دختر جوان برای فرار از ازدواج اجباری به مردی پناه برد، اما او سارق حرفهای بود و با وعده خواستگاری، او را به همکاری با باند سرقت کشاند. پونه در بازجویی گفت: «فریب خوردم، نمیخواستم سارق شوم.» جوان آنلاین: دختر جوان برای فرار از ازدواج اجباری به مردی پناه برد، اما او سارق حرفهای بود و با وعده خواستگاری، او را به همکاری با باند سرقت کشاند. پونه در بازجویی گفت: «فریب خوردم، نمیخواستم سارق شوم.»
چندی قبل، مأموران پلیس تهران با شکایتهای متعددی از شهروندان ساکن در شمال و غرب تهران روبهرو شدند. شاکیان از سرقت اموال باارزش خود، از جمله طلا، دلار و گاوصندوق، در غیاب خود خبر میدادند.
یکی از شاکیان در توضیح ماجرا به مأموران گفت: «همراه همسرم برای مسافرت چند روزی از تهران خارج شدیم. ساعتی قبل وقتی وارد خانهمان شدیم، با صحنه عجیبی روبهرو شدیم. قفل در ورودی خانهمان تخریب شده بود و تمام وسایل به هم ریخته بود. فهمیدم سارقانی به خانهام دستبرد زدهاند. به سرعت به محل نگهداری طلاها و دلارهایم رفتم، اما خبری از گاوصندوق نبود. سارقان گاوصندوق خانهام را که همه زندگیام داخل آن بود، سرقت کرده بودند.»
سارقان حرفهای و قطع دوربینها
در حالی که هر روز به تعداد شاکیان افزوده میشد، بررسیها نشان داد سارقان حرفهای هستند. آنها پس از تخریب در ورودی وارد خانه میشدند و اموال باارزش را سرقت میکردند. برای اینکه هیچ ردی از خود به جا نگذارند، حتی دوربینهای مداربسته ساختمانها را نیز قطع میکردند.
بررسی دوربینهای مداربسته بیرون از ساختمان نیز کمکی به پلیس نکرد، زیرا سارقان در تمامی سرقتها چهرههای خود را پوشیده بودند. تنها اطلاعاتی که به دست آمد، این بود که سارقان سه مرد و یک زن جوان هستند.
اثر انگشت؛ کلید شناسایی باند
تحقیقات برای شناسایی اعضای باند سارقان حرفهای ادامه داشت تا اینکه در آخرین سرقت، مأموران به ردپای مهمی رسیدند. سارقان در تمامی سرقتها تلاش کردهبودند که هیچ ردی از خود به جا نگذارند، اما یکی از آنها هنگام سرقت یک گاوصندوق ۷۰۰ کیلویی، اثر انگشت خود را برجای گذاشته بود.
مأموران با بررسی این اثر انگشت، به ردپای یک سارق حرفهای و سابقهدار معروف به «ناصر گربه» رسیدند که بیش از هفت بار بازداشت و راهی زندان شدهبود. بررسیهای بعدی نشان داد ناصر گربه پس از آزادی از زندان، همراه با دو نفر از دوستانش و دختر مورد علاقهاش به نام «پونه»، دست به سرقتهای سریالی زدهاست.
دستگیری اعضای باند
با به دست آمدن این اطلاعات، مأموران ابتدا ناصر گربه و پونه را بازداشت کردند و در ادامه، دو همدست دیگر آنها را نیز دستگیر و به اداره پلیس منتقل کردند.
متهمان در بازجوییها به سرقتهای سریالی از خانههایی در شمال تهران اعتراف کردند. آنها روش کار خود را اینگونه شرح دادند که ابتدا خانههای خالی را شناسایی میکردند و سپس با تخریب قفل در، وارد میشدند و تمام اموال باارزش را سرقت میکردند.
پونه: ناصر مرا فریب داد
پونه، تنها عضو زن این باند، با اظهار پشیمانی به همدستی با اعضای باند اعتراف کرد و گفت ناصر مرا به بهانه ازدواج فریب داد و وارد باند سارقان کرد.
تحقیقات از متهمان برای شناسایی دیگر سرقتهای احتمالی و کشف اموال مسروقه ادامه دارد.
گفتوگو با متهم
فرار از ازدواج اجباری
پونه، دختر جوانی است که میگوید: «به خاطر فرار از ازدواج اجباری خانوادهام، به امید زندگی لاکچری در دام یک سارق حرفهای افتادم که برای همیشه زندگیام را سیاه و تباه کرد.»
پونه، سابقه داری؟
نه. من هیچ سابقهای ندارم. تا الان حتی به کلانتری هم نرفته بودم. خانوادهام آبرومند هستند، اما من آبروی آنها را ریختم و زندگی خودم را هم تباه کردم. نمیدانم چطور به چشم پدر و مادرم نگاه کنم.
پس چه شد که سارق شدی؟
برای فرار از ازدواج اجباری. خانوادهام اصرار داشتند با مرد جوانی ازدواج کنم که اصلاً او را دوست نداشتم. هر چقدر تلاش کردم خانوادهام را منصرف کنم، فایدهای نداشت. آنها تصمیم خودشان را گرفتهبودند و من باید با مردی که نظر آنها برای من ایدهآل بود، ازدواج میکردم. احساس میکردم دارم خفه میشوم. تا اینکه با ناصر آشنا شدم و تصور کردم او فرشته نجات من است، اما اشتباه کردم.
چطوری با ناصر آشنا شدی؟
وقتی با اصرار خانوادهام روبهرو شدم، دنبال کسی میگشتم تا به او پناه ببرم. مدتی قبل در یکی از پارکها با ناصر آشنا شدم. به نظر میآمد پسر پولداری است. لباسهای شیک میپوشید و با اعتماد به نفس حرف میزد. اصلاً فکر نمیکردم سارق باشد. وقتی با او آشنا شدم، موضوع ازدواج اجباری را به او گفتم و ناصر هم قول داد کمکم کند تا با آن مرد ازدواج نکنم. بعد از مدتی هم خودش پیشنهاد ازدواج داد. من خوشحال شدم که با پسر مورد علاقهام ازدواج میکنم، اما خبر نداشتم که در دام چه باندی گرفتار میشوم.
چرا وقتی فهمیدی سارق است، از آنها جدا نشدی؟
من خبر نداشتم که او سارق حرفهای است. قرار بود به خواستگاریام بیاید، اما پول نداشت. پیشنهاد داد برای رهایی از ازدواج اجباری، چند سرقت انجام دهد و با پول آن به خواستگاریام بیاید. من تصور کردم او فقط به خاطر زندگی مشترکمان میخواهد سرقت کند و خبر نداشتم که او سارق حرفهای است و بارها به زندان رفتهاست. به همین دلیل همراه او شدم و بعد هم با دو نفر از همدستانش آشنا شدم. او همیشه میگفت این آخرین سرقت است، اما هر بار دوباره تکرار میشد.
ناصر همیشه وعده و وعید میداد که آخرین سرقت است و به زودی زندگی لاکچری برای من فراهم میکند. من چند سرقت با آنها رفتم و در آخرین سرقت هم قرار بود از آنها جدا شوم، اما به دام افتادیم.
نقش شما در سرقتها چه بود؟
من فقط زنگ خانهها را میزدم و وقتی میفهمیدم کسی داخل خانه نیست، به ناصر و همدستانش خبر میدادم.
حرف آخر؟
پشیمان هستم. زندگیام را تباه کردم و الان یک سارق سابقهدار هستم. تصمیم دارم بعد از این، راه درست را انتخاب کنم.