کد خبر: 1357110
تاریخ انتشار: ۲۰ ارديبهشت ۱۴۰۵ - ۰۶:۰۰
گفت‌وگوی «جوان» با خانواده ۳ شهید ایست و بازرسی خاوران که اهل یک خانه بودند
مظلومانه برای امنیت ما جان دادند مامان رفتی گلزار شهدا دعا کن من شهید بشوم، گفتم: حرف نزن امیر، قسم داد، گفت: نه مامان تو را به خدا دعا کن من شهید بشوم، گفتم: باشه دعا می‌کنم بعد از ۱۲۰ سال شهید بشوی، بعد که رفتیم بهشت زهرا، رفتم سر مزار شهید رجایی، خودم هر وقت حاجتی داشتم متوسل می‌شدم به شهید رجایی، به شهید رجایی گفتم پسرم خواسته برایش دعا کنم شهید بشود، من هم این دعا را می‌کنم و به شما متوسل می‌شوم بعد از ۱۲۰سال با شهادت از این دنیا برود
صغری خیل‌فرهنگ

جوان آنلاین: ۲۰اسفند ماه سال۱۴۰۴، محله هاشم‌آباد تهران شاهد عروج هشت شهید در یک ایستگاه ایست و بازرسی بود؛ دلاورمردانی که برای تأمین امنیت مردم جان فدا کردند و «عند ربهم یرزقون» شدند. خبر شهادت‌شان دل‌های بسیاری را لرزاند؛ جوانانی که بی‌هیچ چشمداشتی و بی‌هیچ هیاهویی، برای تأمین امنیت جامعه، داوطلبانه در ایست و بازرسی خیابان خاوران حاضر شدند و مسئولیت را با جان و دل پذیرفتند. در میان آن هشت شهید، حجت‌الاسلام سیدعلیرضا غدیری، شهید سیدامیرسجاد غدیری و شهید حسن مختاریانی با وفاداری به مأموریت خود تا آخرین لحظه ایستادند و جان‌شان را در راه انجام وظیفه تقدیم کردند. آنها ایثار را نه در شعار که در عمل معنا کردند، داوطلبانه قدم در مسیر خطر گذاشتند و تا آخرین نفس پای عهدشان ماندند. برای همکلامی با خانواده‌شان به مسجد امام زمان (عج) محله خاوران می‌روم؛ جایی که در میان رفت‌وآمد مردم و همهمه مسجد و زیر سایه صدای گاه‌وبیگاه انفجار و موشکباران دشمنان، پای صحبت خانواده این سه شهید می‌نشینم. آنها بی‌هیچ واهمه‌ای از حمله احتمالی دشمنان، ساعت‌ها از سبک زندگی شهدای خود می‌گویند؛ از ایمان و آرامش‌شان، از مسئولیت‌پذیری و خدمت بی‌ادعای‌شان و از روز‌هایی که عزیزان‌شان به آسمان رسیدند. باهم بخوانیم.

شهید سیدامیرسجاد غدیری

صدیقه راستگو، مادر شهید

دوست داشتم او را در لباس پاسداری پدرش ببینم

من مادر سه دختر و یک پسر هستم. بعد از اینکه خدا به من سه دختر داد، نمی‌خواستم بچه دیگه‌ای به دنیا بیاورم، اما مادرم اصرار داشت شما سید هستید یک بچه دیگری بیاورید، ان‌شاءالله پسر باشد و نسل سید‌ها ادامه پیدا کند، خدا خواست و یک پسر هم به ما داد. همسرم پاسدار بود و وقتی که از محل کارش به خانه برمی‌گشت بر اثر حادثه‌ای که هیچ گاه علتش مشخص نشد، تصادف کرد و از دنیا رفت. من از دو ماهگی امیرسجادم را بدون حضور پدر، بزرگ کردم تا به سن ۱۸ سالگی رسید، حالا او شهید شد و من او را با شهادت در سن ۱۸سالگی تحویل پدرش دادم. 

آچار فرانسه مسجد 

امیرسجاد من شخصیت خیلی مهربانی داشت، اما علاقه زیادی به درس نداشت و دوست داشت خیلی زود مشغول کار شود، رشته دبیرستانش برق بود و کار‌های برقی اکثر مساجد با امیرسجاد بود، حتی خانه خودمان، خانه دوست و فامیل هر کسی که کار برقی داشت، امیرسجاد می‌گفت من انجام می‌دهم. همه کاری را دوست داشت و انجام می‌داد، از بنایی گرفته تا نقاشی. او از همه هنر و توانایی خود در راه بسیج و مسجد هم استفاده می‌کرد، از نقاشی و رنگ کردن دیوار‌های مسجد گرفته تا نظافت مسجد. یک شب در مسجد حاج‌آقای حسینی، سر سفره افطاری به بچه‌ها گفتند: بچه‌ها اگر گفتید جای کدام یک از بچه‌ها خیلی خالی است؟! همه گفتند: «معلومه جای آچار فرانسه مسجد، امیرسجاد خیلی خالیه.» 

امیرسجاد از ۱۰‌سالگی راهی مسجد شد. مرتب هیئت می‌رفت و هیئت رفتنش ترک نمی‌شد، در هیئات مسجد، خانه دوستان و خانه عمویش، او هم شرکت می‌کرد. هیئت برایش اهمیت داشت، آنقدری که بین مهمانی و حضور در هیئت دومی را انتخاب می‌کرد. 

