حفظ بازی در زمان بحران، به امکانات زیادی نیاز ندارد. در مثال عروسک غمخورک، این عروسک از سادهترین چیزهای در دسترس مثل یک تکه پارچه و یک تکه شاخه خشک درخت ساخته میشود. در زمان بحران خلاقیت نقش پررنگتری از امکانات بازی میکند. هدف این نیست که همهچیز شاد و بیدرد به نظر برسد؛ هدف این است که در دل درد، با خلاقیت و امید روزنهای برای نفسکشیدن باز بماند جوان آنلاین: «از پشت در کلاس کودک صدای جیغ و گریه میشنوم. در را باز میکنم. اولین بار است که به کلاس ما آمده، گوشه مانتو مادرش را گرفته و گریه میکند. جلو میروم و سعی میکنم با ارتباط گرفتن احساس ناامنیاش را کم کنم: سلاااام! دستم را جلو میبرم تا با او دست دهم، اما بیشتر به مادرش میچسبد و پشت سرش قایم میشود. میروم سراغ جادوی معجزهگر ارتباط با کودک: «بازی» جادویی که میزان اثرگذاریاش هر بار شگفتزدهام میکند و این بار هم امیدوارم. عروسک فکزن «گلآقا» را دستم میکنم و جلو میآیم: «اینو ببین! این گلآقاست، عاشق اینه که با تو دست بده، اما دست نداره، به خاطر همین از دهنش برای دست دادن استفاده میکنه، دست دادن گلآقا یه جورایی شبیه گاز گرفتنه، اما خب خیالت راحت دندون نداره، میخوای امتحان کنی و باهاش دست بدی؟» میخندد! دستش را از مانتو مادرش جدا میکند و به سمت گلآقا میگیرد. گلآقا با فک ابریاش از این دست دوستی استقبال میکند. صدای خنده کودک بلندتر میشود و میگوید: دوباره دوباره. جادوی بازی اثرش را میگذارد و در چند دقیقه کودک گریان و مضطرب ما را بدل به کودکی میکند که حالا دنبال کشف چگونگی تکان خوردن فک گلآقا و ارتباطش با دست من است. احساس امنیت، مقدم بر آموزش و مشاهده و کشف است و بازی بستری است برای ایجاد این حس امنیت در کودکان. این اتفاق بار دیگر به من ثابت میکند بازی، بهترین زبان ارتباط با کودک است. زبانی که گاه بر زبان مادری هم پیشی میگیرد! مثالش کودکی سوری است به نام «اماریسا» که بهتازگی وارد کلاس خلاقیت کودکمان شده، والدینش اهل سوریه هستند و زبان مادری کودک عربی است و فارسی نمیداند. پدرش از پزشکان بیمارستان پیوند اعضاست و به واسطه شغلش به ایران مهاجرت کرده است. جلسه اول که «اماریسا» به کلاس آمد با نگرانی به این فکر کردم که حالا با وجود عدم اشتراک زبانی چگونه میتوانم ارتباط مؤثری با او برقرار کنم. شروع به اجرای بازیها کردم و دوباره در کمال شگفتی جادوی اثرگذار بازی را در ارتباط گرفتن با کودکی که حتی زبان مادریاش با من مشابه نبود دیدم و حالا آن قدر حضور فعال و پررنگی در بازیهای هفتگیمان دارد که عدم مشابهت زبانی را به حاشیه برده است.» در روزهای جنگ و احتمال بمباران، وضعیت معلق زندگی و دشواریهای زیستن در تورمی سهمگین، کودکان شاید بیشتر از نان یا دستکم همطراز با آن به بازی نیاز دارند، اما گاهی دنیای بزرگسالان و ذهن مشوش آنها این اهمیت را به گونهای همهجانبه درک نمیکند. پدیده زارع، تسهیلگر نمونه کودک، طراح بازی و عروسک و استاد دورههای تربیت مربی کودکان تاکنون کارگاههای مختلفی از جمله فلسفه برای کودکان، کارگاه نمایشهای خلاق، کارگاه بازیهای حرکتی، کارگاه بازیدرمانی در کودکان و کارگاه نقاشی خلاق را برگزار کرده است. ارتباط تجربی و خلاقانه او با دنیای کودکان به ما اجازه میدهد از چشم او وارد دنیای بازی کودکان و اهمیت آن شویم.
شیوههای ارتباطی متداول با کودک در چند گروه تقسیمبندی میشود؟
سه شیوه ارتباطی در رابطه با کودک وجود دارد: with the child ـ با کودک ـ for the child ـ برای کودک ـ about the child ـ درباره کودک ـ. اما «با کودک» یعنی خود کودک طرف گفتوگوست، نظرش پرسیده میشود و در ارتباط حضور فعال دارد. «برای کودک» یعنی بزرگسال به نفع کودک تصمیم میگیرد یا کاری انجام میدهد، بدون اینکه لزوماً کودک مشارکت مستقیم داشته باشد. «درباره کودک» یعنی دیگران درباره وضعیت، رفتار، نیازها یا مشکلات کودک با هم صحبت میکنند، معمولاً بدون حضور یا مشارکت او؛ و بهترین شیوه؟
بهترین و مهمترین شیوه ارتباطی با کودکان از نوع «با کودک» است. جایی که به عنوان والد، مربی یا کسی که با کودک در ارتباط است کمی از مرزهای بزرگسالی و چهارچوبهای رسمی آن فاصله میگیری و با کلید بازی و در قالب یک همبازی وارد جهان تخیل کودک میشوی، با او ارتباط چشمی برقرار میکنی، او را میشنوی، ایدهها و نظراتش را جدی میگیری، احساساتش را به رسمیت میشناسی و همپای او در جهان ذهنیاش گام بر میداری و با او همراه میشوی، آنچه از آن به عنوان «جادوی بازی» میتوان نام برد همین است، بستری که به تو این امکان را میدهد تا یک همبازی همراه باشی که با جان کودک ارتباط برقرار میکند و این نقطه عطف اثرگذاری تو در جهان کودک خواهد بود. گفتهاند:، چون که با کودک سر و کارت فتاد / هم زبان کودکان باید گشاد
به یک معنا ما هنوز نقش بازی را جدی نگرفتهایم؟
بله، بازی فقط یک سرگرمی ساده و حاشیهای برای کودکان نیست؛ بازی، متن زندگی کودک است. تجربه زیست کنار بچهها این را به من ثابت کرده که بازی یکی از عمیقترین و مؤثرترین ابزارهای یادگیری و رشد است. من بارها دیدهام کودکانی که در آموزش مستقیم، بیحوصله یا مضطرب بودند، در فضای بازی ناگهان شکوفا شدند؛ حرف زدند؛ فکر کردند؛ همکاری کردند و حتی مسائلی را حل کردند که در حالت عادی از آن فرار میکردند. کودکان در زمان بازی، خود درونیشان را بیشتر بروز میدهند. وقتی به آنها فرصت داده میشود بسازند، خراب کنند، نقش بازی کنند، نقاشی بکشند یا در یک بازی گروهی شرکت کنند، فقط مشغول وقتگذرانی نیستند؛ آنها در حال تمرین زندگی هستند.
کودک در بازی یاد میگیرد چگونه تصمیم بگیرد، چگونه صبر کند، چگونه نوبت را رعایت کند و چگونه با شکست کنار بیاید. اینها مهارتهایی نیستند که فقط با گفتن و نصیحتکردن آموزش داده شوند؛ باید تجربه شوند و بازی بهترین بستر این تجربه است. در کلاس کودکی داشتیم که بسیار گوشهگیر و خجالتی بود و در بحثهای کلاسی تقریباً هیچ مشارکتی نمیکرد. اما وقتی بازی نمایشی اجرا میکردیم، همان کودک با اعتماد به نفس نقشش را برعهده میگرفت، با دیگران صحبت میکرد و حتی از جملاتی استفاده میکرد که پیش از آن از او نشنیده بودم؛ و این یعنی بازی میتواند پلی باشد؛ میان تواناییهای پنهان کودک و دنیای واقعی. خیلی وقتها کودک چیزی را که نمیتواند مستقیم به زبان بیاورد، در بازی نشان میدهد. بازی پنجرهای است برای دیدن آنچه کودک هنوز نتوانسته به کلمه تبدیل کند. پس برای شناخت او فقط کلمات و حرفها مرجع ما نیستند، نگاه کردن به آنچه در بازی از خودش بروز میدهد نیز منبع قابل توجهی است چراکه بازی، آیینه دنیای درونی کودک است.
از چه منظرهایی میتوان به نقش بازی نگاه کرد؟ چون واقعاً بازی کارکردهای گوناگونی دارد.
من سعی میکنم چند زاویه دید درباره بازی را شرح دهم. مثلاً یکی از منظرها بازی از نقطه نظر لذت است. در یکی از جلسات کلاس خلاقیت قرار بود کلاه نقابدار آفتابی بسازیم، اما یکی از بچهها بیحوصله بود و همراهی نمیکرد. یکی دوبار اصرار کردم و نتیجه نداد. تا اینکه به یاد آوردم که او عاشق ماشین ۴۰۵ است و هرگاه از او میپرسم که شغل مورد علاقهاش چیست میگوید: راننده ۴۰۵شوتی! گفتم: علیرضا! اگر یک روز آفتابگیر ۴۰۵ خراب شد و موقع رانندگی آفتاب اذیتت کرد، میتوانی برای خودت از این نقابها بسازی و روی سرت بگذاری! ناگهان چیزی در چشمانش برق زد و با اشتیاق گفت: حتی میتوانم روی نقاب کلاهم نقاشی یک ماشین ۴۰۵ را بکشم و در قسمت بالای آن هم بزرگ بنویسم «۴۰۵» و دست به کار شد! جوری که انگار، علیرضای بیحوصله چند دقیقه قبل را در صندوق عقب ۴۰۵ خیالیاش گذاشت و فرمان را داد دست یک علیرضای پرانرژی و با انگیزه. تنها به یک علت: جرقهای از حوزه لذت و خوشایندهایش.
میخواهم بگویم یکی از اهمیتهای بازی برای کودکان از منظر لذت و خوشایندی است. از نظر روانشناسی رشد، کودک زمانی عمیقتر یاد میگیرد که درگیر تجربهای شود که برایش خوشایند، معنادار و داوطلبانه باشد. بازی به دلیل لذتبخشی و خوشایندی بهترین ابزاری است که کودک را در مسیر آموزش با ما همراه میکند. کودک برای انجام کاری که از آن لذت میبرد، نیازی به فشار بیرونی، پاداش مداوم یا اجبار ندارد. او خودش به سمت بازی میرود، برای ادامه آن تلاش میکند و در مواجهه با چالشهای کوچک، پایداری بیشتری نشان میدهد. لذت در بازی، رابطه کودک با یادگیری را مثبت میکند. کودکی که تجربههای مکرر لذتبخش در بازی دارد، ناخودآگاه جهان را مکانی قابل کشف، جذاب و دوستداشتنی میبیند. این نگاه، پایه کنجکاوی، پرسشگری و علاقه به یادگیری در سالهای بعد است. در مقابل، اگر کودک بیشتر با فعالیتهای تحمیلی، کنترلشده و بدون جذابیت روبهرو شود، ممکن است یادگیری را با فشار و خستگی پیوند بزند. کودکان زمانی بهتر یاد میگیرند که احساس امنیت، شادی و مشارکت داشته باشند. اگر آموزش فقط به حفظ کردن و تکرار محدود شود، ذهن کودک خسته میشود و اصطکاک ناشی از این خستگی هم او و هم مربی را فرسوده میکند. اما وقتی همان مفهوم در قالب بازی ارائه میشود، کودک با علاقه وارد فرایند یادگیری میشود، مدت زمان بیشتری تمرکز نشان میدهد و این همراهی فشار کار را از روی مربی نیز بر خواهد داشت.
تلقی بسیار محدود ما بزرگسالان درباره بازی یکی از مهلکترین اشتباهاتمان را در رشد ذهنی و روانی کودکان رقم میزند. تجربه شما در اینباره چه میگوید؟
ببینید در محیط خانه و مدرسه، گاهی بزرگسالان ناخواسته ارزش بازی را فقط زمانی میپذیرند که نتیجه آموزشی آن کاملاً آشکار باشد؛ مثلاً میپرسند این بازی چه چیزی به کودک یاد میدهد. این نگاه اگرچه از توجه به رشد کودک ناشی میشود، اما ممکن است اصل مهمی را نادیده بگیرد: بسیاری از ارزشمندترین آثار بازی دقیقاً از همان لذت، آزادی و خودانگیختگی آن ناشی میشوند. بازی لازم نیست همیشه به هدفی بیرونی تبدیل شود تا مفید باشد. گاهی خود شاد بودن کودک، خود غرق شدن او در تجربه و خود احساس رضایت و نشاط، بخشی از رشد سالم اوست. لذتبخش بودن بازی، یک ویژگی فرعی یا تجملی نیست، بلکه جوهره اصلی آن است. کودک از راه لذت، وارد تجربه میشود؛ از راه تجربه، یاد میگیرد و از راه یادگیری، رشد میکند.
یکی از مشکلات ما در دوره بزرگسالی تاب نیاوردن چالشها و شکستهاست. از این منظر بازی چه قابلیتهایی میتواند در ذهن و روان کودک فعال کند؟
به عنوان مثال بازی میتواند حس «همیشه برنده بودن» را تعدیل کند و بستری برای آموزش تابآوری و پذیرش شکست باشد. از تجربهام در این باره میگویم. بازیای را مقابل کودک میگذارم، کمی تلاش میکند، اما بار اولی که تلاشش ثمر نمیدهد زود ناامید میشود و وسایل بازی را پرت میکند و میرود یک گوشه کلاس مینشیند و قهر میکند. این اتفاقی آشنا برای مربیان کودک است. کودکان در سالهای اولیه رشد، به طور طبیعی خودمحورتر هستند و جهان را بیشتر از دریچه خواستهها و نیازهای خود میبینند. در این مرحله، بسیاری از آنها تمایل دارند همیشه نفر اول باشند، همیشه خواستهشان اجرا شود و همیشه نتیجه به نفعشان تمام شود. این گرایش، بخشی طبیعی از فرایند رشد است؛ اما اگر بهدرستی هدایت نشود، ممکن است به شکلگیری روحیهای شکننده، کمتحمل و وابسته به موفقیت دائمی منجر شود. در چنین شرایطی، کودک در مواجهه با کوچکترین ناکامی، احساس فروپاشی، خشم، اضطراب یا بیارزشی میکند. بازی، بهویژه بازیهای گروهی و قانونمند، یکی از بهترین ابزارها برای متعادل کردن این وضعیت است؛ و والدینی که ناخواسته این وضعیت را تشدید میکنند.
درست است. آفتی که در جامعه امروز بیش از پیش با آن مواجه هستیم والدینی هستند که فرزند را کعبه آمال و آرزوهای خود میبینند و انتظار دارند کودک در تمامی زمینهها، سرآمد و یکهتاز باشد. این نگاه، ناخودآگاه حسی را به کودک منتقل میکند که برای ارزشمند بودن باید «همیشه برنده باشد» و تابآوری ناکامی و هضم شکست را در او پایین میآورد. در چنین شرایطی، بازی پادزهری است برای تعدیل این سم خورانده شده به کودکان. بازی میدان امنی است که کودک در آن میآموزد زندگی همیشه مطابق میل او پیش نمیرود و همین تجربه، پایهای اساسی برای شکلگیری شخصیت متعادل و مقاوم او در سالهای بعد میشود. در جریان بازی، کودک به شکلی عینی و قابل لمس با موقعیت برد و باخت روبهرو میشود. او تجربه میکند که گاهی برنده است و گاهی نه. حالا اگر این رفتوآمد میان موفقیت و ناکامی در فضایی سالم، محترمانه و حمایتکننده رخ دهد، به کودک کمک میکند بهتدریج بپذیرد که ارزشمندی او وابسته به برنده شدن همیشگی نیست. او یاد میگیرد که شکست خوردن به معنای ناتوان بودن نیست، بلکه بخشی طبیعی از هر فرایند تلاش و رشد است.
جامعه ما روزهای تعلیق و جنگ و احتمال بمباران را در این یک سال اخیر به ویژه تجربه کرده است. بازی چه ظرفیتهایی میتواند در مراقبت از کودک ارائه کند؟
چند وقت پیش از پنجره مهد صدای بلندی به گوش رسید که مربوط به ساختمان نیمهکاره روبهرو بود. یکی از کودکان را میبینم که با وحشت میدود سمتم و مضطرب میگوید: اسرائیل حمله کرده، بمب زدن! بغلش میکنم و میگویم نه پسرم، صدای ساختمان روبهروست، اما از اضطرابش کم نمیشود، دستم را محکم گرفته و رها نمیکند. کشوی میزم را باز میکنم و عروسک غمخورک را بیرون میآورم و کف دستش میگذارم. میدونی اسمش چیه؟ نه! اسم این غمخورکه، هر زمان از هر چی ترسیدی، کافیه با صدای آروم در گوش غمخورک بگی، اون برات دعا میکنه و خدای مهربون هم صداتو میشنوه و ازت مراقبت میکنه، آخه خدای مهربون توی دنیا از همه همه قویتره و میتونه راحت و آسون مراقب ما باشه. حالا میخوای امتحان کنی؟ عروسک رو نزدیک دهانش میبرم و میگویم: حالا آروم در گوشش بگو از چی ترسیدی. با صدایی آرام میگوید: «بمب» عروسک را در جیب لباسش میگذارم. میپرسد: برا خودم باشه؟ بله، از امروز غمخورک دوست شماست، هر شب، موقع خواب، میتونی ناراحتیهای هر روزت رو توی گوشش بگی و اونو زیر بالشت بذاری، اون همه رو میشنوه و برات دعا میکنه، باشه؟ دستش را روی جیبش میگذارد، عروسک را لمس میکند و با اطمینان خاطر سر تکان میدهد که قبول است. بازی، آبی روی آتش اضطرابش میشود و پناهگاهی برای تخلیه هیجانهای منفیاش.
چقدر تجربه فوقالعادهای و چقدر ما این روزها به این نوع تجربهها نیاز داریم یعنی درست جایی که فکر میکنی وقت بازی نیست، اتفاقاً وقت بازی است، ظاهراً یک عروسک چند گرمی و مقداری نمد و دکمه و چوب و کامواست، اما روحی در آن دمیده شده و میتواند در قالب یک بازی واقعاً از کودک مراقبت کند.
همچنان که اشاره کردید، نخستین چیزی که در نگاه بسیاری از مردم «غیرضروری» به نظر میرسد، بازی است. اما درست در همین لحظههای سخت، بازی از یک تفریح ساده فراتر میرود و به ابزاری حیاتی برای حفظ سلامت روان، تقویت تابآوری و بازسازی حس انسان بودن تبدیل میشود. در زمان جنگ، بازی نه نشانه بیخیالی است و نه فرار از واقعیت؛ بلکه یکی از هوشمندانهترین راههای مواجهه با واقعیت سخت است. کودک، پیش از آنکه بتواند تجربههای خود را دقیق و منطقی توضیح دهد، آنها را از راه بازی بیان میکند. وقتی جهان پیرامون او پر از ترس و بیثباتی است، بازی به او اجازه میدهد آنچه را نمیتواند بگوید؛ نشان دهد. کودک ممکن است در بازیهایش صحنههای تخریب، فرار، درمان، نجات یا مراقبت را بازآفرینی کند. این بازآفرینی، اگر در محیطی امن و همراه با بزرگسالان آگاه انجام شود، به کودک کمک میکند اضطراب خود را پردازش کند. در مثالی که در بالا زده شد کودک تحتتأثیر اخبار و جو حاکم بر جامعه اضطراب جنگ را دریافت کرده و با کوچکترین صدا دچار حالت شدیدی از اضطراب شده بود، اما بازی در قالب یک عروسک پا در میدان وحشتزدگی کودک گذاشت: عروسک غمخورک! عروسکی که به کودک کمک میکند تا با به زبان آوردن غمها و ترسهایش از حجم منفی تأثیرگذاری آن کم کند و با کمک کلمات فرصت پردازش احساسات خود را پیدا کند.
خلاصه بازی در این موقعیت خاص چند کار مهم را برای کودک انجام میدهد: احساس کنترل را در زمانی که همهچیز خارج از کنترل است به او بازمیگرداند. به او فرصت میدهد ترسهایش را به شکلی نمادین و قابلتحمل بیان کند. تمرکز او را از تهدید بیرونی به تجربهای امن و قابلپیشبینی منتقل میکند و حس تعلق، خلاقیت و زنده بودن را در او حفظ میکند. در واقع، کودک با بازی فقط سرگرم نمیشود؛ او در حال ترمیم بخشی از روان خود است.
جنگ فقط ساختمانها را ویران نمیکند؛ ریتم زندگی را نیز میشکند. خواب، غذا، مدرسه، دیدار با دوستان و حتی زمان بازی به هم میریزد. در چنین شرایطی، بازی میتواند مانند ستون کوچکی عمل کند که نظم ازدسترفته را دوباره قابلتحمل میسازد. وقتی کودک یا حتی بزرگسال، روزانه زمانی کوتاه برای بازی، شوخی، نقاشی، حرکت یا فعالیتهای خلاقانه دارد، روان او پیام مهمی دریافت میکند: «زندگی هنوز ادامه دارد.»
تابآوری دقیقاً از همینجا آغاز میشود. تابآوری به معنای نادیدهگرفتن رنج نیست، بلکه توان بازگشت به تعادل پس از تجربه رنج است. بازی، با ایجاد تجربههای کوچک موفقیت، شادی و ارتباط، این توان را تقویت میکند.
چقدر در شرایط بحرانی بزرگسالان به بازی نیاز دارند؟
بزرگسالانی که با بحران، ناامنی، فقدان و اضطراب زندگی میکنند، به زمانهایی نیاز دارند که در آنها ذهنشان از حالت «بقا» خارج شود و بتواند دوباره نفسی تازه کند. بازی برای بزرگسالان میتواند شکلهای گوناگون داشته باشد: بازیهای گروهی ساده، ورزش، شطرنج، پازل، موسیقی، داستانگویی، طنز، نمایش، یا حتی فعالیتهای خلاقانهای مثل نقاشی و کاردستی.
احتمالاً دیده یا شنیدهاید. اخیراً ایدهای جدید و جالب در شهرهای مختلف در حال اجراست به نام «مهدکودک بزرگسالان». تعدادی آدم بزرگ در جایی دور هم جمع میشوند و با انجام فعالیتهای کودکانه مثل خواندن شعر، بازیهای ریتمیک، بازیهای حرکتی، ساخت کاردستی و نقاشی، به کودک درونشان اجازه نفس کشیدن میدهند و با او همراه میشوند. تجربه شخصی خودم از شرکت در چنین کارگاهی این بود که در پایان روز احساس میکردم، راحتتر نفس میکشم، آن انقباض عضلانی ناشی از اضطراب را که این روزها اغلب اوقات همراه من است دیگر نداشتم و حس رهایی میکردم و شوقی کودکانه در دلم میجوشید و این معجزه بازی است.
در شرایط جنگ، بزرگسالان اغلب خود را موظف میدانند که همیشه جدی، نگران و آماده باشند. اما این حالت دائمی هشدار، روان را فرسوده میکند. بازی، حتی در شکلهای ساده، فرصتی است برای بازسازی انرژی روانی. یکی از عمیقترین اثرهای بازی در زمان بحران، حفظ پیوند میان انسانهاست. جنگ، ترس و بیاعتمادی میآورد؛ بازی، اعتماد و همکاری. وقتی کودک با خواهر، برادر، والدین یا همسالانش بازی میکند، تجربه میکند که هنوز میتوان به دیگری نزدیک شد. وقتی بزرگسالان با فرزندانشان بازی میکنند، فقط آنها را سرگرم نمیکنند؛ به آنان پیام میدهند: «تو تنها نیستی.» در بازی، درمان بدون خطابه رخ میدهد. گاهی یک توپ، یک تکه کاغذ، یک شعر، یک داستان یا حتی یک بازی کلامی ساده، بیش از بسیاری مداخلات پیچیده اثر میگذارد. البته اگر کودک یا بزرگسال دچار نشانههای شدید اضطراب، بیخوابی، گوشهگیری، کابوسهای مکرر، پرخاشگری شدید یا علائم آشکار آسیب روانی باشد، نیاز به مداخله تخصصی وجود دارد. بازی در اینجا مکمل درمان و حمایت است، نه جایگزین آن.
حفظ بازی در زمان بحران، به امکانات زیادی نیاز ندارد. در مثال عروسک غمخورک، این عروسک از سادهترین چیزهای در دسترس مثل یک تکه پارچه و یک تکه شاخه خشک درخت ساخته میشود. در زمان بحران خلاقیت نقش پررنگتری از امکانات بازی میکند. هدف این نیست که همهچیز شاد و بیدرد به نظر برسد؛ هدف این است که در دل درد، با خلاقیت و امید روزنهای برای نفسکشیدن باز بماند.
در جهانی که جنگ میکوشد روابط، معنا و امنیت را کمرنگ کند، بازی یکی از شریفترین شکلهای مقاومت است. مقاومت در برابر فرسودگی، در برابر خاموشی و در برابر فروپاشی روان. شاید نتوان با بازی جنگ را متوقف کرد، اما میتوان با بازی، امید را زنده نگه داشت و گاهی همین، آغاز هر بازسازی بزرگی است.