کد خبر: 198977
تاریخ انتشار: ۲۸ آذر ۱۳۸۸ - ۱۴:۵۷
روایتی از برج میلاد تهران
ورود به منطقه ممنوعه
نگهبان خیابان منتهی به برج، بدگمان نگاهمان می کند. نگهبان است و باید نگاهش متفاوت باشد لابد. تلفن می زند بالا. "چشم"ی می گوید و گوشی را می گذارد. به زور لبخندی هم نمی زند تا فکر کنیم حداقل مهمان نوازی را بلد است. میله را که بالا می دهد، انگار از دروازه محل مهمی رد شده ایم و آدمهای مهمی هستیم. رفتن به داخل محوطه ممنوعه، برای دیدن برج بلند تهران، برج میلاد، افتخاری است لابد. از همین جا هم خیلی از شهر درندشت زیر پایمان پیداست. برجهای مسکونی شهرک غرب، قوطی کبریتهایی که در مجتمعهای مسکونی سربه فلک کشیده شمال تهران پیداست و همین نزدیکیها ساختمان بی در و پیکر بیمارستان میلاد، نشان از آشفتگی معماری در پایتخت می دهد. راستی پشت این دیوارهای سیمانی بیمارستان، چند نفر در انتظار سرآمدن مهلتشان خفته اند؟ بگذریم؟ باشد.

بالاتر از قله
ولی اندکی بالاتر از اتاقک نگهبانی، برج همچنان سینه آسمان را شکافته. در این بعدازظهر پاییزی، با این سرمای استخوان سوز، اگر همت آسانسورهای پرسرعت 7متر بر ثانیه ای برج نباشد، احدی حالش را ندارد تا آن بالا پله ها را دو تا یکی کند. اگر سرما هم نباشد، صعود از این برج 435 متری، فقط کار کوهنوردان است. ولی به مدد این آسانسورها، می شود در 45 ثانیه از کف برج رسید به سازه راس. "سازه راس"! چه اسمی! به قول معروف "مسمی" دارد؟ سازه راس را به آن مجموعه بالای بدنه بتونی می گویند. جایی که از دور به نظر می رسد هسته اصلی برج باشد. و واقعا همین طور است. از پایین هم پیداست سازه راس، به شکل سبد طراحی شده تا بخشهای مختلف را در برگیرد.
شنیده ایم این سازه 12 طبقه ای امکاناتی مانند منطقه ایمن از آتش، سالن دید سربسته، گالری آزاد هنری، رستوران گردان، سکوی دید باز، رستوران ویژه و تأسیسات دارد. ندیده ایم که. فقط شنیده ایم. مثل خیلی چیزهای دیگر درباره این برج. حالا می رویم تا به "چشم سر" ببینیم. حتی شنیده ایم می گویند رستوران گردان برج میلاد به گونه‌ای طراحی شده که در هر ساعت یک دور می‌چرخد و افراد هنگام صرف غذا شهر را یک دور کامل تماشا می‌کنند. این را هم ندیده ایم. اگر چشم سری مان باشد، تا ببینیم. افتخاری باشد، توفیقی! گنبد آسمان بخش دیگری از این برج است. این گنبد نیز به صورت نیمکره روی سازه راس نصب شده و قرار است بازدید از آسمان را برای توریستها امکان پذیر کند.
مسئولان برج گفته اند 16 هزار مترمربع از نمای برج میلاد شیشه‌ای است که 4 ضلع از 8 ضلع برج میلاد و بخش‌های گنبد آسمانی، محل آسانسورها و بخش سبدی شکل 12طبقه‌ای را دربر می گیرد. آیا تمام برج همین است؟ پایه ای، بدنه ای بتونی و سازه ای از شیشه و آهن و فولاد؟ می رویم با همان چشم سر ببینیم.
برج میلاد را، نمادی برای تهران را، نشانه ای برای ایران را.

گلدان غولها و کارگران استتار شده
ورودی برج از کنار مرکز همایشها می گذرد. جایی که بامش را پرچمهای رنگارنگ اشغال کرده. انگار عمد دارد بین المللی بودنش را به بیننده حقنه کند. نیست که اینجا هر چند وقت یک بار همه بزرگان را گردهم می آورد تا روی میز سیاست، شطرنج بازی کنند. ساختمان ورودی، مثل سالنهای ترانزیت فرودگاه شلوغی در یک پایتخت جهان سومی است. از در که وارد شوی، اولین چیزی که توی ذوق می زند، گلدان بسیار بزرگی است که با گلهای فلزی طلایی رنگ، پر شده. شاخه های گل فلزی در گلدان غولها، به سمت برج نشانه رفته اند. اگر بگویی مثل دهانه توپهای 106 میلیمتری به سمت هدفی، بیراه نگفته ای. این مجسمه را بازدیدکنندگان مثل مکان مقدسی در برمی گیرند و با آن عکس یادگاری می اندازند.
سقف را ستونهای بلندی سرپا نگه داشته اند که با کنگره های فلزی تزئین شده اند، باز هم اگر نشود گفت به رنگ طلایی، زرد رنگ، کنگره هایی از فلز زرد. در گوشه کناری، قسمت غیر قابل تفکیک اجتماعات ایرانی، جاخوش کرده، بوفه فروش هله هوله را می گویم، کیک و پفک و چلیسمه جات! جالب این است که برج افتتاح نشده صاحب بوفه شده تا بازدیدکنندگان در همین چند دقیقه هم از چشیدن اطمعه و اشربه سرپایی غافل نمانند.
این ترمینال ورودی به ردیفی از پله برقی های بلند می رسد. پله ها، جفت جفت مسیر بالا و پایین ترمینال را به محوطه بازی می رسانند که به برج می رسد. در این محوطه باز، همچنان کارگران مشغول کارند. در میان این کارگاه عظیم ساختمانی، کارگرانی را می شود دید که سر و کله را حسابی با کهنه ای، پارچه ای و هر آنچه به دستشان رسیده، بسته اند تا گرد و خاک بنایی به کام و حلقشان نرود.
فانوس اسکندریه در تهران
فانوس اسکندریه از عجایب هفت گانه دنیای قدیم بود که در دل تاریکی، کشتیبانان دریا را به این بندر هدایت می کرد. می گویند نورش را از چند فرسخی طوفان زده های نگون بخت می دیدند و به سمتش می رفتند. برج میلاد هم قد برافراشته، این جا البته نه جزیره فاروس است و نه کشتیبانان طوفان زده ای چشم به نور آن دارند. برج، نشانه است. قرار است باشد، حالا چقدر "توانسته باشد" را باید از مخاطبان نشانه پرسید. بگیر از همشهریها یا هموطنها که چقدر می شناسندش. یا چقدر توانسته خودش را در ذهن مردم تثبیت کند که تهران را به این برج یادآور شوند. نگوییم هستند یا نیستند، نمی دانیم، نپرسیده ایم. منطقی باشیم لطفا!
ورودی برج، درهای چرخان است. بعد، کریدور کوچکی که با چند پله برقی بزرگ محاصره شده. کار نمی کنند این پله های بالا بلند، هنوز افتتاح نشده اند. (مگر پله هم افتتاح می شود؟) بعد نوبت آسانسورهای افسانه ای برج میلاد است که چند هزار صفحه درباره اش نوشته اند. متصدی آسانسور، جوان بلند قامتی است که می گوید 4 ماه است در اینجا کار می کند. صفحه کنترل این آسانسور، هر لحظه نشان می دهد سرعتت چقدر است، کجای بدنه این فانوس عظیم ایستاده ای و خیلی چیزهای دیگر، مثل وزن محموله داخل آسانسورو باقی چیزها. متصدی آسانسور، عادت دارد به دیدن آدمهایی که به خاطر صعود سریع، فشار هوا روی پرده گوشهایشان سنگینی می کند. کلافه می شوند، هیجان زده می شوند و بعد فکر می کنند به خاطر قرار گرفتن در حالت جدید است. متوجه نیستند تغییرات فشار هوا با سرعت بالای آسانسورهاست که گاهی روی اعصاب آدم رژه می رود. در همان "سازه راس" معروف، متصدی، آسانسور را نگه می دارد. بیرون رفتن از آسانسور، مصادف است با دیدن منظره شهر از لبه بالکن سازه راس. شهر، بی خیال است. شاهراه های شلوغ، خانه های تو سری خورده و برجهای مسکونی که مثل شتری در میان گله گوسفندان، سر و گردن افراشته اند و بی اعتنا به تویی که آن بالا، به خودت غره ای، لحظات زمان را نوشخوار می کنند. انگار در هوا معلقی، چون زیر پایت را از آن طرف نمی بینی. خالی است. کسانی که کوه رفته اند، خوب می دانند دیدن دامنه کوه، جایی که پای آدم روی آن استوار شود، بیشترین حامی روانی کوهنورد است. ولی حالا، لبه بالکن را که رد کنی، فقط سقوط آزاد است و تا آن پایین، کیست که تحمل کند لحظه برخورد را؟
گرفتن عکس یادگاری، شنیدن توضیحات مسئول روابط عمومی برج میلاد، ها کردن دستهای یخ زده در این ارتفاع که می گویند در زمستان تا 35 درجه زیر صفر هم می رسد، کاری است که همه انجام می دهند. حالا همه گردشگرانی که به بالای این سازه نمادین رسیده اند، یقه کاپشنها و پالتوها را بالا زده اند و انگار آمده اند سیبری تفرج.
بعد، گشتی به قاعده یک دایره کامل می شود زد و شهر را از هر سو دید. کوه های شمالی، درندشت ساختمانهای توسری خورده جنوب، ماشینهایی که از این بالا مثل اسباب بازیهای کوکی، سر در پی هم گذاشته اند و بعد، فقط دود و دود و دود.
برج، همین است دیگر. لطف آن شاید باز دیدن هر آنچه ماییم، باشد، هر چه ما را ساخته، از فاصله ای، از ارتفاعی و بعد اینکه چقدر کوچکیم و فکر می کنیم خیلی اهمیت داریم. می گویند کاربری های دیگری هم دارد. چیزهایی مثل مخابرات، سودآوری، جاذبه و نماد و این قضایا. یکی از کارکنان برج، سایه به سایه بازدیدکنندگان می رود. جاهایی که نباید بروند را اشاره می کند، صد البته مودبانه که: "هیچی آنجا نیست عزیز جان! لطفا سرک نکشید." چشم، سرک بی سرک. مگر در پس پشت این دیوارهای تو در تو که در "سازه راس" (همین بود دیگر؟) محکم شده اند، چه خبری هست؟ نمی دانم. بگویم نمی خواهم بدانم، دروغ نگفته ام.
از این بالا، چیزی تو را جدا می کند از شهر، از این کلونی بی سرانجام آدمیان. آن چیست؟ دقیقا نمی شود توصیف کرد. شاید به قول همسایه ها، "لایدرک و لایوصف" است. هر چه هست، اکنون در این بلندای پایتخت، گاهی خود را فضای تهی ساکتی می بینم، سکوتی، مانند کرکسی نشسته بر کنگره برج. در جستجوی خویشتن، در جستجوی اینکه چرا با ارتفاع گرفتن 300 متری از دیگرانی که آن پایین مانند مورچه های پرتلاش، صبح تا شب می دوند تا هشت و نه زندگیشان را ردیف کنند، فکر کنم متفاوتم. متفاوت یا متفاوط؟
نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار