
ترجمه: مریم حسینی
بریانا روی صندلی لم داده و در این فکر بود که برای تولد دختر کوچولویش چه هدیهای بگیرد. تولد «اما» بود و دخترک هر سال مشتاقانه منتظر بود تا ببیند باز امسال پدرش چه سورپرایزی برایش دارد. مادر «اما» وقتی او شش ماهش بود از سوی آدمربایان ربوده و کشته شد پس از آن بریانا به همراه «اما» در کنار مادر پیرش زندگی جدیدشان را آغاز کردند. از آن روز به بعد بریانا که تنها یک افسر ساده تحقیق بود تصمیم گرفت در مبارزه با افراد شرور و آنهایی که آسایش را از دیگران سلب کرده و به خاطر زیادهخواهی خانوادهها را داغدار مرگ عزیزی میکنند کوتاهی نکند، او طی این سالها در کارش پیشرفت کرد و کارآگاهی ماهر شد.
. . . چند روز پیش از آن از مرکز پلیس کارولینای شمالی به او خبر داده شد دختر پنج سالهای ناپدید شده است. با اعلام این خبر کارآگاه جوان دست به کار شد و رسیدگی به پرونده را در دستور کار خود قرار داد.
آنتونیت مادر شانیا به افسر تحقیق گفت: دخترم از بعد از ظهر که برای بازی از خانه خارج شد برنگشته، میترسم بلایی سرش آمده باشد.
تحقیق پیرامون پرونده ادامه داشت اما اثری از دختر کوچولو نبود.
چند روزی از این ماجرا گذشت بریانا برای تولد «اما» برنامهریزی میکرد که تلفن زنگ زد: الو قربان چند دقیقه پیش زنی با مرکز فوریتهای پلیس تماس گرفته و اعلام کرد جنازه شیانا در کنار یک جاده پیدا شده است.
- باشه برندوم الان خودمو میرسونم.
بریانا بلافاصله سوار خودرو شد و طرف دهکده فایتویل به راه افتاد. هوا ابری بود و داشت نمنم باران میآمد. کارآگاه وقتی از خودرواش پیاده شد سروان برندوم را در مقابل خود دید.
- قربان بر اساس شواهد و گزارش نماینده پزشکی قانونی دختر بیچاره از سوی آدمربا مورد آزار و اذیت قرار گرفته و سپس خفه شده است.
- تونستید ردی از جانی پیدا کنید؟
- خیر قربان، مأموران ما دارند تلاش خودشون رو میکنند.
تحقیق برای یافتن جانی ادامه داشت که. . . .
سه روز بعد
سه روز بعد از این ماجرا، مأموران پلیس هنگام گشتزنی به یک خودروی میتسوبیشی گالانت مشکوک شدند و بالاخره پس از تعقیب و گریز نفسگیر توانستند راننده آن به نام ماریو مکنیل را دستگیر کنند. مأموران در بازرسی از خودروی وی مقدار زیادی مواد مخدر حشیش و شیشه پیدا کردند اما این تنها این جرم ماریو نبود، هنگام بازرسی تکهپاره شدهای از لباس دخترانه روی صندلی عقب خودرو نیز پیدا شد تار موی چسبیده به تکه لباس به آزمایشگاه فرستاده و پس از آزمایش دی انای مشخص شد تار مو متعلق به شیانا داویز دختر پنج سالهای است که جنازهاش در کنار جاده رها شده بود.
با کشف این سرنخ ماریو تحت بازجویی قرار گرفت، او ابتدا منکر همه چیز بود اما وقتی با مدارک محکمهپسند روبه رو شد، لب به بیان حقیقت گشود:
مدتی بود که با آنتونیت آشنا شده بودم، اون از همسرش جدا شده و با تنها دخترش شیانا زندگی میکرد، من بهش علاقه داشتم تصمیم گرفتم باهاش ازدواج کنم، مطمئن بودم که دست رد به سینهام نمیزند بنابراین پیشنهادم را مطرح کردم، آنتونیت ابتدا موافقت کرد و ما قرار ازدواج هم گذاشتیم، یک روز او در ماشین من نشسته بود و سرگرم گفت و گو بودیم که در داشبورت را باز کرد و بسته مواد را آنجا دید، وقتی فهمید من مواد قاچاق میکنم خیلی عصبانی شد، سیلی محکمی به گوشم زد و پیاده شد، بعدش پیغام داد از ازدواج با من پشیمان شده، نمیتونستم تحمل کنم چند بار جلوی راهشو گرفتم ازش خواهش کردم، التماس کردم فایده نداشت، این اواخر هم تهدیدش کردم اگه با من ازدواج نکنه براش گرون تمام میشه!
بریانا فنجان قهوهاش را سر کشید و پرسید: و تو هم تهدیدتو عملی کردی؟
ماریو سرش را پایین انداخت و ادامه داد: تا حالا کسی نبود که منو تا این اندازه تحقیر کنه، تصمیم گرفتم انتقام بگیرم، میدونستم آنتونیت به دخترش شیانا خیلی وابسته است برای همین یک روز که مقابل خانه بازی میکرد جلویش سبز شدم، دخترک وقتی منو دید به طرفم اومد و گفت، سلام ماریو چرا دیگه پیش ما نمییای منم گفتم الان که اومدم میخوام ببرمت یه جای خوب، شیانا ازم پرسید: پس مامان چی؟ من هم گفتم، نگران نباش، اون جایی کار داره بعداً میاد. من شیانا را به یک کلبه کشاندم و پس از آزار و اذیت با دستام اونقدر گلویش را فشردم که دختر بیچاره جان داد، حالا دیگه انتقاممو از مادرش گرفته بودم.
ماریو پس از شنیدم حرفهای مرد شیطانصفت لحظهای به فکر فرو رفت و ناگهان نگرانی در چهرهاش نمودار شد کنار پنجره رفت، به یاد لبخند دخترش افتاد، با خود فکر کرد دختر او هم همسن شیاناست، از این به بعد باید خیلی مراقبش باشه چون بعضی از مجرمان دل خوشی از کارآگاه جوان نداشتند و این اتفاق میتواند به شکل دیگری برای او بیفتد.
15نوامبر ماریو مکنیل پشت میز محاکمه قرار گرفت و به جنایتش اعتراف کرد، سپس مادر داغدیده در جایگاه قرار گرفت. آنتونیت در حالی که پدر شیانا روبهرویش نشسته بود، گفت: تازه از آلن جدا شده بودم، دادگاه حضانت دخترم رو به پدرش سپرده بود، پس از جدایی از همسرم، ندیدن شیانا برام غیرقابل تحمل شده بود، از آلن خواستم اونو به من بسپره، قول دادم خوب تربیتش کنم، آلن ابتدا مخالف بود اما وقتی اصرارهای منو دید با شرط و شروط دخترمونو به من سپرد و هر ماه هم پولی رو برای مخارج شیانا به حسابم میریخت پس از مدتی با ماریو آشنا شدم و ازم تقاضای ازدواج کرد، من هم قبول کردم اما وقتی آلن این موضوع رو فهمید، گفت پس از ازدواج باید شیانا رو به اون بدم. دوری از دخترم خیلی سخت بود از طرفی به آلن هم علاقهمند شده بودم، یک روز که در ماشینش نشسته بودم توی داشبورت بسته مواد دیدم و در تصمیمم برای جواب رد مصممتر شدم، اون منو تهدید کرد، اهمیتی ندادم اما هیچ وقت فکر نمیکردم تهدیدشو عملی کنه.
آنتونیت سپس در حالی که اشکهایش را با گوشه دستمال پاک میکرد رو به آلن نگاه کرد و ادامه داد: آلن منو ببخش که نتونستم از یگانه دخترت نگهداری کنم.
ماریو مکنیل به جرم قاچاق مواد مخدر، آزار و کشتن شیانا داویز در دادگاه سنفورد به تحمل حبس محکوم شد.