
انگار ناف سینمای اجتماعی ایران را با موتور سواری، شبنامه پخش کردن، چاقو کشی و نارفیقی برداشته اند. این حقیقت دارد که در سینمای ایران، تا حرفی از گونه اجتماعی این هنر به میان میآید، همه به مسعود کیمیایی سلام میفرستند و بیاختیار یادی از فیلمهای دهه 50 او در ذهن زنده میشود: «رضا موتوری»، «گوزنها» و «قیصر». همین مسعود کیمیایی افسانهای در سال 88 هم بیکار ننشسته و بعد از چند دهه دوباره خود را طلایه دار گونه سینمایی معرفی کرده که از آن به عنوان سینمای اجتماعی یاد میشود. «محاکمه در خیابان» آخرین فیلم او، این روزها پرده نقرهای را به تصرف خود درآورده، تا ثابت کند بار دیگر سینمای اجتماعی ایران با شاپو به سرها، چاقوکشها، نارفیقها و آدمهای دپرس و عصبانی، پیوندی ناگسستنی دارد.
در سینمای جدید کیمیایی هم مانند فیلمهای قدیمی او، مردم سر همدیگر کلاه میگذارند. عروس خانم معصوم، در آخر فیلم، دخترکی نه چندان با عصمت تصویر میشود که عکس دوران سرخوشی اش، در دست هر راننده تاکسی از زندان برگشت خوردهای، مچاله میشود. هزارتوی نه چندان پیچیده «محاکمه در خیابان»، نگرش ساده سینماگران اجتماعی ما را به مقولههای جامعه شناسانه به خوبی نشان میدهد. مردم در سینمای اجتماعی ایران، از دهکهای پایین جامعهاند. همه دستی به «تیزی» دارند و اگر دل و دماغی برایشان مانده باشد، همان کفشهای پاشنه تخم مرغی «قیصر» را به پا میکنند و کلاه شاپوی «برادران آب منگل» را سر میگذارند. این جاست که هیبت جوان پسند محمدرضا فروتن با آن پازلفیهای خاکستری و کلاه شاپوی مخملی «محاکمه. . . »، به کاریکاتوری قرن بیست و یکمی از رضاموتوری دهههای گذشته میماند. کاریکاتوری که از پس غبار نوستالوژیک کارگردانان اجتماعی ساز ایران، سر برمی آورد و تماشاگر را با خود به دنیای سیاه و سفید گوزنهای کیمیایی میبرد. این طور میشود که سینمای اجتماعی ایران، سالیان دراز از واقعیات زندگیمان دور میمانند، کمیتش همیشه لنگ است و نهایتاً مخاطبانش وقتی پا به سالن سینما میگذارند، با فوت خود، گرد و خاک را از سر و صورت آدمکهای داستان میتکانند و آنها را به عنوان اشیای عتیقهای نگاه میکنند که میتوان دید، لبخند زد و عبرت گرفت!
ولی واقعیت این است که اجتماع امروز، دیگر حتی خواب شاپو و تیزی و رفیق بازیهای خفن را هم نمیبیند. پس چرا کارگردان اجتماعی ساز ما یا به وادی حرفهای شاعرانه صدمن یک غاز در میغلتد و مانند ابوالفضل جلیلی فیلش را به یاد هندوستان جوایز خارجی، هوایی میکند؟ یا در نوستالوژیهای دهه 40 و شاپو به سرهای عهد عتیق، موتورسواری و شبنامه انداختن توی خانه مردم و چاقوکشی را ترویج میکند؟ این طور که پیداست، تماشاگر سینمای اجتماعی هم دوست دارد همصدا با کارگردان عتیقهشناس، هورا بکشد: زنده باد موتور، شبنامه، چاقو!