بازخوانی انتقادی مواجهه قلمی علی شریعتی با داریوش آشوری در پی جنگ ۱۹۶۷، نشان میدهد که نقد بنیادین وی به صهیونیسم، صرفاً واکنشی عاطفی یا سیاسی به یک شکست مقطعی نبود، بلکه افشای یک دستگاه نظری- استعماری بود که میکوشید غصب اراضی، آپارتاید نژادی و انهدام سوژه بومی را ذیل عقلانیت مدرن، پیشرفت تکنولوژیک و مفهوم انحرافی مرور زمان موجه جلوه دهد. بازخوانی پاسخ شریعتی فراتر از تجدید خاطره با متنی در تاریخ اندیشه که هشداری مداوم به وجدان جامعه دانشگاهی و روشنفکری است جوان آنلاین: در مقال پی آمده و به سیاق نوشتارهایی که تاکنون با موضوع خوانش دیدگاههای دانشوران معاصر در باره اشغال فلسطین به شما تقدیم شده، نظرات دکتر علی شریعتی مورد بررسی قرار میگیرد. مستند اصلی این نوشتار، پاسخ وی به مقاله داریوش آشوری در مجله فردوسی است که در ۲۰ تیر ۱۳۴۶ درج یافت. امید آنکه تاریخپژوهان معاصر را مفید و مقبول آید.
طرح مسئله
بحران مزمن فلسطین و فاجعه انسانی در باریکه غزه (از محاصره تا سلب حیات از ساکنان بومی)، صحنه باز تولید ساختاری فکری - استعماری است که دکتر علی شریعتی در دهههای ۱۳۴۰ و ۱۳۵۰ خورشیدی نسبت به تکوین آن هشدار داده بود. شریعتی با خروج از دوگانههای تقلیلگرایانه مذهبی یا قومی، مسئله فلسطین را در کانون «نظام سلطه سرمایهداری و فاشیسم مدرن» صورتبندی کرد و نشان داد چگونه تجاوز و پاکسازی نژادی در پوشش واژگانی، چون تجدد، کارآمدی بروکراسی و دموکراسی غربی، مشروعیتسازی میشود. شریعتی با تفکیک ساختاری میان یهودیت تاریخی و صهیونیسم میلیتاریستی، رد نظریه «مرور زمان» و افشای پرداخت بدهی تاریخی غرب از حساب بومیان خاورمیانه، مدلی تحلیلی ارائه داد که نشان میدهد رویارویی او با جریانهای شبهروشنفکری توجیهگر اشغال، سندی استوار در کالبدشکافی عقلانیت ابزاری و استعمار استقراری است؛ واقعیتی که امروز در ویرانههای غزه نقاب از چهره برگرفته است.
زمینهمندی این صورتبندی انتقادی به ژوئن ۱۹۶۷ (خرداد ۱۳۴۶) بازمیگردد؛ زمانی که شکست ارتشهای عربی در جنگ ششروزه و اشغال باقیمانده سرزمینهای تاریخی فلسطین، پیامدهای نظری عمیقی در سپهر فکری ایران بر جای گذاشت. در آن برهه که حاکمیت پهلوی در چارچوب «دکترین پیرامونی» پیوندهای نفتی و امنیتی با تلآویو داشت، مجله فردوسی مقالهای از داریوش آشوری منتشر کرد. آشوری با ستایش از عقلانیت سازمانی و ارتش مدرن اسرائیل، برتری این رژیم را بهمثابه غلبه تجدد بر سنت تئوریزه کرد و مدعی شد با گذشت دو دهه از ۱۹۴۸، این واقعیت مشمول قاعده «مرور زمان» شده و باید به رسمیت شناخته شود، اما در نقطه مقابل این خوانش پوزیتیویستی، علی شریعتی موضعی مبنایی اتخاذ کرد. او دریافت که تقلیل مسئله به ناتوانی اعراب، افتادن در دام تطهیر اشغالگری با مفاهیمی، چون توسعه و مدنیت است. از این رو، شریعتی دست به قلم برد و در ردیهای تفصیلی (مندرج در جلد ۳۵ مجموعه آثار)، بنیانهای معرفتی آن دیدگاه را به چالش کشید؛ پاسخی بنیادین که مبنای فهم جامعهشناختی وی از پدیده صهیونیسم شد.
تفکیک تبارشناسانه یهودیت از صهیونیسم؛ بازخوانی ستم تاریخی در برابر آپارتاید نوین
یکی از مهمترین ارکان روششناختی شریعتی، تفکیک موشکافانه میان «سنت ایمانی و تاریخی یهودیت» و «ایدئولوژی سیاسی- ناسیونالیستی صهیونیسم» است. در عصری که جریان اصلی رسانهها و سیاستمداران غربی میکوشیدند هرگونه اعتراض و انتقاد به رفتار توسعهطلبانه و نظامیگری اسرائیل را به احساسات ضدسامی و کینهتوزی مذهبی نسبت دهند، شریعتی این حیله ایدئولوژیک را بیاثر ساخت. او با تکیه بر جهانبینی اسلامی و پایبندی به حقوق انسانی، در آثار متعدد خویش به ویژه در مجموعه آثار جلد ۷ (شیعه) تصریح میکند: «ما با یهود دشمنی نمیورزیم، بلکه با اسرائیل دشمنیم؛ آن هم نه به خاطر دینش، بلکه به خاطر اینکه «فاشیست» است و پایگاه استعمار و امپریالیسم!» (مجموعه آثار، ج ۷، ص ۲۷۷) این گزاره کلیدی شریعتی بر دو اصل استوار است: نخست احترام به اقلیتهای دینی در تاریخ و فرهنگ اسلام و دوم مواجهه بنیادین با نژادباوری و برتریطلبی سیاسی. او در مجموعه آثار جلد ۴ (بازگشت به خویشتن)، به بررسی ریشههای کینهتوزی ساختاری اروپاییان نسبت به یهودیان در قرون وسطی میپردازد و نشان میدهد که این اندیشه غربی- مسیحی قرون وسطایی بود که قرنها تمام نسلهای یک قوم را به بهانه مصلوب کردن عیسی مسیح، تحت شکنجه و پیگرد سیستماتیک قرار میداد: «من همیشه از کینه توزی متعصبانه و حساب مسیحیها نسبت به یهود نفرت داشتم. به اتهام شرکت چند یهودی در قتل مسیح، یک نژاد را برای همیشه قاتل مسیح شمردن و تمام نسلها را در طول تاریخ مورد کینه و آزار غیرانسانی قرار دادن» (مجموعه آثار، ج ۴، ص ۲۸۶) از نظر شریعتی، انحراف بزرگ تاریخی زمانی رخ داد که صهیونیسم در اواخر سده نوزدهم و اوایل سده بیستم از این رنجهای واقعی سوءاستفاده کرد و با گرتهبرداری از ناسیونالیسم افراطی اروپایی و اتکا به میلتاریسم خود تبدیل به بازتولیدکننده همان رفتارهای فاشیستی علیه ساکنان بیدفاع و بومی فلسطین شد. این چرخش تراژیک - تبدیل شدن «قربانی دیروز گتوهای اروپا» به «متجاوز و برپاکننده گتوهای امروز در خاورمیانه» - هسته مرکزی نقد شریعتی به صهیونیسم را تشکیل میدهد.
امروز در پرتو حوادث باریکه غزه، اهمیت این مرزبندی نظری بیش از هر زمان دیگر آشکار است. هنگامی که ماشین تبلیغاتی معاصر هرگونه اعتراض اخلاقی به بمباران بیمارستانها، کشتار امدادگران، گرسنگیدادن کودکان و تخریب دانشگاهها در غزه را ذیل برچسب «آنتیسمیتیسم» خاموش میکند، بازگشت به منطق شریعتی روشنگر است: اعتراض به اسرائیل، دفاع از انسان و مبارزه با ساختاری فاشیستی است که با نقاب دین و مظلومنمایی تاریخی، خشنترین ابزارهای سلب حیات را علیه ملتی دیگر به کار گرفته است.
