کد خبر: 209425
تاریخ انتشار: ۱۸ اسفند ۱۳۸۸ - ۰۰:۰۳
طرحی از زندگی نویسنده تنها، در گفت‌و گوی «جوان» با محمد صبوری، فرزند‌خوانده مهدی آذریزدی
برخی از نام‌ها را می‌توان خواند و از کنار آن گذشت. برخی دیگر را می‌توان خواند و به تأسف از نداشتنشان، کمی بر روی آن تأمل کرد. اما برخی از نام‌ها را هیچ گاه نمی‌توان از ذهن بیرون کرد. به ویژه از ذهن و یاد ما ایرانی‌ها که به داشتن خاطرات و حافظه‌ نوستالژیک در میان تمام ملل مشهوریم و مرحوم مهدی آذریزدی بی‌شک یکی از بلندترین این نام‌ها است. آذر تنها زیست و در کمال تنهایی نیز مرد. تنها میراث او در روزگار ما به جز کتاب‌هایی که این سوی و آن سوی این خاک پراکنده شده‌اند، فرزندخوانده‌ای است که 54 سال از عمر او را در کنار تنهایی آقای نویسنده سرکرده است و امروز به نوعی تنها راوی روزگار گذشته بر اوست. گفت‌‌و گو با محمد صبوری فرزندخوانده مهدی آذریزدی در عصر یکی از روزهای زمستانی و در منزل شخصی وی صورت گرفت که در ادامه از نظر شما می‌گذرد.آقای صبوری! زندگی شما چگونه با آذر یزدی پیوند خورد؟آذر در کتاب خاطرات خود ذکر کرده که وقتی من 7 ساله بودم سرپرستی من را به عهده گرفت و ما حدوداً 33 سال اختلاف سنی داشتیم. من تمام خانواده‌ام را از دست داده بودم و وقتی آقای آذر من را به فرزندخواندگی قبول کرد، من فرزند کسی شدم که او از خود من هم تنهاتر بود و از نظر مالی در شرایط بسیار سختی بودیم. اما با این وجود زندگی پرمحبت و با صفایی داشتیم.بعد از ازدواج من، کمتر پیش من می‌آمد و فکر می‌کرد که سربار من می‌شد. آقای آذر مناعت طبع به خصوصی داشت و در اوج نیاز هم، از کسی کمک نمی‌طلبید. او منبع درآمد دیگری نداشت و جز از راه نویسندگی امرار معاش نمی‌کرد.شما از اوضاع سخت معیشت به آقای آذر شکایت نمی‌کردید؟ما جز یکدیگر کسی را نداشتیم و با شرایط زندگی خود را وفق داده بودیم و آقای آذر هم همواره برای بهتر شدن اوضاع مالی تلاش می‌کرد. به یاد دارم که زمانی در شب عید قصد داشت برای من لباس نو بخرد، مجبور شد که مقداری از کتاب‌های خود را بفروشد. به هر صورت با کاستی‌ها سر می‌کردیم. نکته جالبی را که باید یادآور شوم این که زمانی که در یک اتاق 3 در 4 متری زندگی می‌کردیم، بعد از کار روزانه آقای آذر در انتشارات و روزنامه، به او اصرار می‌کردم که تند تند کتاب بنویسد تا پولدار شویم و بتوانیم خانه بخریم و اوضاع زندگیمان را سرو سامان بدهیم. او به خاطر شادکردن من مصرانه کار نوشتن داستان‌ها را ادامه می‌داد. آقای آذر بعد از نگارش جلد دوم و سوم «‌قصه‌های خوب برای بچه‌های خوب»، بارها این مسئله را اظهار کرده بود که اگر محمد نبود، این قصه‌ها نوشته نمی‌شد!وقتی به آقای آذر می‌گفتم که سریعتر داستان بنویسد تا اوضاعمان خوب شود، به من می‌گفت: از راه کتاب نوشتن نمی‌شود پولدار شد. اگر می‌خواهی از این طریق پولدار شوی، فکر کتاب نوشتن را از سرت بیرون کن. اما از راه کتاب‌فروشی می‌شود به جایی رسید!