بازجویان کمیته مشترک ضدخرابکاری، الگوهای شکنجه را از اسرائیل با خود آورده بودند! آنان بس خشن، بیپروا و تا سرحد مرگ به ایذای زندانیان میپرداختند که در پارهای از موارد به مرگ ایشان منتهی میشد. این فضا برای شکستن اراده زندانیان و نیز ارعاب آنان که در بیرون از محبس به فعالیت مبارزاتی میپرداختند، طراحی و پرداخته شده بود. کردارهای آنان به شفافیت در خاطرات آیتالله خامنهای توصیف شده است جوان آنلاین: خوانش ما از تاریخچه مبارزات آیتالله العظمی سیدعلی خامنهای، رهبر شهید انقلاب اسلامی به دستگیری سال ۱۳۵۴، انتقال به تهران و زندانی شدن در سلول انفرادی کمیته مشترک ضد خرابکاری رسید. بیاغراق یاید گفت آن بزرگ با بیان لطیف و ادبی خویش، از شرایط مرکز شکنجه ساواک، گزارشی دقیق و همه جانبه به دست داده است که میتواند جریان روایت درباره این کمیته را غنا و عمق بخشد؛ امید آنکه سیرهپژوهان آن شهید والا را مفید و مقبول آید.
تا کسی گرفتار کمیته نمیشد، امکان درک شرایط آن را نداشت
سلولهای کمیته مشترک ضدخرابکاری ساواک (که هم اینک به موزه عبرت ایران تبدیل شده و قابل رؤیت است)، به گونهای طراحی شده بود که زندانی به مجرد حضور در آن احساس رنج و آزار کند! این امر به نیکی در خاطرات رهبر شهید انقلاب اسلامی منعکس شده است. آنجا که او هشت ماه به سر بردن در سلول انفرادی را معادل هشت سال حضور در بند عمومی قلمداد و تلخیهای این دو را یکسان قلمداد کرده است:
«آن زندان، به نام زندان کمیته معروف و در همان سال یا سال قبل، تأسیس شده بود و از این جهت به این اسم نامیده شده بود که وابسته به یک کمیته سه جانبه مرکب از ساواک پلیس و ژاندارمری بود. پس از آنکه به علت وجود رقابت، مخصوصاً میان ساواک و پلیس بر سر خود شیرینی نزد شاه، ناهماهنگی میان فعالیتهای این سه نهاد در موضوعات بسیاری آشکار و این کمیته تأسیس شد. در نتیجه، ساواک و پلیس در یک کمیته واحد امنیتی با هم جمع شدند. ژاندارمری هم به آنها افزوده شد، زیرا برخی جنبشهای انقلابی از شهر فاصله میگرفتند و جنگل را مقر خود قرار میدادند. ژاندارمری مسئول امنیت بیرون شهرها بود. روزهای پی در پی را در سلول گذراندم، چنین روزهایی بسیار سخت و سنگین است و تا کسی گرفتارش نشده باشد، نمیتواند آن را درک کند. یک روز سلول، برابر یک ماه ماندن در بند عمومی است. دستکم میتوان گفت هشت ماهی را که در سلول این زندان گذراندم، برابر گذراندن هشت سال در بند عمومی بوده است! گفتنی است که شهید محمدعلی رجایی، ۲۸ماه را در یکی از سلولهای این زندان وحشتناک گذرانده بود. درازای سلول، ۴۰/۲ متر و پهنای آن ۶۰/ ۱ متر بود و من در این سلول کوچک، گاهی خودم به تنهایی و گاه با یکی دو، سه زندانی دیگر به سر بردم، یعنی چهار نفر در مساحتی کمتر از چهار متر مربع! کاش مشکل فقط در تنگی جا خلاصه میشد که در آن صورت کار آسان بود، اما ارعاب روحی و شکنجه بدنی هم وجود داشت....»
یک روز بازجویی شدن برابر با سپری کردن یک ماه در سلول انفرادی
بازجویان کمیته مشترک ضدخرابکاری، الگوهای شکنجه را از اسرائیل با خود آورده بودند. آنان گرگ صفت، بیپروا و تا سرحد مرگ، به ایذای زندانیان میپرداختند که در پارهای از موارد به مرگ ایشان منتهی میشد. این فضا برای شکستن اراده زندانیان و نیز ارعاب آنان که در بیرون از محبس به فعالیت مبارزاتی میپرداختند یا حتی انگیزهای برای انجام آن داشتند؛ طراحی و پرداخته شده بود. آیتالله خامنهای شمهای از این شرایط را به ترتیب پی آمده توصیف کرده است:
«ناله و فریاد شکنجه شوندگان، روزها گوشهایمان را میآزرد و در برخی شبها نیز تا صبح ادامه مییافت. روش شکنجه آنها هم حساب شده و دقیق بود. در این زندان همه چیز در جهت خردکردن شخصیت فرد بود تا از نظر روحی فرو بریزد؛ حتی در بردن افراد به دستشویی نیز چنین بود. دستشوییها در داخل سالن زندان بود؛ هنوز زندانی وارد دستشویی نشده بود که صدای نگهبان بلند میشد: یالا، زودباش، بیا بیرون، زودبیا بیرون و گاهی در دستشویی را هم فشار میدادند تا باز و زندانی دستپاچه شود و زودتر بیرون بیاید! نگهبانان زندان، انواع اهانتها را با دست و زبان نسبت به زندانیان اعمال میکردند. حرف زدن زندانیان با هم در داخل یک سلول نیز ممنوع بود! بنابراین گفتوگوها، گاهی با پچپچ و درگوشی یا با اشاره انجام میشد. اگر نگهبان صدای پچپچ ما را میشنید، با صدایی خشم آلود و نابهنجار سرمان داد میزد! غذا، اغلب از نامرغوبترین نوع ممکن بود. اگر اتفاق میافتاد که آشپز تکهای گوشت در غذا میگذاشت، نگهبانان آن را برای خودشان برمیداشتند! نحوه غذادادن به زندانیان نیز با توهین فراوان توأم بود؛ گویی به حیوانات غذا میدهند! با آنکه بیشتر زندانیان از علما، اندیشمندان و دانشگاهیان بودند. زندانی جز برای رفتن به دستشویی یا اتاق بازجویی، اجازه خروج از سلول نداشت. گفتم که رفتن به دستشویی فاجعه بود، اما بازجویی، دیگر قابل توصیف نیست. گفتم که یک روز در سلول ماندن، برابر یک ماه ماندن در بند عمومی است. حالا میگویم یک روز بازجوییشدن، برابر گذراندن یک ماه در سلول انفرادی است! یک بار من را برای بازجویی فراخواندند؛ در سلول سه نفر همراه من بودند. مرا صبح بردند و تا عصر به سلولم برنگشتم. هم سلولیهایم گمان کرده بودند که من زیر شکنجه مردهام و خیلی نگران شده بودند. جالب اینکه وقتی پیش آنها برگشتم مرا نشناختند، چون آنها را با محاسن (ریش) بلند ترک کردم و بدون محاسن (ریش) برگشتم. وقتی شروع کردم به حرف زدن، تازه من را شناختند و بعضیشان گریه کردند! من یک هم سلولی داشتم به نام احمد احمدی، نواده عالم شهیر شیخ محمدعلی شاهآبادی، استاد فلسفه و عرفان امامخمینی - که پس از بازگشت از بازجویی قدرت راه رفتن را از دست داده بود و روی با سن خود میخزید- آن قدر به شکنجه او ادامه دادند تا در همین زندان به شهادت رسید! وقتی او به سلول بازمیگشت، غمی سخت بر ما مسئولی میشد و دلمان را به درد میآورد، اما او فوراً میکوشید تا دردمان را تسکین بخشد و ما را تسلی دهد و در دلهایمان اعتماد و آرامش برانگیزد. من صحنههای رفتار وحشیانه را به یاد میآورم، اما نمیتوانم عمق فاجعه را تصویر کنم. مسئولان این زندان در مرتبه بالایی از خباثت و پستی قرار داشتند. صدای شکنجه زندانیان تا صبح شنیده میشد تا میخواست خوابم ببرد با صدای نالهای بیدار میشدم و نمیدانستم که آیا این صدای واقعی یا نوار ضبط صوت است. در واقع من با قدرت بیانی هم که دارم، هرگز نمیتوانم آنچه در این زندان بر انسان میگذشت را وصف کنم. من در این زندان شاهد چیزهای زشت و نفرتانگیزی بودم که تا به امروز مانند آن را ندیدهام....»
دل نگران مادر
با گذری بر خاطرات شهید خامنهای، میتوان دریافت نقش مادر در تربیت و شکلگیری شخصیت وی، بسیار پررنگ بوده است. بانو میردامادی در همه ادوار مبارزات فرزند مجاهدش، حامی او بود و گاه به مأمورانی که برای دستگیریاش به منزل حملهور میشدند، به عتاب و پرخاش میپرداخت. با این همه فرزند در ششمین زندان خود دل نگران مادر است به دلایلی که در ادامه میخوانید:
«در این زندان، مشکل بزرگ من مادرم بود. ایشان - همانگونه که گفتم- از شجاعتی فوق العاده و استقامتی تزلزل ناپذیر برخوردار بود، اما کمی پیش از این بازداشت به من مطلبی گفت که نشان میداد به علت تحمل مصائب بسیار فرزند خود، کاسه صبرش لبریز شده است! یک روز که در خانهشان بودم، به من گفت اگر بار دیگر زندانی شوی، من خواهم مُرد! در آن روز کوشیدم تا به ایشان اطمینان خاطر بدهم و بگویم مادرم، چرا باید دوباره زندانی شوم؟ مگر چه کردهام؟ وانگهی اگر این امر مقدر باشد، چرا باید چنین احساسی داشته باشید؟ چرا چنین سخنی میگویید که من هرگز قبلاً از شما نشنیدهام؟ اما دیدم که در کلام خود جدی است! از وقتی که بازداشت شدم، سخنان مادر در گوشم طنین میانداخت و دلم را نگران میساخت. به مدت شش ماه، در این وضع ماندم و نمیدانستم بر سر مادرم چه آمده است! پس از شش ماه به من اجازه دادند که تنها یک تماس تلفنی داشته باشم. ترجیح دادم به منزل پدرم تلفن کنم. پدرم گوشی را برداشت. نخستین سؤالی که از او کردم، این بود حال مادرم چطور است؟ پاسخ داد خوب است. اطمینان نیافتم. پرسیدم کجا رفته؟ گفت به جلسه روضهای در خانه فلانی رفته است. مجلس روضهای را که مادرم مقید به شرکت در آن بود، به یاد آوردم و خیالم راحت شد و دلم آرام گرفت. بعد راجع به همسر و فرزندان پرسوجو کردم....»
ارتباط با شهید محمدعلی رجایی از طریق مورس
در کمیته مشترک ضد خرابکاری، ارتباط و حتی گفت و گوی زندانیان با یکدیگر ممنوع بود. هم از این روی مراودات به شکل مخفی صورت میگرفت و برای این کار نیز شیوههایی گوناگون ابداع شده بود. یکی از این راهها، مورس زدن از طریق کوبیدن انگشت به دیوار بود. از تعداد انگشت زدن به دیوار، حروف، کلمات و عبارات منتقل میشدند. راوی شهید در باب آموختن زبان مورس و ارتباط با دیگر زندانیان از جمله شهید محمدعلی رجایی از این طریق، خاطرنشان ساخته است:
«طبیعت انسان چنین است که علیه اوضاعی که دوست ندارد و موافق طبعش نیست، عصیان ورزد. اگر تصمیم به عصیان گرفت، راههای ابتکار و خلاقیت در برابرش گشوده میشود. در این زندان، افکار زندانیان در جهت عبور از دو مانع بود؛ نخست، مانع نگهبانان که اغلبشان بیسواد و مزدور بودند و بیشتر ساده و ساده لوح و دوم مانع مأموران امنیتی. زندانیان معمولاً برای غلبه بر مانع نخست، نقشه میکشیدند و بیشتر هم در این کار توفیق مییافتند. در این زمینه مسائلی به یاد دارم که بیانش خالی از لطف نیست. حرف زدن در داخل یک سلول - چنان که گفتم - ممنوع بود، چه رسد به حرف زدن با زندانیان سایر سلولها. این کاری خطرناک بود، چون از نظر مأموران، اوضاع بازجویی و کسب اطلاعات را به هم میریخت؛ به ویژه اگر بازداشتیها متهمان یک پرونده بودند. با این همه حساسیت، مورس ابزاری برای گفت و شنود میان زندانیان بود. میان من و سلول شهید رجایی، یک سلول فاصله بود. من با سلول مجاور به وسیله مورس حرف میزدم. پیام به سلول رجایی میرفت و پاسخ آن برمیگشت. زبان مورس را در این زندان آموختم. داستان از اینجا شروع شد که دیدم از سلول همسایهام ضرباتی به دیوار میخورد و من معنای آن را نمیفهمیدم. فهمیدم که او از این ضربات، مقصودی دارد. یک روز داشتم دیوارهای سلول را با دقت نگاه میکردم. این هم کاری است که معمولاً زندانیان میکنند تا خود را با چیز تازهای سرگرم کنند. از جمله چیزهایی که بر دیوار خواندم، یادگارها و شوخیها و لطیفههای زندانیان بود. همین طور که به دیواری در کنار در سلول - که به زحمت نور به آن میرسید - خیره شده بودم، جدولی از حروف و علامات رمزی به چشمم خورد. کمکم با زبان جدول آشنا شدم و دیدم اینها رمزهای مورس است؛ بنابراین شروع به آموختن مورس کردم و رفته رفته مفهوم ضربات همسایه را که بر دیوار میزد، دریافتم. سپس یکبار هم کوشیدم، حتی با کندی هم که شده، پاسخش را بدهم. همسایه پاسخم را فهمید و خیلی خوشحال شد. گفتوگوی متقابل، میان من و او آغاز شد. او با سرعت و مهارت با من حرف میزد و من با درنگ و کندی پاسخ میدادم. او میکوشید به من کمک کند. همین که یکی دو حرف کلمهای را میشنید، اشاره میکرد که کلمه را فهمیده و به بقیه حروف نیازی نیست. به تدریج در زمینه گفتوشنود با مورس ماهرتر شدم تا جایی که وقتی مورس میزدم، کسی که با من در سلول بود، متوجه نمیشد که من چه کاری میکنم. به دیوار تکیه میدادم، سرم را به آن میچسباندم، دستم را کنار سر میگذاشتم و سپس با انگشت به دیوار میکوبیدم و در عین حال به حالتی عادی با هم سلولی خودم نیز حرف میزدم؛ بدون آنکه متوجه شود من با همسایه زندانی خود نیز گفتوگوی مورسی دارم. او هیچ حرکت غیرعادی از طرف من مشاهده نمیکرد، جز اینکه احساس میکرد قدری تمرکز حواس ندارم و این هم چیزی است که البته در مورد هر فرد زندانی به چشم میخورد. مواردی هم اتفاق افتاده بود، در حالی که من با سایر زندانیان خوابیده بودم با انگشتهای پا به دیوار میزدم. البته در چنین حالتی که گوش از دیوار دور است، شنیدن دشوار میشود....»
دوست باهوش و چابک من در زندان
زندان با وجود تلخیهای خویش، محمل دوستیها و خاطرات شیرین نیز است. جمله آنان که مدتی در حبس رژیم گذشته به سربردهاند، رفاقتها و نیز طنزهای فراوانی اندوختهاند و طبعاً در خاطرات خویش آن را منعکس ساختهاند. قهرمان داستان ما نیز در زندانهای شش گانه خویش، دوستان فراوانی یافت و از آنها خاطرات تلخ و شیرین فراوانی را به خاطر سپرد. در زمره آنها، دوستی با جوانی دانشجو بود که در سلول همجوار وی به سرمی برد. قائد شهید سالها بعد و در مقام بیان یادبودهای خویش از کمیته مشترک ضدخرابکاری، به شمهای از خصال وی اشارت برده است:
«گفتوگو با همسایه، پیرامون همه چیز دور میزد. درباره مسائل مختلف از هم سؤال میکردیم؛ آیا شما را امروز برای بازجویی بردند؟ امروز چه کردی؟ در خواب چه دیدی؟ راجع به همسایهام، دریافتم او دانشجوی دانشگاه است، ولی بیش از این درباره او اطلاع نیافتم. وی حتی نام واقعی خود را نیز از من پوشیده نگه داشت. این هم امری طبیعی است، زیرا کتمان یکی از ضروریات برای زندانی سیاسی است. این جوان، فوقالعاده خوش مشرب، زندهدل، عجیب زرنگ و باهوش بود. به اشکال گوناگون، داوطلب شستن دستشوییهای زندان میشد. البته زندانیان برای این کار از هم سبقت میگرفتند تا برای دقایقی هم که شده از سلول بیرون بیایند. بعد او با استفاده از فرصت بیرون آمدن، کارهایی میکرد که حاکی از فرزی، چالاکی و ظرافت کار او بود. یک بار با زیرکی، نگهبان را به جایی دور از سلولها فرستاد و با چابکی و سرعت به سمت سلول من آمد و پوشش دریچه کوچکی را که روی در سلول بود، بالا زد. مرا صدا کرد و بوسهای بر صورت من زد و بدون آنکه کسی متوجه او شود، به محل کار خودش در دستشوییها بازگشت! یک بار دیگر هنگامی که مشغول نظافت بود، دید مقداری کره و مربا روی یک قالب یخ در داخل ظرف بزرگ آب در راهروی زندان گذاشتهاند. البته ظرف آب سرپوشیده بود، اما او یک لحظه سر ظرف را باز کرد و دید که در آن چیست و فهمید که این کره و مربا از چیزهایی است که نگهبان کشیک از صبحانه زندانیان دزدیده است. چون غذای شام آن روز بد بود و نگهبان از آن خوشش نمیآمد، لذا پیشبینی خود را کرده بود و اینها را که دزدیده بود، روی یک قالب یخ گذاشته بود، تا موقع شام بخورد. حالا دل رفیق من به هوس این غذای دزدی افتاده بود؛ به ویژه که آن روز، روزه هم بود. با چابکی فوقالعادهای در ظرف را باز کرد و خوردنیهای داخل آن را برداشت و به سلول رفت؛ با مورس هم به من خبر داد که چه کرده است. به او گفتم آن را در افطار نوش جان کن. شب که شد، نگهبان با اشتهای فراوان به سراغ ظرف آب آمد تا آنچه را در آن گذاشته بود، بردارد، اما وقتی دید محتویات آن به سرقت رفته، دیوانه شد! باور نمیکرد که زندانی بتواند چنین کاری بکند. از دیگر نگهبانان پرسید و وقتی یقین کرد که این کار زندانیان است، تصمیم گرفت با سایر نگهبانان سلولها را تفتیش کند. رفیق ما بخشی از این غذا را خورده بود و قدری از آن باقی مانده بود. با ترس و دستپاچگی با من تماس گرفت و پرسید، در حالی که خودش به تنهایی در سلول است با بقیه خوردنی چه کند؟ گفتم هر قدر از آن را میتوانی بخور و باقی را زیر فرش بگذار و آثار جرم را از بین ببر! سلولها بازرسی شد، سلول همسایه من هم بازرسی شد، اما چیزی نیافتند و قضیه به خیر گذشت تا به عنوان نشانهای از عصیان انسان زندانی علیه واقعیت موجود در دفتر خاطرات این زندان باقی بماند....»
کلام آخر
آنچه از نظر گذراندید، نمونههایی از رنجها، چالشها، دل نگرانیها و در عین حال آموختههای امام شهید در کمیته مشترک ضدخرابکاری ساواک را در خویش دارد. این یادمانها نشان میدهد آن بزرگ، چگونه با تجربه تمامی موانع مبارزه با رژیم طاغوت، رفتهرفته به جهادگری کارآزموده و سیاستمداری توانمند بدل شد و توانست در ادامه و طی مراحل گوناگون، در هدایت امواج انقلاب اسلامی در خراسان و تهران و سپس به عنوان مسئول در جایگاههای گوناگون نظام برآمده از این حرکت عظیم، به ایفای نقش بپردازد و سرانجام طی ۳۷ سال در عالیترین جایگاه آن، نقش یک هدایتگر حکیم را برعهده گیرد.