هیاهوی خیابانهای تهران که به شب میرسد، رنگی دیگر به خود میگیرد؛ رنگی که گویی از دل اندوهی عمیق و تاریخی بیرون آمده است. شهر، پس از «جنگ رمضان» و داغ سترگ فقدان رهبر، دیگر آن شهر پیشین نیست. گویی هر آجر این ساختمانها و هر تپش این خیابانها، سنگینی غمی را بر دوش میکشد که تنها با «خدمت» التیام مییابد.
گلویم از غبار شهر خشک شده بود که نگاهم به موکبی افتاد که عطر چای و نباتش آرام جان هر خستهدلی بود. تقریباً هر شب از کنار این موکب میگذشتم و آن مردان را میدیدم؛ خادمانی که بیادعا، پرچم خدمت را بالا نگه داشته بودند. امشب، اما عطش، بهانهای شد تا درنگ کنم. در ذهنم گذشت که باید از میان آن همه همهمه، با یکی از آنها همکلام شوم. نگاه چرخاندم؛ در میان خادمان، مردی میانسال توجهام را جلب کرد. پایش در گچ بود و لنگانلنگان، با صبوری تمام، لیوانهای شستهشده را روی سینی میچید تا برای پذیرایی مهیا باشد. تماشای آن رنج پنهان در پس لبخندی آرام، باب گفتوگو را باز کرد. پرسیدم: «سختتان نیست با پای شکسته این بار خدمت را به دوش میکشید؟»
مرد، بیآنکه از کارش دست بکشد، نیمنگاهی به من انداخت. در چشمانش برقی از ایمان بود. گفت: «آقای ما تا پای جان برای این وطن ایستاد. ما که در این میان، تنها با یک پای ناقابل آمدهایم؛ اینکه رنج نیست، جان گرفتن است.»
نام «رهبر شهید» که آمد، فصل مشترک حرفمان عیان شد. پرسیدم: «دلتان برای حضرت آقا تنگ نشده است؟» آهی کشید و گفت: «دلتنگی؟ این درد بیدرمان ماست. دل که نه، تمام جان ما برای آقا تنگ شده است. داغ آقا سرد شدنی نیست؛ چنان داغی است که در پس هر کلام و هر نفسمان خانه کرده است. اما میدانید؟ خوش به حال ما که همعصر و همنفس چنین بزرگمردی بودیم. ایشان ما را تربیت کرد و رفت، اما نقشه راه را در دستانمان گذاشت.»
به گوشهای از موکب اشاره کرد. کتاب «خون دلی که لعل شد» آنجا بود؛ کتاب خاطرات حضرت آیتالله سید علی خامنهای. گفت: «ما هر چه داریم از بیانات او داریم. هنوز هم این ورقها، تنها مأمن ما در این دوران بیچراغ هستند.»
از چایخانه پرسیدم؛ از اینکه چرا در این تقاطع شلوغ، چایخانه حضرتی بنا کردهاند؟ پاسخ داد: «اینجا چایخانه حضرت امام رضا علیهالسلام است. ما سالها در حرم علیبنموسیالرضا خادم بودیم. بعد از "جنگ رمضان" و رفتن آن یگانه، هر کدام از ما در گوشهای از شهر پخش شدیم تا این فرهنگ ارادت را زنده نگه داریم.»
پرسیدم: «اینجا که حرم نیست، آنجا صفا و حالوهوای دیگری نداشت؟» مرد، لیوان چای را به دستم داد و با آرامشی عجیب گفت: «آقای شهیدمان هم خادمالرضا بود، اما میگفت تمام ایران حرم است. خدمت در محل کار و در کف خیابان، همان خدمت در حرم است.»
به دستم نمک متبرک گذاشت. نگاهش پر از اطمینان بود. گفت: «از هر کجا که سلام بدهی، آقا صدایت را میشنود؛ این نمک، پناه قلب بیقرارت در این روزهای پر از امتحان باشد.»
از موکب که بیرون آمدم، تهرانِ بیآقا، دیگر آنقدرها هم بیپناه به نظر نمیرسید. در میان آن همه زخم و ویرانی پس از جنگ، این خدمت بیمنت، پیوندی بود که میان ما و آسمان مانده بود. فهمیدم که دلتنگی، اگر در مسیر خدمت خرج شود، میتواند به جای سکون، موتور حرکت یک ملت باشد. شهر من، اگرچه داغدار است، اما هنوز در گوشهوکنار خیابانهایش، عطر چای و دعای خادمانی پیچیده که به حرمت خون آقا، ایستادهاند و نمیگذارند چراغ این سرزمین خاموش شود.