او همراه با خادم و بچه‌های مسجد دیوار‌های مسجد را رنگ کرد، خیلی به او می‌گفتم پسرم دَرست را ادامه بده، می‌گفت: من پشت میز نشینی را دوست ندارم، کار فنی را دوست دارم. خیلی دوست داشتم وارد سپاه شود و او را در لباس پاسداری پدرش ببینم. با همه علاقه‌اش به کار‌های فنی به او پیشنهاد دادم به قسمت برقی سپاه برود و راه پدرش را ادامه دهد. همین اواخر بود که به من گفت مادر دارم برای ورود به سپاه فکرهایم را می‌کنم. او رفت و هنوز لباس مقدس پاسداری را به تن نکرده به خیل شهدای قافله‌سالار کربلا ملحق شد. 

شهید مهدی نعمتی

در جنگ ۱۲روزه یکی از دوستان امیرسجاد به نام شهید مهدی نعمتی به شهادت رسید، مزارش حرم حضرت عبدالعظیم (ع) است، ۹ماهی که از جنگ ۱۲روزه گذشت تا جنگ رمضان و شهادت خودش، هر هفته بدون استثنا می‌رفت سر مزار دوستش، به جز یک هفته که آن هم به خاطر این بود که برای یکی از دوستانش کار پیش آمده و نتوانسته بود، حضور پیدا کند. دو سه مرتبه من را هم با خودش برد، وقتی می‌رفتیم سر مزار می‌نشست و فقط به مزار شهید مهدی نعمتی نگاه می‌کرد؛ نگاهی که پر از حرف بود. 

غسلِ شهادت 

رابطه سه دخترم با امیرسجاد رابطه‌ای عمیق و دوست‌داشتنی بود. بچه‌ها، چون پدرشان به رحمت خدا رفته بود، طور دیگری امیرسجاد را دوست داشتند و روی برادرشان به گونه‌ای دیگر حساب باز می‌کردند. چون امیرسجاد من چهره‌ای بسیار شبیه چهره پدرش داشت. حالا بعد از شهادت او خواهر‌ها نمی‌خواهند شهادت او را باور کنند، اصلاً نمی‌خواهند بپذیرند که امیرسجاد من دیگر از درِ خانه وارد نخواهد شد!

خودم هم اصلاً باورم نمی‌شود، این اواخر، ماه رمضان همیشه مسجد و سرش خیلی شلوغ بود و خیلی خانه نمی‌آمد، من هنوز فکر می‌کنم امیرسجاد در مسجد و در حال رَتق‌وفتق امور مسجد است. او مدیر تدارکات بود، برای آشپزی کمک می‌کرد، برای برق‌کاری و لوله‌کشی و بسیاری از امور مسجد پیشقدم بود. برای ماه مبارک رمضان که نظافت مسجد را انجام می‌دادیم، همراه با خادم مسجد و یکی از دوستانش دیوار‌های مسجد را تمیز کردند، یعنی آن قسمت بالای دیوار‌ها که خانم‌ها نمی‌توانستند تمیز کنند، امیرسجاد و پسر آقای خادم تمیز کردند. ابتدا می‌خواستند کارگر بیاورند که امیرسجاد گفته بود: چرا کارگر مگر ما نیستیم! خودمان انجام می‌دهیم. 

این مدت آخر امیرسجاد خیلی کم به خانه می‌آمد، دائماً مسجد و ایست و بازرسی بود، به اندازه اینکه بیاید خانه استحمام کند و غسل شهادت انجام بدهد و لباس‌هایش را عوض کند در خانه بود. خیلی هم به خودش می‌رسید، از شانه کردن مو تا ادوکلن زدن، مثل پدرش همیشه مرتب و تمیز و آرایشگاه رفته بود، خواهرهایش شوخی می‌کردند و می‌گفتند: امیرسجاد خوب است، مسجد می‌روی آنقدر به خودت می‌رسی! می‌گفت: آدم باید همیشه مرتب، تمیز و منظم باشد، همه فعالیت‌هایش با نظم و برنامه‌ریزی بود. 

یک شام خوشمزه

شب ۲۱ماه رمضان، شب شهادت امام علی (ع) مادرِ همسرم، برای شام دعوت‌مان کرد و گفت که امیرسجاد هم بیاید. به مادر شوهرم گفتم: این شب‌ها سر امیرسجاد خیلی شلوغ است، فکر نکنم بتواند به مهمانی بیاید، اما مادرِ همسرم اصرار کرد، من هم با امیرسجاد تماس گرفتم و گفتم که عزیز گفتند برای شام برویم خانه‌شان. 

امیرسجاد هم قبول کرد، همیشه این طور مواقع اگر مسجد یا هیئت کاری داشت، هر چقدر هم اصرار می‌کردم نمی‌آمد، ولی آن شب قبول کرد و آمد، بعد از اینکه همه منزل مادرِ همسرم جمع شده بودیم و منتظر بودیم تا امیرسجاد هم برسد، دخترم به عمویش گفت عمو ممکنه با امیرسجاد تماس بگیرید که بیاید، ایشان هم تماس گرفت و امیرسجاد گفت تا پنج دقیقه دیگر می‌رسد و همین هم شد، مادرِ همسرم برای شام زحمت کشیدند مرغ درست کردند و امیرسجاد حین خوردن غذا چندین مرتبه از مادربزرگش تشکر کرد و گفت: چقدر خوشمزه شده، این مدت همیشه مسجد افطاری نان، پنیر سبزی خوردیم، خیلی هم سوپ و آش دوست نداشت و آن شب کلی از غذا تعریف کرد، بعد از خوردن غذا و جمع کردن سفره، امیرسجاد گفت: باید بروم و از همگی خداحافظی کرد و رفت، برادرِهمسرم (عموی امیرسجاد) هم گفت: من می‌خواهم نماز بخوانم، ما هم برای اینکه نمازمان را به جماعت بخوانیم، سریع وضو گرفتیم و نماز را به جماعت خواندیم، بعد از نماز برادرِ همسرم هم رفت. 

بروید معراج شهدا

۱۰دقیقه یک‌ربع گذشت تا اینکه خواهرم با من تماس گرفت و پرسید کجا هستم، من هم گفتم: آمدیم منزل مادرِهمسرم، سریع گفت: امیرسجاد هم پیش شماست، گفتم: نه بعد از شام رفت، خواهرم گفت: رفت مسجد یا ایست و بازرسی؟! من هم گفتم: نمی‌دانم، چون هیچ وقت امیرسجاد از کار‌های خودش برای ما توضیحی نمی‌داد. نگران شدیم من مُدام با امیرسجاد تماس می‌گرفتم، جاری‌ام با همسرِش و خواهرشوهرم با هر دوی‌شان، شاید جواب بدهند، اما هیچ کدام‌شان جواب نمی‌دادند. 

خیلی نگران شده بودیم، جاری‌ام گفت: بیایید برویم بیرون، شاید دیدیم‌شان. تا اینکه گوشی دختر جاری‌ام زنگ خورد، به آنها گفتند که پدرت رفته ایست و بازرسی؟ دختر جاری‌ام هم خیلی نگران و حالش بد شد و دائم در مسیر می‌گفت بابام بابام، بهش گفتم: مریم هیچی معلوم نیست. 

همه‌شان شهید شدند

دوستِ همسرم آقا مجید با من تماس گرفت، گفتند: از بچه‌ها خبر دارید؟ گفتم: نه، گفتند: الان دو نفر از بچه‌ها می‌آیند دنبال‌تان بروید معراج شهدا، بعد سریع گفتند: نه بروید بیمارستان بعثت! یک سر بزنید، فکر کنم بچه‌ها مجروح شدند و بیمارستان هستند. 

من هم رفتم خانه‌مان و آمدند دنبالم، دامادم هم همراهم بود، من گفتم خُب برویم بیمارستان، اما دامادم گفت: نه از آخر شروع کنیم و اول برویم معراج، من گفتم: نه علی آقا برویم بیمارستان به من گفتند امیرسجادم چیزیش نشده و بیمارستان است. نمی‌خواستم باور کنم، اما من را بردند معراج‌الشهدای پشت شهرداری، آنجا به ما گفتند کسی را اینجا نیاوردند، بعد رفتیم معراج‌الشهدای بهشت‌زهرا (س)، آنجا هم راه‌مان ندادند، اما دامادم با آنها صحبت کرد و اجازه دادند که برود و شهدا را ببیند، شاید بتواند شهیدی را شناسایی کند و وقتی آمد بیرون گفت: همه‌شان شهید شدند... وقتی این خبر سخت را شنیدیم، خیلی خودمان را زدیم و گریه کردیم. امیرسجاد باعث افتخارم شد، ولی ابداً فکر نمی‌کردم که آنقدر جوان از این دنیا برود و شهید بشود. من برای امیرسجادم عقیقه کرده بودم و بیمه حضرت ابوالفضل (ع) بود، حرز امام جواد (ع) و آیه‌الکرسی هم همیشه همراهش داشت، اصلاً فکرش را نمی‌کردم به این زودی‌ها او را از دست بدهم. 

دعا کن من شهید بشوم

چند وقت پیش، قبل از شهادت امیرسجاد، خواهرم به من گفتند: می‌آیی برویم بهشت زهرا؟ مزار شهدا، شهدایی هم که جدیداً شهید شدند، مزارشان را زیارت کنیم؟ امیرسجاد منزل بود، گفت: مامان رفتی گلزار شهدا، دعا کن من شهید بشوم، گفتم: حرف نزن امیر، قسم داد، گفت: نه مامان تو را به خدا دعا کن من شهید بشوم، گفتم: باشه دعا می‌کنم بعد از ۱۲۰سال شهید بشوی، بعد که رفتیم بهشت زهرا، رفتم سر مزار شهید رجایی، خودم هر وقت حاجتی داشتم، متوسل می‌شدم به شهید رجایی، به شهید رجایی گفتم پسرم خواسته برایش دعا کنم شهید بشود، من هم این دعا را می‌کنم و به شما متوسل می‌شوم بعد از۱۲۰ سال با شهادت از این دنیا برود. اصلاً فکر نمی‌کردم اینقدر زود حاجتم را بگیرم!

نمی‌دانم حاجتش را گرفت یا نه؟

بهش می‌گفتم امیرسجاد پدرت خیلی آدم خوبی بود، همیشه دوشنبه و پنج‌شنبه‌ها روزه می‌گرفت، سالی هم که فوت شد سه ماه رجب، شعبان و رمضان را روزه گرفته بود، به جز چند روزی که ماه رمضان رفته بودیم مسافرت. خیلی به حرفم گوش می‌کرد، این موضوع هم در ذهن امیرسجاد ماندگار شد، برای همین گاهی اوقات که صدایش می‌کردم امیرسجاد بیا ناهار بخور، می‌گفت: مامان من روزه‌ام، بعد شهادتش دیدم داخل گوشی‌اش نوشته بود نذر ۲۰۰ تا صلوات و دو روز روزه، حالا نمی‌دانم برای چه بود! من به جایش آن ۲۰۰ تا صلوات را فرستادم، حالا نمی‌دانم حاجتش را گرفت یا نه؟ یادم است که چند روزی هم روزه قرضی گرفته بود، آن روز هم بعد از افطار این اتفاق برایش افتاد و هیچ روزه قضایی نداشت. 

شهید حجت‌الاسلام سیدعلیرضا غدیری

فرزند شهید 

خیلی آدم صبور و منطقی‌ای بود. اگر می‌دید حرفی درست است، حتی اگر به ضررش تمام می‌شد، باز هم همان حرف درست را می‌زد. اهل دعوا و بحث نبود، همیشه با آرامش و منطق مشکلات را حل می‌کرد. پشت خانواده‌اش را هیچ‌وقت خالی نمی‌کرد. اگر کارش تمام می‌شد، حتی یک دقیقه اضافه‌کاری نمی‌ماند، سریع برمی‌گشت خانه. دلش همیشه پیش خانواده بود. هر برنامه‌ای برای تفریح یا مسافرت می‌گفتیم، هیچ‌وقت «نه» نمی‌آورد. همیشه می‌گفت: «باشه، بریم.» مسافرت تنهایی اصلاً نمی‌رفت، می‌گفت مسافرت باید با خانواده باشد. 

ماه رمضان‌ها مسئولیت حسینیه را خودش به عهده می‌گرفت. هر ۳۰شب دستگاه‌ها را روشن می‌کرد، قرآن می‌خواند و همه‌چیز را آماده می‌کرد تا ما برسیم. قبل از اینکه به مسئول هیئت چیزی بگوید، اول به من می‌گفت که چه برنامه‌ای دارد. آن‌قدر منظم بود که هیچ کاری را نصفه رها نمی‌کرد، اما یادم است یک شب، قبل از شهادتش گفت: «من فردا شب نیستم، خودت باید کار‌های هیئت را جمع‌وجور کنی.»

ما درباره شهادت زیاد باهم صحبت نمی‌کردیم. بعد از شهادتش رفتم سراغ کتاب‌هایش، در گوشه یکی از آنها نوشته بود: «شهادت نردبان آسمان است.» انگار این جمله خیلی به حال و هوای بابا نزدیک بود. بابا وقتی برنامه‌های هیئت تمام می‌شد، میکروفون را برمی‌داشت، فقط دعا می‌کرد، اما شب آخر میکروفون را گرفت و سه‌چهار دقیقه روضه گودال قتلگاه را خواند. همان موقع رفیقم آمد کنارم و گفت: «فهمیدی چرا امروز روضه خواند؟»

آن لحظه چیزی نگفتم، اما الان که نگاه می‌کنم، انگار خودش هم حس کرده بود که مسیرش به سمت شهدا می‌رود. شب‌ها که اتفاقی می‌افتاد یا در هیئت برنامه‌ای بود، می‌آمدم خانه و برایش با جزئیات تعریف می‌کردم. با دقت گوش می‌داد، گاهی فقط سرش را تکان می‌داد، اما همیشه تهِ حرف‌هایش این بود: «همونجوری که امام حسین (ع) و حضرت ابوالفضل (ع) دوست دارن، همونجوری باید رفت.» بابا خیلی حضرت ابوالفضل (ع) را دوست داشت. مادرم با رفتن پدرم بسیار بی‌قرار شد، روز تشییع، از خانه تا گلزار، دستش توی دست شهید بود. تمام مسیر فقط گریه می‌کرد... فقط گریه.»

مهدی عامری، دوست و همکار شهید 

روحانی اثرگذار، میان مردم، برای مردم و همراه مردم زندگی می‌کند

در سنت اصیل روحانیت، همواره بر مردمی‌بودن، ساده‌زیستی، اخلاق‌محوری و خدمت بی‌منت و پیشگامی تأکید شده است. روحانی زمانی می‌تواند اثرگذار باشد که در میان مردم باشد، با آنان زندگی کند، دردشان را بفهمد و دست‌شان را بگیرد. چنین روحانیانی نه فقط راه نشان می‌دهند، بلکه با رفتار و محبت خود الگوی تربیت و اخلاق برای نسل جدید می‌شوند. حجت‌الاسلام شهید غدیری از همین چهره‌ها بود که با سیره عملی خود معنای خدمت دینی را تفسیر می‌کرد. 

او بیش از ۱۲ سال امام جماعت محله بود، اما امامت برای او تنها اقامه نماز نبود، بلکه دریچه‌ای برای ارتباط روزانه با مردم، شناخت مشکلات آنان و همراهی با زندگی واقعی‌شان بود. خانه‌اش حسینیه کوچک محله شد و نوجوان‌ها آن را پناهگاه خود می‌دانستند. او با روی باز، صمیمیت، سعه‌صدر و رفاقت، آنها را زیر بال‌وپر می‌گرفت و آموزش دینی می‌داد. روشش در جذب نسل جوان سخنرانی‌های پرطمطراق نبود؛ ارتباطی پدرانه و صادقانه بود که دل‌ها را به او نزدیک می‌کرد. او وقتی در هیئت یا جلسه نوجوانان می‌رفت، فقط موقع منبر حاضر نمی‌شد، بلکه از ابتدا تا انتها در مجلس می‌نشست. تواضع او در رفتار‌های کوچک و بزرگ دیده می‌شد. گاهی در مراسم سینه‌زنی، وقتی خلوص نوجوان‌ها را می‌دید، با لبخندی عمیق خاک پای برخی از بچه‌ها را می‌بوسید و می‌گفت: «این‌ها خادمان امام حسین (ع) هستند.» همین رفتار‌های ساده و صمیمانه، نوجوان‌ها را نه با کلام، بلکه با محبت و اخلاق جذب می‌کرد. در سال‌هایی از زندگی، گرفتار سرطان بدخیم شد. پزشکان امید چندانی نمی‌دادند، اما پسرش در یک سفر اربعین، شفای کاملش را از لطف امام حسین (ع) گرفته است. این تجربه درونی، روحیه او را عمیق‌تر کرد و فعالیت‌هایش را رنگ و بوی تازه‌ای بخشید. 

شهید غدیری در فعالیت‌های فرهنگی، تربیتی و اجتماعی گمنام، اما بسیار فعال بود. کمتر اسم خودش را مطرح می‌کرد، اما بیشتر کار می‌کرد. بسیاری از خدمات او بعد از شهادتش شناخته شد. او نمونه‌ای از روحانی آرمان‌خواه، تحول‌آفرین و پیشگام در حرکت‌های اخلاقی و تربیتی بود؛ کسی که بدون ادعا دیگران را به راه خیر دعوت می‌کرد. 

در ایست و بازرسی محله هاشم‌آباد به شهادت رسید، نوع جراحت‌ها گواه یک حقیقت بود که خودش را سپر دیگران کرده بود. این رفتار ادامه همان ایثار روزمره‌ای بود که مردم از او دیده بودند، از مهربانی در خانه تا حمایت از نوجوانان و حضور خالصانه در کار‌های خیر. مردم و جوانان محل امروز از عمق جان می‌گویند نبود ایشان برای محله خسارت است. 

همیشه یکی از دغدغه‌های حوزه علمیه، جذب نسل جدید بوده است و بی‌تردید، مؤثرترین راه همین الگو‌های عینی و زنده‌اند؛ روحانیانی که با رفتار خود چراغ راه می‌شوند. خون شهیدان و زندگی الگو‌هایی مانند شهید غدیری بهترین سند و بهترین زبان بیانِ حقیقت روحانیت مردمی است؛ روحانیتی که با اخلاق و خدمت جذب می‌کند، نه با ظاهر و شعار. 

حجت‌الاسلام شهید غدیری الگویی است برای هر طلبه‌ای که می‌خواهد پیشگام ولایتمداری، اخلاق، تربیت و خدمت باشد. زندگی او ثابت کرد روحانی اثرگذار، کسی است که میان مردم، برای مردم و همراه مردم زندگی می‌کند. 

شهید حسن مختاریانی

مرضیه غدیری، همسر شهید

عاقبت بخیر شد

شهید حسن مختاریانی از شهدای ایست و بازرسی بود. ۵۸سال داشت و اهل نیشابور بود؛ مردی مهربان، آرام، خانواده دوست و اهل دین و دیانت. همیشه نام خدا و پیغمبر (ص) بر زبانش بود و نسبت به مردم و مملکت احساس مسئولیت می‌کرد. 

اگر کمی به عقب برگردیم و نگاهی به خانواده و ریشه‌های تربیتی او داشته باشیم، می‌بینیم که حسن در چه فضای پاک و معنوی‌ای بزرگ شده بود. او در خانواده‌ای رشد کرد که از نسل‌های قبل اهل قرآن و مراسم مذهبی و باور‌های دینی بودند. مادرش از همان سال‌های دور، خانه را محل جلسات قرآن کرده بود، امروز هم هنوز جلسات قرآن برقرار است. 

رزقی حلال برای زندگی

مادر شهید از همان ابتدا بسیار روی «لقمه حلال» حساس بود. همیشه می‌گفت: جز لقمه پاک و حلال نباید وارد دهان بچه‌ها شود. او این باور را با تمام وجود در خانه اجرا می‌کرد. وقتی بچه‌ها کوچک بودند، پدرشان از دنیا رفت. مادرحسن آقا، با وجود سختی و تنهایی، خم به ابرو نیاورد و بچه‌ها را بزرگ کرد. برای اینکه بچه‌ها نیازمند کسی نباشند، از صبح تا شب کار می‌کرد. تنها درآمدش همان کار بود و با همان رزق حلال زندگی را اداره می‌کرد. 

نتیجه آن تلاش‌ها و لقمه پاک، تربیت فرزندانی شد که یکی از یکی بامحبت‌تر، مؤدب‌تر و خوش‌رفتارتر هستند. همه کسانی که خانواده شهید مختاریانی را می‌شناسند، می‌گویند این خانواده از برکت همان تربیت قرآنی و لقمه حلال چنین پاک و دوست‌داشتنی شده‌اند. خودِ شهید حسن مختاریانی هم نتیجه همین تربیت بود؛ مردی مؤمن و با اخلاق که عاقبت‌بخیر شد. 

سال ۶۵ و شهادت برادر

ما در یک محل زندگی می‌کردیم. خانه ما یک کوچه بالاتر بود و در رفت‌وآمد‌های محلی و جلسات مذهبی که با مادرم شرکت می‌کردیم، کم‌کم ایشان من را دیدند و آشنایی اولیه شکل گرفت. آن زمان در همان جلسات قرآن و مراسم مذهبی خانواده‌ها باهم رفت‌وآمد داشتند و به همین دلیل شناخت خوبی از یکدیگر پیدا کرده بودیم. 

سال ۱۳۶۵ درست زمانی که برادرم در عملیات کربلای ۵ شهید شد، ایشان برای خواستگاری آمدند. به خاطر شرایط آن دوران و سنِ کم من، مراسم کمی عقب افتاد. بعد از اینکه مراسم برادرم تمام شد و اوضاع آرام‌تر شد، دوباره پیگیر شدند و مراحل خواستگاری و ازدواج انجام شد. به این ترتیب ما باهم ازدواج کردیم. ثمره زندگی‌مان چهار فرزند است: سه پسر و یک دختر. پسر بزرگم ۳۶ساله، پسر دومم ۳۰ساله، پسر سوم ۲۵ساله و دخترم ۱۶ساله است. خدا را شکر همه‌شان بامحبت، سالم و مؤدب بزرگ شده‌اند. 

حسن آنقدر خوب بود که معتقدم خدا او را پسندید و با خودش برد. همیشه می‌گویم آدم‌های خوب را خدا زودتر انتخاب می‌کند. او نه تنها برای من، بلکه برای تمام خانواده مایه آرامش بود. حدود ۳۸سال زندگی مشترک داشتیم (از سال ۱۳۶۶ تا امروز) در تمام این سال‌ها او همسری عالی و بی‌نظیر بود، طوری که حالا تحمل دوری‌اش برای من و بچه‌ها واقعاً سخت است. 

پدری مهربان 

رابطه‌اش با بچه‌ها زبانزد بود، اما توجه خاصی به تنها دخترمان «محدثه» داشت. آنقدر به محدثه اهمیت می‌داد که گاهی به شوخی می‌گفت: «محدثه مثل بالش زیر سر من است.» همیشه حواسش به امنیت و راحتی دخترش بود. هر جا محدثه می‌خواست برود، خودش او را می‌برد و برمی‌گرداند، نمی‌گذاشت تنها باشد یا سختی بکشد. در کنار این محبت زیاد، روی مسائل اعتقادی و حجاب بچه‌ها هم خیلی حساس بود و با زبان خوش و مراقبت همیشگی، آنها را هدایت می‌کرد. 

احترام به مادر؛ رمز عاقبت‌بخیری

اگر از هر کسی که حسن را می‌شناخت بپرسید بارزترین ویژگی‌اش چه بود، بی‌درنگ می‌گوید: «مهربانی». او با همه مهربان بود، اما این ادب و محبت در مقابل مادرش دوچندان می‌شد. محال بود به دیدن مادرش برود و مقابل او خم نشود و دستش را نبوسد. من فکر می‌کنم همین دعای خیر مادر و احترام ویژه‌ای که برای ایشان قائل بود، باعث شد در نهایت به این مقام برسد و عاقبت‌بخیر شود. جالب این بود که اگر در طول روز چند بار هم بیرون می‌رفت و برمی‌گشت، باز هم همین کار را تکرار می‌کرد. احترام به مادر برایش خیلی مهم بود و هیچ وقت از آن غافل نمی‌شد. 

باید بروم ایست و بازرسی

از جوانی اهل مسجد و بسیج بود و همیشه در کار‌های مسجد حضور داشت. هر وقت کاری در مسجد پیش می‌آمد یا کمکی لازم بود، خودش را کنار نمی‌کشید و در حد توانش کمک می‌کرد. مدتی هم در فعالیت‌های بسیج شرکت داشت، البته در این سال‌های آخر کمی دچار پادرد شده بود و به همین خاطر فعالیت‌هایش کمتر شده بود، اما با این حال دلش همیشه با مسجد و کار‌های مذهبی بود. همین چند وقت پیش که شرایط خاصی پیش آمده بود، در گروه مسجد اعلام کرده بودند برای ایست و بازرسی نیرو لازم دارند. حسن وقتی این پیام را دید، بدون معطلی بلند شد و گفت: باید بروم کمک کنم. با اینکه پایش درد می‌کرد، اما نتوانست بی‌تفاوت بماند. رفت و در ایست و بازرسی حضور پیدا کرد. فکر می‌کنم بیشتر از سه جلسه هم نرفت، اما همان حضور کوتاه، سرنوشتش را رقم زد. 

زیر پایش خالی شد

خبر شهادت حضرت آقا برای کسانی که ولایی بودند و محبت خاصی نسبت به ایشان داشتند، واقعاً سنگین بود. هنوز سحر نشده بود که خبر را دید. وقتی دید، انگار زمین زیر پایش خالی شد. همین‌طور بلندبلند گریه می‌کرد. من می‌گفتم شاید خبر درست نباشد، شاید اشتباهی باشد، اما او می‌گفت نه، همه جا را زده‌اند. از شدت گریه حالش بد شده بود. 

بعد از آن ماجرا، انگار مسئولیتی جدید در دلش افتاده بود. با اینکه پادرد داشت و واقعاً سخت راه می‌رفت، دوباره راه مسجد را گرفت. خودش می‌گفت: وظیفه ا‌ست. آدم نباید کنار بکشد. 

لحظه‌ای که خبر رسید

آن شب همه برای افطار دور هم جمع بودیم، پسر برادرم امیرسجاد هم بود. سر سفره افطار، مثل همیشه باهم بودیم. بعد از افطار، ایشان نمازش را خواند. این بار نماز را «فرادی» خواند، اگرچه همیشه وقتی داداشم که روحانی بود پیش‌مان بود، باهم نماز جماعت می‌خواندیم. آن شب هم بعد از افطار و نماز جماعت، حسن بلند شد، خداحافظی کرد و رفت. فقط حدود ۱۰ دقیقه از رفتنش گذشته بود که خبر شهادت‌شان رسید. 

رفتنش خیلی ناگهانی بود

از شبی که برای مأموریت رفت، حدود یک ربع گذشته بود که خبر آوردند هر سه نفرشان شهید شدند. ما اول باورمان نمی‌شد. شک کرده بودیم، اما انگار دل‌مان هم نمی‌خواست قبول کنیم. وقتی خبر رسید که آنجا را زده‌اند، همه با عجله راه افتادند، بعضی با ماشین، بعضی با موتور رفتند سمت محل حادثه. در دل‌مان حدس می‌زدیم که شهید شده‌اند، اما باز هم نمی‌خواستیم این حقیقت را بپذیریم. هرکس می‌توانست، با هر وسیله‌ای خودش را می‌رساند. من به زن‌داداشم زنگ زدم و پرسیدم کجایید؟

گفت: «داریم می‌رویم معراج.» گفتم: «بابا معراج جای انتقال پیکر شهداست. تو چرا آنجا می‌روی؟»، اما او هم مثل ما باور نمی‌کرد. فقط می‌گفت: «بذار یک سر بزنیم ببینیم چی شده.» هی خبر‌ها آرام‌آرام می‌رسید. یکی گفت: اول بچه برادرم شهید شده. بعد کم‌کم گفتند نفر دوم و بعدش دیگر نوبت ما شد. می‌خواستند کم‌کم بگویند تا ما شوکه نشویم، ولی مگر می‌شد؟ ساعت حدود ۱۰-۵/۱۰ شب بود که دیگر خبر قطعی شد. حالا باید خبر شهادت هر سه‌شان را به مادرم می‌دادیم، داداشم رفت جلو، گفت: «بگذارید اول من برم داخل، مامان هول نکند!» بعد مامان پرسید: «چی شده؟ امیرسجاد، امیرسجاد چی شده؟ حسن؟! علیرضا؟ چه شدن؟! همین‌طور که همه وارد خانه شدیم، داداشم با صدایی که می‌لرزید، گفت: «سه‌تاشون... شهید شدن.» انگار دنیا روی سرمان خراب شد. آن لحظه‌ها برای همه‌مان سخت‌ترین لحظه‌های عمرمان بود. 

واکنش مردم باعث دلگرمی‌شان می‌شد 

حسن سه شب پیاپی برای ایست و بازرسی به مسجد رفت؛ یک شب افطار رفت، یک بار سحر و این بار هم بعد از افطار، شب سوم بود. می‌گفت کار گاهی سخت و طاقت‌فرسا می‌شود، ولی واکنش مردم باعث دلگرمی‌شان می‌شد. هر وقت بعضی مردم با افطاری یا سحری به نیرو‌ها می‌رسیدند یا تشویق‌شان می‌کردند، خیلی خوشحال می‌شد، البته زیاد جزئیات مأموریت را برای ما باز نمی‌کرد که نگران نشویم، ولی همیشه با شوق از محبت مردم صحبت می‌کرد و می‌گفت: شما ناراحت نباشید، مردم قدردان هستند و هوای ما را دارند. 

ما همیشه نگرانش بودیم. می‌گفتیم: نکند اتفاقی برایت بیفتد، اما او هیچ‌وقت اجازه نمی‌داد این نگرانی‌ها بیشتر شود. همیشه می‌گفت: «چیزی نیست، نگران نباشید.» خیلی از چیز‌ها را هم برای‌مان تعریف نمی‌کرد که دل‌مان آشوب نشود. یک مدتی هم در منطقه پارچین سر کار می‌رفت و راننده تاکسی آنجا شده بود، حدود دو ماه. ما به او می‌گفتیم آنجا منطقه نظامی است، نکند اتفاقی برایت بیفتد. او می‌گفت: «نه، چیزی نیست. صدا‌ها هست، گاهی می‌زنند و سروصدا می‌آید، ولی برای ما اتفاقی نمی‌افتد.»

یک شب هم خانه بود و زمانی که یکی از مناطق را زدند، ما خواب بودیم. ناگهان از صدای انفجار از خواب پریدیم. او خیلی آرام گفت: «چیزی نیست، نترسید»، انگار می‌خواست همیشه آرامش خانه حفظ شود. 

داغی پس از یک عمر همراهی

من ۳۸سال با حسن زندگی کردم، او فقط همسر من نبود، رفیق و تکیه‌گاهم بود. از رزمندگان دفاع مقدس بود، جانباز هم شده بود و همه این سال‌ها با همان روحیه مردانه، محکم و بی‌صدا زندگی کرد. حسن همیشه از جنگ، جبهه و خاطرات آن روز‌ها برای ما تعریف می‌کرد. می‌گفت با بچه‌ها چطور زندگی می‌کردند، چطور پشت هم بودند، چه رفاقت‌هایی بین‌شان بود. هر وقت یاد رفقای شهیدش می‌افتاد، یک حال خاصی پیدا می‌کرد. 

شوخی‌شوخی جدی شد!

مدتی خیلی تلاش کرد به سوریه اعزام شود. دلش می‌خواست برود خدمت کند، اما، چون وزنش کمی زیاد بود، قبولش نکردند. خودش می‌گفت: قسمت نبود برم. شانس نداشتم. من همیشه به شوخی می‌گفتم: سوریه هم که نرفتی، شهادت هم که دیگه تموم شد! غافل از اینکه چند سال بعد، همین آرزوی دلش در جای دیگری برآورده می‌شود.

آن شب هنوز باورمان نمی‌شد. وقتی تماس می‌گرفتیم و جوابی نمی‌دادند، باهم شوخی می‌کردیم و می‌گفتیم: «نکنه بچه‌ها شهید شده باشند! وقتی گفتند محل حادثه نزدیک ایست و بازرسی حوالی خاوران و افسریه بوده، همه با عجله راه افتادند. هر کس به سمتی می‌رفت تا خودش را به آنجا برساند. ما هم راه افتادیم، اما اصلاً نتوانستیم به محل حادثه نزدیک شویم. راه را بسته بودند و اجازه نمی‌دادند کسی جلوتر برود. فقط از دور می‌دیدیم که مردم با موتور، ماشین و حتی پیاده جمع شده‌اند. همه نگران و سراسیمه بودند. هرکس چیزی می‌گفت، یکی می‌گفت تیراندازی شده، یکی می‌گفت رگبار زده‌اند، هرکس یک خبری می‌داد و همین باعث می‌شد نگرانی ما بیشتر شود. ما مدام دنبال خبر می‌گشتیم، اما هنوز چیزی قطعی نمی‌گفتند. بعضی‌ها می‌گفتند شهدا را به خیابان بهشت برده‌اند. ما هم به همان سمت رفتیم، اما وقتی رسیدیم گفتند هنوز پیکر‌ها را آنجا نیاورده‌اند. در همان رفت‌وآمدها، شوهرخواهرم هم رفته بود دنبال خبر تا بفهمیم دقیقاً چه اتفاقی افتاده و نهایتاً خبر دادند که هر سه شهید شدند؛ همسرم، پسر برادرم امیرسجاد و برادرم علیرضا. 

دوسه روز قبل از شهادتش مادرش یک کتابِ صدصلوات به حسن آقا داده و گفته بود که: پسرم، این را بخوان برای حاجت دلت، هرچه بخواهی خدا می‌دهد. این کتاب را بخوان تا حاجت بگیری. بعد خودش گفت: حسن هنوز نخوانده، حاجتش را گرفت. رفت پیش خدا.

دلتنگی‌ای که هر روز تازه می‌شود

وقتی خبر را آوردند، هزار حرف توی دلم مانده بود. گفتم: حسن، هرچی در این سی‌وچند سال زندگی بوده، حلالت باشد. تو هم من را حلال کن. ان‌شاءالله از ما راضی باشی، می‌گفتم کاش راضی باشد، کاش شفاعت‌مان کند. آدم وقتی همسر شهید می‌شود، دلش می‌خواهد آبرویش پیش خدا به واسطه همان شهید حفظ شود. این تنها دلگرمی آدم است. پسرم حسین، پیکر پدرش را دید، می‌گفت: از پشت، ترکش زیاد خورده و بیشتر آسیب در ناحیه قلبش بود، اما در کل پیکرش سالم بود. 

تا حالا حدود دو ماه گذشته، از ۲۰ اسفند تا حالا، اما انگار تازه دیروز اتفاق افتاده. دلتنگی که می‌آید، دیگر راه ندارد، در و دیوار خانه پر است از حضورش. یک‌وقت‌هایی می‌نشینیم با بچه‌ها حرف می‌زنیم، خاطره‌ای می‌گوییم، یکهو بلندبلند می‌خندیم، بعدش همان لحظه می‌زنیم زیر گریه. می‌گویم: ما دیوانه نیستیم، ولی دردِ دلتنگی همین است، می‌خندی، گریه می‌کنی، همه‌چیز قاطی می‌شود. او چند سالی بود بازنشسته شده بود و بیشتر خانه بود. همین بود که نبودنش برای‌مان سخت‌تر شده است. هیچ‌کدام از بچه‌ها هنوز نتوانسته‌اند با شهادت پدرشان کنار بیایند. 

وقتی خیلی دلتنگ می‌شوم، می‌نشینم قرآن می‌خوانم یا زیارت عاشورا، آرامم می‌کند. یک دفتر یادبود از عکس‌ها، آیه‌ها و صلوات درست کرده‌ایم. هر صفحه‌اش را که باز می‌کنم، چیزی از خودش، از رفتارش، از ایمانش، زنده می‌شود. همه را می‌خوانیم، انگار با او حرف می‌زنیم. 

مسئولیتی که روی دوش من ماند

برای بچه‌ها خیلی برنامه داشت. برای درس‌شان، برای زندگی‌شان، برای آینده‌شان. می‌گفت: «این کارو برایش بکنیم، آن کارو برایش جور کنیم...»، حالا همه‌اش روی دوش من مانده. دلم می‌خواهد همان‌طور که او می‌خواست، بچه‌ها درست و سالم بزرگ و تربیت شوند. 

سیاهی چادری که برایش خون داد

بیشتر از همه، روی دخترمان محدثه حساس بود. همیشه می‌گفت: «محدثه، حواست به چادرت باشد، چادرت را کنار نگذار.» گاهی مدرسه می‌رفت، می‌دید دوست‌هایش چادر سرشان نیست، غر می‌زد، بابایش می‌گفت: «تو کار خودت را کن. چادر را نگه‌دار. همیشه ما برای همین سیاهی چادر شهید داده‌ایم.» قدرش را بدان. خودم هم حالا هر روز به محدثه می‌گویم: بابایت به خاطر همین چادر رفت، حواست باشد امانتدارش باشی.» ما در این مدت چنان عزتی پیدا کردیم که فقط و فقط از برکت خون شهیدان است.

نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار