کد خبر: 1360904
تاریخ انتشار: ۰۹ خرداد ۱۴۰۵ - ۲۳:۰۰
دنیا عیوضی

خردادماه است و خیابان‌های شمالی تهران، در حصار درختان چنار کهنسال، گویی نفسی تازه کشیده‌اند. خنکای نسیم کوهپایه با گرمای پرشور جمعیتی که در پیاده‌راهِ پهن گرد آمده‌اند، در هم آمیخته است. در میان این دریای آدمیان، خانواده‌ای چهارنفره نظرم را جلب می‌کنند؛ پدر و مادری میانسال، با چهره‌هایی که گویی از دل مهربانی خاک بیرون آمده‌بودند، دست در دست دختر نوجوان و پسر کوچکشان. هر کدام به فراخور قد و قامتشان، پرچمی کوچک تا بزرگ در دست داشتند و با نغمه‌ای که از تریبون در فضا می‌پیچید، هم‌صدا شده‌بودند. بلندگو‌ها زمزمه‌وار و نوستالژیک می‌خواندند: «خونی که در رگ ماست هدیه به رهبر ماست» و نام «رهبر شهید» که در میان کلمات می‌پیچید، بغض فرو خورده جمع را زنده می‌کرد. 
همان‌جا کنجکاو شدم که بدانم این خانواده در میان این همهمه، چه پیشه‌ای دارند؟ مرد با دست‌هایی که گویی هنوز خاک رس لای انگشتانش مانده‌بود، لبخندی زد و گفت: «ما در کارگاهی کوچک سرامیک می‌سازیم؛ کارمان فرم دادن به گِل است. با دست، به خاک شکل می‌دهیم و بعد می‌بریمش در آتش تا جان بگیرد.» این حرف، تصویر کارگاه‌شان را در ذهنم ترسیم کرد؛ فضایی که در آن، گِل سرد در گرمای کوره، به ظرفی ماندگار تبدیل می‌شود؛ درست مثل آدم‌ها که در کوره حوادث، آب‌دیده می‌شوند. مکثی کرد و ادامه داد: «روزی ما از دل همین خاک است. نان‌مان از خاک این سرزمین در می‌آید.»
زن در حالی که با نگاهی مادرانه، از دختر نوجوانش در میان جمعیت مراقبت می‌کرد و پرچمش را به نرمی در هوا تکان می‌داد. پرسیدم: «خانم، از دلتنگی‌تان برای رهبر شهید بگویید.» گفت: «می‌دانید؟ بعد از آن نهم اسفند تلخ، این خیابان برای من همان خیابان قبل نیست. من در همین خیابان‌ها زن و مرد‌هایی را دیدم که بی‌پروا می‌گریستند؛ آدم‌هایی که شاید هرگز انتظارش را نداشتی در این فقدان سهیم باشند.» قطره‌ای اشک آرام از گوشه چشمش سر خورد و او همچنان لرزش صدایش را کنترل کرد، انگار می‌خواست ادامه جملاتش محکم ادا کند: «آقا در قلب همه ما خانه داشت. مهربانی و صلابت او چنان به جان این مردم نشسته‌بود که خبر شهادتش، گویی بخشی از وجود ما را با خود برد. انگار تا مدت‌ها غباری از اندوه روی تمام این خاک نشسته است.»
او ادامه داد: «دلتنگی ما برای ایشان، حال عجیبی است؛ انگار کسی که ستون خیمه جامعه بود، حالا فقط در آسمان‌ها حضور دارد، اما سایه‌اش هنوز بر سر این خاک گسترده است.»
در این میان، همسرش که تا آن لحظه سکوت کرده‌بود، با صدایی لرزان و استوار گفت: «ما خوشبختیم که در زمانه‌ای زندگی کردیم که حضرت آقا در آن حضور داشت. سیدعلی خامنه‌ای در حافظه این خاک می‌ماند؛ در رگ کوه و دشت و در دست‌های به هم گره شده مردم. شهادت او خشم فروخورده ملت را به آتشفشانی بدل کرده که دیگر خاموش نمی‌شود.» 
او با غضبی که در چشمانش موج می‌زد، به سمت افق اشاره کرد: «ما از کار با خاک و آتش آموخته‌ایم که سختی، فرم نهایی را می‌سازد. ما از درس‌آموخته‌های رهبری در زندگی مشترک‌مان هم بهره‌مند شدیم؛ اینکه در برابر ستم نباید خم شد. اینکه چطور در برابر تندباد‌های زندگی بایستیم و به جای شکستن، در گِل و خشت مشکلات‌مان، طرحی نو و مستحکم بنا کنیم. این خون‌های پاک و مطهر که روی خاک‌مان ریخته شد، قطعاً دامن امریکا و اسرائیل را خواهد گرفت. دنیا به ستم بی‌شرمانه آنها پاسخ خواهد داد؛ این قانونِ طبیعت و تاریخ است.» 
زن در حالی که به پسر کوچکش با آرامی اشاره می‌کرد که کنارش بایستد، اشک‌هایی را که حالا دیگر با حرف‌های همسرش روی گونه‌اش بیشتر از قبل باریده بود با گوشه روسری‌اش پاک کرد و زیر لب گفت: «فکر می‌کنم ایشان همیشه زنده است. ما هنوز با آموزه‌های او پیش می‌رویم و در کارگاه‌مان، هر ظرفی که می‌سازیم، انگار بخشی از استقامت او را در خود دارد.» 
در آن لحظه، میان خیابان‌های خوش‌آب‌وهوای شمالِ تهران، در ازدحام پرچم‌هایی که به رقص درآمده‌بودند، فهمیدم این حرف‌ها چقدر عمیق و ریشه‌دار بود. این آدم‌ها معنای خاک را چقدر خوب می‌شناسند. خاکی که به خون شهدایش متبرک است. انگار آدمی هر چه بیشتر با خاک انس بگیرد، بیشتر معنای رنج و عشق نهفته در آن را درک می‌کند. 
باد خنکی در خیابان می‌پیچد و پرچم‌ها با نغمه‌ای که هنوز در فضا جاری است، می‌رقصند. این خانواده در میان جمعیت گم می‌شوند؛ مردی که با دست‌هایش گِل را صیقل می‌دهد و زنی که با قلبش، خاطره رهبر را. 
اینجا خیابان است، و مردمی که آمده‌اند تا بگویند: «ما همچنان هستیم، با همان صلابت، با همان عشق.»

برچسب ها: استقامت ، خانواده ، مقاومت
نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار