قتلهای خانوادگی از تلخترین و هولناکترین جرایمی هستند که افکار عمومی را جریحهدار میکنند؛ جنایتهایی که در آن نه یک غریبه، بلکه نزدیکترین افراد به یکدیگر دست به خون میآلایند. پدری که فرزندش را میکشد قتلهای خانوادگی از تلخترین و هولناکترین جرایمی هستند که افکار عمومی را جریحهدار میکنند؛ جنایتهایی که در آن نه یک غریبه، بلکه نزدیکترین افراد به یکدیگر دست به خون میآلایند. پدری که فرزندش را میکشد، پسری که خانواده خود را قتلعام میکند، همسری که شریک زندگیاش را به قتل میرساند یا اختلافاتی که در نهایت به نابودی یک خانواده ختم میشود، همه بخشی از واقعیتی تلخ هستند که هر چند وقت یک بار با انتشار خبری، جامعه را در شوک فرو میبرد.
این پروندهها تنها چند سطر خبر حوادث نیستند؛ پشت هر کدام از آنها، سالها بحران روحی، فشار اقتصادی، اختلافات انباشته، خشم فروخورده، ناامیدی، فروپاشی ارتباطات عاطفی و نبود حمایت روانی وجود دارد. با این حال، جامعه معمولاً تنها در لحظه وقوع جنایت بیدار میشود؛ زمانی که دیگر برای نجات یک خانواده دیر شدهاست.
در هفتههای اخیر، دو جنایت خانوادگی در تهران و شیروان بار دیگر نگاهها را به سمت این آسیب اجتماعی جلب کرد. روز جمعه ۱۱ اردیبهشتماه، مأموران پلیس تهران با صحنهای هولناک در خانهای در تهرانپارس روبهرو شدند؛ پدر، مادر و دختر خانواده با ضربات چاقو به قتل رسیدهبودند و متهم اصلی، پسر خانواده بود که پس از جنایت اقدام به خودزنی کردهبود. او بعد از انتقال به بیمارستان و بهبود نسبی، در اعترافاتش از پنج سال بیکاری، اختلاف شدید خانوادگی، فروپاشی زندگی مشترک، فشار مالی و ناکامی در سامان دادن به زندگیاش سخن گفت؛ مجموعهای از بحرانها که در نهایت به انفجار خشونت منجر شد. چند روز بعد در شیروان نیز حادثهای مشابه رخ داد. ابتدا تصور میشد اعضای یک خانواده بر اثر گازگرفتگی جان باختهاند، اما تحقیقات پلیس نشان داد پدر خانواده ابتدا همسر و دو فرزندش را به قتل رسانده و سپس قصد خودکشی داشتهاست. حادثهای که بار دیگر نشان داد خشونت خانوادگی، اغلب ناگهانی و بیریشه نیست، بلکه نتیجه فرسایش تدریجی روان انسانهایی است که در بنبستهای اقتصادی، روحی و عاطفی گرفتار شدهاند.
برخی علتها مثل تورم، بحران مسکن، اعتیاد، اختلافات زناشویی و فروپاشی اعتماد میان اعضای خانواده، آرامآرام بنیان روانی خانوادهها را متزلزل میکند. خانوادهای که باید محل آرامش و پناه انسان باشد، در چنین شرایطی ممکن است به محیطی پرتنش و ناامن تبدیل شود.
در بسیاری از این پروندهها، نشانههای هشداردهنده مدتها قبل وجود داشتهاست؛ پرخاشگریهای مکرر، افسردگی، انزوا، تهدید، خشونت کلامی، اعتیاد، مشکلات شدید مالی یا اختلافات حلنشده. اما نبود فرهنگ مراجعه به مشاور و روانشناس، ترس از قضاوت اجتماعی و هزینههای سنگین خدمات رواندرمانی باعث میشود بسیاری از خانوادهها بحران را تا لحظه انفجار با خود حمل کنند.
سلامت روان هنوز در بسیاری از خانوادهها جدی گرفته نمیشود. مراجعه به روانشناس برای برخی نشانه ضعف تلقی میشود، در حالی که در بسیاری از کشورهای توسعهیافته، مشاوره خانوادگی و رواندرمانی بخشی عادی از سبک زندگی است. این در حالی است که در ایران، هزینههای بالای جلسات مشاوره و پوشش ضعیف بیمهها باعثشده بخش بزرگی از جامعه عملاً از دریافت خدمات سلامت روان محروم بمانند.
کارشناسان حوزه علوم اجتماعی و خانواده بارها هشدار دادهاند که بدون ایجاد سازوکارهای حمایتی، نمیتوان انتظار کاهش این جنایتها را داشت. راهاندازی خطوط مشاوره رایگان و شبانهروزی، حمایت بیمهها از خدمات روانشناسی، آموزش مهارت کنترل خشم و گفتوگو در مدارس و رسانهها، حمایت از خانوادههای درگیر بحران اقتصادی و دسترسی آسان به مراکز مشاوره، بخشی از اقداماتی است که میتواند از وقوع بسیاری از این فجایع جلوگیری کند.
نکته مهم این است که قتل خانوادگی تنها یک پرونده جنایی نیست؛ زخمی اجتماعی است که آثار آن سالها باقی میماند. کودکانی که یتیم میشوند، خانوادههایی که از هم میپاشند، بازماندگانی که با آسیبهای شدید روحی زندگی میکنند و جامعهای که احساس امنیت روانی خود را از دست میدهد، همگی بخشی از پیامدهای این حوادث هستند. امروز بیش از هر زمان دیگری باید پذیرفت که امنیت جامعه فقط با برخورد قضایی و پلیسی تأمین نمیشود. امنیت واقعی، از درون خانواده آغاز میشود؛ از جایی که گفتوگو هنوز زنده باشد، خشم پیش از انفجار شنیده شود و انسانها پیش از آنکه به مرز فروپاشی برسند، امکان دریافت کمک داشته باشند. هر خانوادهای که در آتش خشونت میسوزد، هشداری برای تمام جامعه است؛ هشداری که میگوید نادیده گرفتن سلامت روان، هزینهای به مراتب سنگینتر از پیشگیری خواهد داشت.