کد خبر: 207929
تاریخ انتشار: ۰۷ اسفند ۱۳۸۸ - ۱۱:۱۷

برگرفته از یک ماجرای واقعی
مدتی بود «راجو» پسر همسایه او را زیر نظر داشت. مادر «راجو» در شهر زندگی می‌کرد و او که برای گذران تعطیلات تنها به خانه ییلاقی‌شان آمده بود «چامپا» را هنگام آب کشیدن از چاه دیده بود. دختر نوجوان یک روز در حالی‌که بقچه غذای پدر و برادران را به دست گرفته بود تا برایشان سر زمین ببرد سر راهش سبز شد:
- سلام چامپا
- ا...ا سلام
- می‌خواستم چند کلمه باهات حرف بزنم.
- نمیشه من باید این غذا رو برای پدرم و برادرام ببرم، اونا منتظرن.
- می‌دونم اما فقط چند کلمه.
- زود بگو می‌خوام برم.
- می‌خوام ... می .. می‌خوام مادرمو بفرستم خونتون تا تو رو ...
هنوز حرف «راجو» تمام نشده بود که دختر نوجوان راهشو گرفت و رفت چند بار دیگر هم این اتفاق افتاد اما شرم دخترانه مانع می شد تا «چامپا» بایستد و به حرف‌های عاشقانه پسر همسایه گوش دهد. یک روز عصر وقتی او از سر زمین به خانه باز می‌گشت کفش‌های زنانه جلوی در خانه توجهش را جلب کرد، وقتی داخل شد مادر «راجو» را مقابل خود دید، با شرم دخترانه‌ای گفت: س...س..سلام
مادر سالخورده با نگاهی سر تا پای دخترک را برانداز کرد و جواب داد: سلام، چامپا که می‌گن تویی؟
سرش را از شرم به زیر انداخت که ناگهان نگاهش به فرش پاره روی زمین افتاد، پاورچین پاورچین خودش را به آنجا رساند و طوری روی آن ایستاد که مهمان ناخوانده متوجه پارگی آن نشود زن پیر نگاهش را از «چامپا» گرفت و رو به میزبان خود گفت: البته من چند باری به «راجو» گفته بودم که دخترای فامیل برازنده همسری تو هستند اما اون اصرار داشت که می‌خواد با دختر شما ازدواج کنه من هم به خاطر پسرم قبول کردم.
شب مادر ماجرای خواستگاری خانوم «راشکی» را برای پدر تعریف کرد و او هم گفت: چامپا 16 سالشه دیگه وقتشه که به خونه شوهر بره من که نمی‌تونم تا آخر عمر نونشو بدم.
مادر که نگرانی در چهره‌اش موج می‌زد جواب داد : اما ما که پولی نداریم تا براش جهیزیه بخریم بالاخره دخترو که شوهر می‌دی باید به فکر جهاز هم باشی.
مرد پس از سر کشیدن استکان چایی گفت: من خودم با «راجو» صحبت می‌کنم، اون حتماً شرایط ما رو دیده که مادرشو فرستاده خواستگاری.
ده روز بعد «راجو» به همراه مادر، پدر و برادر بزرگش به خانه «کومار» رفتند تا درباره برگزاری مراسم عروسی تصمیم‌گیری نهایی گرفته شود. پس از صحبت‌های مقدماتی پدر گفت: من حرفی ندارم فقط یه مسأله‌ای است آقای «راشکی»...
پدر «راجو» نگاهی به او کرد و گفت: چه مسأله‌ای ؟
«کومار» ادامه داد: راستش شما که وضع زندگی ما رو می‌بینید، من نمی‌تونم به «چامپا» جهیزیه‌ای بدم.
با گفتن این حرف برق از چشمان مادر «راجو» پرید. همین که خواست حرفی بزند پسر پیشدستی کرد و گفت:اِ اشکالی نداره مهم چامپاست که من و خانوادم قبولش داریم.
سپس نگاهی به مادر کرد و به او فهماند مخالفتی نکند. مادر که انگار از این حرف پسر خوشش نیامده بود ابروانش در هم رفت و خودش را جمع و جور کرد.
آغاز مشترک
یک‌ماه بعد جشن عروسی «چامپا» و «راجو» در شهر «پاتنا» برگزار .
دختر مهربان خیال می‌کرد اگر در خانه پدری همیشه نگران شام شب بودند اما حالا در خانه شوهرش همه چیز مهیاست. چند روز اول به خوبی گذشت اما کم کم زخم زبان‌های مادرشوهر شروع شد، دختر بیچاره همانند یک خدمتکار کار می‌کرد و رفتار مادر «راجو» نیز روی او تاثیر گذاشت، گویی همه چیز به زودی رنگ باخت و شوهر مهربان تبدیل به یک مرد سرد مزاج و بد اخلاق شد. یک روز «چامپا» سرگرم شستن ظرف‌های غذا بود، ناگهان بشقابی از دستش روی زمین افتاد و شکست در همین هنگام مادرشوهر سر رسید با دیدن ظرف شکسته شروع به داد و فریاد کرد:
- دختره بیشعور معلومه چیکار می‌کنی، اون بشقاب مال جهیزیم بود.
- من ... ببخشید از دستم افتاد.
- اگه جهیزیه خودت بود همینو می‌گفتی؟ خب البته تو که جهیزیه‌ای نداشتی؛ چند بار به این پسره گفتم بیا دختر آقای «سیها» رو برات بگیرم زیر بار نرفت، نمی‌دونم چیکارش کردی که پاشو کرد توی یه کفش و گفت تو رو می خوام .
«چامپا» دیگر نمی‌توانست این همه زخم زبان را تحمل کند، مادر «راجو» بارها به شیوه‌های مختلف جهیزیه نداشتنش را توی سرش می‌زد. او در حالی‌که اشک می‌ریخت از آشپزخانه بیرون و به اتاقش رفت.
روزها و هفته‌ها می‌گذشت و علاوه بر مادرشوهر خود «راجو» هم به این جمع گزافه گو اضافه شد. شوهر سنگدل هر دفعه به بهانه‌ای او را آزار می داد و کتک می‌زد، دیگر از آنهمه عشق و علاقه خبری نبود. «چامپا» با خود فکر کرد شاید وجود یک بچه وضعیت را به نفع او تغییر دهد. سه ماه بعد باردار شد دختر هندی امیدوار بود با به دنیا آمدن فرزندش ، آزارهای شوهر و خانواده او کم شود اما ...
پایان تلخ
به پلیس «پاتنا» خبر رسید زن جوانی خودش را آتش زده اما به خاطر شدت سوختگی روی تخت بیمارستان جان داد. با اعلام این خبر کارآگاه«رانجیت» به خانه متوفی رفت تا از اعضای خانواده درباره علت مرگ عروسشان بازجویی کند. همسر آقای «راشکی» تا چشمش به کارآگاه افتاد زد زیر گریه و گفت: دختر خوبی بود اما همیشه یه گوشه‌ای می‌رفت و با کسی حرف نمی‌زد حتی با شوهرش «راجو» هم یه کلمه صحبت نمی‌کرد ، چند بار پیش پزشکای مختلف بردیمش اونا معتقد بودند «چامپا» دچار افسردگی شدید شده و باید خیلی مراقبش باشید چون ممکنه دست به خودکشی بزنه.
«رانجیت» پرسید: چرا مگه عروستون مشکلی داشت؟
با گفتن این حرف پیش از آنکه مادر حرفی بزند «راجو» جواب داد: ا .. ا نه اما اون راستش قبل از این که با من ازدواج کنه عا....عاشق پسرعموش بود اما آقای «کومار» به خاطر اختلافاتی که با برادرش داشت مانع ازدواجشان میشد، وقتی به خواستگاریش رفتم پدرش اونو مجبور به ازدواج با من می‌کنه، من هم این موضوع را نمی‌دونستم و بعد از ازدواج فهمیدم.
- خب؟ مگه بعد از ازدواج با شما با پسر عموش ارتباط داشت؟
مادر لبش را گاز گرفت و پسر نگاهی به او کرد سپس در حالی که سرش را پایین انداخته بود گفت: نه اما منو تهدید کرد اگه طلاقش ندم خودشو می‌کشه، فکر می‌کنم اونا با هم قول و قرارایی داشتند.
- پس «چامپا» به خاطر اینکه شما طلاقش ندادین خودشو آتش زده؟
- فکر میکنم همینطوره.
«رانجیت» پس از شنیدن اظهارات «راجو» و خانواده‌اش برای ادامه تحقیقات به خانه روستایی آقای «کومار» رفت. پدر در گوشه‌های نشسته و با کسی حرف نمی‌زد مادر که خم پیشانی‌اش نشان ازغم مرگ دخترش می‌داد با دیدن کارآگاه او را به داخل دعوت کرد:
- از وقتی خبر مرگ «چامپا» رو شنیده با هیشکی حرف نمی‌زنه رفته یه گوشه و فقط گریه می‌کنه.
- من واقعاً از این اتفاق متأسفم ، ببینم آدرس خونه پسرعموی «چامپا» رو می‌خواستم.
زن با شنیدن این جمله نگاه متعجبانه‌ای به کارآگاه کرد و گفت: اما «چامپا» که پسر عمو نداره .... اصلاً «کومار» برادری نداشته که بخواد پسر داشته باشه.
افشای راز مرگ نوعروس
در ادامه تحقیقات راز مرگ بانوی نوجوان فاش شد. «راجو» که گمان نمی‌کرد به این زودی دستش رو ‌شود به جنایت اعتراف کرد. او بارها دختر جوان را به خاطر نداشتن جهیزیه کتک می‌زد. روز آخر هم در حالی‌که به شدت مست بود به جان «چامپا» افتاد و پس از زدن کتک مفصل گالن بنزین را رویش خالی کرد و او را آتش زد.
با اعترافات تکان دهنده مرد همسرکش دادگاه «پاتنا» او را به زندان ابد و پرداخت 5000 روپیه به شاکیان محکوم کرد.
در هند بیشتر زنانی که جهیزیه کافی ندارند با رفتارهای خشونت آمیز خانواده شوهر و حتی مرگ رو به رو می‌شوند. همچنین تحقیق جامع نشان می‌دهد در هندوستان هر سال هزاران جنین دختر ، غیر قانونی سقط می‌شوند که دلیل اصلی این فاجعه ، مسأله جهیزیه است.


نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار