي بود كه عاشق آموختن و يادگرفتن بود. به لحاظ ادب و نوع برخورد هم به نوبه خودش نمونه بود به همين خاطر آينده خوبي را براي او ميبينم. در فيلم ترديد هم از بهرام رادان و حامد كميلي خيلي خوشم آمد. به آنها گفتم تلاش و پشت كارتان در حين كار من را ياد جوانيهاي خودم مي اندازد...خانوادهتان در حال حاضر آثارتان را دنبال ميكنند؟بله، گاهي فيلمهايي را برايشان ميفرستم اما آنها بيشتر دلتنگ من هستند و دوست دارند كه نزد آنها برگردم. قصد بازگشت داريد؟يك سري اتفاقاتي در حال افتادن هست كه من را دچار ترديد ميكند براي ماندن. درست مثل اتفاقاتي كه 25 سال قبل افتاد؛ هنوز جوي كه در پشت صحنه سينما و تلويزيون ما حاكم است مسموم است و عدهاي خالصانه تلاش ميكنند و عدهاي ديگر هم بدون آنكه گامي بردارند و زحمتي بكشند از زحمت آن عده استفاده ميبرند...آقاي مطيع از اينكه فرصتي داديد تا با شما به گفتوگو بپردازم از شما متشكرم و برايتان آرزوي سلامتي دارم؟من هم از شما سپاسگزارم. گفتوگوي خوبي بود.