نقد تز «مرور زمان» و افشای تناقض عقلانیت مدرن
بخش عمدهای از مجادله تاریخی شریعتی با آشوری، حول واسازی مفهوم «مرور زمان» و بیاعتبارسازی حق تاریخی بومیان دور میزند. آشوری در مقاله خود اینگونه استدلال کرده بود که تشکیل اسرائیل و حضور ۲۰ ساله مهاجران جدید، واقعیتی مستقر است و پافشاری بر بازگشت آوارگان، نوعی توهمزدگی سنتی در برابر امر واقع مدرن به شمار میآید. شریعتی با خشم انقلابی و نیز ارائه استدلالی تاریخی و استوار، این تناقض عمیق اخلاقی - معرفتی را بر آفتاب افکند: «آقای داریوش آشوری چرا از حق صدها هزار آواره عرب که قرنهاست در فلسطین زندگی میکردهاند، کلمهای بر زبان نمیآورد و زندگی آنان را از پیش از اسلام تا ۱۹ سال پیش در فلسطین، برای شناختن حق آنان بر آنجا کافی نمیداند و معتقد است، چون ۱۹ سال از آن واقعه گذشت، مشمول مرور زمان شده است و باید واقعیت را پذیرفت! اما جنایت یهودیان اروپا و امریکا و روسیه را - که غالباً ۲۰۰۰ سال پیش از فلسطین رفتهاند- تنها به این علت که اساطیر و افسانههای قومی و مذهبی مشترکی دارند... برای اشغال این سرزمین و بیرون راندن اعراب آنجا، چون حقی به رسمیت میشناسد؟!» (مجموعه آثار، ج ۳۵، بخش دوم، ص ۶۳۳)
شریعتی در این فراز، دوگانگی هولناک فلسفه پوزیتیویستی در مواجهه با عدالت را کالبدشکافی میکند: چگونه است که حافظه اسطورهای و تعلق خاطر مذهبی مهاجرانی که نیاکانشان ۲ هزار سال قبل از آن جغرافیا کوچ کردهاند، به رسمیت شناخته شده و با اتکا به قطعنامههای بینالمللی و ادوات نظامی، به «حق مسلم حاکمیت» تبدیل میشود، اما حضور مستمر، زیست عینی، اسناد ملکی، کشتزارها و قبرستانهای چندصدساله بومیان فلسطینی، به صرف گذشت ۱۹ سال از اخراج خشونتبارشان (نکبه ۱۹۴۸)، مشمول مرور زمان تلقی شده و از صحنه روزگار محو میشود؟ این منطق انحصارطلبانه، همان چیزی است که امروزه در نظریههای استعمارشناسی انتقادی، «استعمار استقراری» (Settler Colonialism) نامیده میشود؛ ساختاری که بر «منطق حذف بومی» (Logic of Elimination) استوار است. شریعتی ۵۰ سال پیش نشان داد که این تز، تجسم توحش عقلانیت مدرن است؛ عقلانیتی که تنها حق قدرت و زور متکی بر اسلحه را به رسمیت میشناسد و حق طبیعی، تاریخی و زیستی انسانها را قربانی مصلحت مستکبران میکند.
استعمارزدایی از تاریخ؛ جبران گناه تاریخی غرب از کیسه خاورمیانه
یکی از برجستهترین بینشهای جامعهشناختی شریعتی، تحلیل ساختار روانشناختی و ژئوپلتیکی غرب در قبال مسئله فلسطین است. او معتقد بود که تأسیس اسرائیل، نه یک اقدام بشردوستانه برای نجات یهودیان، بلکه راهحلی استعماری برای دو هدف همزمان بود: اول، تصفیه و برونرفت اقلیت یهودی از جوامع اروپایی که همواره با تنشهای نژادی همراه بود و دوم، ایجاد یک پایگاه ژئوپلتیک و نظامی در قلب جهان اسلام برای مهار حرکتهای استقلالطلبانه. شریعتی در مجموعه آثار جلد ۳۵، با بیانی صریح و افشاگرانه مینویسد: «صهیونیسم در ۱۹۴۷، توانست پاداش خود را به عنوان کفاره گناهان و جنایات مسیحیت علیه اقلیت یهود و به ویژه جنایات هولناک نازیسم، به صورت حق سکونت و داشتن استقلال در گوشهای از سرزمین فلسطین به دست آورد.» (مجموعه آثار، ج ۳۵، بخش دوم، ص ۶۳۶) او این بدهبستان تاریخی میان غرب و صهیونیسم را یک فاجعه معرفتی و اخلاقی میداند. غرب متجدد که در جریان جنگ جهانی دوم و دوران حاکمیت فاشیسم و نازیسم در آلمان، ایتالیا و سایر نقاط، هولناکترین جنایات را علیه اقلیت یهود رقم زده بود، پس از پایان جنگ تصمیم گرفت «کفاره این گناهان تاریخی» را نه از اراضی و ثروتهای خویش، بلکه از سرزمین و خون ملتی بپردازد که هیچ نقشی در کورههای آدمسوزی و یهودستیزی اروپایی نداشتند. شریعتی فراتر از آن، چرخشهای الهیات کلیسا را نیز با این تحولات سیاسی همسو میدید. او در مجموعه آثار جلد ۴ اشاره میکند که چگونه پس از سدهها تکفیر یهودیان از سوی واتیکان، به ناگاه با صدور بیانیههای جدید (نظیر بیانیه شورای دوم واتیکان، نوسترا آتاته در ۱۹۶۵)، اتهام تاریخی قتل مسیح از قوم یهود برداشته میشود: «کنسیل مسیحیت پرونده قتل عیسی را بررسی کرد و نژاد یهود را بیگناه تشخیص داد... آیا این فتوای پاپ در تبرئه قوم یهود، با آنچه هماکنون در فلسطین میگذرد و با «رابطه خاصی» که نتیجه مسیحیت و یهود در قبال غرب با اسرائیل و در قبال اسلام و فلسطین یافتهاند، بیارتباط است؟!» (مجموعه آثار، ج ۴، ص ۴۸۷ و ص ۲۸۶)
تحلیل شریعتی، تصویری بدون روتوش از رفتار دولتهای غربی در بحران غزه ارائه میدهد. حمایت همهجانبه، ارسال تسلیحات پیشرفته انهدامی، وتوی پیدرپی قطعنامههای آتشبس در شورای امنیت و توجیه جنایات جنگی در دادگاههای بینالمللی از سوی پایتختهای غربی، تداوم همین بدهی تاریخی است. سیاستمدار غربی برای رهایی از عقدههای تاریخی و بار وجدانی هولوکاست، به ماشین جنگی اسرائیل چک سفیدامضا میدهد تا هرگونه وحشیگری، نسلکشی و کوچ اجباری را در باریکه غزه اعمال کند؛ تو گویی در ترازوی اخلاق غربی، کرامت و حیات یک کودک فلسطینی در غزه، کمترین بهایی در برابر آسودگی وجدان تاریخی اروپا ندارد!
صهیونیسم در منظومه ساختاری سرمایهداری و ماشینیسم سرکوب
شریعتی در تحلیل نهایی خود، صهیونیسم را یک پدیده جزیرهای یا صرفاً یک منازعه محلی خاورمیانهای نمیدید، بلکه آن را بخشی جداییناپذیر از شبکه جهانی امپریالیسم و سرمایهداری بینالملل میدانست. او در تبیین دشمنان حقیقی رهایی انسان و فهرستبندی موانع تکامل معنوی و اجتماعی بشر در سده بیستم، صهیونیسم را در کنار نیروهای ستمگر تاریخی قرار میدهد: «دشمنان ما در این عصر: امپریالیسم است، ماتریالیسم است، سرمایهداری، بورژوازی، استثمار، ماشینیسم، تضاد طبقاتی، فاشیسم، صهیونیسم...» (مجموعه آثار، ج یک، با مخاطبهای آشنا، ص ۱۷۶). این صورتبندی نشان میدهد که شریعتی صهیونیسم را نه مسئلهای منفرد، بلکه جلوهای از منظومهای بههمپیوسته از سلطه، استعمار و استثمار میدانست؛ برداشتی که در بیان دینی و اجتماعی او نیز بهروشنی تکرار میشود: «بزرگترین منکرات امروز در چشم بهترین امتی که برای مردم خروج کرده است، امپریالیسم بینالمللی، صهیونیسم جهانی، استعمار و استثمار است.» (مجموعه آثار، ج ۷، شیعه، ص ۷۶)
در اندیشه شریعتی، صهیونیسم حلقه پیوند «میلیتاریسم فاشیستی»، «سرمایهداری جهانی» و «استعمار نوین» است. او در پاسخ به داریوش آشوری که مسئله را به یک درگیری ساده ژئوپلتیک تنزل داده بود، هشدار داد: «آخرین پیام آقای داریوش آشوری این است که ما ایرانیهای مسلمان، باید جنگ اسرائیل را با همکاری و پشتیبانی امریکا و انگلیس علیه ملل عرب، به صورت «اختلاف مرزی میان حبشه و سودان» تلقی کنیم! در حالی که اسرائیل بود که ناسیونالیسم افراطی و ناامنی مداوم را در منطقه به وجود آورد، نه برعکس.» (مجموعه آثار، ج ۳۵، بخش دوم، ص ۶۳۵)
شریعتی به وضوح نشان داد که فروکاستن این نزاع به اختلافی خُرد، ترفندی برای غفلت از کارکرد اصلی این رژیم است. اسرائیل به مثابه پادگانی پیشرفته در تقاطع سه قاره (آسیا، آفریقا و اروپا) تعبیه شد تا به عنوان مانعی ساختاری در برابر وحدت، رشد اقتصادی و خودآگاهی ملتهای خاورمیانه عمل کند و تضمینکننده جریان نفت ارزان و سلطه شرکتهای چندملیتی تسلیحاتی باشد. امروز، صفآرایی جنبشهای عدالتخواه، تشکلهای دانشجویی در دانشگاههای امریکا و اروپا، نهادهای کارگری و متفکران مستقل جهان در حمایت از مردم غزه، انطباق کاملی با این تبیین شریعتی دارد. غزه اکنون دیگر صرفاً یک نام جغرافیایی نیست، بلکه به نماد جهانی مقاومت در برابر پیوند وثیق میان سرمایهداری میلیتاریستی، تکنولوژی کشتار و امپریالیسم رسانهای بدل شده است.
فاشیسم تکنوکراتیک و بازتولید آن در میدان غزه
عنوان «فاشیسم در قبای تجدد»، دقیقترین تعریف برای وضعیتی است که در آن، وحشیانهترین اشکال ستم با مدرنترین و تمیزترین ابزارها بازتولید میشود. فاشیسم کلاسیک در دهههای ۱۹۳۰ و ۱۹۴۰ و با لباسهای متحدالشکل، گفتمان آشکار برتری نژاد آریایی و کورههای گاز سنتی را سردست گرفته بود، اما فاشیسم صهیونیستی موفق شد همین ساختار را در پوشش ارزشهای غربی مستقر سازد:
*حکومتی با ساختار پارلمانی، تفکیک قوا و انتخابات برای شهروندان برگزیده، اما با برقراری خشنترین قوانین نظامی و آپارتاید نژادی برای ساکنان بومی.
*بهکارگیری هوش مصنوعی، پهپادهای شناسایی، بمبهای هوشمند هدایتشونده با لیزر و ماهوارههای پیشرفته، برای هدفگیری سیستماتیک بیمارستانها، آمبولانسها، مراکز پناهجویان و چادرهای آوارگان.
*بستن عامدانه جریان آب، برق، سوخت و غذا روی بیش از ۲ میلیون انسان در یک باریکه جغرافیایی و استفاده از «گرسنگی بهمثابه سلاح جنگی» با توجیه ادعایی «حق دفاع از خود.»
شریعتی ۵۰ سال پیش این ریاکاری ساختاری را فاش کرده بود؛ او نشان داد که تجدد منهای اخلاق و عدالت، هیولایی به مراتب خونریزتر از توحش باستانی پدید میآورد. تراژدی امروز غزه نشان میدهد که چگونه پیشرفتهترین تکنولوژیهای روز دنیا در خدمت بدویترین انگیزه پاکسازی نژادی و تصاحب زمین قرار گرفتهاند. ادعای «تنها دموکراسی خاورمیانه» که دههها به عنوان ویترین تبلیغاتی در برابر دیدگان جامعه جهانی قرار داشت، امروز زیر آوارهای بیمارستان الشفا و کشتار کودکان در رفح فروپاشیده و همان ماهیت فاشیستی مستور در قبای تجدد را عیان ساخته است.
سرنوشت پروژههای سازش در ترازوی تاریخ
یکی از بصیرتهای بنیادین شریعتی، درک دیالکتیک تاریخی میان ستم و مقاومت بود. او باور داشت که هیچ نظم تحمیلی بر پایه غصب، انکار حقوق و آپارتاید نمیتواند پایدار بماند، هرچند که مورد حمایت بزرگترین قدرتهای اتمی و اقتصادی جهان باشد: «استعمار و صهیونیسم، هرگز نتوانستهاند اراده تاریخی یک ملت آگاه و مؤمن به حق خود را محو کنند. هر چه فشار و توحش فزونی یابد، جوهره مقاومت در اشکال رادیکالتر و اصیلتری خود را بازتولید خواهد کرد.» (برگرفته از مضامین مجموعه آثار، ج ۹، تشیع علوی و تشیع صفوی، صص ۲۴۴-۲۴۶)
در دهههای اخیر، تلاشهای بیشماری از سوی بازیگران بینالمللی و منطقهای برای «عادیسازی روابط» با تلآویو صورت گرفت؛ پروژههایی مانند توافقات اسلو، پیمانهای ابراهیم و طرحهای اقتصادی موسوم به خاورمیانه جدید، همگی بر یک پیشفرض استوار بودند: حذف صورتمسئله فلسطین، بهحاشیهراندن مسئله آوارگان و تبدیل اشغال به امری عادی و روزمره. با این حال، حوادث اخیر غزه تمام این نقشههای بروکراتیک را باطل کرد.
افقگشایی تاریخی و کلام پایانی
بازخوانی انتقادی مواجهه قلمی علی شریعتی با داریوش آشوری در پی جنگ ۱۹۶۷، نشان میدهد که نقد بنیادین وی به صهیونیسم، صرفاً واکنشی عاطفی یا سیاسی به یک شکست مقطعی نبود، بلکه افشای یک دستگاه نظری- استعماری بود که میکوشید غصب اراضی، آپارتاید نژادی و انهدام سوژه بومی را ذیل عقلانیت مدرن، پیشرفت تکنولوژیک و مفهوم انحرافی مرور زمان، موجه جلوه دهد. شریعتی با تفکیک هوشمندانه ایمان یهودی از فاشیسم میلیتاریستی و پیوند زدن بحران فلسطین به ساختار کلان سرمایهداری و امپریالیسم بینالملل نشان داد که تجدد تهی از عدالت، چگونه در هیئت دولتی با نقاب دموکراسی، اما با باطنی توتالیتر، پرداخت تاوان یهودستیزی تاریخی غرب را بر گرده ساکنان بیپناه خاورمیانه تحمیل میکند.
امروز، در ویرانههای باریکه غزه و در میانه مقاومت تزلزلناپذیر انسان فلسطینی در برابر خشنترین جنگافزارهای هوشمند، پیشبینیهای شریعتی به عیانترین شکل ممکن به منصه ظهور رسیده است. ایستادگی غزه، تمام توهمات مربوط به ادغام منطقهای، پروژههای عادیسازی و انقضای حق تاریخی بازگشت را درهم شکست و ثابت کرد که تکنولوژی مرگ، قادر به تسلیم اراده زیستن در سرزمین مادری نیست. از این منظر، بازخوانی شریعتی فراتر از تجدید خاطره با متنی در تاریخ اندیشه، هشداری مداوم به وجدان جامعه دانشگاهی و روشنفکری است که نگریستن به توحش مدرن از پشت عینک تکنوکراسی و بیطرفی موهوم، چیزی جز تطهیر ساختار آپارتاید و همدستی با فاشیسم در قبای تجدد نیست.
*فهرست منابع در سرویس تاریخ موجود است.