خبرهای این روزها را که اسکرول میکنی، خبرگزاریها و سایتها و تحلیلهای خارجی را که میخوانی، خبری شگفتآور مو به تن دنیا سیخ کردهاست. همه نظامینویسها و میلیتاریستهای بینالمللی دربارهاش حرف میزنند. همه انگشت بر دهانند و باورشان نمیآید. خبر کوتاه است. خبر غریب است. خبر در آسمان است. در خلال جنگ اخیر ایران و امریکا، یک هواپیمای اف ۵ ایرانی با پروازی موفقیتآمیز، پایگاه امریکا را در کویت بمباران کرده و به آشیانه بازگشته!
اف ۵ جنگندهای از نسل کهن و مربوط به دهه ۱۹۵۰ است. پیرمردی ۷۰ ساله که در غالب ارتشهای دنیا بازنشست شده و در آشیانهها و انبارهای نظامی خاک میخورد و زنگ میزند. زمانه، زمانه اف ۳۵ها و بی ۲ها و بی ۵۲ها و آبراهام لینکلنهاست. زمانه جوانکهای تازه وارد و تا بن دندان مسلح. در ایران، اما به پاس حماسهسازیهای این جنگنده در جنگ تحمیلی با عراق، هنوز که هنوز این پیرمرد خستهنما در حالت عملیاتی است و وقتی همه دنیا از او قطع امید کرده، تیزپروازان ایرانی سوار بر دوش آن، حماسه میسرایند.
به شب عملیات فکر میکنم. به شب حادثه. شب هنوز ردای سیاهش را کامل روی خلیج فارس نکشیده که صدای برخاستنی، سرمهای آسمان را چاک میدهد. نه صدای یک هیولای آهنی مدرن. نه غرش غولهای رادارگریز تکنولوژی. صدای پیرمردی کهنسال و غیور. به خلبان فکر میکنم. نشسته در کابین تنگ و ترش اف ۵. چرا پذیرفته که پرواز کند؟ قویترین سامانههای پدافندی جهان در سواحل عربی خلیج فارس منتظر اویند. چرا پذیرفته پرواز کند؟ اف ۳۵ها و بی ۲ها در آشیانههای پایگاهها در آماده باش تعقیب و گریزاند. بزرگترین ناوهای هواپیمابر جهان زیر پایش بر موجهای خلیج میلغزند. چرا پذیرفته پرواز کند؟ گرانقیمتترین و مخوفترین تجهیزات نظامی تاریخ بشریت آمادهاند که حتی پرواز پشهای را در آسمان پایگاهها ناکام کنند. او حالا سوار بر اف ۵ خسته و قدیمی بر فراز آبهای خلیج فارس و در ارتفاعی پایین، خیلی پایین، در حال پرواز است. بیواهمه.
به لحظه بیداری پدافندها فکر میکنم. شبیه لحظه هالیوودی بیدار شدن غولهای عظیمالجثه خفته در تاریکای غارها، وقتی قهرمان فیلم به او نزدیک میشود. به لحظه غرش فکر میکنم. آسمان پر میشود از نورهای کورکننده. زمین به لرزه در میآید. آژیرها به صدا میآیند. ولوله در پایگاه میافتد؛ و صدای شیرجه جنگندهای بزرگ بالای سرشان سوت میکشد.
انفجار قلب پایگاه را میشکافد. آتش مثل فریادی فروخورده به آسمان میجهد. سامانههای مدرن به سکوتی مرگبار میروند. تجهیزات جدید، چشم به هنرنمایی پیرمرد دوختهاند. حالا بازگشت سختتر از رفتن است. حالا دیگر آسمان بیدار شده. سامانههای پدافندی و ناوها و جنگندهها مقابل اویند. در سامانههای مخابراتی و بیسیمها قیامت افتاده. جملات انگلیسی اضطرابآمیز توی هم ریخته. فریاد فرماندهان توی گوش افسرهای خصم میپیچد. اف ۵ رؤیایی، اما راه خانه را خوب بلد است. هنوز رمق دارد، هنوز ایمان، هنوز حماسه. وقتی چرخهایش زمین را لمس میکند، همه میفهمند که تاریخ را نه با دلارها و تجهیزات آهنی و تکنولوژی، که با شجاعت و ایمان مینویسند.
خلبان ایرانی را کسی نمیشناسد. اسطورهها، گاه ناشناخته اسطورهترند. گمنام و بیچهره، مخوفترند. نمیدانم تو کیستی، چندسالهای، تو را کدامین مادر زاییده و کدامین پدر نان حلال به کامت گذاشته و شجاعت در روحت دمیده. تو برادر منی. بیشناس و دیدار. تو اسطوره و پهلوان منی. کنار رستم و آرش و رئیسعلی و میرزاکوچک. دوستان و آشنایان و همکارانی از تو اگر کلمههایم را خواندند، کاش به گوشهایت برسانند که یادداشتنویسی در میان ورقههای یک روزنامه، دستبوس تو و بلاگردان حماسهسازیهای توست. دستمریزاد برادر!