اگر شعر فقط در محدوده امتحان باقی بماند، بعد از امتحان هم از زندگی دانشآموز خارج میشود. شعر زمانی برای نوجوان و جوان معنا پیدا میکند که بتواند تجربه خودش را در آن پیدا کند. عشق، تنهایی، شکست، حسادت، فقدان، امید، ترس از آینده و پرسش درباره معنای زندگی. حافظ و سعدی درباره همین تجربههای انسانی حرف میزنند جوان آنلاین: شعر برای نسلهای قبل فقط چند بیت در کتاب فارسی یا موضوعی برای شبهای شعر نبود. شعر در خانهها، گفتوگوها و حتی لحظههای معمولی زندگی حضور داشت، اما حالا برای بسیاری از نوجوانان و جوانان، حافظ و سعدی بیشتر با معنی بیت، آرایه ادبی و سؤال امتحانی گرهخورده تا با تجربهای که بتوانند بخشی از زندگی خود را در آن پیدا کنند. این در حالی است که به گفته زهرا احمدی، نویسنده و جامعهشناس «شعر زمانی برای جوان معنا پیدا میکند که بتواند تجربه خودش را در آن پیدا کند؛ لذا وقت آن رسیده که شعر را از امتحان پس بگیریم و دوباره به زندگی برگردانیم.» متن زیر گفتوگو با این کارشناس است که در ادامه میخوانید.
در گذشته دیوان حافظ، سعدی و مولانا تقریباً در بسیاری از خانهها حضور داشت و شعر بخشی از زندگی روزمره مردم بود. چه تغییراتی در سبک زندگی خانواده ایرانی باعث شد این ارتباط کمرنگ شود؟
به نظرم مهمترین اتفاق، تغییر سبک زندگی و مفهوم فراغت در خانواده ایرانی است. شعر در گذشته فقط یک محصول فرهنگی نبود، بخشی از زندگی روزمره بود. مردم با شعر تبریک میگفتند، سوگواری میکردند، عاشقانه حرف میزدند و حتی در گفتوگوهای معمولی از حافظ و سعدی استفاده میکردند. انتقال شعر هم از طریق خانواده، مدرسه و جمعهای دوستانه اتفاق میافتاد. امروز زندگی سرعت بیشتری گرفته است. خانوادهها زمان کمتری برای گفتوگو و مطالعه دارند و بخش بزرگی از فراغت به رسانههای دیجیتال اختصاص پیدا کرده است. مهمتر از کمشدن زمان مطالعه، تغییر شکل توجه انسان است. خواندن حافظ به مکث، تمرکز و خلوت احتیاج دارد. زندگی امروز ما را به سمت دریافت سریع و پیوسته اطلاعات میبرد. در نتیجه، شعر از یک تجربه زیسته به یک فعالیت فرهنگی تخصصیتر تبدیل شده است. به نظرم اگر بخواهیم این رابطه را دوباره برقرار کنیم، باید ادبیات را از قفسه کتابخانه به زندگی روزمره برگردانیم.
چرا امروز شعر، برای بسیاری از جوانان به یک موضوع درسی یا مناسبتی تبدیل شده است؟
چون ما گاهی شعر را بیشتر به عنوان دانش ادبی معرفی کردهایم تا تجربه انسانی. دانشآموز حافظ را میخواند و باید معنی بیت، آرایه، وزن یا نام شاعر را بداند. همه اینها برای آموزش ادبیات لازم هستند، اما اگر شعر فقط در محدوده امتحان باقی بماند، بعد از امتحان هم از زندگی دانشآموز خارج میشود. شعر زمانی برای نوجوان و جوان معنا پیدا میکند که بتواند تجربه خودش را در آن پیدا کند. عشق، تنهایی، شکست، حسادت، فقدان، امید، ترس از آینده و پرسش درباره معنای زندگی. حافظ و سعدی درباره همین تجربههای انسانی حرف میزنند.
آیا فاصله گرفتن نسل جوان از شعر و ادبیات کلاسیک را باید بخشی طبیعی از تغییر ذائقه فرهنگی در گذر از جامعه سنتی به جامعه مدرن بدانیم یا با یک ضعف جدی در انتقال میراث فرهنگی مواجهیم؟
هر دو اتفاق همزمان رخ داده است. تغییر ذائقه فرهنگی طبیعی است. هیچ نسلی قرار نیست دقیقاً همانطور که نسل قبل حافظ و سعدی را میخوانده، آنها را بخواند. جهان زندگی امروز با جهان صد سال پیش تفاوت دارد، اما در کنار این تغییر طبیعی، ضعفهایی هم در انتقال میراث فرهنگی داشتهایم. میراث فرهنگی خود به خود منتقل نمیشود. هر نسل باید آن را دوباره کشف کند و با مسائل زمان خودش پیوند بزند. خطر زمانی ایجاد میشود که حافظ از یک شاعر زنده به یک نام تاریخی تبدیل شود. یعنی نوجوان بداند حافظ شاعر قرن هشتم است، اما هیچ تجربه شخصی از خواندن او نداشته باشد. بنابراین راه حل، مجبور کردن نسل جدید به بازگشت به گذشته نیست. باید میان ادبیات کلاسیک و جهان امروز پل زد. اگر جوان امروز بتواند در حافظ درباره عشق، قدرت، ریا، تنهایی یا آزادی چیزی مربوط به زندگی خودش پیدا کند، رابطه دوباره شکل میگیرد.
تغییر در سبد مصرف فرهنگی خانوادهها چه نقشی در این اتفاق داشته است؟ چه چیزهایی جای کتاب و دیوان شعر را گرفتهاند؟
در گذشته کتاب یکی از عناصر اصلی فضای خانه بود. کتابخانه، دیوان حافظ و مجله بخشی از زندگی خانوادگی محسوب میشدند. امروز بخش بزرگی از مصرف فرهنگی ما در تلفنهمراه اتفاق میافتد. با این حال، فضای دیجیتال را نباید دشمن ادبیات دانست. همین فضا میتواند شعر را به مخاطب جدید برساند. مسئله این است که ما هنوز به اندازه کافی شیوه حضور ادبیات را در رسانههای جدید پیدا نکردهایم.
بنابراین این نکته که کمرنگشدن مطالعه شعر را میتوان به تغییر الگوی فراغت خانوادهها و گسترش سرگرمیهای تصویری و دیجیتال مرتبط دانست، تأیید میکنید؟
بله و قطعاً بین این دو ارتباط وجود دارد. فراغت امروز بسیار تصویری و سریع شده است. فیلم، سریال، ویدئوهای کوتاه، بازی و شبکههای اجتماعی دائماً محرکهای تازهای به مخاطب ارائه میکنند. شعرخوانی به نوع دیگری از توجه احتیاج دارد. توجهی آرامتر و متمرکزتر.
اما من با دوگانهسازی «کتاب خوب، فضای دیجیتال بد» موافق نیستم. رسانه فقط ابزار است. همان تلفن همراهی که میتواند ساعتها وقت ما را در شبکههای اجتماعی بگیرد، میتواند کتاب صوتی، شعر، مقاله و گفتوگوی ادبی هم در اختیارمان بگذارد. مسئله اصلی، تربیت عادت فرهنگی است. اگر خانواده و مدرسه به کودک یاد بدهند که بخشی از فراغت را به خواندن و فکرکردن اختصاص دهد، رسانههای جدید هم لزوماً مانع این رابطه نمیشوند. مشکل اصلی، ازدست رفتن تعادل در الگوی مصرف فرهنگی است.
چرا حتی در برخی خانوادههای تحصیلکرده نیز ارتباط با ادبیات کلاسیک، برخلاف نسلهای گذشته، به یک عادت فرهنگی تبدیل نشده است؟
تحصیلات به تنهایی عادت فرهنگی ایجاد نمیکند. ممکن است خانوادهای تحصیلات دانشگاهی بالایی داشته باشد، اما کتاب در زندگی روزمرهاش جایگاه پررنگی نداشته باشد. عادت مطالعه بیشتر از طریق مشاهده و تجربه شکل میگیرد. کودکی که میبیند پدر و مادرش کتاب میخوانند، درباره کتاب حرف میزنند و از شعر برای بیان احساساتشان استفاده میکنند، ادبیات را به عنوان بخشی از زندگی میشناسد. ضمن اینکه خانوادههای امروز با فشارهای شغلی، اقتصادی و زمانی بیشتری روبهرو هستند. حتی افراد تحصیلکرده هم ممکن است تمام روز درگیر کار و مسئولیت باشند و شب را با سرگرمیهای سریعتر سپری کنند. بنابراین مسئله فقط سطح تحصیلات نیست، جایگاه کتاب و ادبیات در سبک زندگی خانواده اهمیت بیشتری دارد.
اگر این روند را یک «گسست نسلی» بدانیم، به نظر شما این گسست دقیقاً در چه نقطهای اتفاق افتاده است، خانواده، مدرسه یا جامعه؟
به نظرم نمیتوان یک نقطه را مقصر دانست. این گسست در تعامل خانواده، مدرسه و جامعه شکل گرفته است. خانواده نقش مهمی در ایجاد عادت فرهنگی دارد، مدرسه میتواند رابطه اولیه با ادبیات را بسازد و جامعه و رسانه تعیین میکنند که ادبیات چه جایگاهی در زندگی عمومی داشته باشد. اگر مدرسه شعر را فقط برای امتحان تدریس کند، خانواده مطالعه نداشته باشد و فضای عمومی جامعه هم ادبیات را بیشتر در مناسبتها نمایش دهد، طبیعی است که رابطه جوان با شعر ضعیف شود. البته هنوز نمیتوان از یک گسست کامل صحبت کرد. نسل جدید هم به شعر علاقه دارد. شعر را در موسیقی، ترانه، شبکههای اجتماعی و شکلهای تازه ادبی دنبال میکند. مسئله این است که ارتباط او با ادبیات کلاسیک شکل گذشته را ندارد.
اگر یک نسل ارتباط خود را با میراث ادبی و فرهنگی خود از دست بدهد، این اتفاق در بلندمدت چه پیامدهایی برای احساس تعلق و هویت جمعی میتواند داشته باشد؟
میراث ادبی فقط مجموعهای از کتابهای قدیمی نیست، بخشی از حافظه مشترک یک جامعه است. وقتی جامعهای حافظه ادبی خودش را از دست بدهد، بخشی از زبان مشترک میان نسلها هم ضعیف میشود. حافظ، سعدی، مولانا و فردوسی فقط شاعر نیستند، آنها در شکل دادن به واژگان، استعارهها، شیوههای بیان احساس و حتی تصور ما از انسان و جهان نقش داشتهاند. وقتی نسل جدید این زبان مشترک را کمتر بشناسد، فاصلهاش با نسلهای قبل بیشتر میشود.
به نظرم مهمترین پیامد گسست از ادبیات، فقط کم شدن تعداد کتابخوانها نیست، از دسترفتن بخشی از امکان گفتوگو با گذشته است. جامعهای که نتواند گذشته فرهنگی خودش را بخواند، بخشی از تواناییاش برای فهم خودش را در زمان حال هم از دست میدهد. ادبیات میتواند یکی از مهمترین راههای حفظ این پیوند باشد. به شرط آنکه آن را از کتابخانهها بیرون بیاوریم و دوباره وارد زندگی کنیم.