اضمحلال نظام تکقطبی در جهان و پایان توهمات ناشی از پایان جنگ سرد در امریکا، جایی برای مانور بیحدوحصر واشینگتن در نظام بینالملل باقی نگذاشته است. با این حال، روایتگری نوستالژیک، غیرواقعی و ملیگرایانه افراطی از معادلات نظام تکقطبی، منتج به خلط گذشته و آینده در امریکا و متعاقباً تشدید هزینههای توهمات سیاستمدارانی مانند ترامپ، روبیو و پیت هگست شده است. تصور «نظام تکقطبی» بر این فرض استوار بود که یک قدرت مسلط میتواند برای مدت طولانی، هم قواعد بازی بینالمللی را تعیین کند، هم هزینههای حفظ این برتری را بپردازد، و هم دیگر بازیگران را به پذیرش دائمی این وضع وادار سازد. با همه این اوصاف، تحولات چند دهه اخیر نشان داده است که تکقطبی بودن نه یک وضعیت پایدار، بلکه بیشتر یک «لحظه گذرا» در تاریخ روابط بینالملل بوده است. امروز نیز نشانهها بهروشنی حکایت از آن دارند که جهان نهتنها از آن مرحله عبور کرده، بلکه در آینده نیز بازگشتی به آن نخواهد داشت. در چنین شرایطی طرح مکرر شعارهایی مانند «امریکا را دوباره بزرگ کنیم» از سوی ترامپ و همراهانش، مصداق نوعی خودکشی راهبردی در حوزههای اجتماعی، سیاست خارجی و اقتصادی در این کشور محسوب میشود.
ترامپ در این معادله، به سادگی واقعیات پیرامونی و ماهیت نظم جدید و در حال شکلگیری در نظام بینالملل را انکار کرده و بر پیشفرضهایی اصرار میورزد که سنخیتی با تحولات ملموس در جهان ندارد. رشد قدرتهای بزرگ و میانی، ظهور بازیگران منطقهای اثرگذار، و گسترش شبکههای همکاری اقتصادی و امنیتی باعث شده ساختار جهانی بهصورت طبیعی به سمت تنوع مراکز قدرت حرکت کند. قاعدهای که ترامپ و امثال وی، چه بخواهند یا نخواهند، چارهای جز تمکین نهایی در برابر آن ندارند.
کشورها و ملتها امروز بیش از گذشته نسبت به سلطه بیرونی حساس بوده و ابزارهای بیشتری برای کاهش وابستگی در اختیار دارند. از پیمانهای منطقهای و سازوکارهای مالی جایگزین گرفته تا تنوعبخشی در تجارت، انرژی و فناوری، همه این روندها نشان میدهند که پذیرش انفعال در برابر امریکا تبدیل به یک ضد ارزش در میان افکار عمومی دنیا شده است. حتی بازیگرانی که مستقیماً با امریکا رقابت نمیکنند نیز ترجیح میدهند در یک محیط چندمرکزی، آزادی عمل بیشتری داشته باشند.
مهمترین خطای ذهنی و محاسباتی ترامپ، اشتباه گرفتن «برتری مقطعی» با «غلبه تاریخی» است. آنها تصور میکنند اگر یک کشوری در برههای از زمان (از زمان پایان جنگ سرد تا سالهای پایانی قرن بیستم) دست بالا را داشته باشد، این وضعیت میتواند برای آینده نیز بدون تغییر ادامه یابد. حال آنکه در سیاست بینالملل چنین توهمی محکوم به شکست است. خطای دیگر، نادیده گرفتن ماهیت پویای قدرت است؛ آنان قدرت را فقط در ابزارهای سخت میبینند، در حالی که قدرت امروز شبکهای، توزیعشده و وابسته به تعاملات پیچیده اقتصادی و فناورانه است. خطای بعدی نیز بیتوجهی به اراده بازیگران مستقل است؛ گویی ملتها و دولتها صرفاً تماشاگرند، نه کنشگر.
در مجموع، جهان کنونی و آینده، جهان رقابت، موازنه، ائتلافهای متنوع است. نظام تکقطبی دیگر نه از نظر ساختاری پایدار است، نه از نظر سیاسی پذیرفتنی، و نه از نظر عملی قابل تداوم. اصرار بر آن، بیش از آنکه واقعبینی باشد، نوعی دلبستگی به تصویری منقضی از جهان است. بدون شک هزینههای تصاعدی این توهم، تا سالها و بلکه دههها، گریبانگیر واشینگتن خواهد شد و با سقوط مهلک ترامپ و همراهانش به پایان نمیرسد.