مترجم: حسين شفيعيدر آن شب كذايي، از كنار ده بيست انبار و سوله دنج و راحت عبور كردم، بيآنكه حتي يكي از آنها به مذاقم خوش بيايد؛ چراكه جادههاي «ورسسترشاير»1 پرپيچوخم و گلآلود هستند. تقريباً هوا تاريك شده بود كه كلبهاي خالي پيدا كردم كه كنار جاده توي يك باغ خيس و گلآلود واقع شده بود. پيشتر در همان روز باران سختي باريده بود و در اثر آن هنوز از درختهاي ميوه شبنم ميچكيد. سقف كلبه سالم به نظر ميرسيد و دليلي نداشت كه داخلش خشك نباشد؛ حداقل خشكتر از هر جاي ديگري كه ميتوانستم پيدا كنم. تصميم مرا گرفتم و با نگاهي به بالا و پايين جاده، از آستر كُتم يك ميله آهني بيرون آوردم و در را كه فقط با يك قفل و دو تا بست محكم شده بود، باز كردم. داخل كلبه، تاريك، نمناك و خفه بود. كبريتي آتش زدم و با نور حلقوي آن دهانه راهرويي را روبهرويم ديدم و بعد آتش با صداي هيس خاموش شد. اگرچه دليلي نداشت كه در هوايي آنقدر تاريك و در جادهاي آنقدر دورافتاده از رهگذرها واهمهاي داشته باشم، در را با احتياط كامل بستم. كبريت ديگري آتش زدم و به پايين راهرو، به طرف اتاقي كه ته راهرو قرار داشت، خزيدم. آنجا هوا كمي روشنتر بود. چونكه پنجره اتاق بسته بود. يك اجاق زنگزده توي اتاق بود. با اين فكر كه هوا تاريكتر از آن بود كه كسي بتواند دود آتش را تشخيص بدهد، با چاقوي جيبيام قسمتي از تختهكوبي ديوار را كندم، و خيلي زودمشغول درست كردن چاي و خشك كردن لباسهاي خيسم روي آتش شدم. اجاق را تا جايي كه ميشد با چوب پر كردم و چكمههايم را كنار آن، جايي كه سريع خشك شوند، گذاشتم. كششي به بدنم دادم و آماده خوابيدن شدم. احتمالاً زياد نخوابيدم، زيرا هنگامي كه بيدار شدم، آتش هنوز داشت خوب ميسوخت. خوابيدن روي سطح صاف چوبي كار سادهاي نيست؛ چراكه بدن كرخ ميشود و با كوچكترين حركت، آدم از خواب ميپرد. غلتي زدم و دوباره داشت خوابم ميبرد كه توي راهرو صداي پا شنيدم. همانطور كه گفتم، پنجره اتاق بسته بود و در ديگري هم از آن اتاق كوچك به جاي ديگري منتهي نميشد. حتي كمدي هم كه بتوان داخلش پنهان شد آنجا نبود. به فكرم آمد كه كاري نميشد كرد جز اينكه سر جايم بمانم و حالا كه خربزه را خورده بودم پاي لرزش بنشينم و اين به معني برگشتن به زندان ورسستر بود، كه تازه دو روز پيش از آن خلاص شده بودم و به دلايل گوناگون به هيچ وجه براي ديدن دوبارهاش تمايلي نداشتم. غريبه عجلهاي نداشت و آرام بهطرف ِپايين راهرو قدم ميزد؛ گويي نور آتش توجهش را جلب كرده بود. هنگامي كه آمد تو، انگار متوجه من كه گوشهاي مچاله شده بودم نشد و فقط رفت سر اجاق و دستهايش را روي آتش گرفت. آب داشت از سر و رويش ميچكيد؛ نميتوانستم حتي تصور اين را بكنم كه يك نفر بتواند اينقدر خيس بشود؛ حتي در يك چنين شب باراني. لباسهايش كهنه و فرسوده بودند. از تمام هيكلش آب ميچكيد. كلاه نداشت و از موهاي صافش كه روي چشمهايش ريخته بود، آب روي زغالها ميچكيد و جِلز و ولز ميكرد. همان لحظه به فكرم خطور كردكه نبايد شهروند سربهراهي باشد و فقط ولگردي است مثل خودم؛ يك نجيبزاده جاده. همين بود كه با او سلام و احوالپرسي كردم و خيلي زود باهم گرم صحبت شديم. از هواي سرد و مرطوب شكايت داشت. خودش را روي آتش جمع كرده بود. دندانهايش به هم ميخوردند و صورتش سفيد و رنگپريده مينمود. گفتم:«نه، هواي خوبي براي جاده نيست. ولي جاي تعجبه كه كس ديگهاي تو اين كلبه رفت و آمد نميكنه، آخه كلبه شسته رفتهايه.»بيرون از كلبه، گلهاي آفتابگردان رنگپريده و علفهاي هرز غولپيكر، زير باران به تحرك درآمده بودند. گفت:«يه وقتي تختخوابي سالمتر و باغي قشنگتر از اين، توي اين بخش نبود. يه پذيرايي كوچيك روبهراه بود. ولي حالا هيشكي توش زندگي نميكنه. ولگردهاي خيلي كمي هم اينجا توقف ميكنن.»در جاهايي كه آسمانجلها عادت به ماندن دارند، لباسهاي ژنده و مندرس و قوطيهاي حلبي و غذاهاي نيمهخورده زياد به چشم ميخورد، ولي آنجا اثري از اينجور چيزها نبود. پرسيدم: «چرا اينطوريه؟»قبل از جواب دادن با زحمت آهي كشيد و بعد گفت: «رو. . . وح. رو. . . وح. او مَرده كه اينجا زندگي ميكرد. داستان غمناكي داره كه بهت نميگم، ولي سرانجامش اين بود كه خودش رو غرق كرد؛ او پايين توي بركه آسياب. وقتي كه گرفتنش و كشيدنش بيرون، لزِج و لجني شده بود. چند نَـ. . . فَري يه چيز شناور روي آب ديدهن، چند نَـ. . . . فَري هم ديدنش كه گوشه مدرسه منتظر بچههاش بوده. انگاري يادش رفته بوده كه چطوري همهشون مرده بودند و اينكه چرا خودشو غرق كرده بوده. ولي بعضيها ميگن كه توي اين كلبه بالا و پايين ميره. درست مثل وقتي كه آبله گرفته بود. خودشو تو بركه غرق كرده و حالا راه ميره!»غريبه دوباره آه كشيد و همينطور كه خودش را جابهجا ميكرد، صداي چلپ و چلپ آب را توي پوتينهايش ميشدشنيد. جواب دادم: «ولي امثال ما خرافاتي بشو نيستيم. ماها رو كه تو خيلي شبهاي باروني تو جاده ميخوابيم، چه خيالي از روح ديدن.»گفت: «نه. . . نه خيالي نيست. من خودم هيچوقت به اين چيزها اعتقاد نداشتم.»من خنديدم و گفتم: «من هم همينطور. هر كي روح ببينه، من يكي هيچوقت نميبينم.»دوباره با حالت غمناك غريبي به من نگاه كرد. گفت: «نه. روح نميبيني. بعضيها نميبينن. براي آدمهاي بيچاره كه پول خونه ندارند، به اندازه كافي زندگي سخته، تا چه خواسته كه رو. . . وحها بترسونندشون.»گفتم: «اين پليسها هستن كه نميذارن راحت بخوابم، نه روح و شبح. با وجود اين پليسها و مردم فضول، اين روزها نميشه يه خواب راحت داشت.»هنوزداشت از بدنش آب روي زمين ميچكيد، و هيكلش بوي نم و نا ميداد. بلند گفتم:«پسر! تو مثل اينكه قرار نيست خشك بشي، نه؟»با خندهاي همراه سرفه گفت: «خشك؟. . . خشك؟ من كه هيچوقت خشك نميشم. امثال ما هيچوقت خشك نميشن. چه هوا باروني باشه چه آفتابي، چه زمستون باشه يا تابستون. . . ببين!»دستهاي گلآلودش را تا مچ توي آتش فرو كرد و خشمناك و ديوانهوار از بالاي آن به من خيره شد. من هم سريع چكمههايم رابرداشتم و با فرياد از آنجا زدم بيرون و به دامن شب پناه بردم. پينوشت:worcestershire