شما به نصیحت پدر گوش دادید؟من به فراخور جوانی، از آنجایی که می‌خواستم یک فعالیت جدی را آغاز کرده باشم، تصمیم گرفتم مجموعه‌ای از اشعار را برای مشاعره، البته در قطع جیبی گردآوری کنم؛ چون در آن موقع برنامه‌های مشاعره در رادیو بسیار پررونق بود.من به راهنمایی آقای آذر کتاب مشاعره جیبی را تدوین کردم تا بیشتر مورد استفاده خوانندگان قرار گیرد. زیرا کتاب مشاعره در قطع جیبی در آن زمان مرسوم نبود.‌ مقدمه این کتاب را آقای آذر نوشت. آقای آذر در مقدمه این کتاب ادعا کردند که برای اولین بار قوانین مشاعره را تدوین کردند که در مطبوعات ایران به کلی بی‌سابقه بوده. چه موضوعی مرحوم آذر یزدی را بیش از همه خوشحال کرد؟در درجه اول چاپ اولین آثارش و استقبال مردم، او را بیش از همه چیز شاد کرد.بعد از انتشار اولین کتاب وضعیت شما بهتر شد؟ شما و استاد از تنهایی درآمدید؟ روابط ما محدود بود. ما به غیر از هم، کسی را نداشتیم. حتی بعد از چاپ آثارش و شهرت او، روابط ما با دیگران تغییر نکرد. زیرا سطح طبقاتی و نحوه زندگی ما با مردم عادی بسیار متفاوت بود. ما هیچ‌گاه در خانه زیلو نداشتیم؛ چه رسد به فرش! در خانه ما حتی صندلی هم نبود. روزی مرحوم جلال آل احمد به خانه ما آمد و من از دسته کردن تعدادی کتاب، چیزی شبیه صندلی برای او آماده کردم. بنابراین نمی‌توانستیم ارتباط این چنینی با اشخاص داشته باشیم.با این همه فشارهای مالی و کاری، استاد از مطالعه و نویسندگی خسته نمی‌شدند؟طبیعی است که گاهی خسته می‌شد ولی چون تنها منبع درآمد ما از این راه بود، چاره‌ای دیگر نبود.مرحوم آذریزدی در درس‌های مدرسه به شما کمک می‌کرد؟ نه اصلاً فقط در روزهای اول که می‌خواست به من خواندن و نوشتن یاد بدهد، مانند سرمشق‌های مکتب خانه‌های قدیم، برای من سرمشق می‌گرفت. خود آقای آذر هم به ‌رغم اینکه مدرسه نرفته بود و به خاطر انس با کتاب، باسواد شده بود، آرزو می‌کرد که استاد داشت و فرصت تحصیلات دانشگاهی را داشت.چرا استاد نام نخستین کتاب را «قصه‌های خوب برای بچه‌های خوب» گذاشتند؟او می‌گفت من این قصه‌ها را برای بچه‌های اشراف و اعیان ننوشتم؛ بلکه این داستان‌ها را برای بچه‌هایی نوشتم که مثل خودم، محروم هستند. آقای آذر علاقه داشت همانطور که سعدی، گلستان را برای دوستان و ادبای مثل خود به ارمغان آورده بود، او هم این قصه‌ها را برای کودکانی که مثل خودش رنج کشیده بودند به ارمغان آورد. در آن دوران کتاب قصه‌های خوب و مفید برای کودکان خیلی نبود. حتی اگر به خاطر داشته باشید، رهبر معظم انقلاب هم این جمله را گفتند که برای فرزندانشان جز کتاب‌های استاد آذریزدی، چیزی را نگرفتند. البته باید متذکر شوم که بیشتر خواننده‌های این کتاب علاوه بر کودکان، بزرگسالان بودند.شما در گنجینه خاطرات خود، نامه‌های زیادی از شعرا و نویسندگان دارید که به استاد نوشته شده است. استاد هم به این تعداد برای سایر نویسندگان نامه‌نگاری می‌کرد؟بسیار زیاد. آقای آذر خیلی اهل نامه‌نگاری بود. به خاطر دارم که در کتابخانه امیرکبیر، او کار تصحیح را انجام می‌داد و مقدمه کتاب‌ها را می‌نوشت. کار من هم آنجا رساندن کتاب‌ها به نویسندگان و تحویل آنها به چاپخانه بود. در این بین با نویسندگان و شاعران بسیاری آشنا شدیم. ارتباط وی با آنها البته بیشتر به صورت مکاتبه‌ای بود. طبعاً نامه‌های بسیاری هم از نویسندگان و شخصیت‌های علمی بین آنها مبادله می‌شد. نامه‌های خواندنی بسیاری از افرادی همچون جمال‌زاده، ایرج افشار، سیمین دانشور، باستانی پاریزی، مجید مینوی، مهدی حیدری، حبیب کسمایی و ... بعد از استقبال مردم از کتاب «قصه‌های خوب برای بچه‌های خوب» از استاد تقدیر صورت گرفت؟در این زمینه من خاطره‌ای دارم که بازگویی آن خالی از لطف نیست. بعد از انتشار این کتاب و علاقه و اشتیاق خوانندگان به آن،‌ از طرف بنیاد پهلوی، آقای آذر را دعوت کردند که طی مراسمی مجلل، پیش پهلوی بیاید و جایزه‌ای دریافت کند. اما نکته جالب این بود که برای حضور نزد شاه باید آداب و موارد خاصی رعایت می‌شد. به عنوان مثال شخص باید حتماً لباس به خصوص رسمی می‌پوشید و با لباس‌های ساده امکان شرفیابی مهیا نمی‌شد! در چنین مراسمی، استادان دانشگاه باید لباس رسمی استادی که بسیار گران قیمت و ویژه بود را می‌پوشیدند. این لباس‌ها به لباس «فراک» معروف بود که کت‌ها و دنباله بلندی داشت. استاد هم برای پرهیز از این اشرافی‌گری که با روحیه ساده زیست او کاملاً منافات داشت،‌ 17 روز بعد از قرار موعود،‌ به بنیاد مراجعه کرد. قرار بود این دیدار روز اول فروردین باشد اما استاد 17 فروردین به بنیاد مراجعه کرد. در آن زمانی که آقای آذر این جایزه سلطنتی را برد،‌ ما در محله فقیرنشینی در تهران و در خانه‌ای 36 متری زندگی می‌کردیم. تصور کنید از آن محله فقیرنشین اگر کسی با این لباس بیرون می‌آمد،‌ چه صحنه خنده‌داری می‌شد. از طرفی برای رسیدن به کاخ شاه که در شمال تهران بود باید با ماشین می‌رفت و منتظر تاکسی می‌شدیم!وقتی استاد، داستان‌های خود را با درون مایه‌های مذهبی می‌نوشتند،‌ آیا از طرف رژیم آن روز یا نویسنده‌هایی که برای قشر مرفه، رمان می‌نوشتند، به استاد اعتراضی نشد که چرا برای کودکان محروم جامعه می‌نویسد؟ اغلب نویسندگان از کار او تعریف می‌کردند و وی را به ادامه دادن این مسیر تشویق می‌کردند. اما هیچ یک از آنان و دوستان او را در رفع نیازهای مالی یاری نمی‌کرد.آقای آذر هرچند به مدرسه نرفت اما با قرآن و نهج‌البلاغه مأنوس بود و بزرگ‌ترین پشتوانه فکری او، قرآن بود. مرحوم آذر دفترچه کوچکی داشتند که نکات قرآنی و موضوعات جالب را می‌نوشت. هر انسانی در زندگی خود حسرت بعضی از فرصت‌های زندگی را دارد. آیا استاد هم از این «ای کاش ها...» در زندگی داشت؟بله. شاید جالب باشد اما او می‌گفت که‌ ای کاش نویسنده نبود و به دنبال کتاب نمی‌رفت. او می‌گفت که اگر سراغ کار دیگری می‌رفت، از لحاظ مادی این قدر در مضیقه نبود. استاد چگونه به خاطر علاقه خود به نویسندگی به این عرصه وارد شدند؟آقای آذر اطلاعات بسیار وسیعی داشت و بیشتر عمر خود را در کار تصحیح کتاب گذراند. به یاد دارم حتی استاد جلال آل‌احمد در جواب سئوال من که پرسیدم که «چگونه می‌توان زیبا نوشت؟» گفت که تا می‌توانی باید کتاب بخوانی. انگیزه دیگر آقای آذر از نویسندگی این بود که به گفته خودش وقتی که کتاب‌هایی مانند «انوار سهیلی» یا «مرزبان‌نامه» را خواندم دیدم، حیف است که داستان‌های این چنینی را برای کودکان ننویسم. او در دوران نوجوانی در یزد پیش یک گچکار شاگردی می‌کرد و به همراه او برای گچکاری به تهران آمد. بعد از مدتی کار در تهران، با پس‌انداز خود، کتابی خرید. وقتی استاد گچکار این کار آذر را دید به او اعتراض کرد که چرا در ازای این همه زحمت، کتاب خریده است. آقای آذر هم از این کار دست می‌کشد و به یزد برمی‌گردد و پیش شخصی که جوراب‌بافی دارد مشغول می‌شود. این شخص بعدها یک کتاب‌فروشی باز می‌کند و به خاطر علاقه آذر به کتاب، او را در آنجا استخدام می‌کند. این کتابخانه در آن زمان پاتوق نویسندگانی مانند دکتر اسلامی ندوشن و احمد افشار بود. سال‌ها بعد آقای آذر به تهران آمد و در جاهایی مانند انتشارات و روزنامه‌ها مشغول شد.استاد تفریح دیگری هم غیر از نویسندگی و مطالعه داشتند؟نه. ما از کمترین زمان‌ها برای کتاب خواندن استفاده می‌کردیم و به کار دیگری نمی‌رسیدیم. در واقع کار و تفریح آقای آذر فقط کتاب بود.استاد نقاشی هم می‌کردند؟نه. نقاشی‌های کودکانه داستان‌های مصور او را، من می‌کشیدم. آقای آذر علاوه بر داستان‌نویسی، شعر می‌گفت و مجموع اشعار او بیش از چندهزار بیت می‌شود.استاد چه آرزویی در زندگی داشتند؟چیزی نمی‌خواست. علی رغم مشکلات معیشتی، بی‌نیاز بود. این انسان بسیار درویش و قانع بود و فقط آرزو داشت که کتاب تازه ببیند. تنها عشق و آرزوی او کتاب بود. البته همیشه اوضاع سخت زندگی، انرِِژی و زمان زیادی از او را صرف می‌کرد.آقای آذر معمولاً شب‌ها کتاب می‌نوشت و احتیاج زیادی به تمرکز و آرامش محیط داشت. به همین خاطر حساسیت بسیار زیادی به صدای مرغ و خروس داشت که در آن زمان عمدتا در خانه‌ها نگهداری می‌شد. او از این بابت بسیار رنج می‌کشید و حتی شعر بلندی هم با عنوان «مرغ نامه» دارد. از این بابت ما خیلی در زحمت بودیم و خانه‌های زیادی را به خاطر این مشکل، عوض کردیم.استاد به عنوان پدر چه نصیحتی به شما می‌کرد؟می گفت دنبال کتاب نروم. او عشق وافری به کتاب داشت و تمام زندگی خود را در این راه گذاشت. هیچ چیز مثل دیدن کتاب جدید، او را شاد نمی‌کرد. بارها او وقتی می‌خواست غذایی بپزد، آنچنان سرگرم مطالعه می‌شد که از اطراف خود غافل می‌شد و غذا می‌سوخت. او دوباره غذا را روی اجاق می‌گذاشت و مشغول مطالعه می‌شد و برای بار دوم این کار تکرار می‌شد و گاهی یک شبانه‌روز مشغول کتاب خواندن می‌شد.در سفر مقام معظم رهبری به استان یزد، ایشان دیداری با استاد آذر یزدی نیز داشتند. لطفاً راجع به این دیدار بفرمایید.ایشان سه روز در یزد بودند و آقای آذر در این سه روز با ایشان بود و آقا هم خیلی به وی لطف کردند و تفقد داشتند. مقام معظم رهبری فرموده بودند که در دوره طاغوت فضا برای جوانان و نوجوانان گمراه‌کننده بود و کتاب‌های آقای آذر یزدی کمک بزرگی به من درباره تهیه کتاب‌های مفید برای فرزندانم کرد. ایشان درباره آقای آذر بیان کردند که استاد آذریزدی در برهه‌ای از زمان خلأ زنجیره فرهنگی کشور را پر کردند. در سال‌های آخر عمر استاد با وجود اینکه این عشق زیاد به نویسندگی را هنوز می‌شد در او و حرفهایش دید، چرا آثار زیادی از او خلق نشد؟من آقای آذر را خیلی تشویق می‌کردم و از او می‌خواستم که وارد عرصه‌های دیگری غیر از داستان‌های کودک شود چون او از ظرفیت علمی بسیار زیادی برخوردار بود و این توانایی را داشت که کارهای ماندگار بیشتری در زمینه ادبیات خلق کند. به همین خاطر کتاب «مثنوی معنوی» را تصحیح کرد که با خواندن مقدمه آن می‌توان به غنا و صحت آن پی برد. این کتاب در مدت ظرف یک سال هشت بار تجدید چاپ شد. البته بعدها به دلایلی از چاپ آن جلوگیری شد.در اواخر عمر خود، بار دیگر به امید آرامش و تمرکز برای نوشتن داستان، به یزد برگشت. اما متأسفانه بدترین دوران زندگی آقای آذر، ‌پانزده سال پایانی عمر او بود. او نه تنها در این مدت داستانی ننوشت؛ بلکه حتی روحیه و نشاط خود را هم از دست داده بود. زیرا مسئولان به جای فراهم کردن آرامش برای او، وی را درگیر دید و بازدیدهای روزمره می‌کردند. به جای اینکه محیطی را فراهم کنند که به خلق آثار ماندگار بپردازد، از عکس یادگاری گرفتن در کنار وی، دنبال مطرح کردن خود بودند تا خدمت به ادبیات داستانی کودک!متأسفانه این وضعیت برای اکثر افرادی که در جامعه معروف می‌شوند، پیش می‌آید که از شهرت دیگران، به دنبال شناساندن اسم خود هستند. او در پنج سال پایانی عمر خود بارها به من زنگ می‌زد و از من می‌خواست که او را از آنجا برگردانم. من هم او را برمی‌گرداندم ولی او کم حوصله شده بود و تحمل یک جا را نداشت. این روزها اگر بخواهید از آذر یزدی یاد کنید، معمولاً چه می‌گویید؟آقای آذر این شعر را که خود سروده بودند زیاد زمزمه می‌کردند و شاید به نوعی بهترین شرح حال آقای آذر باشد: من دل زده از خویشم، دلدار نمی‌خواهمآزرده ز اطفارم، ‌اطفار نمی‌خواهم بی‌حوصله‌ام،‌ پیرم، از گفت و شنو سیرمبا هیچ کسی در جمع دیدار نمی‌خواهم مسکینم و خرسندم، دل بسته و دل بندمغمگینم و می‌خندم، غمخوار نمی‌خواهماز جمع گریزانم، با خویش به زندانمبا هیچ کس آمیزش به ناچار نمی‌خواهمبا‌اندک خود قانع،‌ با قسمت خود راضینه نعمت و نه راحت بسیار نمی‌خواهمتا عشق کتابم هست،‌هم آبم و نانم هستاز هر چه در این دنیا است،‌ سنار نمی‌خواهمهرچند که بی معنی است،‌خود گویی و خود خندیمن خنده زن خویشم، هشدار نمی‌خواهم
نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار