کد خبر: 197021
تاریخ انتشار: ۱۲ آذر ۱۳۸۸ - ۰۶:۰۰
پایان راه
سمیه اسلامی‌کیاسری
منشی آموزشگاه داشت از در خارج می‌شد که تلفن زنگ زد. لحظه‌ای درنگ کرد بعد به سوی میز کارش برگشت و گوشی تلفن را برداشت. آن سوی خط خانمی بود که دلشوره توی سلامش هم موج می‌زد می‌گفت خانم خادمی است، مادر میترا که هر روز او را به آموزشگاه رانندگی می‌آورد و تا زمان بازگشت منتظرش می‌ماند. منشی به دشواری او را به یاد آورد و دوباره احوال او را جویا شد. از حرف خودش شرمنده شد و به این صرافت افتاد که ای کاش گوشی را برنداشته بود. خانم خادمی گفت: امروز نوبت دکتر داشتم میترا را تا جلوی آموزشگاه آوردم و تا موقع رفتن کلاس همراهش بودم. الان چند ساعت از آمدنش به خانه گذشته اما میترا برنگشته است. مانده‌ام به نامزدش خبر بدهم یا نه؟ منشی لحظه‌ای سکوت کرد. سعی کرد خودش را با مادر میترا همراه کند. به آهستگی گفت چند ساعت از آخرین کلاس گذشته است و همه این جا را ترک کرده‌اند. من زمان اتمام کلاس سرم به کار گرم بود و رفتن میترا را ندیدم اما برای آموزشگاه امروز هم مثل هر روز بود. بعد سعی کرد او را دلداری دهد و امیدوارش کند که میترا به خانه بازمی‌گردد. به دشواری غریبی ازهم خداحافظی کردند. گوشی تلفن را گذاشت و به سرعت از در خارج شد.
***
شهریار داشت وارد خانه می‌شد که تلفن همراهش زنگ زد. برگشت، گوشی تلفن را مقابل صورت گرفت و به شماره آن نگاه کرد: «مادرزن». خنده‌ای روی صورتش نقش بست. چند لحظه صبر کرد و تا نواختن آخرین زنگ منتظر ماند. گوشی تلفن را در دست گرفت و در سکوت راهش را تا رسیدن به کنار خیابان ادامه داد. مثل آدم‌های منتظر خیره به گوشی نگاه می‌کرد. گوشی ابتدا لرزید و بعد صدای آن به گوش رسید. دوباره لبخند به صورت شهریار بازگشت. مادر میترا بغض کرده بود و مثل آدم درمانده‌ای که نمی‌داند چگونه خبر ناگواری به کسی دهد شروع به گریستن کرد. شهریار هرچه کرد از حرف‌های او هیچ نفهمید. نفسی به دشواری کشید و دست برد و عرق سرد روی پیشانی را با دست پاک کرد. لحظه‌ای درنگ کرد و صورت میترا در ذهنش جان گرفت.
***
چراغ گردان داشت نور قرمز را توی کوچه می‌پاشید. شهریار خیره به محل نور نگاه کرد. ماشین پلیس ایستاده بود مقابل خانه میترا. نفسش به شماره افتاد. لحظه‌ای به جا ماند تا افکار آشفته‌اش را سامان دهد. راه افتاد سمت خانه میترا. صدای گریه مادر میترا داشت از توی اتاق می‌آمد. خون دوید توی رگ‌های صورتش و اشک توی چشم‌هایش حلقه شد. تنش گرم شد و احساس کرد در سردی هوا عرق توی پیشانی‌اش به راه افتاده است. خانه شلوغ بود و هرکس داشت با دیگری حرف می‌زد که سنگینی دستی را روی شانه‌اش احساس کرد. برگشت و صورت مرد میانسالی را دید که از میان عینک به رویش می‌خندید. فرد دست دراز کرد، سردی دست‌هایش دوید توی تن شهریار، مرد گرفت: توی این هوای سرد چقدر داغ شده‌ای. شهریار آب دهانش را به دشواری فرو داد. خشکی لب‌هایش را با خیسی زبان پاک کرد. نفسش به شماره افتاد. هیچ وقت پرسشگر این نگاه را پیش‌تر ندیده بود در گیجی مبهوتی از ندانستن سر تکان داد. مرد گفت: گفته‌اند شما نامزد میترا هستید. شهریار سر چرخاند توی خانه، می‌خواست از نگاه سنگین مرد خلاصی پیدا کند. مادر میترا چادر را به سر کشیده بود و داشت می‌آمد سوی شهریار، مثل کسی که مادر از دست داده باشد گاهی به چپ و گاهی به راست لنگ برمی‌داشت. دو زن زیر بازوهای او را می‌گرفتند اما نگاهش خیره توی چشم‌های شهریار مانده بود. شهریار داشت می‌رفت سوی مادر میترا که همان دست دوباره روی شانه‌اش ماند. دوباره نگاهش ماند روی نگاه سنگین مرد. شهریار بغض کرد و در حالی که نفسش به شماره افتاده بود پرسید چه خبر شده؟ به سر میترا... و منتظر حرف‌های مرد ماند. مرد عینکش را از روی صورت برداشت لحظه‌ای درنگ کرد و به صورت شهریار خیره ماند. خواست حرفی بزند که شهریار رو به مرد گفت: بهتر نیست شما هم خودتون رو به من معرفی کنید. مرد خنده‌ای کرد و گفت: من افسر آگاهی هستم. الان حدود نیمه‌شبه و نامزد شما به خانه بازنگشته. آن طور که من اطلاع دارم شما به شدت به نامزدتون علاقه‌مند هستید و این روزها به شدت با مشکلات مالی شرکت خودتون درگیر هستید. شهریار سر به زیر انداخت و مرد به او نزدیک‌تر شد. دست انداخت روی شانه شهریار و آرام آرام از خانه خارج شدند.
***
اردشیرخان داشت با مشتری توی حجره چانه‌زنی می‌کرد که کارگر افغانی گوشی تلفن در دست بلند‌بلند او را صدا کرد و گفت کار واجبی داره. صدای آن سوی خط بم بود. اردشیر گوشی را دودستی به گوش چسباند. صدا گفت: اردشیرخان هستی؟ پدربزرگ میترا؟ اسم میترا که آمد اردشیر بر جا خشک شد. صدا منتظر نماند و گفت اگر نوه خودتو زنده می‌خواهی با 200 میلیون به این نشانی که می‌دهم بیا. نشانی باشد برای بعد. فکر پول باش. صدا که قطع شد اردشیر بر جا مانده بود. گوشی توی دست‌هایش خشک شد و چند بار با صدای بلند گفت: الو. اما تنها صدای بوق می‌آمد.
اردشیرخان که وارد اتاق شد شهریار و میترا با دستبند به هم وصل شده بودند. پیرمرد در خودش فرو ریخت. اشک توی چشم‌هایش روی صورت راه پیدا کرد. کلاه از سر برداشت و همانجا روی زمین رها شد. دو سرباز زیر بازوهای پیرمرد را گرفتند و تا اولین صندلی آرام‌آرام راه بردند. پیرمرد سر بلند کرد و خیره به صورت افسر پلیس که نشسته بود پشت میز بلند نگاه کرد. به حسرت سر تکان داد و با افسوس شرم کرد. افسر از پشت میز بلند شد به نزدیک پیرمرد آمد و آرام در کنارش نشست.
دست گذاشت روی شانه پیرمرد و گفت: شهریار بی‌جهت مدام به شما توصیه نمی‌کرد که پول را بدهید و خانواده را خلاص کنید. بی‌جهت توصیه نمی‌کرد که پای پلیس را پیش نکشید. میترا گم نشده بود. شهریار نامزد خودشو اغفال کرده بود تا بتواند از شما اخاذی کند.
میترا توی این ده روزی که توی خانواده آشوب بود پیش یکی از دوستان شهریار در شمال اقامت داشت. من از همان برخورد اول که با شهریار داشتم احساس کردم باید شرایط چیزی غیر از روال عادی و داخل خانواده باشد اما حقیقت هیچ وقت پشت ابر نمی‌ماند.
نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار